مسایل بین‌المللیمسایل نظری و تئوریک

چپ غربی و تضاد آمریکا و چین

بخش‌های عمده‌ای از چپ‌های غیرکمونیست در کشورهای غرب تضاد رو به رشد بین ایالات متحده و چین را از منظر رقابت بین کشورهای امپریالیستی می‌بینند. از دیدگاه آنان چنین توصیفی سه کارکرد نظری‌ای متمایز را دارد: کارکرد نخست، توضیحی برای تضاد فزاینده بین ایالات متحده و چین را به دست می‌دهد. کارکرد دوم، این کار را با کاربست مفهوم لنینیستی و در چارچوب دیدمانی لنینیستی انجام می‌دهد. کارکرد سوم، چین را قدرت امپریالیستی‌ای نوپا می‌بیند و ازاین‌روی اقتصاد آن را در مقام اقتصادی سرمایه‌داری نقد می‌کنند که با نقد چپ افراطی از چین هم‌نوایی می‌کند.

تلخی ماجرا در اینجا است که چنین توصیفی باعث می‌شود این بخش از چپ به‌طورضمنی یا به‌صراحت در دسیسه‌های امپریالیسم ایالات متحده علیه چین شریک شود. چپ غیرکمونیست در بهترین حالت موضع‌گیری‌ای بر پایهٔ این باور می‌کند که هر دو کشور امپریالیستی هستند و بنابراین درحمایت از یکی در برابر دیگری هیچ فایده‌ای وجود ندارد. در بدترین حالت موضع‌گیری‌اش در درگیری میان این دو قدرت امپریالیستی به حمایت از ایالات متحده در برابر چین- چین همچون “شیطان کوچک‌تر”- می‌انجامد. بهترین و بدترین حالت دیدگاه آنان به موضع‌گیری‌ای سست درمخالفت با سیاست‌های تهاجمی امپریالیسم ایالات متحده در برابر چین منتهی می‌شود  و از آنجایی که این دو کشور بر سر بیشتر مسئله‌ها و مشکل‌های کنونی جهان با هم اختلاف‌نظر دارند، هر دو حالت در مخالفت با امپریالیسم ایالات متحده بی‌صدا می‌شوند.

بخش‌هایی عمده‌ از چپ در کشورهای غربی حتا آن‌ بخش‌هایی که با امپریالیسم غرب مخالف هستند چندی است که در موقعیت‌هایی مشخص از اقدام‌های این امپریالیسم حمایت کرده‌اند. این حمایت در بمباران صربستان از سوی امپریالیسم آمریکا در دوران رهبری اسلوبودان میلوسویچ نمایان شد. اکنون در حمایت از ناتو در جنگ اوکراین نمایان است. همچنین در عدم مخالفتی قاطع از سوی این دیدگاه با نسل‌کشی مردم فلسطین در غزه به‌دست دولت اسرائیل و پشتیبانی فعال امپریالیسم غرب  به‌گونه‌ای این حمایت نمایان است. سکوت یا حمایت از مواضع تهاجمی امپریالیسم غرب در برابر چین از سوی بخش‌های خاصی از چپ غربی، اگرچه به‌طوریقین هم‌سان با این مواضع نیست، اما با این مواضع هم‌نوایی دارد.

چنین موضعی که با امپریالیسم غرب مخالفتی جدی ندارد از قضا در تضاد کامل با منافع و نگرش طبقه کارگر چند  کشور سرمایه‌داری پیشرفته است. برای نمونه، همان‌طور که بسیاری از موردهای امتناع کارگران از بارگیری محمولهٔ جنگ‌افزارهای اروپایی برای اوکراین نشان می‌دهد، طبقهٔ کارگر در اروپا با جنگ نیابتی ناتو در اوکراین به‌شدت مخالف است. این واکنش تعجب‌آور نیست، زیرا جنگ باعث تورم شدید شده و در وخامت زندگی و معیشت کارگران تأثیر مستقیم داشته است. بسیاری از کارگران در نبود مخالفت صریح چپ با جنگ روی به حزب‌های راست‌گرا می‌آورند. این نیروهای راست اگرچه در کارزارهای تبلیغات انتخاباتی‌شان با جنگ ابراز مخالفت می‌کنند، اما پس از دست‌یابی به قدرت، مانند جورجا ملونی نخست‌وزیر ایتالیا، با سیاست‌های تهاجمی امپریالیسم همراه می‌شوند. بنابراین، سکوت چپ‌ها در کشورهای غربی در برابر امپریالیسم غرب باعث جابجایی توازن قدرت سیاسی در بیشتر کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به‌سود نیروهای راست‌گرا می‌شود. این سکوت با درنظر گرفتن تضاد ایالات متحده و چین که از سوی برخی از این چپ‌گرایان رقابت میان دو کشور امپریالیستی تلقی می‌شود در چنین موضع‌گیری‌ای می‌گنجد.

در مورد این دیدگاه که چین کشوری با اقتصاد سرمایه‌داری است و از‌این‌روی درگیر فعالیت‌های امپریالیستی در رقابت با ایالات متحده در سراسر جهان است، در بهترین حالت ممکن با معیار اخلاقی صفت “بد”  که به سرمایه‌دار نسبت داده می‌شود و صفت “خوب” که به سوسیالیست نسبت داده می‌شود می‌توان آن را سنجید. کسانی که این دیدگاه را دارند در واقع می‌گویند: من انگاشتی از چگونگی رفتار یک جامعهٔ سوسیالیستی نزد خودم دارم (انگاشت آرمانی یک فرد) اگر رفتار “چین” از برخی جهت‌ها با این انگاشت “من” از جامعهٔ سوسیالیستی مغایرت دارد بنابراین چین نمی‌تواند کشوری سوسیالیستی به‌شمار آید، پس باید سرمایه‌داری باشد. دو اصطلاح سرمایه‌دار و سوسیالیست معناهای بسیار مشخصی دارند که  بر ارتباط آن‌ها با گونه‌هایی مشخص از نیروهای پویش‌زا دلالت دارد که هر کدام در مناسباتی پایه‌ای از مالکیت ریشه دارند. درست است، چین بخش اقتصاد سرمایه‌داری‌ای شایان توجه دارد، یعنی بخشی که با مناسبات مالکیت سرمایه‌داری مشخص می‌شود، اما بخش عمده‌ای از اقتصاد چین همچنان دولتی است و با سمت‌گیری‌ای متمرکز مشخص می‌شود که اقتصاد چین را از سوداگری فردی (یا “خودانگیختگی”) که نشانهٔ سرمایه‌داری است بازمی‌دارد. شاید بتوان بسیاری از جنبه‌های اقتصاد و جامعه چین را مورد انتقاد قرار داد، اما “سرمایه‌داری” نامیدن آن و به‌این‌ترتیب هم‌تراز دانستن آن با فعالیت‌های امپریالیستی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته مسخره‌ است. این نه‌تنها از نظر تحلیلی نادرست است، بلکه به کِردمانی منجر می‌شود که به‌طورمسلم برخلاف منافع طبقه کارگر کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته و نیز طبقه کارگر جنوب جهانی است.

اما این پرسش بی‌درنگ به‌میان می‌آید: اگر تضاد ایالات متحده و چین نمود رقابت بین کشورهای امپریالیستی نیست، پس نمود آن را در دورهٔ اخیر چگونه می‌توان توضیح داد؟ برای درک این موضوع باید نگاهی به دوران پس از جنگ جهانی دوم بیندازیم. سرمایه‌داری پس از پایان جنگ به‌‌شدت تضعیف شد و با بحرانی وجودی روبرو گردید: طبقه کارگر در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته حاضر نبود به سرمایه‌داریِ پیش از جنگ بازگردد، سرمایه‌داری‌ای که بیکاری و تهیدستی‌ای فراگیر پدید آورده بود. سوسیالیسم در سرتاسر جهان به پیشرفت‌هایی بزرگ دست یافته بود و پیکارهای آزادی‌بخش در جنوب جهانی علیه ستم استعماری و نیمه‌استعماری به اوج خود رسیده بود. بنابراین، سرمایه‌داری برای بقای خود به دادن امتیازهایی چند مانند برگزار کردن انتخابات سراسری و دادن حق رأی به مردم و گام‌ برداشتن به‌سوی برپایی یک دولت رفاه‌بخش، نظارت دولت در مدیریت تقاضا، و بالاتر از همه، پذیرش استعمار‌زدایی رسمی سیاسی ناگزیر شد.

اما استعمار‌زدایی سیاسی به‌معنای استعمار‌زدایی اقتصادی یعنی انتقال کنترل اندوخته‌های طبیعی جهان سوم- کنترلی که تا آن زمان از سوی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته اعمال می‌شد- به کشورهای تازه استقلال یافته نبود. درواقع امپریالیسم علیه چنین انتقال‌هایی با چالش‌هایی تلخ و طولانی روبرو شد که سرنگونی دولت‌هایی به‌رهبری آربنز در گواتامالا، مصدق در ایران، آلنده در شیلی، چدی جاگان در گویان، لومومبا در جمهوری دمکراتیک کنگو، و بسیاری دیگر، مشخصه‌های آن هستند. بااین‌حال، سربرآوردن دولت‌هایی که اجرای برنامهٔ اقتصاد دولتی در این کشورها را خواهان بودند باعث شد دست کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری در بسیاری از منطقه‌های دیگر از کنترل اندوخته‌های طبیعی جهان سوم کوتاه شود.

با روی کار آمدن مرحله‌ای بالاتر از انباشت سرمایه که به پیدایش سرمایهٔ جهانی‌شده، به‌ویژه سرمایهٔ مالی جهانی‌شده، انجامید و نیز با فروپاشی اتحاد جمهوری‌های شوروی که با این فرایند جهانی شدن چندان بی‌ارتباط نبود، اوضاع به‌سود امپریالیسم تغییر یافت. امپریالیسم با گرفتار کردن کشورها در هزارتوی شبکهٔ جهانی‌سازی و به‌این‌ترتیب افکنده شدن در گرداب جریان‌های مالی‌ای جهانی و تن دردادن‌شان به اجرای سیاست‌های نولیبرال به‌منظور جلوگیری از خروج سرمایه که به‌معنای پایان نظام‌های اقتصادی با کنترل دولتی بود و در پی آن دست‌اندازی به ذخیره‌های طبیعی جهان سوم و از آن میان بهره‌برداری سوداگرانه از زمین‌ها در کشورهای جهان سوم از سوی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بود.

بر بستر این پس‌زمینه بود که سلطه‌گری امپریالیسم دوباره آغاز شد که می‌توان چرایی تشدید تضاد آمریکا و چین و بسیاری از رویداهای دیگر کنونی مانند جنگ اوکراین را ریشه‌یابی کرد. باید به دو ویژگی در بازگشت این سلطه‌گری توجه کرد: نخستین ویژگی دسترسی بازار کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به کالاهای کشورهایی مانند چین در کنار تمایل سرمایهٔ مالی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به راه‌انداختن کارخانه‌هایی تولیدی در چنین کشورهایی به‌منظور بهره‌مند شدن از دستمزدهای به‌نسبت پایین‌تر این کشور‌ها در جهت تأمین نیازهای جهانی، باعث شد نرخ رشد در این اقتصادهای جنوب جهانی (و تنها این اقتصادها) افزایش یابد. این پدیده در چین روی داد تا جایی که ایالات متحده، سرکرده کشورهای‌های سرمایه‌داری پیشرفته، پیشرفت چین را تهدیدی جدی در برابر خود تلقی کند. دومین ویژگی، بحران سرمایه‌داری نولیبرال است که پس از ترکیدن “حباب” مسکن در ایالات متحده، هولناک‌تر شده است.

به هر دو دلیل، ایالات متحده اکنون مایل است از اقتصاد خود در برابر واردات از چین و سایر کشورهای جنوب جهانی با موقعیت هم‌سان محافظت کند. اگرچه این واردات تا اندازه‌ای زیر حمایت سرمایهٔ ایالات متحده انجام می‌گیرد باوجوداین سرمایهٔ ایالات متحده دیگر نمی‌تواند در برابر خطر “صنعت‌زدایی” اقتصاد‌ش بی‌تفاوت بماند. ایالات متحده که زمانی چین را به‌دلیل “اصلاحات اقتصادی”‌اش ستایش می‌کرد اکنون می‌خواهد وانمود سازد که چین برای اقتصادش اهمیتی چندان ندارد. این رویکرد، در تضادهای سرمایه‌داری نولیبرال ریشه دارد، و بدین سبب از همان استدلالی برمی‌خیزد که ذاتیِ امپریالیسم در تمایل به سلطه‌گری دوباره است. این رقابت بین امپریالیست‌ها نیست، بلکه مقاومت چین و جانبداری کشورهای دیگر از آن در برابر سلطه‌گری دوباره از سوی امپریالیسم غرب است که  تضادهای ایالات متحده و چین را توضیح می‌دهد.

با شدیدتر شدن بحران سرمایه‌داری، با افزایش ستم و بی‌دادگری در کشورهای جهان سوم به‌دلیل ناتوانی‌شان در پرداخت بدهی‌های خارجی‌ای که منشأ آن‌ها تحمیل “ریاضت اقتصادی” از سوی نهادهایی امپریالیستی مانند صندوق بین‌المللی پول است به مقاومت بیشتر این کشورهای جهان سوم و تکیه کردن بیشتر بر حمایت و یاری از سوی چین منجر می‌شود و به‌این‌ترتیب تضادهای ایالات متحده و چین شدیدتر و جاروجنجال‌ها علیه چین در غرب گوش‌خراش‌تر خواهد شد.

 

نویسنده: پرابهات پاتنایک، اقتصاددان برجسته، پروفسور بازنشسته از دانشگاه جواهر لعل نهرو.

[منبع نقل و برگردان: دمکراسی مردمی، نشریه اینترنتی حزب کمونیست هند (مارکسیست)، ۵ نوامبر ۲۰۲۳/ ۱۴ آبان‌ماه ۱۴۰۲].

بخش‌های عمده‌ای از چپ‌های غیرکمونیست در کشورهای غرب تضاد رو به رشد بین ایالات متحده و چین را از منظر رقابت بین کشورهای امپریالیستی می‌بینند. از دیدگاه آنان چنین توصیفی سه کارکرد نظری‌ای متمایز را دارد: کارکرد نخست، توضیحی برای تضاد فزاینده بین ایالات متحده و چین را به دست می‌دهد. کارکرد دوم، این کار را با کاربست مفهوم لنینیستی و در چارچوب دیدمانی لنینیستی انجام می‌دهد. کارکرد سوم، چین را قدرت امپریالیستی‌ای نوپا می‌بیند و ازاین‌روی اقتصاد آن را در مقام اقتصادی سرمایه‌داری نقد می‌کنند که با نقد چپ افراطی از چین هم‌نوایی می‌کند.

تلخی ماجرا در اینجا است که چنین توصیفی باعث می‌شود این بخش از چپ به‌طورضمنی یا به‌صراحت در دسیسه‌های امپریالیسم ایالات متحده علیه چین شریک شود. چپ غیرکمونیست در بهترین حالت موضع‌گیری‌ای بر پایهٔ این باور می‌کند که هر دو کشور امپریالیستی هستند و بنابراین درحمایت از یکی در برابر دیگری هیچ فایده‌ای وجود ندارد. در بدترین حالت موضع‌گیری‌اش در درگیری میان این دو قدرت امپریالیستی به حمایت از ایالات متحده در برابر چین- چین همچون “شیطان کوچک‌تر”- می‌انجامد. بهترین و بدترین حالت دیدگاه آنان به موضع‌گیری‌ای سست درمخالفت با سیاست‌های تهاجمی امپریالیسم ایالات متحده در برابر چین منتهی می‌شود  و از آنجایی که این دو کشور بر سر بیشتر مسئله‌ها و مشکل‌های کنونی جهان با هم اختلاف‌نظر دارند، هر دو حالت در مخالفت با امپریالیسم ایالات متحده بی‌صدا می‌شوند.

بخش‌هایی عمده‌ از چپ در کشورهای غربی حتا آن‌ بخش‌هایی که با امپریالیسم غرب مخالف هستند چندی است که در موقعیت‌هایی مشخص از اقدام‌های این امپریالیسم حمایت کرده‌اند. این حمایت در بمباران صربستان از سوی امپریالیسم آمریکا در دوران رهبری اسلوبودان میلوسویچ نمایان شد. اکنون در حمایت از ناتو در جنگ اوکراین نمایان است. همچنین در عدم مخالفتی قاطع از سوی این دیدگاه با نسل‌کشی مردم فلسطین در غزه به‌دست دولت اسرائیل و پشتیبانی فعال امپریالیسم غرب  به‌گونه‌ای این حمایت نمایان است. سکوت یا حمایت از مواضع تهاجمی امپریالیسم غرب در برابر چین از سوی بخش‌های خاصی از چپ غربی، اگرچه به‌طوریقین هم‌سان با این مواضع نیست، اما با این مواضع هم‌نوایی دارد.

چنین موضعی که با امپریالیسم غرب مخالفتی جدی ندارد از قضا در تضاد کامل با منافع و نگرش طبقه کارگر چند  کشور سرمایه‌داری پیشرفته است. برای نمونه، همان‌طور که بسیاری از موردهای امتناع کارگران از بارگیری محمولهٔ جنگ‌افزارهای اروپایی برای اوکراین نشان می‌دهد، طبقهٔ کارگر در اروپا با جنگ نیابتی ناتو در اوکراین به‌شدت مخالف است. این واکنش تعجب‌آور نیست، زیرا جنگ باعث تورم شدید شده و در وخامت زندگی و معیشت کارگران تأثیر مستقیم داشته است. بسیاری از کارگران در نبود مخالفت صریح چپ با جنگ روی به حزب‌های راست‌گرا می‌آورند. این نیروهای راست اگرچه در کارزارهای تبلیغات انتخاباتی‌شان با جنگ ابراز مخالفت می‌کنند، اما پس از دست‌یابی به قدرت، مانند جورجا ملونی نخست‌وزیر ایتالیا، با سیاست‌های تهاجمی امپریالیسم همراه می‌شوند. بنابراین، سکوت چپ‌ها در کشورهای غربی در برابر امپریالیسم غرب باعث جابجایی توازن قدرت سیاسی در بیشتر کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به‌سود نیروهای راست‌گرا می‌شود. این سکوت با درنظر گرفتن تضاد ایالات متحده و چین که از سوی برخی از این چپ‌گرایان رقابت میان دو کشور امپریالیستی تلقی می‌شود در چنین موضع‌گیری‌ای می‌گنجد.

در مورد این دیدگاه که چین کشوری با اقتصاد سرمایه‌داری است و از‌این‌روی درگیر فعالیت‌های امپریالیستی در رقابت با ایالات متحده در سراسر جهان است، در بهترین حالت ممکن با معیار اخلاقی صفت “بد”  که به سرمایه‌دار نسبت داده می‌شود و صفت “خوب” که به سوسیالیست نسبت داده می‌شود می‌توان آن را سنجید. کسانی که این دیدگاه را دارند در واقع می‌گویند: من انگاشتی از چگونگی رفتار یک جامعهٔ سوسیالیستی نزد خودم دارم (انگاشت آرمانی یک فرد) اگر رفتار “چین” از برخی جهت‌ها با این انگاشت “من” از جامعهٔ سوسیالیستی مغایرت دارد بنابراین چین نمی‌تواند کشوری سوسیالیستی به‌شمار آید، پس باید سرمایه‌داری باشد. دو اصطلاح سرمایه‌دار و سوسیالیست معناهای بسیار مشخصی دارند که  بر ارتباط آن‌ها با گونه‌هایی مشخص از نیروهای پویش‌زا دلالت دارد که هر کدام در مناسباتی پایه‌ای از مالکیت ریشه دارند. درست است، چین بخش اقتصاد سرمایه‌داری‌ای شایان توجه دارد، یعنی بخشی که با مناسبات مالکیت سرمایه‌داری مشخص می‌شود، اما بخش عمده‌ای از اقتصاد چین همچنان دولتی است و با سمت‌گیری‌ای متمرکز مشخص می‌شود که اقتصاد چین را از سوداگری فردی (یا “خودانگیختگی”) که نشانهٔ سرمایه‌داری است بازمی‌دارد. شاید بتوان بسیاری از جنبه‌های اقتصاد و جامعه چین را مورد انتقاد قرار داد، اما “سرمایه‌داری” نامیدن آن و به‌این‌ترتیب هم‌تراز دانستن آن با فعالیت‌های امپریالیستی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته مسخره‌ است. این نه‌تنها از نظر تحلیلی نادرست است، بلکه به کِردمانی منجر می‌شود که به‌طورمسلم برخلاف منافع طبقه کارگر کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته و نیز طبقه کارگر جنوب جهانی است.

اما این پرسش بی‌درنگ به‌میان می‌آید: اگر تضاد ایالات متحده و چین نمود رقابت بین کشورهای امپریالیستی نیست، پس نمود آن را در دورهٔ اخیر چگونه می‌توان توضیح داد؟ برای درک این موضوع باید نگاهی به دوران پس از جنگ جهانی دوم بیندازیم. سرمایه‌داری پس از پایان جنگ به‌‌شدت تضعیف شد و با بحرانی وجودی روبرو گردید: طبقه کارگر در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته حاضر نبود به سرمایه‌داریِ پیش از جنگ بازگردد، سرمایه‌داری‌ای که بیکاری و تهیدستی‌ای فراگیر پدید آورده بود. سوسیالیسم در سرتاسر جهان به پیشرفت‌هایی بزرگ دست یافته بود و پیکارهای آزادی‌بخش در جنوب جهانی علیه ستم استعماری و نیمه‌استعماری به اوج خود رسیده بود. بنابراین، سرمایه‌داری برای بقای خود به دادن امتیازهایی چند مانند برگزار کردن انتخابات سراسری و دادن حق رأی به مردم و گام‌ برداشتن به‌سوی برپایی یک دولت رفاه‌بخش، نظارت دولت در مدیریت تقاضا، و بالاتر از همه، پذیرش استعمار‌زدایی رسمی سیاسی ناگزیر شد.

اما استعمار‌زدایی سیاسی به‌معنای استعمار‌زدایی اقتصادی یعنی انتقال کنترل اندوخته‌های طبیعی جهان سوم- کنترلی که تا آن زمان از سوی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته اعمال می‌شد- به کشورهای تازه استقلال یافته نبود. درواقع امپریالیسم علیه چنین انتقال‌هایی با چالش‌هایی تلخ و طولانی روبرو شد که سرنگونی دولت‌هایی به‌رهبری آربنز در گواتامالا، مصدق در ایران، آلنده در شیلی، چدی جاگان در گویان، لومومبا در جمهوری دمکراتیک کنگو، و بسیاری دیگر، مشخصه‌های آن هستند. بااین‌حال، سربرآوردن دولت‌هایی که اجرای برنامهٔ اقتصاد دولتی در این کشورها را خواهان بودند باعث شد دست کشورهای پیشرفتهٔ سرمایه‌داری در بسیاری از منطقه‌های دیگر از کنترل اندوخته‌های طبیعی جهان سوم کوتاه شود.

با روی کار آمدن مرحله‌ای بالاتر از انباشت سرمایه که به پیدایش سرمایهٔ جهانی‌شده، به‌ویژه سرمایهٔ مالی جهانی‌شده، انجامید و نیز با فروپاشی اتحاد جمهوری‌های شوروی که با این فرایند جهانی شدن چندان بی‌ارتباط نبود، اوضاع به‌سود امپریالیسم تغییر یافت. امپریالیسم با گرفتار کردن کشورها در هزارتوی شبکهٔ جهانی‌سازی و به‌این‌ترتیب افکنده شدن در گرداب جریان‌های مالی‌ای جهانی و تن دردادن‌شان به اجرای سیاست‌های نولیبرال به‌منظور جلوگیری از خروج سرمایه که به‌معنای پایان نظام‌های اقتصادی با کنترل دولتی بود و در پی آن دست‌اندازی به ذخیره‌های طبیعی جهان سوم و از آن میان بهره‌برداری سوداگرانه از زمین‌ها در کشورهای جهان سوم از سوی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بود.

بر بستر این پس‌زمینه بود که سلطه‌گری امپریالیسم دوباره آغاز شد که می‌توان چرایی تشدید تضاد آمریکا و چین و بسیاری از رویداهای دیگر کنونی مانند جنگ اوکراین را ریشه‌یابی کرد. باید به دو ویژگی در بازگشت این سلطه‌گری توجه کرد: نخستین ویژگی دسترسی بازار کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به کالاهای کشورهایی مانند چین در کنار تمایل سرمایهٔ مالی کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به راه‌انداختن کارخانه‌هایی تولیدی در چنین کشورهایی به‌منظور بهره‌مند شدن از دستمزدهای به‌نسبت پایین‌تر این کشور‌ها در جهت تأمین نیازهای جهانی، باعث شد نرخ رشد در این اقتصادهای جنوب جهانی (و تنها این اقتصادها) افزایش یابد. این پدیده در چین روی داد تا جایی که ایالات متحده، سرکرده کشورهای‌های سرمایه‌داری پیشرفته، پیشرفت چین را تهدیدی جدی در برابر خود تلقی کند. دومین ویژگی، بحران سرمایه‌داری نولیبرال است که پس از ترکیدن “حباب” مسکن در ایالات متحده، هولناک‌تر شده است.

به هر دو دلیل، ایالات متحده اکنون مایل است از اقتصاد خود در برابر واردات از چین و سایر کشورهای جنوب جهانی با موقعیت هم‌سان محافظت کند. اگرچه این واردات تا اندازه‌ای زیر حمایت سرمایهٔ ایالات متحده انجام می‌گیرد باوجوداین سرمایهٔ ایالات متحده دیگر نمی‌تواند در برابر خطر “صنعت‌زدایی” اقتصاد‌ش بی‌تفاوت بماند. ایالات متحده که زمانی چین را به‌دلیل “اصلاحات اقتصادی”‌اش ستایش می‌کرد اکنون می‌خواهد وانمود سازد که چین برای اقتصادش اهمیتی چندان ندارد. این رویکرد، در تضادهای سرمایه‌داری نولیبرال ریشه دارد، و بدین سبب از همان استدلالی برمی‌خیزد که ذاتیِ امپریالیسم در تمایل به سلطه‌گری دوباره است. این رقابت بین امپریالیست‌ها نیست، بلکه مقاومت چین و جانبداری کشورهای دیگر از آن در برابر سلطه‌گری دوباره از سوی امپریالیسم غرب است که  تضادهای ایالات متحده و چین را توضیح می‌دهد.

با شدیدتر شدن بحران سرمایه‌داری، با افزایش ستم و بی‌دادگری در کشورهای جهان سوم به‌دلیل ناتوانی‌شان در پرداخت بدهی‌های خارجی‌ای که منشأ آن‌ها تحمیل “ریاضت اقتصادی” از سوی نهادهایی امپریالیستی مانند صندوق بین‌المللی پول است به مقاومت بیشتر این کشورهای جهان سوم و تکیه کردن بیشتر بر حمایت و یاری از سوی چین منجر می‌شود و به‌این‌ترتیب تضادهای ایالات متحده و چین شدیدتر و جاروجنجال‌ها علیه چین در غرب گوش‌خراش‌تر خواهد شد.

 

نویسنده: پرابهات پاتنایک، اقتصاددان برجسته، پروفسور بازنشسته از دانشگاه جواهر لعل نهرو.

[منبع نقل و برگردان: دمکراسی مردمی، نشریه اینترنتی حزب کمونیست هند (مارکسیست)، ۵ نوامبر ۲۰۲۳/ ۱۴ آبان‌ماه ۱۴۰۲].

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۹۷، ۲۷ آذر  ۱۴۰۲

دکمه بازگشت به بالا