رفیق شهید کسری اکبری کردستانی
بی لحظهای درنگ آمادهام …
شهادت شهریور ۱۳۶۷ - فاجعه ملی
«در درونم بیدادی است، بیداد عشق، شعله ای زبانه میکشد و بر ساقه خشکیدهام، پیکرم را در برمی گیرد، ناگاه خیز برمی دارد و موج وار با تمام قوا بر قلبم میکوبد. جان من گویچه بازی این مست زنجیری است، اگر دم برنیاورم به آتشم میکشد و اگر آهی کشم جهان را میسوزد. جسم نحیف من از تحمل این شور شورانگیز خلق ناتوان است. تب میکند، به ارتعاش در میآید، میلرزد، اما چارهاش نیست. طفلک آتشفشانی را در درون خود به زنجیر کشیده است. هیچ نیازی به تأمل نیست. بی لحظهای درنگ آمادهام. سر و پایم را در این آتش مقدس ذوب میکنم، ذره، ذره، قطره، قطره، نمیدانم بی فدا کردن چگونه میتوان زنده بود؟ نمیدانم با رنجهای مقدس انسان، چگونه میتوان زیست؟!»
نگارش این سطور در کشتارگاه خمینی، آن هم پس از شکنجه های هراسناک، خبر از حماسه بزرگ انسانی میدهد. این سخنان پر شور از زبان آتشین کسری است که جاری میشود. او با زبان درد ، با زبان عشق، با زبان انسان فردا سخن میگوید تا در نبردی نابرابر با شکنجه و شکنجه گران در سکوی پر افتخار فاتحان آشیانه خورشید بایستد.
رفیق کسری اکبری کردستانی در سال ۱۳۳۴ در یک خانواده فرهنگی در شهر کرمانشاه چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدائی و سه سال اول دبیرستان را در شهر زادگاه خود و سالهای پایانی دوره متوسطه خود را در دبیرستان خوارزمی گذراند. کسری دانش آموزی متین و آرام و درس خوان بود که دنیایی پر غوغا در صدف وجود داشت. در دوران دبیرستان با فدایی شهید، سپنتاکی، آشنا گردید. این آشنایی رفته رفته به دوستی و رفاقتی ژرف فرا روئید و به زندگیاش رنگ دیگری بخشید.
در سال ۵۲، در کنکور شرکت کرد و در رشته مهندسی شیمی قبول شد و با رتبه ممتاز وارد دانشکده فنی (دانشگاه تهران) شد. در دانشگاه در ارتباط با محافل دانشجویی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. دیری نپایید که در تور ساواک افتاد و بازداشت گردید. پس از آنکه با سرافرازی دوران بازجویی را پشت سر گذاشت، در دادگاه به یک سال زندان محکوم گردید. بعد از آزادی از بند، توسط رفیق خود سپنتاکی به سازمان چریکهای فدایی خلق پیوست و مخفی شد.
او تا زمانی که سازمان آماج ضربات ساواک قرار نگرفته بود و رفقایش از جمله فدایی نامدار حمید اشرف در خون خود نتپیده بودند، به طور مخفی زندگی و فعالیت میکرد، ولی در این مقطع لو رفت و برای دومین بار گام به شکنجه گاه و زندان گذارد. پیکر نحیف و استخوانی کسری را به زیر داغ و درفش انداختند ولی او کسی نبود که در برابر دشمن به زانو در آید. با روحی تسلیم ناپذیر در دادگاه حاضر شد و به ۱۵ سال زندان محکوم گردید.
در آستانه انقلاب با باز شدن در زندانها به دست خلق، آزادی خود را بازیافت. بی درنگ با پیوستن به سازمان، به فوج سازمان گران انقلاب ملحق شد. دیوارهای اختناق فرو ریخت. انقلاب پیروز شد. سازمان فعالیت گسترده ای را آغاز کرد. در این پیوند، کسری با تمام وجود در راه انجام مسئولیتهای سازمانی خود به وجه احسن میکوشید. مدتی در کردستان مسئول یک تیم نظامی و یک پایگاه در کوه شد. سپس مسئولیت دانشجویان پیشگام را در اهواز عهدهدار گردید و بعد به تهران فراخوانده شد تا قلم توانایش را در خدمت سازمان بگذارد. در جمع هیئت تحریریه «کار» ، ارگان مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) مدتی مسئول مقالات بخش دهقانی و بعد مسئول مقالات اقتصادی شد. در همین دوران بود که کتاب «روانشناسی پورشنف» را ترجمه کرد. در سال ۱۳۶۰، رفیق کسری، پس از مطالعات پردامنه آثار کلاسیکها و همچنین بررسی خط مشی احزاب و سازمانهای سیاسی، به اتفاق تنی چند از رفقایش به حزب توده ایران پیوست. به خاطر خصائل بارز انقلابیش جای بایسته خود را در حزب یافت و زندگی سراسر پیکارش در عمل نشان داد که شایسته اعتمادهای بزرگ بوده است.
پس از یورش نهادهای سرکوبگر رژیم به حزب، کسری به تور پلیس نیفتاد. در این مقطع، او از ذره ذره وجود و استعداد خود برای ادامه مبارزه مایه میگذاشت، گویی میخواست یک تنه جای همه رفقای دربندش را پرکند. چون مادری که فرزندان خود را در خطر ببیند، پی جوی آن بود که رفقایش را از زیر ضربه خارج سازد. در این راه شب و روز و خستگی نمیشناخت و از خود شجاعت، اعتماد به نفس و هشیاری کم نظیری نشان میداد. او با آن که برای دشمن چهره ای شناخته شده بود، ولی پیش از آنکه به فکر خود باشد، به نجات رفقایش که پاره های تن خود میدانست فکر میکرد. یکی از رفقایش که در روزهای دشوار پس از یورش با او دیدار داشته درباره این فراز از زندگی پر افتخارش چنین میگوید: پس از یورش او را دیدم. از روحیه فوقالعادهای برخوردار بود. میگفت: «ما امکانات و چیزهای زیادی را از دست دادهایم، در این شکی نیست. ولی معنویتی به دست آوردهایم که آنچه را از دست دادهایم، در مقایسه با این معنویت، حقیقتاً هیچ است.»
سرانجام روز ۲۴ بهمن ۶۲ شکارچیان انسان، این آهوی بی قرار و تیزپا را در خیابان شناسایی و دستگیر کردند. به هنگام انتقال به اوین با این اندیشه که دشمن حتی یک کلمه از زبان او علیه حزبش، آرمانش و رفقایش نشنود، خود را از ماشین به بیرون پرت کرد. گرازان رژیم به سویش آتش میگشایند و در پیاش خطاب به رهگذران فریاد برمی آورند: «بگیریدش. معتاد است.» کسری به زمین میافتد. پیکرش سخت مجروح است. به هر زحمت شده قامت را راست میکند و فریاد میزند: «من معتاد نیستم، من تودهایام، مرا به خاطر دفاع از محرومین جامعه دستگیر میکنند، فریب نخورید! »» دیری برنمیآید که پیکر غرقه به خون و بی هوشش را به بیمارستان اوین منتقل میکنند. دو روز در حالت اغماء به سر میبرد. دندههایش شکسته، ششهایش سوراخ و سرش به شدت آسیب دیده بود. او را به بیمارستان قلب منتقل میکنند. جلادان تلاش زیادی برای زنده نگه داشت او بکار میبندند. پس از ماهها بستری بودن به روی تخت بیمارستان، تن رنجور و زخمیاش را به درون سلول پرتاب میکنند.
دوران بازجویی، شکنجه و مصاف نابرابر آغاز میشود. آتش شکنجه داغ و داغتر میشود ولی روح او تسخیر ناپذیر باقی میماند. دشمن حتی یک کلمه از زبانش نمیشنود. او در دوره دو ساله بازجویی، دو سالی که پیکر زخم دارش مرتب در کوره تب میسوزد ، جز با زبان سکوت با بازجویان سخن نمیگوید تا زمان شرکت در بی دادگاه فرا میرسد. این جاست که بار دیگر زبان آتشین کسری به دفاع از حزب و زحمتکشان باز میشود و به ۱۲ سال زندان محکوم میگردد. از این پس برگ تازه ای در دفتر زندگی او ورق میخورد .
در زندان مظهر انضباط، سخت کوشی، بی آرامی و پویایی است. از بیداریاش تا وقت خواب برنامهاش پر است: به رفیقی انگلیسی درس میدهد، از دیگری که بیمار است، پرستاری میکند. با رفیقی درباره اقتصاد سیاسی سخن میگوید، برای جمعی دیگر از هم رزمان از «دوران» حرف میزند. در رثای فدائیان شهید، انوش و رضی، شعر میسراید. در تولد فرزند رفیقی دیگر با صدای گرم خود آواز سر میدهد. برای کسری همه مبارزان عزیزند، سالگردها را به خوبی تدارک میبیند و در امور صنفی از زمره فعالترینهاست. یکی از رفقای هم بندش درباره او میگوید: «کسری هرچند در چهره و ظاهر شکسته بود، ولی از درون پولاد بود. عشق بود و ترانه. کسری حدیث انسان آینده بود و داستان تکامل معرفت، علی رغم سن جوانش زندگی را در کاوش گذرانده بود. صحت و خطای روزگارش را پهلوانانه پذیرفته بود. آینده ای از تفکر و عمل بود … در سیلاب روحیاش نبرد و عشق به خلق را معنای دیگری در درون بخشیده بود .»
رفیق هم بند دیگری درباره او مینویسد: «کسری دونده خوبی برای آرمان و حزبش بود. حتی ظهرها که همه رفقا دو ساعت استراحت میکردند، او نمیخوابید، مطالعه میکرد یا مینوشت و یا میسرود .»
و باز یکی دیگر از رفقای هم بندش او را چنین معرفی میکند:
«کسری چون صخره بود، زیبا ، محکم، پر غرور و استوار. در بند (سالن ۳ اوین) جزو ثابتقدمترین کمونیستها بود . وجودش در کنار ما به ما آرامش میبخشید. سیمایش آمیزهای از آرامش، مهر، صمیمیت و اعتقاد بود. در چشمانش روح زندگی میدرخشید. کسری میگفت شاعری گفته است:
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست،
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .
ما فرزندان همین زندگی هستیم، امید را در قلبمان میکاریم و طوفان درو خواهیم کرد.»
کسری از زمره رفقایی بود که همیشه به دور از تنگ نظری در راه وحدت نیروهای انقلابی با تمام وجود تلاش میورزید. او در کلیه حرکتهای اعتراضی و اعتصابی زندانیان سیاسی شرکت فعال داشت. در اعتصاب آبان ماه ۶۶ یکی از سازمان گران اصلی به شمار میرفت. وقتی «خلخالی» نامی که عضو شورای سرپرستی زندانها بود، برای سرکوب اعتصاب به زندان رفت، نخستین کسی را که احضار کرد، کسری بود . او رو به کسری کرد و گفت: «ما میدانیم شما تودهایها این فتنه را رهبری میکنید و تو هم یکی از سردمداران این جریان هستی، ما میدانیم با امثال تو چکار کنیم.»
آنگاه برای درهم شکستن اراده پولادین کسری شکنجه آغاز میشود، پیکر نحیف کسری زیر شلاق و مشت و لگد قرار میگیرد … رقص شوم شلاق تنها لحظه ای قطع میشود که دیگر او با پیکری یکپارچه آماس، زخم و خون، به حال اغماء فرو میرود . آن زمان است که او را برای «درس عبرت دادن» به هم بندانش به درون بند پرتاب میکنند. پس از آن که به حال میآید، در آن هنگامه ای که درد و تب و سوز پیکرش را به آتش میکشید، باز هم عظمت روحی خود را به نمایش گذارد.
در نامه ای که در این روزها نوشته است، از جمله میخوانیم: «در درونم بیدادی است، بیداد عشق، شعله ای زبانه میکشد بر ساقه خشکیدهام … نمیدانم بی فدا کردن چگونه میتوان زنده بود ؟!»
کسری یک بار وقتی در حزب مسئولیت سنگینتری به او واگذار میشد، گفت: «نقاط عطف در زندگی من همیشه لحظاتی بوده است که توانستم انرژی بیشتری را در اختیار جنبش قرار دهم و امروز این لحظه یکی از نقاط عطف زندگی من است». ولی بی هیچ تردیدی باید گفت بزرگترین نقطه عطف زندگی او حماسه ای است که با مرگ قهرمانانه خود آفرید و برای همیشه در پیشگاه خلق جاودانه شد.
در روز نهم شهریور ماه ۶۷ دادگاه مرگ رژیم فقها، رفیق کسری را فراخواند. پیش از رفتن به دادگاه، او نیک میدانست که دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود. از این رو به رفقایش گفت:
«من سر موضع خود هستم و از حزب و آرمانم جانانه دفاع خواهم کرد! من به آنها تسلیم نخواهم شد، شما هم هر کدام تصمیم خودتان را بگیرید. ما را به پای چوبه دار میبرند.»
یک یک رفقا را در آغوش گرفت. دستانشان را فشرد و بوسه های مهرآمیزی بر چشمهایشان زد و به عنوان آخرین وصیت گفت:
«عزیزانم من مالی ندارم که دربارهاش وصیت کنم. فقط قلبی پر از عشق دارم که آن را به کارگران و زحمتکشان وطنم، همسرم و خانوادهام هدیه میکنم.»
آنگاه با قامتی استوار به سمت بی دادگاهی رفت که از پیش برای او حکم مرگ صادر کرده بود.
دادگاه کسری بیش از یک دقیقه به طول نمی انجامد. «نیری» از او میپرسد:
- مذهبت چیست؟
کسری بی لرزش و شکستی در صدا پاسخ میدهد:
– من مارکسیست – لنینیست هستم!
– دنیا را که از دست داده ای، لااقل فکر آخرت و قیامت باش!
کسری با طنزی زهر آلود میگوید:
– آن هم ارزانی خودتان باد.
نیری رو به پاسداران میگوید:
- ببریدش بند بالا (منظور بالای چوبه دار)
هنگامی که او از «دادگاه» خارج میشود، یکی از پاسداران میگوید: – عجب دل شیری داشت.
گردن فراز، با قلبی سرشار از عشق به زحمتکشان و ایمان به پیروزی نهایی آرمانهای انسانیاش با گامهای استوار به سوی مرگ رفت. آن رفقایی که با او در بند همدل بودند، با خواندن ترانه «امشب در سرشوری دارم» که همیشه با نوای گرمش آن را میخواند، یادش را گرامی داشتند. روز ۹ آذرماه ۶۷ خبر شهادت رفیق قهرمان کسری اکبری کردستانی و به همراه آن خبر شهادت رفیق نامدار هیبت الله معینی چاغروند، برادر همسرش به خانوادهشان داده میشود. بدین ترتیب خانواده همسرش، سومین شهید خود را نثار انقلاب مردم ایران کرد. پیش از این نیز، داماد دیگر خانواده، رفیق مسعود انصاری تیرباران شده بود.




