رهنوردان
پيروزمند
به ياد شهيدان در سالگرد فاجعه ملي
شهريور است و باز در آستانه پاييز
.
. .
آه چه يادها زنده مي شود؛ همراه نسيم سبك پوي, عطر خاطره هاي بي زوال، جان
و روح آدمي را مسخر مي كند و سمند سركش خيال شعله در دل اميدوار مي افكند.
گويي خاطره ها جان مي گيرند. آنان، آن سياوشان از آتش گذشته, چون پرتوهاي
رخشان خورشيد, زندگي, اين آوردگاه نبرد ميان حقيقت و ضد حقيقت را روشنايي
مي بخشند! و رگهاي حياتت را از اميد و ايمان لبريز مي سازند.
ياران شهيد ما نه در سرزمين خيال و رويا همچون پندارهايي شيرين و دل انگيز,
بلكه در عمل روزانه در زندگي هميشه جاري حضور دارند. هنوز سلول هاي شكنجه
گاه كميته مشترك يا همان زندان توحيد, خاطره استقامت و دليري رزمنده نستوه
توده اي، عباس هجري، را در خود محفوظ دارد. اين تاريخي است نا نوشته و
حماسه اي است بزرگ!
در بندهاي كميته مشترك, هنوز قامت بلند و استوار توده اي تسليم ناپذير رفيق
سرگرد صابر ظفر حيدري به همراه يارانش سرهنگ افرابي, سرهنگ غياثوند و ناخدا
بيدگلي و سرگرد بينايي ماسوله, به هر زنداني سياسي درس شجاعت و پايمردي مي
دهند. در بندهاي اوين و در سلول هاي 209و "
آسايشگاه" از حماسه حسن جلالي, حسن و جواد سمند زاده, امير نيك آيين,
اسماعيل ذوالقدر, فرزاد دادگر, مهدي محسني پاك, فريبرز صالحي و ابراهيم حسن
پور شيرازي سخن ها بر سر زبان هاست. و هنوز نام سعيد آذرنگ, ابوالحسن خطيب,
جعفر جاويدفر, فاطمه مدرسي و اكبر محجوبي لرزه بر اندام شكنجه گران مي
افكند. هر بند و سلول زندان گوهر دشت, سرشار از عطر
خاطره جاودانه عادل روزدار, عباس بستاره, محمدرضا دليلي, صفوي نيا, مرتضي
كمپاني, قربان نژاد, همجوار, لاهيجانيان و دليجاني است كه از پس ديوار ضخيم
زندان به هر كوي و برزن سرك مي كشد و اميد مي دهد. نه فقط زندان كه, در جاي
جاي ميهن زيباي زيباپرستان، سرود دل انگيز و نازدودني شان به گوش مي رسد.
سالگرد فاجعه ملي است, سالگرد احترام به آن ايمان هاي خارابيني است
كه در يكي از تاريك ترين دورانهاي تاريخ معاصر, گوهر جاوداني انسانيت را در
برابر واپس گرايان شب پرست پاس داشتند و با نثار جان و هستي خويش راه آينده
را هموار ساختند. به بيان زيباي احسان طبري " عمل
لرزاننده شهادت و ايثار پرده در، رسواگر ستم گران است. نيروي معنوي عظيمي
به وجود مي آورد, سد ترس را مي شكند, درس مي دهد و اين ويژه انسان است.
ايثار پله تكامل است. "
فاجعه ملي در تاريخ ميهن ما, رخدادي فراموش ناشدني است و به رغم تلاش عبث
واپس گرايان حاكم, اين جنايت كم نظير تاريخي كه در واقع دستبردي بزدلنيه و
تبهكارانه به اندوخته و سرمايه معنوي مردم ايران و جنبش انقلابي آن به شمار
مي آيد, هرگز به دست فراموشي سپرده نشده و توده هاي حق شناس مردم محروم، آن
را از ضمير تاريخي خود نخواهند زدود.
هر ساله مراسم يادكرد شهيدان قهرمان در فاجعه ملي به اشكال مختلف توسط
خانواده ها و بستگان و همرزمان آنان در داخل و خارج كشور برگزار مي شود.
دور نيست روزي كه مراسم تجليل از اين قهرمانان در سطح گسترده برگزار شود و
عاملان و آمران اين جنايت به دست عدالت سپرده شوند.
در سالگرد فاجعه ملي به ياد و خاطره جاودانه همه فرزندان شهيد خلق، با هر
تعلق سازماني و فكري، درود مي فرستيم. حزب ما, ضمن گراميداشت ياد اعضاء ,
رهبران, كادرها و هواداران خود كه در فاجعه ملي به شهادت رسيدند, خاطره
عزيز و ارجمند ديگر مبارزان جنبش را نيز گرامي مي دارد و درود گرم خود را
نثار آنان مي سازد.
ياران شهيد ما, اين رهنوردان پيروزمند, هميشه و همواره زنده اند. از آنان
بياموزيم و راهشان را با ايمان و اميد ادامه دهيم.
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمهُ ناخواندهُ من
ارغوان شاخهُ همخون جدا مانده من.
ه- ا- سايه
برگرفته از كتاب آينه در آينه
برگشت با بالای صفحه
مجموعه مطالبی درباره فاجعه ملی کشتار
قهرمانان خلق از جلد دوم کتاب شهیدان توده ای
آیا
هنوز مرا نمی شناسی؟
من هزار بار
مرده ام و باز هزار بار متولد شده ام.
كدام نامم را
می خواهی بدانی؟
در پشت هر یك
از نام های من، سرهای از بدن جدا شده مناره شده اند ،
تن های در آتش
سوخته و پیكرهای به دار آویخته صف كشیده اند.
من بردیای
دروغینم كه از من بزرگ ترین دروغ تاریخ را ساختند و چون لقمه هایی از گوشت
تنم در دهان فرزندانم گذاشتند. من به چهرهٌ اشرافیت آدم خوار تف كردم. زمین
را به آن كس كه با ناخن و عرق خود آن را بارور می كرد دادم،
من گفتم: عدالت
اما به قصاص
این گناه، به نام عدالت سر از تنم جدا كردند...
من مزدكم كه
فریاد زدم: همه گرسنه ها باید سیر شوند. همه چیز برای همه كس. و به شكم های
فربه مشت كوبیدم. آنها مرا واژگونه در گور عدل نوشیروانی دفن كردند...
من صاحب الزنجم
كه پانصد هزار برده را از محمره تا بصره شوراندم، به پاهای برهنه آنها كفش
پوشاندم و به جای زنجیری كه بر گردن و داغی كه بر پیشانی داشتند، شمشیر در
كفشان نهادم...
من بابكم كه بر
قله های سهند ایستادم و خود را در رویای سرخم آتش زدم.
به من گفتند
زندگی را از خلیفه بخواه
اما من تفاله
ی زندگی ام را به صورت خلیفه تف كردم...
من ستاّرم، كه
از لوله تفنگ امیرخیز جرقه زدم، و در آب های ارس منتشر شدم...
من حیدرم، كه
با كوله باری از نان بر آمدم و زمین های وطنم را شیار زدم،
و هر تكه از
وجودم را چون دانهٌ گندم در این شیارها كاشتم...
من روزبه ام،
كه در میدان همهٌ شهرهای سرزمینم ایستاده ام و از هر زخمم صدایی می آید،
كه گرسنگان و شهدا آن را خوب می شناسند.
من نام های بی
شماری دارم كه هر یك از آنها گور شریف ترین مردم است...
آیا هنوز مرا
نمی شناسی؟
برگشت
با بالای صفحه
در
شكنجه گاه های جمهوری اسلامی چه گذشت ؟
اینجا بند 280
است!
در اینجا: "عشق
به خلق" را تعزیر می كنند و "انقلاب" را به صلابه می كشند
دهانمان را بو
كردند
حرف عشق را زده
بودیم
به تازیانه مان
بستند!
قلم، از توصیف
آنچه كه در زندان های جمهوری اسلامی می گذرد، بس عاجز و ناتوان است. چگونه
می توان فریاد دلخراش اسیری را كه در زیر تازیانه میرغضبان رژیم، از درد،
زمین را به چنگ و دندان می كَنَد، به توصیف درآورد؟ این فریاد، فریاد خلق
است كه آرمان های انقلاب بهمن را فرو نهشته است و اكنون، برای پاسداری از
آن، از جان بهترین فرزندان خویش ، مایه می نهد. چگونه می توان فشرده شدن و
در هم پیچیدن آن قلب های پاكی را به وصف درآورد كه هرگز جز برای پیروزی
زحمتكشان، اعتلای میهن و رهایی تمامی بشریت نتپیده اند، و نیز شرحه شرحه
شدن آن سینه های گشاده ای را كه گنجینه اسرار خلقند و سرشار از عشق به
آزادی و عدالت؟ در توصیف كشتارگاه های رژیم حاكم بر ایران، قلم باید در یك
آن فاصله ای را طی كند به وسعت تاریخ، این عرصه نبرد "داد" و "بیداد"...
آنكه تازیانه در كف دارد، مظهر سبعیت است و آن كه فریاد میكشد، در بلندی
آدمیت، سقوط تا كجا و عروج تا كجا اما باید گفت!...باید گفت هر چند با
زبانی الكن و كلماتی قاصر! باید جهانیان بدانند كه در شكنجه گاه های جمهوری
اسلامی، بر اسیران در بند چه می گذرد.
"بند
280"
یك
نماد تراژیك از سرنوشت انقلاب
"بند 280"
همچون اوین و قزل قلعه، یك نماد تراژیك از سرنوشت انقلاب بهمن است. "بند
280" نامی است كه جمهوری اسلامی، بر روی زندان "كمیته مشترك ضد خرابكاری"
زمان شاه مدفون نهاده است. این مركز، در قیام 22 بهمن، به تصرف مردم درآمد.
فتح آن، عظمت زیبایی وحلاوت فتح "دژ باستیل" را داشت در جریان انقلاب كبیر
فرانسه. مردم ایران می خواستند این مخوف ترین شكنجه گاه ساواك، كه بنای آن
را رضا خان پی ریخته بود، با خاك یكسان شود و یا موزه ای گردد تا خذلان
ددمنشان را گواهی باشد و عزم رنجكشان را. اما اینك گویی روح "حسینی"
"تهرانی"، "رسولی"، "حسین زاده" و "عضدی" در كالبدهای جدید حلول كرده و
زندان كمیته مشترك، از فاتحین خویش، انتقام می گیرد! كشتارگاه كمیته، "بند
280" همچنان به كار خویش ادامه می دهد، حتی پررونق تر از گذشته و مخوف تر
از پیش. و این می طلبد عزمی بیش را و راسخ تر از پیش را برای فتح دوباره
این شكنجه گاه.
اینجا بند 280 است
مركز كمیته
مشترك ضد خرابكاری را بعد از انقلاب، "بند 3000" نامیدند.بعد بر آن نام
"بند 380" نهادند و اكنون آنرا "بند 280" می نامند. این زندان در نزدیكی
میدان توپخانه است. آنجا كه قلب تهران گرم و پر تپش می تپد پاسداران نظام
جمهوری اسلامی، همچون پاسداران نظام شاهنشاهی، به خاطر موقعیت شهری
"كمیته"، بدان اهمیت ویژه ای می دهند. "كمیته" در مركز شهر است و لذا می
توان اگر قراری لو رفت، زود كمیته چی ها را، برای دستگیری انقلابیون گسیل
داشت. محافظین و نگهبانان محوطه داخل و خارج "بند 280" از میان ساواكی های
سابق و ضد انقلابی ترین كمیته چی های فعلی، انتخاب شده اند. آنها سه شیفته
كار می كنند، یك شیفت بر سر مسئولیت خود هستند، یك شیفت در حال آماده باشند
و یك شیفت در حال استراحت، بعد از 40 روز، پست آنان را عوض می كنند تا
مبادا در نزد یك نفر، اطلاعات زیادی جمع شود.
آنهایی كه
تنها، نگهبانند و تماس مستقیمی با زندانیان ندارند، می دانند كه داخل "بند"
چه می گذرد. هفته ای دوبار، برای اینان جلسه توجیهی می گذارند، تا مبادا
بارقه ای از شعور در مغزشان رسوخ كند. آن ها هم زندان را می پایند و هم یك
دیگر را، هر یكی جاسوس دیگری است.
بازجویی
پس
از این كه گروه های ضربت، شكار خود را صید كردند و او را به "بند 280"
آوردند، بلافاصله بازجویی و "تعزیر" شروع می شود. این شكنجه گاه، چند اكیپ
بازجو دارد كه با هم در رقابتند. بازجویی، به دفعات صورت می گیرد. بسیارپیش
می آید كه آدم، بیش از سه ماه زیر بازجویی باشد. به محض دستگیری فرد، بر او
چشم بند می زنند. در "بند"، دو نوع چشم بند، رایج است: یكی معمولی است و
دیگری چشم بند ابری نام دارد كه برروی چشم فشار وارد می آورد و هرگونه
تلاشی را برای دیدن از زیر آن، بی ثمر می گذارد. در هنگام بازجویی و
"تعزیر" نیز باید چشم های فرد بسته باشد.
بازجویی،
تركیبی است از شكنجه های جسمی و شكنجه های روانی. از همان ابتدا به تو، می
گویند: "گناهكاری، ملحدی، منافقی، محاربی، جاسوسی، نفوذی هستی! و گاه گوشه
ای از اطلاعات خود را كه در جریان تحقیقات، از طریق تعقیب و مراقبت و یا
احیانا به وسیله شكنجه از دستگیرشدگان دیگر، به دست آورده اند، رو می كنند
تا وانمود سازند كه همه چیز را می دانند.
در هنگام
بازجویی، از زندانی می خواهند هر گونه اطلاعاتی دارد، در اختیار آنان
بگذارد. گاه عكس های فردی یا دسته جمعی می آورند و می خواهند كه زندانی
آنان را شناسایی كند و در مورد هر یك كه می شناسد، اطلاعاتی ارائه دهد.
اعتراف به
ماركسیست بودن در هنگام بازجویی، برابر است با گرفتن حكم اعدام. بازجو، گاه
از در مهربانی وارد می شود، ولی به ناگهان چهره حقیقی خویش را عیان می
سازد، كشیده محكمی به گوشت می زند و صندلی را از زیر پایت می كشد و تو كه
چشم هایت بسته است و قادر به حفظ تعادل خود نیستی، چون تكه سنگی بر زمین
میافتی، و بعد بارانی از مشت و لگد، بر سرو صورت و پهلویت، فرومی بارد. در
همان حال، بازجو عربده می كشد: "مگر ایران اسلامی جای كمونیست ها ست؟! مگر
اینجا شوروی است؟! زیر آفتاب كبابتان خواهیم كرد! آنقدر شلاقتان می زنیم كه
حرف زدن، یادتان برود! این عربده ها، همواره با موهن ترین و ركیك ترین
دشنام ها، همراه است. آنگاه شكنجه آغاز می شود
شكنجه
شكنجه بردو نوع
است: "مدرن" و "سنتی". شكنجه مدرن به مدد شوك های الكتریكی و استفاده از
داروهای مخدر و روان گردان، انجام می شود. شكنجه سنتی، عمدتا به وسیله شلاق
زدن، انجام می گیرد. دژخیمان جمهوری اسلامی از دو نوع شلاق، استفاده می
كنند: یكی شیلنگ آب است كه درد كمتری دارد و دیگری كابل سیمی با سر برهنه
است كه عمدتا به كف پا زده می شود و بسیار دردناك است. برای شلاق زدن، گاه
زندانی را به وسیله طناب و قرقره مخصوص، از سقف آویزان می كنند تا بر اثر
فشار وزن خود نیز زجر بكشد.
بعد از شلاق
زدن، معمولا نوبت دستبند قپانی می رسد. دست ها را در حالیكه یكی در پائین
قرار دارد و یكی از پشت گردن آمده است، حتی الامكان می كشند و با دستبند
بهم دیگر می بندند. گاهی برای این كه، اثر دستبند، بر روی مچ دست باقی
نماند، زیرآن یك تكه پارچه، قرار می دهند. اما این پارچه خیلی زود بر اثر
تقلای زندانی، كنار می رود و دستبند در پوست و گوشت دست، می خلد. در این
شیوه شكنجه، بیشترین فشار به قفسه سینه و عضلات كتف وارد می شود. یك بار كه
یكی از مبارزین توده ای را به وسیله "دستبند قپانی" شكنجه می دادند، آنقدر
زمان این شكنجه را طولانی كردند كه او فریاد زد: "دست هایم را باز كنید تا
به هر دروغی كه بخواهید اعتراف كنم!" دژخیمان رژیم، كه از شنیدن این حرف،
به خشم آمده بودند، آنقدر بر شدت شكنجه افزودند، تا او از هوش رفت، او را
دوباره به هوش آوردند و باز كار را از سرگرفتند تا اعتراف كند كه "جاسوس
بوده است" و اكنون می خواهد "مسلمان شود. در زندان جمهوری اسلامی، بسیار
كسان هستند كه حتی بعد از یك سال، كه از زمان بازجوئیشان می گذرد، هنوز
آثار این شكنجه به وضوح بر روی مچ دست هایشان به چشم می خورد. یادگاری از
شكست انقلاب، بر دست هایی كه نهال انقلاب را در خاك میهن مان كاشتند. بعد
از این شكنجه های "مستقیم"، بسیار پیش می آید كه زندانی را از یك هفته تا
چند ماه، با چشم های بسته، در گوشه ای از راهرو، بیندازند تا صدای ناله و
فریاد مبارزین دیگر را از "اطاق های تمشیت" بشنود و زجر بیشتری بكشد. قبل
از دستگیری مبارزین توده ای، زندانیان اجازه داشتند در كنار یكدیگر، در
راهرو به دیوار تكیه بدهند، اما بعد از یورش به حزب و تشدید جو فشار در
زندان ها، این كار ممنوع شد. زندانیان مجبور بودند رو به دیوار و یا پشت به
یكدیگر بایستند، گه گاه متحمل ضرب لگد این یا آن شكنجه گر شوند كه به
یكباره به سمت آن ها، یورش می آوردند. در داخل سلول نیز، فشار روانی ادامه
دارد. رژیم، تا جایی كه می تواند، از اختلافات سیاسی موجود در میان
زندانیان گروه های مختلف بهره برداری می كند و یا اینكه "توابین"، این
انسان های مسخ شده ای را كه قربانیان سبعیت و درنده خویی شكنجه گرانند، آلت
دست قرار می دهد. بازجوها و مسئولین زندان، تنها یك هدف دارند كه خود آن
را، از همان ابتدای دستگیری، اعلام می كنند: "تا تسلیم نشوی، تا اعتراف به
گناه نكنی، تا مسلمان نشوی، تا یارانت را لو ندهی و اسرار سازمانیت را بر
ملا نسازی، از تو دست بردار نیستیم!" هر بار كه زندانی را شكنجه می كنند،
به او می گویند: "دفعه بعد، سخت تر خواهد بود! در دور بعد چنین و چنان
خواهیم كرد. شكنجه گران جمهوری اسلامی، فرهنگ خاص خود را دارند. بخشی از
این فرهنگ، مرده ریگ ساواك است و بخشی دیگر كه دارای "حجاب اسلامی" است،
ابداع خود این جلادان است. واژه "تعریز" را همگان شنیده اند. "تعزیر" نام
"شرعی" شكنجه است، خاصه شكنجه با شلاق، تعزیر تصاعدی، یعنی دفعه دیگر دو
برابر، دفعه بعد سه برابر ...! حد این "تعزیر"، با مرگ زندانی ، روان پریشی
زندانی و یا خرد شدن زندانی، معین می شود در زندان های جمهوری اسلامی، حاكم
شرع، قادر مطلق است. اوست كه حكم "تعزیر" را می نویسد و در مواردی این
اختیار را به بازجو، "تفویض" می كند. كسی كه در بند "280" حكم "تعزیر" را
می دهد، دارای نام مستعار "حاج آقاامین" است. "حاج آقا"، بازاری است، از
مریدان لاجوردی (دادستان مركز، مشهور به "اسدالله قصاب") است، و به اسم این
میرغضب، قسم می خورد. گاهی اوقات معاون او "سجاد"، حكم "تعزیر" را می
نویسد. بازجو، بعد از این كه حكم "تعزیر" را از "حاج آقا امین" و یا "سجاد"
گرفت، آن را به زندانی نشان می دهد، تا در او رعب و وحشت ایجاد شود و روحیه
اش، افت كند. بهانه جویی شكنجه شدن، تنها در جریان بازجویی نیست، جلادان
پیوسته در جستجوی بهانه ای هستند تا خوی ددمنشانه خود را ارضا كنند. مثلا
اگر در دستشویی، شیر آب را "بیش از حد" بازبگذاری، ممكن است، یكی از
دژخیمان بانگ برآورد كه "اسراف در اسلام حرام است"! تو به جرم این عمل
حرام، باید تعزیر شوی! آنگاه، بلافاصله، حكم آماده می شود و تو راهی "اتاق
تمشیت" می شوی گاهی بازجو، زندانی را به بحث سیاسی و ایدئولوژیك مجبور می
كند و از خلال بحث، بهانه هایی، به دست می آورد تا فرد را به "اتاق تمشیت"
روانه سازد. گاه، قلم و كاغذ می آورند و به زندانی می دهند، تا برای
خانواده خود، نامه بنویسد. آنگاه، مطالب این نامه را، بهانه ای می كنند
برای "تعزیر" بیشتر. بعد از این شكنجه، دو باره به او قلم و كاغذ می دهند،
تا نامه دیگری بنویسد ویا این كه تلفن می آورند، تا با خانواده اش ، صحبت
كند و بگوید سالم است و هیچ ملالی ندارد.
در بند"280"،
یك آن نیست كه صدای ناله و فریاد، از "اتاق های تمشیت"، به گوش نرسد. هر
زندانی، هر آن منتظر است كه مجدد به سراغش بیایند و برای "هدایت"، راهی
اتاق تمشیتش سازند. گاهی پاسی از نیمه شب گذشته، جلادان در سلول را باز می
كنند، چشم زندانی را می بندند و او را از سلول، بیرون می آورند. زندانی در
آن حال، نمی داند چه بر سرش خواهد آمد، آیا اورا برای بازجویی مجدد می
برند؟ آیا می خواهند "تعزیر"ش، كنند؟ آیا می خواهند در برابر جوخه آتش ،
قرارش دهند؟...
در زندان های
جمهوری اسلامی، ضایعات و بیماری های مختلف نیز كه برخی پیامد شكنجه اند و
برخی ناشی از سوء تغذیه، همدست شگنجه گرانند. پیكرها، همه نحیف و لاغرند،
رنگ چهره ها زرد است، دست همه می لرزد، شكستگی فك، سر، دنده ها و مهره كمر
یك چیز عادی است، زخم معده بسیاری از زندانیان را زجر می دهد، عده ای از
نوعی "سل خفیف" زجر می كشند، بیماری های داخلی، گریبان گیر همه است... به
همه این امراض، دلهره و تنش های روانی نیز افزوده می شود. آن دسته از
زندانیانی كه در زمان شاه نیز در بند بوده اند، می گویند: یك روز زندان در
جمهوری اسلامی برابراست با 10 سال زندان در زمان رژیم ساقط شده شاه!
بند "280" بعد از یورش به حزب توده ایران
در اوایل بهمن
ماه 61، جنب و جوش خاصی در "بند 280" به چشم می خورد. یك شب پاسداری به نام
"زنده دل" كه فردی است عصبی و از نظر روانی نابهنجار، به زندانیان با فریاد
"بشارت" داد كه "تا چند روز دیگر، خدمت توده ای ها و اكثریتی ها نیز كه دست
نخورده مانده اند، خواهیم رسید! در همان روزها بود كه تا حد ممكن ، بند را
خالی كردند تا پذیرای "اسیران" دیگری شوند. چشم بندهای تازه ای دوختند،
"اتاق های تمشیت" جدیدی آماده كردند، آلات شكنجهٌ بیشتری فراهم ساختند و بر
میزان خشونت شان، افزودند. بازجوها"علی ثابت"، "میثم" و "عباس حامد" (كه در
اوین نیز كار می كند) مرتب بالا و پایین می رفتند و به زندانیان می گفتند:
"دیگر وضع با سابق فرق كرده است!" آن ها با دمشان گردو می شكستند كه از
حالا به بعد، توده ای ها و فدایی های بیشتری را به زیر تازیانه، خواهند
كشید. بهترین نگهبان ها نیز، از اوایل بهمن ماه به بعد ، رفتارشان عوض شد.
چنان جوی در زندان حاكم شد كه هیچ خبری نتواند به بیرون درز كند، از روز 24
بهمن به بعد، می توان گفت كه در "بند 280"، بازجویی اعضاء و هواداران
سازمان های دیگر تا مدت ها، متوقف شد. بعد از عملیات "یا علی ادركنی" كه با
هدف قلع و قمع حزب طرح ریزی شده بود، و در روز هفتم اردیبهشت ماه آغاز
گردید، دیگر زندان پر از توده ای شد. شایع بود كه "بند"، 780 مبارز توده ای
را در خود، جای داده است. در سلول های جمعی، جای سوزن انداختن نبود. از روز
14 اردیبهشت ماه به بعد دیگر برای زندانیان روزنامه نیاوردند، حتی صدای
رادیو را نیز كه قبلا برنامه های مذهبی را، از بلندگو پخش می كردند، قطع
ساختند و در مجموع جلوی هر گونه ارتباطی بین داخل و خارج زندان را گرفتند.
مقدار غذا به نصف، تقلیل پیدا كرد. اگر قبل از یورش به حزب، گه گاه كسی را
از میان نیروهای سلطنت طلب، دستگیر می كردند، بعد از این حمله، دیگر از این
كار، خودداری ورزیدند. آن چند تنی را نیز كه از این نیروها، در زندان
"كمیته مشترك" بودند، با قید ضمانت آزاد ساختند. شكنجه اعضای حزب، به حدی
خشونت بار بود كه اعضای گروه های دیگر، متعجب شده بودند. در روزهای اول
بیشترین فشار، بر روی اعضای رهبری و اعضای نظامی حزب بود. یك زندانی توده
ای كه جزو پرسنل نیروی دریایی بود، در عرض 8 روز 21 بار "تعزیر" شد، از او
می خواستند كه دیگر رفقای خود را، در نیروی دریایی معرفی كند. رفیق شهید
"سرهنگ آذرفر" را 20 روز تمام شكنجه دادند. در فاصله هر دو "تعزیر" او را
با چشم بسته، در گوشه ای از راهرو می انداختند و او كه از تبار "روزبه ها"
و "سیامك ها" بود، حتی در حالی كه از شدت شكنجه، با بیهوشی فاصله ای نداشت،
با صدایی آمیخته به ناله می گفت: "من فرزند زحمتكشانم و تا دم آخربا مردم
می مانم!" در نیمه شب 31 اردیبهشت ماه، رفیق شهید حسین پور تبریزی، از فرط
شكنجه، خون بالا آورد. او را به بیمارستان فرستادند، ولی تلاششان برای زنده
نگه داشتن او، بی ثمر ماند. این رفیق با قلبی مالامال از عشق به انقلاب و
زحمتكشان، چشم از جهان فرو بست و لكه ننگ دیگری، بر دامن رژیم نهاد. یكی از
مسئولین حزبی كه یك ماه تمام، به طور مرتب زیر فشار بود، آن هنگام كه تحت
شكنجه از پا درآمد، فریاد كشید و گفت: "از جان من چه می خواهید؟" دژخیمان
رژیم، از او خواستند، كتابی در رد ماركسیسم بنویسد و بگوید همه عمر اشتباه
می كرده است! یكی از "جرایم" نظامیان توده ای ، "كشف كودتای نوژه" بود. و
هر كسی را كه به نوعی در كشف این كودتا، دخالت داشت، - چه حزبی و چه غیر
حزبی - دستگیر كردند و تحت عنوان عضویت در سازمان مخفی نظامی، به صلابه
كشیدند.
اتهام خیلی ها،
نفوذ در ادارات دولتی بود. كافی بود فرد، قبل از دستگیری، شاغل بوده باشد.
همین امر كافی بود تا او را به جرم "نفوذی بودن"، تا حد مرگ، شكنجه دهند.
در برابر اعضای دستگیر شده حزب در هنگام بازجویی، معمولا 23 سئوال می
گذاشتند كه همگی حول موضوعاتی مثل نفوذ در ارگان ها و ادارات، جاسوسی،
سازمان مخفی و كروكی تشكیلاتی دور می زد. بازجوها ندامت نامه ای تنظیم كرده
بودند كه از زندانیان می خواستند زیر آن را امضاء كنند. آن دسته از رفقایی
كه از این كار، امتناع می ورزیدند، به شدت تحت شكنجه قرار می گرفتند.
رفقایی بودند كه این كاغذ را به یكسو می افكندند و به شكنجه گران می گفتند:
"ما به شما نشان خواهیم داد كه حزبی بودن یعنی چه!"
بازجو ها گاه
با زندانیان توده ای از در بحث وارد می شدند و چون از آنان حرف هایی در
رابطه با چرخش به راست حاكمیت و بر بستر آن نارضایتی وسیع در میان مردم، می
شنیدند می گفتند: "ما از نارضایتی مردم نمی ترسیم. این گروه ها و سازمان ها
هستند كه ما را تهدید می كنند. بعد از یورش به حزب، "بند 280" دیگر بوی
خون و جنون می داد. یك اتاق تعزیر به چهار اتاق، تبدیل شده بود، از گو |