حزب توده ایران

در گرامی داشت خاطرهٔ استاد نجفِ دریابندری

شوخ و شنگ بود و خوش‌مشرب و طنزپرداز. در برابرِ سختی‌ها و دُشواری‌های زندگی، نه خود را می‌باخت و نه گردن خَم می‌کرد. در سالِ نهمِ دبیرستانِ رازیِ آبادان، یک روز که درسِ رسم داشت و تکلیفِ خود را انجام نداده بود، دبیرِ ریاضیات و هندسه‌ی مدرسه (آقایِ علوی) از او خواست "رسمِ" خود را رو کند؛ او اما چیزی برای ارائه به استاد نداشت؛ به ناچار گفت که آن را در خانه جا گذاشته است! آقایِ علوی هم نه گذاشت و نه برداشت، و به یک‌باره در آمد که: "خُب این‌که کاری ندارد، برو رسم‌ات را بیار!".

کار از کار گذشته بود و عمونجف باید کاری می‌کرد، پایِ آبرو در میان بود: این‌گونه بود که قهرمانِ کم سن و سالِ ما، به دنبالِ تکلیفِ درسیِ خود، چیزی که وجودِ خارجی نداشت، از مدرسه بیرون زد و رفت تا راه و"رسم"ی تازه را در پیش گیرد. نجفِ دریابندری (یکمِ شهریورِ ۱۳۰۷ ـ ۱۵ اردی‌بهشتِ ۱۳۹۹) رفت و دیگر به مدرسه برنگشت. و این یکی از ساده‌ترین راه‌ِحل‌های ریاضی‌وارِ او برای بور نشدن در برابرِ دبیرِ مدرسه‌شان بود. هفت ـ هشت ماه پس از این غیبتِ کوتاه! در حالی که شانزده سالی بیش‌تر نداشت، در بخشِ انتشاراتِ شرکتِ نفتِ آبادان سرگرمِ کار شده بود.

 گفته‌اند که شاهکارِ دریابندری، نثرِ روان و ترجمه‌هایِ شیوا و شگفت‌اش بود. و درست هم گفته‌اند. این‌جای کار را اما نخوانده‌اند که شاهکارِ شگرف‌ترِ زندگی‌اش، شوخ مَنشی و طنزِ دندان‌گیر او بود. همیشه لب‌خندی بر گوشه‌ی لبان‌اش شکفته بود. "کتاب مستطابِ آشپزی ـ از سیر تا پیاز" او در دوجلد که با هم‌کاریِ همسرِ هنرمندش فهیمه‌ی راستگار دو دهه پیش منتشر شد، تا کنون سی بار بازچاپ شده است. “وقتی یک متفکر، آشپز می‌شود!" دریابندری البته که خوب آشپزی بود، به ویژه خوراک‌هایِ جنوبی‌اش حرف نداشتند.

اما شاهکارِ او زندگی‌اش بود و چه‌را؟ بیست و دوسه ساله باشی و به "جُرمِ" عضویت در حزبِ توده‌ی ایران و از آن هم "بدتر" به اتهامِ ۱ جاسوسی برای بیگانه! ۲ خیانت به کشور۳ تبلیغاتِ حزبی و پیوند با شبکه‌ی ارتشیِ حزب، به مرگ محکوم‌ات کنند و تو در زندان، بنای هِرهِر و کِرکِر را بگذاری و از جوخه‌ی تیرباران هم نترسی، مگر می‌شود؟ اما شد. زیرِ اعدام بود که یک روز با دوستی در زندان به یادِ ترانه‌ی "ای مُشک‌فروشِ سرِ بازار" افتاد و این دو که از این ترانه به شعف آمده بودند از هشتِ صبح تا پاسی از نیم‌روز، هِی گفتند "ای مُشک‌فروشِ سرِ بازار" و غَش غَش خندیدند و آن‌قدر هِرهِر و کِرکِر کردند که سرانجام طاقتِ دوستِ نقاش‌شان تاق شد و فریاد کِشید که "بابا بسه دیگه، تا کِی می‌خواهین مُشک‌فروش ـ مُشک‌فروش کنین!".

نجفِ دریابندری فرزندِ ناخدا خَلَفِ ظلم‌آبادی در شهرِ آبادان زاده شد. در مدرسه‌ی رازیِ محله‌ی بوارده‌ی آبادان درس خواند و به گفته‌ی خودش، از سال‌های کودکی با زبانِ انگلیسی آشنا شد. کودکی بیش نبود که پدرِ توانگرش درگذشت و او را با فقر و تنگدستی، تنها گذاشت. دریابندری اما خوره‌ی سینما بود! در آن سال‌ها، فیلم‌های روزِ جهان به زبانِ انگلیسی در سینمایی در آبادان به نمایش درمی‌آمد که نجف از مشتری‌های پَر و پا قرص‌اش بود. خودش گفته است که زبانِ انگلیسی را از همین فیلم‌ها یادگرفته است. البته کمی که بزرگ‌تر شد به فراگیریِ آکادمیکِ این زبان پرداخت و چنان تبحری در آن به هم زد که از همان نوجوانی، کتاب‌ها و نشریه‌های انگلیسی‌زبان می‌خواند:

“هفده ـ هیجده ساله بودم که کتاب‌های فالکنر را می‌خواندم و دو سه تا از داستان‌های کوتاهش را هم ترجمه کرده بودم. سی سال بعد هم، سه داستانِ دیگر از ویلیام فالکنر را ترجمه کردم [و این همه را در کتابی به نامِ] "یک گلِ سرخ برایِ امیلی" به چاپ سپردم...".

 دریابندری، نوجوانی بیش نبود که در دهه‌ی ۱۳۲۰ سر از باشگاهِ آزادگانِ احمدِ کسروی برآورد. در آن سال‌ها تبِ کسروی‌گِرَوی همه جا و به ویژه آبادان را گرفته بود.  دیری اما برنگذشت که او با اندیشه‌های حزبِ توده‌ی ایران آشنا شد و به ویژه پس از خواندنِ نقد و سنجشِ جانانه‌ی حزب بر نگرشِ کسروی، راهِ خود را از گروهِ آزادگانِ کسروی جدا کرد و به حزبِ توده‌ی ایران پیوست. رفیق دریابندری اما در سالِ ۱۳۳۳ در پیِ لو رفتنِ سازمانِ نظامیِ حزبِ توده‌ی ایران دستگیر شد و سر از زندانِ لشکرِ زرهیِ تهران برآورد. دستگیریِ او اندکی پس از آن رُخ داد که نخستین کتابِ وی، ترجمه‌ی داستانِ "وداع با اسلحه"‌ی ارنست همینگوی (تیتر این جُستار برگرفته از همین نام است) از چاپ درآمده بود. کسانی که با او هم‌زنجیر بوده‌اند، همه یک دل و یک سِدا (صدا) گفته‌اند که دریابندری در زندان، رفتاری دلیرانه و ستایش‌برانگیز داشته است. دادستانِ نظامی اما برای او حکمِ تیرباران صادر کرده بود. و او که خود را به درستی بی‌گناه می‌دانست، هنگامی که از زندانِ زرهی به بازداشت‌گاهِ قصر گسیل شده بود، سه بار خواهانِ بازنگری در حکمِ خود شد. بارِ نخست، اعدامِ او به زندانِ ابد، بارِ دوم به پانزده سال زندان و در سومین بازنگری به چهار سال حبس کاهش یافت. در این هنگام (۱۳۳۷)، او که دوره‌ی محکومیتِ چهار ساله‌ی خود را گذرانده بود، از زندان آزاد شد و پای در جنگلِ شهرها گذاشت. دریابندری پس از آزادیِ بازیافته‌اش به استخدامِ انتشاراتِ فرانکلین درآمد: نخست در جای‌گاهِ یک ویراستار و سپس به عنوانِ سردبیرِ این بنگاهِ انتشاراتی. ترجمه‌ی "هاکل بِری فین" نوشته‌ی مارک تواین، نخستین کارِ او پس از رهایی از زندان بود.

دریابندری در سالِ ۱۳۵۴ یعنی هفده سال بعد، از انتشاراتِ فرانکلین جدا شد و برپایه قراردادی با سازمانِ رادیو  تلویزیونِ ملیِ ایران، به ترجمه‌ی متونِ فیلم‌های خارجی پرداخت. پس از انقلاب از این کار هم کناره گرفت و روزگارِ خود را یک‌سره وقفِ ترجمه‌ی متن‌هایِ ادبی و فلسفی کرد: شماری از ماندگارترین ترجمه‌های وی در گذرانِ بیش از هفتاد سال کارِ ادبیِ وی چنین‌اند:

پیرمرد و دریا و برف‌های کلیمانجارو (ارنست همینگوی)، بیگانه‌ای در دهکده، گور به گور و یک گلِ سرخ برای امیلی (ویلیام فالکنر)، چنین کنند بزرگان (ویل کاپی)، پیامبر و دیوانه (جبران خلیلِ جبران)، آنتیگونه (سوفکلس)، بازمانده‌ی روز (کازو ایشی گورو)، رگتایم (دکتر وف)، تاریخِ فلسفه‌ی غرب (برت راند راسل)، نیز بازگردانِ آثاری از ارنست کاسیرر، بِکِت...، مجموعه جُستارهای به عبارتِ دیگر، در عینِ حال، افسانه‌ی استوره و....

از دیدگاهِ استاد دریابندری ترجمه‌ی کتاب، تنها بازگردانِ واژه به واژه‌ی متن نیست که خود گونه‌ای از آفرینشِ ادبی است. وی برآن بود که هر اثرِ ادبی یا فلسفی و جُز آن زبانِ ویژه‌ی خود را دارد که مترجم باید آن را دریابد و به کار گیرد. دریابندری می‌گفت: روی‌کردِ اندکِ مردم به آفرینه‌های ادبی ریشه در نادیده گرفتنِ زبان و لحنِ این آثار دارد. او خود کتابِ تاریخِ فلسفه‌ی غرب را چنان روان و ساده و شیوا برگرداند که به یکی از کتاب‌هایِ مرجعِ درسِ تاریخِ اندیشه‌ی سیاسیِ دانشگاه‌های کشور بدل شد. شاهکارِ دیگرِ وی "بازمانده‌ی روز" ایشی گورو بود که مترجم آن‌قدر با متنِ آن کلنجار رفت و رفت تا سرانجام زبان و لحنِ خورندِ آن ‌را در گویشِ اواخرِ دورانِ قاجار یافت و دست به کارِ ترجمه‌ی آن شد؛ ترجمه‌ای که بی‌گمان از شاهکارهای برگردانِ ادبی در جهان است. بدین‌گونه دریابندری متن‌ها را تنها از دیدرسِ واژه‌ها، فرازها، ساختارِ متن و زبانی به زبانِ دیگر ترجمه نمی‌کرد که آن‌ها را از فرهنگی به فرهنگِ دیگر گسترش می‌داد. برای نمونه، او کتابِ "چنین کنند بزرگانِ" ویل کاپی (۱۳۵۱) را چنان بومی‌سازی کرده بود که در آن سال‌ها بسیاری از منتقدانِ ادبی می‌گفتند کسی به نامِ ویل کاپی وجود ندارد و کتاب را خودِ دریابندری نوشته است. البته اینان سال‌ها بعد پی‌بُردند که نویسنده‌ای به نامِ ویل کاپی وجود دارد و کتابِ چنین کنند بزرگان را همین شخص نوشته است.

استاد نجفِ دریابندری به ویژه پس از درگذشتِ همسرِ هنرمندش (فهیمه‌ی راستگار در۱۳۹۱)، دیگر روزگارش غبارآلود و ناخوش‌آیند می‌گذشت و بیماریِ فراموشی هم بر این ناهنجاری‌ها می‌افزود. وی سرانجام در روزِ بیست و دوِ آبانِ ۱۳۹۳ دچارِ سکته‌ی مغزی شد و نیمه‌ی راستِ اندام‌اش از کار افتاد. کم‌تر از یک ماه در بخشِ آی سی یوِ بیمارستانِ ایران‌مِهر بستری بود و پس از بهبودیِ نسبی، از بیمارستان به خانه بازگردانده شد. دریابندری اما کم‌تر از نُه سال بعد در سنِ نود و یک   سالگی درگذشت و در حالی که ویروسِ کرونا نمی‌گذاشت کسی به آیینِ خاکسپاری‌اش برود، همانطور که سهراب دریابندری، فرزند استاد دریابندری گفته بود پیکر پدرش در قطعه ۱۲ در بهشت سکینه کرج در کنار مزار همسر زنده یادش فهیمه راستکار به خاک سپرده شد. 

نام و یادش گرامی باد!

به نقل از «نامهٔ مردم»، شمارۀ ۱۱۰۳، ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

 

Top