حزب توده ایران

به یادبود فدریکو گارسیا لورکا

اثر منتشر نشده ای از رفیق زنده یاد استاد رکن الدین خسروی

 مرگ در سپیده دم

اسب سیاه کوچک

کجا می بری

سوار مرده ی خود را؟

(لورکا)۱

"لورکا" آرزو داشت، اسب سیاه که از در می آید، میان نارنجستان ها، بوته ی نعنا، در میدان، در یک بادنما، دفنش کنند، همراه با گیتارش.

اما هنگامی که در آن سپیده دم واپسین، جوخه ی آتش، بر رویش آتش گشود و غریب وار میان کاجستان ، کنار درخت زیتون، به خاکش سپردند، گیتاری نداشت تا به همراه با آن سرود آخرینش را فریاد کند.

چون بمیرم

خاکم کنید با گیتارم

در میدان

چون بمیرم

در میان نارنجستان ها

و بوته ی نعنا

چون بمیرم

خاکم کنید ، اگر خواستید

در یک باد نما

چون بمیرم ۲

 

عصر طلایی

اسپانیا ، پس از هفتصد سال تسلط اعراب ، در سال ۱۴۹۲ میلادی، استقلال یافت و در کوتاه زمان ، به قدرت جهانی عظیمی بدل  شد.

در همان هنگام که سپاهیان اسپانیولی ، آمریکا را کشف می کردند و سربازنش دنیای جدید را می گشودندو اینکاها Inca، ازتک ها Astec  و مایاها Maya  را سفاکانه می کشتند، "شارل پنجم" پادشاه اسپانیا ، بر هلند و بسیاری از ایالات "آلمان" ، " بورگاندی" ، "سیسیلی" ، "ناپل"، "ساردینا" ، فرمان می راند ، "فرانسوا " ی اول ، پادشاه فرانسه را به اسارت در آورد، ترکان عثمانی را از "دانوب " عقب راند ، تونس را فتح کرد و با ارتشی عظیم " رم" را (۱۵۲۷) متصرف شد.

اسپانیا با سلطنت "فیلیپ " دوم (۹۸-۱۵۵۶) ، به اوج اقتدار رسید. عظمت این امپراطوری که تا نیمه دوم قرن ۱۷ نیز ادامه داشت، با شکست ناوگانش "Armada" در ۱۵۸۸ از ناوگان "الیزابت" اول، ملکه انگلستان، و از دست دادن "هلند" در ۱۶۰۹ ، رفته رفته رو به افول گذاشت.

این دوران که در تاریخ از آن به عنوان عصر طلایی "Sigle de oro" یاد می شود(۱۶۸۰-۱۵۸۰) ، دوران شکوفایی هنر و ادبیات اسپانیا ست.

در این عصر ، هنرمندانی مانند سروانتس(نویسنده دون کیشوت) ۱۶۱۶-۱۵۴۷، لوئیس گنگورا(شاعر) ۱۶۲۷-۱۵۶۱، لوپه دووگا (نمایشنامه نویس) ۱۶۳۵-۱۵۶۲، کالدرون دولابارکا(نمایشنامه نویس)۱۶۸۱-۱۶۰۰، ال گرکو(نقاش ) ۱۶۱۴-۱۵۴۱، ولاسکز(نقاش) ۱۶۶۰-۱۵۹۹و...... می زیستند.

 

دشت ،گرانادا و گارسیا

در جانب غربی شهر تاریخی گرانادا "غرناطه" ، با سبک معماری اندلسی "Andalusian" اش ، دشت بارور۳"Vega ی گسترده شده  است که رودخانه های دارو "Darro" و خنیل "Genil" که از برف های سیرآنودا "Siera Nevada" سرچشمه می گیرند، آن را سیراب می کنند.

با سقوط "گرانادا" و بیرون راندن مورها " مسلمانان مراکشی" از این آخرین متصرفاتشان در اسپانیا ، توسط سپاهیان "فردیناند " و ملکه اش "ایزابلا" در سال ۱۴۹۲ ، کشاورزی در "وگا" از رونق افتاد . تا این که در قرن ۱۹ میلادی ، با کشت چغندر قند، دوباره بهره برداری از خاک حاصلخیزش آغاز شد.

بارورترین قسمت "وگا"یعنی سوتو دو رما "Soto do roma" ، سرزمینی وسیع بود در کناره رودخانه "خنیل" که زمانی حکومت به  پاداش تاراندن سپاهیان فرانسه از اسپانیا (۱۸۱۲) ، آن را به دوک "ولینگتون " (۴) بخشیده بود.  د ر قرن ۱۹ ، "سوتو " که "ولینگتون " هرگز آن را ندید ، متروک و لم یزرع رها شده بود. اما در پایان قرن ، با آگاهی اداره کنندگان انگلیسی آن سرزمین از امکانات اقتصادیش ، ناگهان تحولی رخ داد و دهکده های بسیاری در سراسر دشت روییدندو در زمانی کمتر از ده سال ، دارای جمعیتی بیش از ده هزار نفر شدند.

در یکی از همین دهکده ها – فوئنته واکواروس "Fuente Vaqueros" - فدریکو گارسیا لورکا در ۵ ژوئن ۱۸۹۸ زاده شد.

در همین سال بود که اسپانیا  آخرین مستعمرات ماورای دریای خود _کوبا ، پورتریکو و فیلی پین – را با دخالت ناوگان جنگی آمریکا از دست داد.

نیاکان "لورکا " همگی اهل گرانادا بودند و پدرش فدریکو گارسیا رودریگوئز "Rodriguez" کشاورزی پرکار و توانمند، سوارکاری ماهر و یکی از هشت یا نه فرزندی بود که در "وگا" بزرگ شده و عمیقأ تحت تاثیر شیوه ی زندگی آن قرار گرفته بود.

پدر بزرگ پدری لورکا ، انریکیو "Enrique" گارسیا رودریگو و سه برادرش ، به بداهه سرایی هنرمندانه و طنزگویی مشهور بودند. شهرت داشت که "انریک" شعری سروده بود که در آن شعر خوانندگانش را علیه ترجمه های بد آثار "ویکتور هوگو" ، که نویسنده ی ایده آل "انریک " بود ، بر می انگیخت."فدریکو" بعدها در پاریس به طرزی مشکوک مرد. نارسیسو"Narciso"به دهکده های دشت می رفت و دهقانان را با خواندن و نوشتن آشنا می کرد، در حالی که بالدومرو"Baldomero"، با استعدادترین چهار برادر، صدایی بسیار زیبا و جذاب داشت و آوازهای خابراس"Jaberas"- آواز فلامنکو شبیه به مالاگوئنا "Malaguena" – را همراه با باندوریا"Banduria" ی (۵)  خود ، استادانه و پراحساس تر از دیگر خوانندگان دشت می خواند.

بنا براین تعجبی ندارد اگر "فدریکو لورکا" ی جوان ، "عمو بالدومرو" را با ستایش بنگرد و آرزو کند مانند او باشد.

توانایی های هنری و مو سیقیایی خانواده پدر – که لورکا آن ها را به ارث برده بود- نه از راه آموزش های رسمی و متعارف ، بلکه از طریق سنت های غنی و ریتم های موسیقی "وگا" با سرشت آنان آمیخته بود."لورکا" پیش ازچهار سالگی ، تعداد بسیاری از آوازها و ترانه های فولکولوریک را (که بعدها در اشعار و نمایشنامه هایش با زیبایی تمام ، انعکاس یافت) از بر می دانست.

  

نخستین درس های گیتار را نزد عمه ایزابل آموخت.

مادرش ویسنتا لورکا رومرو(Vicenta Lovca Romero)  بر خلاف طبیعت گرم وسرکش  گارسیا ها( خانواده پدری)، زنی آرام ،جدی، با فرهنگ، روشنفکر و دارای ذهنی خلاق بود. در "گرانادا" زاده شده بود"۱۸۷۵"، وپیش از اینکه به عنوان همسر "دون فدریکو" به خانه او بیاید "۱۸۹۷"، آموزگار بود. شاعر شیفته مادر بود و بعدها با انتخاب کلمه لورکا (نام خانوادگی مادر) برای نام خانوادگی خود ، شیفتگی اش را به مادر نشان داد. هوش و ذکاوت را از مادر ، طبیعت آتشین و پرتحرک را از پدر به ارث برده بود. حروف الفبا را مادر به او آموخت. از چهار فرزند خانواده – دو پسر و دو دختر – "لورکا" بزرگترین شان بود. خواهران او "کانچا" و " ایزابل" بودند و "فرانسیسکو" برادر کوچکش. "کانچا" همسر "مانوئل مونته سینوس "فرماندار "گرانادا" در جمهوری دوم بود."مانوئل" " در سال ۱۹۳۶ به دست فاشیست ها اعدام ش.

 

همانندی طبیعت و انسان در شعر "لورکا"

محیط طبیعی و انسانی که نخستین سال های زندگی "لورکا " در آن سپری شد ، تاثیری عمیق در حساسیت های آینده شاعر به جا نهاد و  عاملی مهم در شکل دادن به اندیشه ها و احساس هنری او بود.

بعدها "لورکا" نوشت:

" من روستا را دوست دارم. احساس می کنم با تمام عواطفم به آن وابسته ام. کهن ترین خاطرات کودکیم، رنگ و بوی خاک را دارد. چمن زارها و مزرعه ها مرا به شگفتی واداشتند. حیوانات وحشی، چارپایان اهلی ، مردمانی که روی زمین کار می کردند، برای من نشانه ها و نمادهایی بودند که شاید کمتر کسی آنها را درک می کرد. بدون آنها هرگز نمی توانستم "عروسی خون" را خلق کنم.

نخستین تجربیات عاطفی من با زمین و کار روی زمین گره خورده است. به همین علت در عمق وجودم آن چیزی ریشه دوانده که روانکاوان آن را عقده زمینی ۶ Agrarian complex می نامند." 

بر خلاف "جان ملینگتون سینگ" نمایشنامه نویس ایرلندی "۱۹۰۹-۱۸۷۱" که  ویژ گی های زبان عامیانه جنوب ایرلند در آثارش ، نتیجه پژوهش و مطالعه آگاهانه در زبان و لهجه روستاییان ایرلند بود، "لورکا" خود از همین مردم دشت و از میان آن ها جوشیده بود. زیرا در "وگا" ، فقیر و غنی ، دهقان و مالک، زن و مرد با چنین زبان شاعرانه و زیبا سخن می گویند. تنها کافی است که انسان به گفت و گوهای روزمره بومی های گرانادا "Rega"گوش دهد و به صور خیال و رنگ آمیزی های غنی و سرشاری که در عمق کلماتشان خانه گرفته است، بیندیشد، تا درک کند که زبان استعاری نمایشنامه ها و شعرهای "لورکا " ، این زبان زیبا و لبریز از تصاویر ظریف ، لطیف و شگفت آور خیالی و ذهنی ، ریشه در خود آگاهی کهن و گروهی طبیعت داردو آن جایی که همه چیز ، درخت ها، کوه ها، اسب ها ،ماه، رودخانه ها ، گل ها وانسان ، در رابطه و وابستگی متقابل و مداوم هستند.

چشم انداز " Land-Scape "  بسیاری از آثار "لورکا" جنبه انسان – طبیعت نگاری یا همانندی انسان با طبیعت "Anthro Pomorphic" و مشارکت "Participation"    طبیعت در اعمال انسانی " Human Action " را دارد:

سبز، توئی که سبز می خواهم

خوشه ی ستارگان یخین

ماهی سایه را، که گشاینده ی راه سپیده دمان است،

 تشییع می کند.

انجیر بُن ، با سُمبادة شاخسارش

باد را خٍِِنج می زند.

ستیغ کوه ، همچون گربه ئی وحشی

موهای دراز گیاهیش را راست بر می افرازد

سبز، تویی که سبزت  می خواهم

سبز باد، سبز شاخه ها،

اسب در کوهپایه و

زورق در دریا ۷

 

در سحر گاهی سبز

می خواستم قلبی باشم

یک قلب

و در غروبی تافته

می خواستم بلبلی باشم

بلبل

روح من

به سان نارنجی سرخ می شود ۸

 

یا

 اینجا خواهان دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند

مردانی که هیون را رام می کنند و بر رودخانه ها ظفر می یابند

و با دهان پر از خورشید و چخماق می خوانند ۹

 

یا 

 سنبله، نان است

مسیح متجسم، زنده ی مرده  ۱۰

 

و

 و بر آسمان ماه می گذرد،

ماه، همراه کودکی ،

دستش در دست   ۱۱

 

ماه ناگهان در برابر چشمان وحشت زده کودک، به صورت زنی سپید پوش در هیئت مرگ، جسمیت می یابد و رنگ برگ های درخت زیتون از ترس رنگ می بازند و به سفیدی گرایش پیدا  می کنند. با نخستین روشنایی بامدادی ، بدل به هزاران دایره زنگی بلورین می شوند، که سحرگاهان را زخم می زنند و خون آلود می کنند.

این دنیا، دنیای شگفت دگر دیسی " Metamorphoses"  است، دنیای اسطوره ای ، جایی که پچپچه های رازناک شباهنگام، نجوا می کنند و ..... دنیای نخستین بوسه و نخستین پرندة مرده ..... بر روی شاخه ها.....

 

اینک اما اوست

خفته ی خوابی نه بیداریش در دنبال

و خزه ها و گیاه هرز

غنچه جمجمه اش را

به سر انگشتان اطمینان

می شکوفانند   ۱۲

 

از دشت به گرانادا

خانواده ی "لورکا" در سال ۱۹۰۹ برای این که کودکان به مدرسه بروند، ساکن "گرانادا " شدند. این دومین مرحله تعیین کننده در رشد و تحول فکری شاعر بود. هنگامی که تجربه شهر گرانادا و تمامی زمینه های غنی تاریخی ، فرهنگی و هنری اش با تصورات و تخیلات دنیای کودکی در "وگا" آمیخته شد. یعنی آمیزه ای از فرهنگ خون و فرهنگ اندیشه . یعنی : بافتی از تار و پود طبیعت سرکش و ذهنی بدوی ، ولی خلاق و کولی وار  با فرهنگی عمیق و کهنسال .

شهر (گرانادا)....گرانادا با بناهای تاریخی، خیابان های پیچ در پیچ ، محله ی قدیمی کولی نشین الباچین "  Albaicin" و تپه های جادویی الحمرا، که تقریبأ از قرن ۱۹ با دگرگونی های بسیار اندک، استوار مانده بود. "گرانادا" شهری که "ویکتور هوگو" زیبایی های حیرت انگیزش را در (۱۸۲۹) ستایش کرد و "گلینکا" آهنگساز بزرگ روس ، در (۱۸۴۵) شیفته آوازهای ژرف" Conte Jondo"    قطعه ی "شب تابستان مادرید" و کلود دبوسی " Debussy" آهنگساز فرانسوی ، شب های گرانادا" را تحت تاثیر موسیقی جادویی آن سرزمین ، تصنیف کردند.

"گرانادا" محل برخورد فرهنگ های غربی ، مدیترانه ای و خاور نزدیک. فرهنگ های کهن یونان ، روم ، عرب، کولیان و شاعران قرن ۱۷ اسپانیا با زبان زیبا و پر تصویرشان.

در "گرنادا" لورکا نزد آنتونیو رودریگز اسپینوزا "  Antonio Rodriges Spinoza" که از دوستان خانوادگی و جمهوریخواهی مبارز بود ، به تحصیلات ابتدایی پرداخت. در ۱۹۰۸ وارد دبیرستان "پیاریست" واقع در آلمریا " Almeria " شد. مدتی به علت بیماری ترک تحصیل کرد. در ۱۹۱۵ برای تحصیل حقوق سیاسی وارد دانشگاه "گرانادا" شد. ولی به تحصیل در دانشگاه علاقه ای نداشت. شیفته موسیقی بود و تجربه آموزی در خارج از دانشگاه در محضر استادان شعر و ادب اسپانیا. نزد دون آنتونیو سگورا " Segura"استاد سالخورده ای که شیفته آثار "وردی" آهنگساز ایتالیایی بود، نواختن پیانو را به استادی آموخت و آهنگ های بسیاری برای پیانو تصنیف کرد. "لورکا" آهنگ های  "بتهوون" و " آلبنیز" " Isaac Albeniz " ، آهنگساز اسپانیولی (۱۹۰۹-۱۸۶۰) را ماهرانه می نواخت. مرگ "سگورا" در ۱۹۱۶ "لورکا" را چنان اندوهگین کرد که تا مدتها به پیانو نزدیک نمی شد. روزی در گرانادا " لورکا" سونات بتهوون را می نواخت. فرناندو دو لوس ریوس " Los Rios"رییس مرکز هنری و استاد حقوق سیاسی دانشگاه گرانادا ، آن چنان تحت تاثیر استعداد والای "لورکا" قرار گرفت که از آن پس یار و مشوق او در کارهای هنریش بود. "لورکا" به "گروه ادب" گرانادا پیوست و نخستسن مقاله اش را به مناسبت یکصدمین سال تولد شاعر بزرگ اسپانیایی خوسه زوریلا " Zorrilla" نوشت و با پشتیبانی "ریوس" چند نمایشنامه بر صحنه برد و جلسات شعر خوانی تشکیل داد. چند  سال بعد  " لورا" ( Laura) دختر پرفسور "دولوس ریوس " با "فرانسیسکو" برادر "لورکا" ازدواج کرد.

"لورکا" در سال ۱۹۱۷ همراه با پروفسور دون مارتین دومینگوئز "  Dominguez" استاد هنر در دانشگاه "گرانادا" سفری به کاستیل ، لئون و گالیسیا کرد. در این سفر که تاثیری شگرف در زندگی هنری شاعر نهاد ، پرفسور " دومینگوئز" لورکا را به نوشتن نخستین اثرش به نام "تاثرات و چشم اندازها " که به سال ۱۹۲۰ در "گرانادا " به چاپ دسید ، تشویق کرد.

این نوشته با نثر شعر گونه اش ، بیان کننده تاثرات عاطفی شاعر است در برابر عظمت شهرها ، صومعه ها و بناهای اسپانیای کهن. فضای کهن و تاریخی "اسپانیا" در تحولات فکری و توانایی های هنری "لورکا" نقشی عمیق داشت. خود او می گوید: " برای نخستین بار از خویشتن خویش به عنوان اسپانیایی آگاه شدم." در سال ۱۹۱۹ ، " مانوئل دوفایا" موسیقی دان بزرگ اسپانیا به گرانادا آمد و از این زمان تا لحظه ی مرگ "لورکا" دوستی آن ها ادامه داشت.

"لورکا " در همین  سال (۱۹۱۹) با تشویق پروفسور"ریوس" ، رییس مرکز هنری گرانادا، برای ادامه تحصیل در "مرکز آزاد دانشجویی هنر و سنن " "Residencia de Studiantes" به مادرید رفت.

در "مرکز آزاد" ک به دنبال رفورم فرهنگی ۱۸۹۸ تاسیس شده بود، هنر و علوم در محیطی آزاد ، روشنفکرانه و با تاکید بر نوگرایی ، تدریس می شد. شرکت در کلاسها و انتخاب دروس برای دانشجویان اختیاری بود. ممتازترین استادان اسپانیا در آن تدریس می کردند و روش  آموزشی آن هم پایه ی بهترین دانشگاه های اروپا بود.

"لورکا" در "مادرید" در جلسات ادبی و بحث هایی در باره ی جنبش های تازه ی هنری ، شرکت می کرد و بر دانش و آگاهی هنری و اجتماعی خود می افزود.

"مادرید" در پایان جنگ اول جهانی ، مرکز بحث ها ی حاد و بلند پروازانه در زمینه های هنر نو، سیاست و انقلاب بود و همه این ها نمی توانست در هنرمندی شیفته ی آموختن و با نبوغی خلاق همچون "لورکا" ، بی تاثیر باشد.

در "مرکز آزاد" ، افراد مشهوری چون ، برگسون(فیلسوف) ، پل والری ، لویی آراگون، ه .ج. ولزسخنرانی می کردند. "لورکا" به این گونه ، با تحولات جدید هنری و علمی دنیای معاصر آشنایی بیشتری یافت و با هنرمندانی چون ، رافایل آلبرتی " شاعر " ، سالوادور دالی "نقاش"، لوییس بونوئل (کارگردان فیلم ) و پابلو نرودا شاعر بزرگ شیلیایی ، پیوندی صمیمانه پیدا کرد.

" لورکا" غیر از تابستان ها که به گرانادا می رفت، تا سال ۱۹۲۸ یعنی مدت ده سال در مادرید ماند. در این مدت به عنوان بزرگترین شاعر جوان اسپانیا ، شناخته شد. نخستین نمایشنامه اش ، " افسون شاپرک" ، در بارسلونا به صحنه رفت(۱۹۲۱) و در پی آن ، نخستین دفتر شعرش ، بانام کتاب اشعار " Libro de poemas"به چاپ رسید.(۱۹۲۱) و در سفری به گرانادا ، نمایش عروسکی اش "دختری که گلهای زیبای ریحان را آب می داد و شاهزاده کنجکاو" را اجرا کرد. "لورکا" خود طراحی این نمایش را به عهده داشت. موسیقی آن را "دوفایا" با الهام از آثار دبوسی  ، راول و پدرل " Pederell" تنظیم کرده بود.

در همین سال "لورکا" به نقاشی رو آورد. نمایشگاهی از نقاشی های او به سال ۱۹۲۷ در گالری بارسلون به نمایش گذاشته شد.

دوستی با "سالوادور دالی"  و شاعران سرشناسی چون |رافائل آلبرتی " و "پدرو سالیناس " ، "لورکا " را با جریان های تازه زیبایی شناسی در هنر آشنا کرد. برداشت های نوگرایانه "سالوادور دالی " بر روی اشیا ، در دنیایی رویا گونه، و چشم اندازهای سورئالیستی او، در ذهنش ، تاثیری بسیار نهاد. در " آلبرتی " ، شاعری همانند خود یافت که می توانست با توانایی ، ترانه های کهن فولکولوریک را به گونه ی اشعار مدرن خلق کند.

"لورکا" با انتشار "آوازهای ژرف" ( Cante Jondo) و آوازهای کولی ، به عنوان بزرگترین شاعر مردم مطرح شد. در سال ۱۹۱۷ به مناسبت سیصدمین سال مرگ شاعر عصر طلایی اسپانیا ، دون لوییز دو گنگورا " Gongora" در مقاله ای با عنوان " تخیلات شاعرانه د.ل.گنگورا" از او یاد کرد. در همان سال لورکا با طراحی سالوادور دالی ، نخستین نمایشنامه ی طولانی خود را به نام "ماریانا پیندا" در مادرید به صحنه آورد.

 

سفر به آمریکا : جنگل اسفالت

در سال ۱۹۲۹ همراه با "فرناندو دولوس ریوس" استاد حقوق سیاسی دانشگاه گرانادا به نیویورک رفت و نه ماه در این شهر ماند . کتاب اشعار او با نام " شاعر در نیویورک" در ۱۹۴۰ ، یعنی شش سال پس از مرگش منتشر شد. سفر به آمریکا ، "لورکا" را دگرگون ساخت. تبدیل به انسانی شده بود با اندیشه هایی متفاوت . بحران اقتصادی ۱۹۳۰ آمریکا را از نزدیک دید و متحول شد. " شاعر در نیویورک" بیانیه ای است علیه فقر ، جنایت ، تبعیض نژادی و خشونت های نظام سیاس ، اقتصادی و نظامی آمریکا

آه هارلم! آه، هارلم! آه ،هارلم!

غصه یی برابر نیست با سرخ های مظلومت

با خونت، مرتعش به کسوفی تاریک،

با خشونت لعل رنگ تو

در سایه روشن ، کر و لال

با شاه کبیر محبوست در جامه سرایدار . (۱۳)

 

مرغزاران را

رقص دیوارها می آشوبد،

و آمریکا

از ماشین ها و گربه ها خفه می شود.

می خواهم تا با دسخت ژرف ترین شب

نامه ها و گل های طاقنمایی را

که زیر آن می خوابی

بکند از جا،

و کودکی سیاه خبر دهد به سفیدان طلا

طلوع سلطنت سنبله را ( ۱۴)

 

" لورکا" تابستان ۱۹۳۰ را در کوبا گذرانید . در "هاوانا" در باره آوازهای کودکانه و لالایی و آنDuende ۱۵  سخنرانی کرد. سخت شیفته "کوبا" شده بود و باور داشت که بهترین روزهای زندگیش را در هاوانا گذرانده است. هنگامی که از آمریکا به هاوانا رفت ، نیویورک را "دروغ بزرگ جهان " نامید:

 شگفت نیست

این مکان از برای رقص

من می گویم.

نقاب غول

میان ستون های خون و رقم

به رقص خواهد خاست

میان کولاک های زر و ضجه های از کار ماندگان

که زوزه خواهند کشید

شب تار را ، در مدت بی فروغ تو،

ای آمریکای شمالی وحشی ! ای فاجر!

ای وحشی گسترده به مرز برف!

نقاب غول! ببینید، نقاب غول!

چه موجی از لجن و شبتاب بر نیویورک (۱۶)

 

با آغاز حکومت جمهوری در ۱۹۳۱ ، وزیر فرهنگ اسپانیا ، پروفسور "ریوس" مسئولیت گروه سیار تئاتر باراکا " Baraca"را به او سپرد . این گروه با راهنمایی "لورکا" ، نمایشنامه های نویسندگان اسپانیولی را نظیر لوپه دووگا، سروانتس و کالدرو دولابارکا را در میدان ها و بازار های دهکده های مختلف اسپانیا ، به اجرا در آوردند. از این پس لورکا همه وقت خود را وقف تئاتر کرد.

 

جنگ های داخلی

پس از جنگ های مراکش ، ژنرال میگوئل پریموری ورا" Primo de Revera" با موافقت آلفونسوی سیزدهم، پادشاه اسپانیا، با کودتا قدرت را به دست گرفت.(۱۹۲۳) با اوج گرفتن انقلاب "۱۹۳۵" دیکتاتوری نظامی "ریورا" سقوط کرد و خود او نیز چند ماه بعد در پاریس مرد.  یکسال پس از سقوط "ریورا" آلفونسوی سیزدهم نیز از سلطنت خلع شد و جمهوری اعلام موجودیت کرد. شاه و خانواده سلطنتی در ۱۴آوریل ۱۹۳۱ اسپانیا را ترک گفتند.

پس از به قدرت رسیدن "هیتلر" و " موسولینی" ، گروه های دست راستی اسپانیا ، که به جمهوری و هرگونه آزادی و اصلاحات اجتماعی کینه می ورزیدند، فرصت خودنمایی یافتند . فاشیسم ایتالیا و آلمان همچون عقاب بر اسپانیا سایه افکند. سازمان های فاشیستی "فالانژ" ناگهان چون قارچ های سمی از زمین روییدند. رهبر "فالانژیست " ها ، "خوزه آنتونیو پریموری ورا" ، پسر دیکتاتور پیشین ، اعلام کرد که با آزادیخواهان تنها با "منطق تفنگ" سخن خواهد راند.

جمهری خواهان برای رویارویی با ترور و وحشت، جبهه ضد فاشیستی را تشکیل دادند . تنها وحدت نیروهای آزادیخواه می توانست اسپانیا را از خطر فاشیسم برهاند. در ۷ آوریل ۱۹۳۴ ، خوزه ماریا خیل ربلس " Gil Robles" رییس حزب کاتولیک یا کنفدراسیون جنبش استقلال راستگرایان ( ث.ا . د. آ ) اعلام کرد که " ما قصد داریم قدرت را به دست بگیریم."

ملت یام کرد . فرانسیسکو " فرانکو " ی سلطنت طلب و جلاد مردم مراکش ، اعتصاب قهرمانانه کارگران "استوریاس " ، " Asturias" را به خون کشید.

با خیزش ملت ، توطئه دست راستی ها در هم کوبیده شد . ولی خطر ضد انقلاب هنوز جمهوری جوان اسپانیا را تهدید می کرد. در ژانویه ۱۹۳۶ برای دفاع از جمهوری ، آزادی و انقلاب ، جبهه خلق " Popular Front" به رهبری مانوئل آزانا  " Azana" تشکیل شد.    با شروع انتخابات در فوریه ۱۹۳۶ برخورد جمهوری خواهان و فشیست ها شدت گرفت. "جبهه خلق" در انتخابات پیروز شد . "فرانکو" که در آن زمان رییس ستاد ارتش بود، همراه با دیگر دست راستی ها، خواستار ابطال انتخابات شدند.

دولت جمهوری ، "فرانکو " و "خوزه پریموریورا" را تبعید و حزب "فالانژ " را منحل اعلام کرد. ولی ارتجاع داخلی و جهانی به توطئه ادامه دادند. فاشیست های "هیتلر" ی و پیراهن سیاهان "موسولینی" با موافقت پنهانی محافل سرمایه داری فرانسه،انگلیس و آمریکا، برای به خون کشیدن سپیده دم آزادی ، "فرانکو" را حمایت کردند. "ایتالیا بین شصت تا هفتاد هزار سرباز و مقادیر کثیری اسلحه و هواپیما به اسپانیا فرستاد، آلمان ها نیم میلیارد مارک خرج کردند و گذشته از اعزام هواپیماها ، تانک ها، کارشناسان فنی، لزیون کندور " Condor "را نیز به اسپانیا فرستادند. لژیون کندور ، یک واحد هواپیمایی بود که شهر "گوئرنیکا" ی اسپانیا و ساکنان غیر نظامی آن را از صفحه روزگار برانداخت.(۱۷)

"فرانکو" که پس از فاش شدن توطئه اش علیه جمهوری ، به جزایر "قناری " تبعید شده بود ، در ۱۹ ژوئیه ۱۹۳۶ ، پنهانی، با همکاری سرویس های جاسوسی دول سرمایه داری وارد مراکش شد، در راس ارتش شورشی اسپانیا قرار گرفت و برای هجوم به مادریر ، به حرکت در آمد. در همین روز (۱۹ ژوییه) دولت جدید دست راستی به رهبری مارتینز باریو" Martinez barrio"تشکیل شد. مردم به خیابان ریختند. دولت استعفا داد و دولت جدید از جناح های حزب جمهوری ، حکومت را به دست گرفت. نیروهای انقلابی مسلح شدند.

هیتلر در ۲۶ ژوئیه رسمأ در اسپانیا دخالت نظامی کرد . سال ها بعد ، "گورینگ " در دادگاه "نورنبرگ" گفت:

" این من بودم که با اصرار از پیشوا خواستم که با تمام قوا از فرانکو حمایت کند . اول به خاطر جلوگیری از گسترش کمونیسم و دوم به خاطر امتحان کردن نیروی هوایی جوان من ." (۱۸)

در برابر این توطئه مشترک ارتجاع جهانی ، " بریگاد بین المللی " ، مشترک از داوطلبان آزادیخواه سراسر جهان ، تشکیل شد. هنرمندان و روشنفکران با قلم و تفنگ به یاری ملت اسپانیا شتافتند و در "بریگاد بین المللی " ثبت نام کردند. آن ها نمی توانستند فاشیسم را بپذیرند.

"فقط یک شکل حکومت وجود دارد که نمی تواند نویسندگان خوب پدید آورد و آن نظام فاشیسم است . زیرا فاشیسم دروغی است که از زبان زورگویان گفته می شود. نویسنده ای که حاضر نباشد دروغ بگوید ، نمی تواند در نظام فاشیستی زندگی کند." (۱۹)

دولت های انگلیس ، فرانسه و آمریکا ، نه تنها دست هیتلر و موسولینی را در حمله به اسپانیا باز گذاشتند، بلکه به بهانه بی طرفی ، حاضر به فروش اسلحه نیز به جمهوری  اسپانیا نشدند. جنگ های داخلی آغاز شد. کارگران ، دهقانان ، روشنفکران و دیگر انقلابیون در سنگرهای شرف و انسانیت به دفاع از آزادی و استقلال برخاستند. اسپانیا در خون غرقه شد.

"پابلو نرودا" شاعر بزرگ انقلابی شیلی فریاد زد :

رو در روی شمایان دیده ام خون اسپانیا را

که بر می خیزد

تا در موجی از دشنه و غرور

غرقه تان سازد!

ژنرال های خائن!

خانه ی مرده ام را بنگرید

اسپانیای شکسته را

اما از هر خانه ی مرده ، فلزی گداخته برخواهد ساخت

به جای گل ها

اما از هر حفره ی اسپانیا

اسپانیا خواهد آمد

اما از هر کودک مرده، تفنگی می روید با دو چشم

اما از هر جنایت ، گلوله هایی زاده می شود

که روزی بر پیکرتان فرو خواهد نشست

آنجا که قلبتان قرار دارد." (۲۰)

 

"لورکا" و جبهه خلق  Popular Front 

لورکا در تظاهراتی که در ۱۹۳۱ به مناسبت اعلام جمهوری دوم برپا شده بود، فعالانه شرکت کرد. در ۲۱ دسامبر ۱۹۳۴  روزنامه آزادیخواه "ال دی فنسور گرانادا" ، " El Defensor Granader" به معنای مدافع گرانادا ، مقاله ای با  عنوان " گارسیا لورکا" ی شاعر در باره تئاتر و حرفه هنری سخن می گوید" به چاپ رساند . این مقاله قسمتی از مصاحبه ای بود که چند هفته پیش از آن در روزنامه چاپ مادرید به نام ال سول (El Sol)     یا "خورشید" چاپ شده بود. لورکا در این مصاحبه ، نظریات خود را در باره مصائب اسپانیا روشن کرده بود:

" من همواره در سمت کسانی هستم که هیچ چیز ندارند. کسانی که حتی از آنها "هیچ" نیز دریغ شده است. ما – و با کلمه "ما" منظور روشنفکران است- برای قربانی شدن فرا خونده شده ایم . بگذارید من مبارزه را بپذیرم."

بیان این سخنان ، در شرایط بحرانی و خطرناک پس از قتل عام کارگران معدن آستوریاس به دست فرانکو ، چهره واقعی شاعر انقلابی را نشان می داد. لورکا به دفاع از فقرا ، علیه ثروتمندان ایستاده و از کارگران و دهقانانی که علیه نیروهای فشار و سرکوب ، می جنگیدند، جانانه جانبداری کرده بود. دست راستی ها هرگز این اعلام همبستگی لورکا را با مردم عادی و ستم کشیده ی اسپانیا از یاد نبردند..هنگامی که تراژدی روستاییش "برما" چند هفته بعد در مادرید به صحنه رفت، روزنامه های مخالف ، بدون استثنا ، به او حمله کردند، نویسنده ای بی استعداد نامیند،و نمایشنامه اش را به عنوان اثری ضد اخلاق ، ضد کاتولیک و بی ارتباط با مسایل اسپانیا، محکوم کردند. نخستین شب اجرا ، گروهی اخلال گر با تحریک محافل فاشیستی، کوشیدند با فریاد و ناسزا گویی به " مانوئل آزانا" رییس جمهور، بازیگران و لورکا ، از اجرای نمایش جلو گیری کنند . اما خشم تماشاگران ، خیلی زود آن ها را خاموش کرد و بر سر جایشان نشاند.

نمایش "برما" برای شاعر موفقیتی بسیار به همراه آورد . در ۳۰ دسامبر ۱۹۳۴ روزنامه "ال دفنسور" ضمن مقاله ای ، از موفقیت درخشان " برما" سخن راند و حوادث شب افتتاح را شرح داد. در پایان پس از تهنیت به لورکا، برای شاعر گرانادایی که برای شهرش شکوه به ارمغان آورده  بود، ابراز همبستگی کرد. نام "گارسیا لورکا" اکنون  به معنای وسیع کلمه با "آزادیخواهی" پیوندی عمیق یافته بود ودر کنار نام آزادیخواهانی مانند "مانوئل آزانا" رییس جمهور و پروفسور ریوس "Rios " وزیر فرهنگ قرار گرفته بود. کردار، گفتار و شور و هیجان شاعر در دفاع از جمهوری ، در روزنامه های محلی به گونه ای گسترده منتشر می شد.

در ۱۹۳۶ " لورکا" مشهور ترین شاعر و نمایشنامه نویس جوان اسپانیا بود. شهرتش از مرزهای کشور نیز فراتر رفت ، زندگیش در تند باد حوادث ، ضرب آهنگی سریع تر و پر توان تر به خود گرفت. نمایشنامه ها ، سخنرانی ها ، شعر خوانی ها. در ژانویه ۱۹۳۶ از بارسلون به مادرید بازگشت تا در مراسمی  به افتخار موفقیت فراوان نمایشنامه اش "دونا روزیتای پیر دختر" تشکیل می شد، شرکت کند. این نمایش مورد استقبال شدید منتقدین و تماشاگران قرار گرفته بود. لورکا یک پارچه شور روی طرح های دیگری در زمینه نمایشنامه و شعر کار می کرد. نمایشنامه " عروسی خون" را که در سال ۱۹۳۴ در بوینس ایرس ، بیش از یکصد اجرا داشت و همچنین کتاب جدید شعرش را به چاپ رساند. گویی همراه با انقلاب و مبارزه برای آزادی ، خونی تازه در رگ هایش جریان یافته بود .

 

چشم به راه حوادث

در آخرین هفته های قبل از انتخابات فوریه ۱۹۳۶، مادرید فضای سنگینی داشت و چشم به راه حوادث بود. هنرمندان و نویسندگان مشهور ، آگاه از هجوم فاشیسم در اروپا ، باصدایی رسا، حمایت خود را از (جبهه خلق) اعلام کردند و نفوذ کلام و شخصیت معنوی خود را برای محکومیت نیروهای دست راستی به کار گرفتند. بنا بر این غیر قابل انتظار نیست که "لورکا" چند ماه پیش از شورش "فرانکو" اقذام به گرد هم آوری شخصیت های ضد فاشیست و جمهوری خواه کند.

در ۹ فوریه ۱۹۳۶ به افتخار بازگشت شاعر انقلابی اسپانیا ، رافائل آلبرتی " R.Alberti" از شوروی ، مجلس ضیافتی ترتیب داده شد. در آغاز "لورکا" ورود آلبرتی را خوش آمد گفت ، سپس بیانیه ضدفاشیستی را که گروهی از نویسندگان اسپانیا تنظیم کرده بودند، قرائت کرد. (۲۱)

در ۱۴ فوریه مراسمی به یادبود نمایشنامه نویس مشهور ، رامون ماریا دل واله اینکلان " Valle-Inclan" ، که به تازگی مرده بود، با ابتکار آلبرتی و همسرش در تئاتر زارزولا " Zarzula" برپا شد. در این گردهمآیی لورکا همراه با آهنگ های روبن داریو " Raben Dario" ترانه هایی در ستایش "واله اینکلا" سرود. یکی از منتقدان می نویسد: گرد هم آیی کاملأ جنبه سیاسی داشت و تشکییل دهندگان آن را پنهان نمی کردند. (۲۲)

کمی پس از پیروزی جبهه خلق در انتخابات ، شاعر بزرگ و انقلابی اسپانیا آنتونیو ماخادو " Antonio Machado" استاد و دوست لورکا و دیگر روشنفکران ، بیانیه شورای جهانی صلح را در ارتباط با کمیته اسپانیولی صلح ، امضا کردند و روزنامه "ال سول" اسامی امضا کنندگان را به چاپ رساند. نام لورکا نیز دیده می شد. (۲۳)

در اول آوریل ، لورکا همراه با گروهی از شاعران و روشنفکران ، مانند : آلبرتی ، لوئیس سرنودا " Cernuda" ، مانوئل التو لا گوئیر " Al tola guirre"در بیانیه ای خواستار آزادی رهبر انقلابی برزیل ، کارلوس پرستس "  Prsetes" از زندان شدند. کمی بعد در همین ماه (آوریل) به مناسبت روز اول ماه مه ، لورکا پیامی فرستاد که در مجله هفتگی آیودا " AYUDA" به معنای "کمک" ، به چاپ رسید:

"به مناسبت روز اول ماه مه ، درود آتشین خود را به تمامی کارگران اسپانیا که برای جامعه ای آزاد و دادگر ، متحد شده اند، تقدیم می دارم" (۲۴)

لورکا در هفته های نخستین ماه مه که فضای سیاسی اسپانیا به شدت بحرانی شده بود، دومین بیانیه ضد فاشیستی را امضا کرد. سپس در ۲۲  ماه مه ، به افتخار سه نویسنده فرانسوی ، که به عنوان نمایندگان جبهه خلق فرانسه به مادرید آمده بودند ، ضیافتی با شکوه ترتیب داد . این سه عبارت بودند از : آندره مالرو ، ژان کاسو " Cassou"   و هانری له نورمان " Lenormond" نمایشنامه نویس .

بیش از دویست نفر از مهمانان سرشناس ، که چند وزیر دولت جمهوری نیز در میانشان بودند، در این مراسم شرکت داشتند. در پایان این جشن با شکوه ، تمامی شرکت کنندگان ، سرودهای "مارسیز" و انترتاسیونال راخواندند. روزنامه ها  به گونه ای گسترده این مراسم شکوه مند را تجلیل کردند.

 

لورکا و سیاست  

لورکا ، یکبار در ژوئیه ۱۹۳۶ به داماسو آلونزو " Damaso Alonzo" ، نویسنده کتاب "شاعران معاصر اسپانیا" گفته بود:

من هرگز سیاستمدار نیستم، هرگز! من همانند تمام شاعران حقیقی ، انسانی انقلابی هستم ، اما سیاستمدار- هرگز!

گفتگویی که از لورکا در روزنامه (La voz) به تاریخ اول آوریل ۱۹۳۶ به چاپ رسید، نقطه نظرهای سیاسی – اجتماعیش را روشن می کند:

"تا هنگامی که بی عدالتی های اقتصادی وجود دارد، دنیا قادر نیست به روشنی بیندیشد. من این موقعیت را چنین می بینم:

دو مرد در ساحل رودخانه ای قدم می زنند، یکی ثروتمند و دیگری فقیر. شکم یکی انباشته از خوراک های رنگارنگ و دیگری گرسنه. مرد ثروتمند می گوید: چه قایق کوچک زیبایی بر روی آب است ! گل های زنبق را که در ساحل رود روییده بنگر!

مرد فقیر می نالد: من گرسنه ام . چیزی را نمی بینم. گرسنه ام . خیلی گرسنه ام!

در روزگارانی که گرسنگی از بن ریشه کن بشود، بزرگترین تحولات روحی که بشر هرگز مانندش را ندیده ، به وقوع خواهد پیوست. ما هرگز قادر نیستیم شادمانی لحظه فرارسیدن آن انقلاب بزرگ را در ذهن خود تصویر کنیم. (۲۵)

سپس لورکا با لبخندی اضافه می کند : مثل این است که خیلی انقلابی حرف زدم . نه؟!

این مصاحبه خواننده را به یاد نمایشنامه ی استثنا و قاعده ، نوشته "برتولت برشت" می اندازد. "برشت" این نمایشنامه را در ۱۹۵۰ به چاپ رساند و در همین سال نیز ترجمه ی آلمانی اشعار لورکا به دستش رسیده بود. (۲۶)

 این هم رود

رودی با آب های پرخطر

دو مرد بر ساحل اند

یکی به آب می زند و لی آن دیگری دو دل است

آیا آن یکی دلیر است و این یکی ترسو!

آن سوی رود ، همین که از خطر رستند

یکی می رود تا معامله ای را به انجام برساند

پیروزمندانه بر ساحل قدم می گذارد،

در ملک متصرفی خود وارد می شود

و میوه تازه ای می خورد

اما آن دیگری ، پس از آن که خطر را پشت سر گذاشت

از نفس افتاده است و چیزی هم به دست نمی آورد

و باز خطر های دیگری در کمین ناتوانیش نشسته اند.

گذری کوتاه در دنیای نمایش "لورکا"

کارد!کارد! لعنت به هرچه کارد است و لعنت به آن کسی که کارد را درآورد!.... لعنت به هرچه تفنگ است ، به هرچه تپانچه است......لعنت به هرچه اسلحه است! حتی لعنت به بیل ها و لعنت به هرچیزی که بتواند تن یک آدم را از هم بدراند.....

یک مرد سر به راه ، گلی به لب هایش گرفته و دارد می رود سر مو ستانش، یا دارد می رود به زیتون زاری که به اش ارث رسیده. آن وقت آن مرد، دیگر برنمی گردد. اگر هم برگردد ، دیگر ارزشش درست به قدر همان شاخه ی نخل است و همان یک نعلبکی نمک نیم کوبی که روی شکم مرده می گذارند تا جنازه اش ورم نکند!

آخر این درست است؟ آخر این انصاف است که با یک چیز کوچولو مثل تپانچه یا کارد- زندگی مردی را که مثل یک نره گاو پرزور است ، تمام بشود کرد؟ (۲۷)

همراه با "پابلو پیکاسو" و "سالوادور دالی " ، نام "لورکا" از مشهورترین نام های اسپانیایی در جهان هنر است. "لورکا" در ادبیات نوین همپایه است با نویسندگان کلاسیک اسپانیا: سروانتس، لوپه دووگا و کالدرون.

"خانه برنارد آلبا" شاهکار نمایشی لورکا که زمان کوتاهی پیش از مرگ به پایانش رساند، (۲۸) در پربارترین دوره خلاقیت هنریش – ۵ سال آخر زندگی_ نوشته شد. نمایشنامه های عروس خون، برما، دون رزیتای پیر دختر و شعر نابش مرثیه برای ایگناسیو سانچز مخیاس  " Ignacio Sanches Meghas" نیز محصول همین دورانند.

لورکا در زمان حیات، از نمایشنامه ای در 5 پرده به نام تماشگر " El Publico" نیز سخن می گفت . از این نمایشنامه جز دو صحنه کوتاه که در نشریه ای (با اجازه خود شاعر) به چاپ رسید و از نمایشنامه دیگرش (ویرانی سدوم) Sodom، ۱۹۳۶ اثری در دست نیست.

نمایشنامه آخرینش ، رویاهای دختر خاله ام آورلیا، " Aurelia" که فرانسیسکو برادر لورکا شخصیت اصلی آن را کودکی خود لورکا می داند نمایشنامه عروسکی "دختری  گل های زیبای ریحان را آب می دهد . شاهزاده کنجکاو" که در ۵ ژانویه ۱۹۲۳ در گرانادا به صحنه آمد ، هنوز ناشناخته مانده اند. "قربانب شدن ایفی ژنی" که در ۱۹۲۷ نوشتنش آغاز شد و "زیبایی" که لورکا آن را "تراژدی سیاسی" می نامید، عنوان دو نمایشنامه ای است که هنوز یافت نشده اند.

تئاتر لورکا ریشه در سنت های نمایشی اسپانیا دارد . نمایشنامه های کهن اسپانیولی بر خلاف ایتالیا و فرانسه ، ریشه در زبان مردم عادی داشتند ، نه درباری. این آثار مجموعه ای از ترانه های افسانه ای بودند که در آن شعر، داستان و نمایش با هم آمیخته می شدند. نمایشنامه اسپانیولی ، به علت الها م گرفتن از زبان مردم عادی و درون مایه هایی از سنت ها، ترانه ها و شعرهای افسانه ای و داستانی ، حتی از تئاتر انگلیس (معاصر با خود) نیز متمایز بود.... لوپه دووگا و کالدرون این سرشت ویژه تئاتر اسپانیولی را تکامل بخشیدند و به اوج رساندند.

لورکا نه تنها ببا کلام شعر گونه  زیبا و تصویریش ، تئاتر اسپانیا را غنی ساخت ، بلکه تراژدی فولکولوریک را با صور خیال و تخیلات شاعرانه ، در ارتباط با زندگی جدید اسپانیا و مسائل آن، باز سازی کرد.

نخستین اثر نمایشی لورکا قطعه ی تخیلی کوتاه و شاعرانه ای است به نام " افسون شاپرک" . این اثر که شاعر آن را پیش از بیست سالگی نوشته است ، در سال ۱۹۱۹-۱۹۲۰ در مادرید به کارگردانی مارتینز سیرا " Martinez Sierra" اجرا شد . نویسنده آرژانتینی آلفردو دولا گوآردیا ( Guardia)  که در باره لورکا و هنرش تحقیقات جامعی دارد و خود شاهد اجرای این نمایشنامه بوده ، در این زمینه یادداشت های جالبی دارد که می توان با خواندنش به تحولات زندگی هنری لورکا به عنوان شاعر و نمایشنامه نویس پی برد. در اینجا تکه ای از این یادداشت ها را می آوریم.

روز زیبای تابستانی. شاپرکی رنگارنگ با بال های زخمی ، ناگهان در مزرعه ای با علف های بلند، میان گروهی از سوسک های وحشت زده فرو می افتذ. با حضور شاپرک  زندگی این حشرات لحظه به لحظه آشفته تر می شود. میان آنها ، به ویژه سوسک های سالخورده تر، در باره علل دیدار شاپرک  بحث در بر می گیرد. آیا این موجود شگفت آور رنگارنگ که بال هایش به خاطر پروازی سر گیجه آور در آسمان و میان ابرها ، زخمی شده ، فرشته است یا جادو گری بدخواه؟

با وجود این که سوسک ها با شاپرک مهربانی می کنند ولی نوزادان خود را از معاشرت با این مزاحم اسرار آمیز برحذر می دارند. در این میان سوسک کوچکی وجود دارد که به این اخطارها توجهی نمی کند. مسحور زیبایی شاپرک، کنجکاوانه از درون تاریکی زمین ، به او نزدیک می شود. در آغاز متوحش از نور و رنگ های شاپرک، خاموش می ماند. ولی رفته رفته شهامت گفتگو پیدا می کند.

سوسک از شاپرک در باره نور خورشید، گل ها و آسمان آبیش می پرسد. آن چه که شاپرک از این زیبایی ها می گوید، سوسک را مشتاق تر می کند، تا پنهانی بال های کوتاه و سیاه خود را برای پرواز بیازماید، اما قادر نیست بلند تر از ارتفاع علف ها پرواز کند.

سرانجام روزی شاپرک دوباره قدرت پرواز را به دست می آورد و در برابر چشم های شگفت زده سوسک به درون روشنایی پرواز می کند و در فضا ناپدید می شود. در حالی که سوسک به آسمان باز و زیبایی که شاپرک از ان برایش سخن گفته ، خیره مانده است. دنیایی که هرگز نخواهد شناخت.!

نخستسن نمایشنامه طولانی لورکا به نام ماریانا پیندا Pineda  در پاییز ۱۹۲۷ در مادرید  اجرا شد.

ماریانا زنی بیوه با دو کودک خود، معرف شخصیت بتسی راس( Betsy Rass) زن قهرمانی است که در جنبش انقلابی قرن نوزدهم اسپانیا شرکت داشته است. ماریانا زنی اهل گرانادا ، به خاطر همکاری با جمهوری خواهان ، به دار آویخته می شود. جرم او دوختن پرچم برای جمهوری خواهان است. ماریانا نمادی است از آزادی بشریت و روح (گرانادا)و از این رو مرگ را قهرمانانه می پذیرد تا به دیگران بیاموزد که چگونه باید همچون انسان زیست!

لورکا در نمایشنامه های فولکولوریک خود، قصد دارد تماشاگر را به این اندیشه ئاذارد که جامعه امروزی اسپانیا ، که قرن ها سنن و قوانین جامعه پدر سالاری را بر دوش خود حمل می کرد، اکنون دیگر تواناییش را از دست داده است.

"اکثر قهرمانان درام های لورکا بار میراث گران وزنی را بر دوش می کشند . بار سنن ستمگر و سختگیر اشرافی" (۲۹)

کار واقعی لورکا در زمینه تئاتر با نمایشنامه ماریانا پیندا آغاز شد. اجرای آن هم زمان بود با حکومت (پریمودو ریورا) ، دیکتاتور اسپانیا.

"اولین بازیچه ای که فدریکو با پول خود خرید(قبل از هشت سالگی) و برای خریدن آن قلکش را شکست ، یک نمونه تئاتر کوچک بود. هیچ نمایشنامه ای با این تئاتر کوچک جور در نمی آمد ، پس باید نمایشنامه هایی ساخته می شد. این نخستین کوشش اوست در زمینه نمایشنامه نویسی." ( ۳۰)

آثار نمایشی لورکا در سه زمینه است:

کمدی : عشق دون پرلیم و بلیزا در باغ (۱۹۲۸) ، همسر عجیب کفاش (۱۹۲۹) ، کالبد درون کریستو بال(۱۹۳۵)، نمایشنامه های کوتاه : دختران ملوان و دانشجو، گردش باستر کیتون و خیال کوتاه.

عروسکی : دختری که گل های زیبای ریحان را آب می دهد(۱۹۲۳ ) و چماق عروسک (۱۹۲۶).

تراژدی های سه گانه (تریولوژی) لورکا-  عروسی خون (۱۹۲۳) ، یرما(۱۹۳۴) و خانه برنارد آلبا (۱۹۳۶) از شاهکارهای نمایشی دنیاست.

"یرما" زنی نازاست که تنها آرزویش داشتن فرزند است. اما مرد قادر نیست این آرزو را برآورد . در پایان ، زن مرد را خفه می کند .(تحقیر شده ولی مطمئن باقی می ماند)

پرما تمثیلی است از اسپانیا و فریاد اعتراض زن اسپانیولی علیه جامعه ی مرد سالار. یرما: (یرما فریاد می زند. گلوی شوهرش را می فشارد. خوآن بر زمین می افتد.)

تحقیر شده ، تحقیر شده ، ولی مطمئن.... حالا دیگه می دونم، ولی تنها (یرما بلند می شود. مردم می آیند)

حالا دیگه با خیال راحت چشم هامو می بندم و دیگه از خواب نمی پرم. دیگه نمی پرسم بالاخره خون من ، نوید خون تازه ای را می دهد یا نه؟ برای همیشه عقیم شدم. چه می خواهید؟ نیایید جلو! من پسرمو کشتم، با دست های خودم پسرمو کشتم. پسرمو کشتم.(۳۱)

(مردم در اطراف او جمع می شوند . صدای کٌر به گوش می رسد.)

در بیشتر آثار لورکا می توان حضور همیشگی "مرگ" را از ابتدا تا انتها حس کرد.  برخی منتقدان ، "خانه برنارد آلبا " را ، که به نثر نوشته شده، شاهکار لورکا می دانند. در این نمایشنامه "زاویه ای تاریک و بسته را می بینیم که در آن روشنایی هجوم آور جو، شور درد آمیز جسم و سرنوشت غمانگیز اشخاص ، از میله های آهن می گذرد.... صحنه هایی از روشنایی ها و خشونت تا اندازه ای گویا" Goya"وار و بی نهایت اسپانیایی ....."

"برنارد آلبا" فریاد اعتراضی است علیه جامعه ای دربسته و سیاه. آیینه ای است در برابر اسپانیا با همه آداب و سنت هایش. لورکا خود نمایشنامه اش را "عکس های مستند" از اسپانیا می داند. "برنارد" مادر خانواده ، نمادی است  از شیطان ، نیرویی بازدارنده و پنهان شده در پس نقاب های گوناگون : غرور خانوادگی ، شرافت مقلوب سنتی و پرهیزکاری ریاکارانه.  این نمایشنامه تفسیر و تحلیل است از کسانی که امیدها، شادی ها و ارزش های انسانی را در اسپانیا و دیگر گوشه های جهان پایمال می کنند. لورکا در ۱۴ یا ۱۵ ژوئیه (چند روز مانده به مرگ) ، در منزل دکتر ایزلیو دو اولیور " Oliver" نمایشنامه ی "برنارد آلبا" را که به تازگی تمام کرده بود ، برای دوستانش خواند و سپس در باره "پابلو نرودا" حرف زد.(32) "نرودا " بعدها به یاد لورکا چنین سرود:

فدریکو یادت هست

از زیر خاک

خانه ام یادت هست با بهار خواب هایش

که در آن ماه ژوئن ، دهانت را غرق گل می کرد

برادر ، برادر! (۳۳)

لورکا در ماه ژوئیه قصد داشت برای دیدن نمایشنامه اش و سخنرانی در بارهی شاعر قرن هفدهم کوئه ودو " Quevedo"به مکزیکو سفر کند . تصمیم گرفت روز ۱۸ ژوئیه قبل از سفر ، چند روزی به گرانادا برود.

در همین هنگام حادثه ای وحشتناک اتفاق افتاد . به خاطر قتل افسری از گارد حمله ی جمهوری توسط فالانژیست ها، بین جمهوری خواهان و ضد انقلاب درگیری شد. لورکا با وجود مخالفت دوستانش در ۶ ژوئیه ۱۹۳۶ با قطار به مادرید رفت. در همین قطار ، رمون روئیر آلونسو" Alonso" فالانژیست و از اعضای مهم دست راستی های مستقل اسپانیا که در دستگیری و اعدام لورکا نقش مهمی داشت، نیز به مادرید می رفت!

در ۲۰ ژوئیه نخستین روز شورش ضدانقلاب ، دکتر مانوئل " مونته سینوس" شهردار جمهوری خواه گرانادا و شوهر خواهر لورکا، توسط فاشیست ها دستگیر و روانه زندان شد.

روز ۹ اوت ، لورکا که احساس خطر کرده بود، زیرا برای دستگیریش به خانه آمده بودند، در منزل دوست شاعرش لوئیز روزالس " L.Rosales" که خود و برادرش "خوسه" و "آنتونیو" از مسئولین حزب فالانژ بودند ، پنهان شد. در این خانه با مهربانی و احترام زیاد از لورکا پذیرایی می شد. خانم روزالیز، دخترش اسپرانزا" Esperanza" و خاله لوئیزا، لورکا را می ستودند و همه کوششان را برای راحتی او به کار می بردند. لورکا برای آن ها از خاطرات نیویورک ، بوینس آیرس و کوبا می گفت و با پیانو آهنگ های فولکولوریک می نواخت. روز ۱۶ اوت ، دکتر مونته سیوس و ۲۹ زندانی دیگر در گورستان شهر اعدام شدند. بعداز ظهر همان روز لورکا نیز که مخفی گاهش توسط یکی از همسایگان لو رفته بود ،(۳۴)، دستگیر و به فرمانداری برده شد. مردی که برای دستگیری لورکا رفت ، روئیز آلونسو بود. لوئیز دوست شاعرش در آن هنگام در شهر نبود.

 

واپسین روزها

لورکا در آخرین مصاحبه اش پیش از مرگ می گوید:

"اندیشه هنر برای هنر ، اندیشه ای ابلهانه است. دیگر هیچ انسان معقولی به یاوه هایی چون هنر ناب و هنر برای هنر ، باور ندارد. در این لحظات بحرانی  عصر ما، هنرمند باید با جامعه بگرید و بخندد. ما باید تا کمرگاه در ِگل فرو برویم ، تا کسانی را که در جستجوی نیلوفرهای آبی هستند، یاری دهیم. من خود نیاز وافر دارم که با دیگران در ارتباط باشم. به همین منظور است که به تئاتر روی آورده ام و تمام استعداد خودم را نثار آن کرده ام. " در همین مصاحبه با " El sol" عقیده لورکا در باره سقوط گرانادا توسط فردیناند و ایزابلا(۱۴۱۲) پرسیده شد. پاسخ او به تنهایی کافی بود تا جانش را به خطر بیاندازد:

" حادثه مصیبت باری بود . با این که در کتاب های درسی خلاف آن را نوشته اند، شهر معماری ، تمدنی ستایش برانگیز ، شهری که در جهان بی مانند است، نابود شد و جایش را به خاکی بی حاصل و سرزمینی ویران داد. شهری که زشت ترین بورژوازی اسپانیای امروز آن را اشغال کرده است." (۳۵) آنگاه لورکا احساس خود را در باره اسپانیا چنین بیان می کند:

" من کاملأ اسپانیایی ام و محال است که بتوانم خارج از محدودیت جغرافیایی خود زندگی کنم. با این وجود، از کسی که تنها به خاطر زاده شدن در اسپانیا ، خود را اسپانیایی می داندمتنفرم. من برادر همه انسان ها هستم و از کسی که برای ایده آلی انتزاعی و ناسیونالیستی ، چشم بسته ، وطنش را می پرستد، بی زارم. یک چینی خوب به من نزدیک تر از یک اسپانیایی بد است.

من در آثارم ، اسپانیا را سروده ام و آن را در عمق وجودم، احساس می کنم، ولی پیش از آن ، من برادر همه مردم جهانم." (۳۶)

 

سایه مرگ

دو روز و نیمی که (فدریکو) در فرمانداری ، زندانی بود، دوستان بسیاری کوشیدند برای نجات لورکا با والدسValdes فرماندار فاشیست گرانادا تماس بگیرند . یکی از این دوستان ، مانوئل دوفایا بود. کوشش او نتیجه ای نداد!

 هیجدهم اوت ، شب هنگام ، والدس با مقام مافوق خود ژنرال کویی پودو لیانو ( Quipo de Liano) به وسیله بیسیم تماس می گیرد و خبر دستگیری لورکا را می دهد: با او چه باید کرد؟ بیش از دو روز است که این جاست.

ژنرال بلافاصله جواب می دهد- (به او قهوه بدهید) و سپس می افزاید(قهوه ی فراوان !) و این اصطلاحی بود که ژنرال برای( اعدام )ها به کار می برد!

 

کمانداران عبوس

به "سه ویل" نزدیک می شوند.

     گوادل کویر بی دفاع!

کلاه های پهن خاکستری

شنل های بلند آرام

     آه، گودال کویر!

آنان

از دیار دوردست پریشانی و ذلت می آیند

     گودال کویر بی دفاع!

و به زاغه های تنگ و پیچ عشق و بلور سنگ

می روند

    آه ، گودال کویر بی دفاع!  (۳۷)

افسانه ی مرگ لورکا از این لحظه آغاز می شود.

کوشش های میگوئل برادر لوئیز روزالس برای آزادی لورکا به جایی نمی رسد. والدس به میگوئل قول می دهد که هیچ خطری متوجه لورکا نیست!

روز بعد، ۱۸ اوت، والدس می گوید که لورکا دیگر در فرمانداری نیست. آلونسو می گوید : به مسئولیت خودم لورکا را دستگیر کردم . سپس فریاد می زند : لورکا یک جاسوس سرخ است و دیشب کشته شد. ولی دایه انژلینا ، که به دستور مادر لورکا، هر روز غذای لورکا را به بازداشتگاه موقت در فرمانداری می برد، تا روز ۱۸ اوت او را ملاقات می کرد. ولی روز ۱۹ اوت به انژلینا می گویند که لورکا را  به محل دیگری نقل مکان داده اند.

 

مرگ در سپیده دم

 سپیده دم ۱۹ اوت ۱۹۳۶ ، فدریکو گارسیا لورکا ، همراه با سه زندانی دیگر در میان سربازان مسلح والدس ، از کنار فوئنته گرانده Fuente Grande  یا "چشمه بزرگ" گذشتند و در جایی در دامنه ی سیر ادوهارانا  Sierra de Harana میانه دو روستای ویزنار  Viznarو الفکار  Al f acarکنار زیتون زار، ایستادند و چشم در چشم جلادان -جوخه آتش -خود ، دوختند.

 

اگر مردم

پنجره ی مهتابی را باز بگذارید

کودک پرتقال می خورد

از مهتابی می بینمش

دروگر خرمن می درود

از مهتابی صدایش را می شنوم

اگر مردم

پنجره ی مهتابی را باز بگذارید. (۳۹)

 

هنگامی که گورکن ، پس از زمانی کوتاه از راه در رسید، چهار جسد را بر روی زمین افتاده دید. گورکن ، معلم مدرسه را به یاد می آورد که تنها یک پا داشت و لورکا را که کراواتی به گردن بسته بود.

می دانید از آن کراوات هایی که هنرمندان می بندند! (۴۰)

لورکا و سه نفر دیگر در نزدیکی "چشمه اشک ها" دفن شدند. (۴۱)

 

   "فدریکو " را کشتند ....

زمانی کشتندش که پرتو سپیده دم،

افق را روشن می کرد.

جلادها

جرات آن را نداشتند که چشمانش را ببندند

ازین رو  چشمان خود را بستند.

.......

آواز می خوانم

برای شعرت که در معرض گردباد قرار گرفت

.............

برای شاعر مجسمه یادبود بسازید

مجسمه ای از سنگ و آرزو در "گرانادا"

بر فواره ای که آبش هیچ گاه

از گریه باز نمی ایستد

و آهنگ ابدیش را می سراید:

"....در گرانادا این جنایت روی داد

آری در گرانادای او..."

                    "شاعر و مرگ" (۴۲)

 

پابلو نرودا در خاطراتش در باره لورکا می نویسد:

فدریکو گویی از پیش از مرگش خبر داشت. روزی پس از بازگشت از یک سفر تئاتری مرا خواند تا واقعه عجیبی را برایم بگوید . با گروه نمایشی "پاراکا" به دهکده دور دستی در کاستیل وارد شده و در کنار شهر اردو زده بودند. فدریکو که بر اثر سفر دراز ، زیاد خسته بود، نمی توانسته بخوابد . در سپیده دم بلند می شود و برای هواخوری تنها به گردش می رود ... مه بامدادی به دشت و کوهستان حالت شبح وار داده بود...فدریکو ناگهان احساس  می کند که انگار چیزی از سپیده دم بر می خیزد ، چیزی در شرف وقوع است. بره کوچکی ظاهر می شود و به چریدن می پردازد، انگار فرشته ای است از مه .... ناگهان گله ای گراز بدانجا وارد می شوند . چهار پنج جاندار سیاه درنده ، گرسنه و ا سم هایی هم چون سنگ خارا .... گرازها به جان بره می افتند و زیر چشمان وحشت زده شاعر ، آن را تکه پاره کرده ، می بلعند..... بعدأ به وضوح  برایم آشکار می گشت که آن واقعه ، منظره ای خیالی از مرگ خود او ، پیش آگاهی از تراژدی باور نکردنی او بوده است. (۴۳)

   عقابان کوچک ! (با آنان چنین گفتم)

گور من کجا خواهد بود؟

در دنباله دامن من ! (چنین گفت خورشید)

در گلوگاه من! (چنین گفت ماه)  (۴۴)

 

 یاداشت ها 

 ۱. آواز سوارکاران. از کتاب آوازهای کولی . فدریکو گارسیا لورکا . ترجمه رضا معتمدی . انتشارات گوتنبرگ ۱۳۵۲

۲. گزیده اشعار فدریکو گارسیا لورکا  . ترجمه بیژن الهی . انتشارات امیر کبیر (شعر لحظه صفحه ۱۴۶)

۳. وگاVega- در زبان اسپانیایی به معنای عام به دره ای اطلاق می شود که رودخانه ای میانش می گذرد.

۴. سردار انگلیسی (۱۸۵۲-۱۷۶۹) که "ناپلئن بناپارت " را در نبرد واترلو " Waterloo" به سال ۱۸۱۵ شکست داد.

۵. سازی شبیه به عود Lute

F.G . Laora . obras completas . Aguila 5th edition. ۶.  Madrid   ۱۹۶۳

۷. ترانه شرقی. گارسیا لورکا . ترجمه احمد شاملو . انتشارات ابتکار (شعر نغمه ی خوابگرد)

۸. آوازهای کولی . گارسی لورکا. ترجمه رضا معتمدی . گوتنبرگ 1353 (شعر، آهنگ کوچک اشتیاق نخستین صفحه 19)

۹. ترانه شرقی . لورکا . ترجمه ا. شاملو ( شعر: مرثیه برای ایگناسیوسان سانچز مخباس)

۱۰. همان کتاب. شعر (ترانه شرقی)

 ۱۱. همان کتاب . شعر ( ترانه ماه ، ماه)

 ۱۲. همان کتاب . مرثیه

۱۳. گزیده اشعار ف.گ.لورکا . ترجمه بیژن الهی . سفر شاه هارلم

 ۱۴. همان کتاب . شعر . چکامه به والت ویتمن

۱۵.  Duendeآن . قدرت مرموز . حالت و کیفیتی ناگفتنی که در هنر و هنرمند وجود دارد. ( بنده طلعت آنیم که "آنی " دارد)

۱۶. همان کتاب. شعر . رقص مردگان

 ۱۷. زندگی دلورس ایباروری . ترجمه عباس راد . هادی لنگرودی . انتشارات آگاه ۱۳۶۲.

 ۱۸. زنده باد مرگ . هاینریش پائن اکه . ترجمه احمد مرعشی . انتشارات آبان ، ۱۳۵۷

۱۹. پیر مرد و دریا. ارنست همینگوی . ترجمه نجف دریا بندری. (مقد مه مترجم ) انتشارات خوارزمی

 ۲۰. اسپانیا در قلب من . پابلو نرودا . ترجمه فرامرز سلیمانی . احمد کریمی حکاک. انتشارات گویا ۱۳۶۳

۲۱. Jase Luis Cano . Garcia Lorca. Barcelona  ۱۹۶۲

 ۲۲. همان کتاب

۲۳. همان کتاب

۲۴.  AYUDA  NO ۷.۲  May ۱۹۳۶

F.G .Lorca. obras completas. Madrid Aguilar, 5th Edition P.1812

۲۵. Brecht, Chroniche. Klaus Valker. The seabury press .New York ۱۹۷۵

 ۲۶. استثنا و قاعده . برتولت برشت. ترجمه م.ا. به آذین . انتشارات آگاه ۱۳۴۸.

۲۷. عرس خون. فدریکو گارسیا لورکا . ترجمه احمد شاملو . انتشارات روزن

این نمایشنامه پس از مرگ لورکا در سال ۱۹۴۶ به چاپ رسید.

۲۸. ژان لویی بارو ، کارگردان بزرگ فرانسوی . نقل از مقدمه نمایشنامه عروسی خون اثر لورکا. ترجمه احمد شاملو . انتشارات روزن.

۲۹. خانه برنارد آلبا. فدریکو گارسیا لورکا. ترجمه محمود کیانوش (مقدمه نوشته فرانسیسکو لورکا) انتشارات نیل ۱۳۴۸.

۳۰ خانه برنارد آلبا . لورکا. ترجمه محمود کیانوش (نوشته فرانسیسکو لورکا)

 ۳۱. فدریکو گارسیا لورکا "گزیده اشعار" نگارش . بیژن الهی . امیر کبیر ۱۳۴۷. صفحه ۵۸۶

۳۲. اسپانیا در قلب من . پابلو نرودا. ترجمه فرامرز سلیمانی . احمد کریمی حکاک . انتشارات گویا ۱۳۶۳. شعر. چند نکته را توضیح دهم.

 ۳۳. شخصی به نام خسوس کاساس فرناندز Jesus Casas Fernandez  عضو حزب کاتولیک . وکیل دادگستری

۳۶،۳۷،۳۸- F.G. Lorca . obras Competas

۳۹- Guadal quiver رودی در اسپانیا

۴۰.  ف.گ.لورکا . ترانه شرقی و اشعار دیگر. ترجمه احمد شاملو. انتشارات ابتکار 1359

۴۱. شعر وداع از کتاب آوازهای کولی. ف.گ. لورکا . ترجمه رضا معتمدی

۴۲. آنتونیو ماخادو شاعر بزرگ اسپانیا . نقل از مجله جوانان . مرداد ۱۳۵۷ ترجمه فرامرز حسنی

۴۳. خاطرات نرودا. پابلو نرودا. ترجمه هوشنگ پیرنظر. انتشارات آگاه ۱۳۵۹ صفحه 185

۴۴. ترانه شرقی و اشعار دیگر، فدریکو گارسیا لورکا. ترجمه احمد شاملو

 به نقل از ضمیمۀ فرهنگی «نامۀ مردم»، دوشنبه ۹ مهر ماه ۱۳۹۷  

 

 

Top