مسایل بین‌المللیمسایل نظری و تئوریک

اَبَرامپریالیسم

نویسنده: ویجی پراشاد، تاریخ‌دان هندی

 

واقعیت‌ها نشان می‌دهند که از زمان شروع رکود بزرگ سوم، شمال جهان برای حفظ کنترل خود بر اقتصاد جهانی مبارزه کرده است؛ ابزارهای آن (انحصار بر فناوری و مواد خام و تسلط بر سرمایه‌گذاری خارجی) به‌طورعمده تضعیف شده است. رئیس‌جمهور جدید آرژانتین، خاویر میله‌ئی، در نشست امسال مجمع جهانی اقتصاد (WEF) در داووس، سوئیس، هشدار داد: “غرب در خطر است.”

میله‌ئی به سبک خطرناک خود، “جمع‌گرایی”- یعنی رفاه اجتماعی، مالیات‌ها و دولت- را به‌عنوان “علت اصلی” مشکلات جهان که منجر به فقر گسترده می‌شود، سرزنش کرد. میله‌ئی توضیح داد که تنها راه رو به جلو از طریق “بنگاه‌های اقتصادی آزاد، سرمایه‌داری و آزادی اقتصادی” است. سخنرانی میله‌ئی نشانگر بازگشتی به ارتودوکس میلتون فریدمن و پسران شیکاگو بود که ایدئولوژی آدمخواری اجتماعی را به‌عنوان اساس برنامهٔ نولیبرالی خود ترویج می‌کردند.

از سال‌های دههٔ ۱۹۷۰/ ۱۳۵۰ این سیاست زمین ویران‌شده از طریق برنامه‌های تعدیل ساختاری صندوق بین‌المللی پول، بخش زیادی از جنوب جهان را ویران کرده است. همچنین در غرب صنایع را نابود کرد (آنچه دونالد ترامپ در سخنرانی تحلیف خود در سال ۲۰۱۷ / ۱۳۹۶ آن را کشتار آمریکایی خواند). منطق مغشوش راست افراطی در اینجا نهفته است: از یک سو، درخواست از طبقهٔ میلیاردر برای تسلط بر جامعه در جهت منافع‌شان (امری که کشتار اجتماعی ایجاد می‌کند) و سپس، از سوی دیگر برانگیختن قربانیان کشتار مذکور برای مبارزه با سیاست‌هایی که به نفع آن‌هاست.

میله‌ئی در قضاوت کلی خود درست می‌گوید: غرب در خطر است، اما نه به‌دلیل سیاست‌های سوسیال‌دموکراتیک، بلکه به‌دلیل ناتوانی در پذیرش افول آهستهٔ خود به‌عنوان بلوک مسلط بر جهان در خطر است.

از نهاد سه‌قاره‌ای، نهاد پژوهش‌های اجتماعی و بینش جهانی جنوب (GSI) دو متن مهم دربارهٔ تغییر چشم‌انداز جهانی دریافت می‌کنیم: یک تحقیق تاریخی، “اَبَرامپریالیسم، یک مرحلهٔ جدید خطرناک و در حال سقوط” و پروندهٔ شمارهٔ ۷۲ ما، با عنوان “آشفتگی نظم جهانی” (این پرونده خلاصه‌ای از یک پژوهش است، از این‌رو به‌گونه‌ای به آن‌ها اشاره می‌کنم که گویی یک متن واحدند). [نهاد] سه‌قاره‌ای معتقد است که این مهم‌ترین بیانیهٔ نظری نهاد ما در تاریخ هشت‌سالهٔ آن است.هم در “اَبَرامپریالیسم” و هم در “آشفتگی نظم جهانی” به چهار نکتهٔ مهم اشاره می‌کنیم: نخست، از طریق تجزیه‌وتحلیل عمیق مفاهیم شمال جهان و جنوب جهان، نشان می‌دهیم که اولی به‌عنوان یک بلوک عمل می‌کند، درحالی که دومی صرفاً یک گروه‌بندی انعطاف‌پذیر است. شمال جهان از سوی ایالات متحد آمریکا رهبری می‌شود که ابزارهایی متعدد برای گسترش قدرت خود بر سایر کشورهای این بلوک (که بسیاری از آن‌ها قدرت‌های استعماری‌ای تاریخی و جامعه‌هایی شهرک‌نشین هستند) ایجاد کرده است. این پلاتفرم‌ها اتحاد اطلاعاتی “پنج چشم” (در ابتدا در سال ۱۹۴۱/ ۱۳۲۰ بین ایالات متحد و بریتانیا تأسیس شد. این شبکه اکنون به “چهارده چشم” گسترش یافته است)؛ سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو، ایجادشده در ۱۹۴۹/ ۱۳۲۸) و گروه هفت (G7، ایجادشده در ۱۹۷۴/ ۱۳۵۳) را شامل می‌شوند. از طریق این تشکل‌ها و تشکل‌های دیگر، ایالات متحد و متحدان سیاسی‌اش در شمال جهان می‌توانند بر کشورهای خود و کشورهای جنوب جهان اعمال قدرت کنند.

در مقابل، کشورهای جنوب جهان اگرچه برخی اتحادها و پیوندهای سست‌تر پیرامون وابستگی‌های منطقه‌ای و سیاسی داشته‌اند، اما از لحاظ تاریخی بسیار سازمان‌نیافته بوده‌اند. جنوب جهان هیچ مرکز سیاسی و هیچ پروژهٔ ایدئولوژیکی ندارد. تجزیه‌وتحلیل این متن‌ها مفصل است و بر اساس داده‌های عمومی و داده‌های ایجادشده از سوی نهاد سه‌قاره‌ای (GSI) است. نتیجه این است که یک سیستم جهانی وجود دارد که به‌طورخطرناکی از سوی بلوک امپریالیستی مدیریت می‌شود. امپریالیسم‌های متعدد یا درگیری‌های بین امپریالیستی وجود ندارد.

دوم، پلاتفرم‌های شمال جهان از راه شماری حامل (نظامی، مالی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی) و از طریق ابزارهای مختلف (ناتو، صندوق بین‌المللی پول، سیستم‌های اطلاعاتی) قدرت را بر سیستم جهانی اعمال می‌کنند. با کاهش تدریجی کنترل شمال جهان بر سیستم مالی بین‌المللی، مواد خام، فناوری و علم، این بلوک قدرت خود را به‌طورعمده از طریق نیروی نظامی و مدیریت اطلاعات اعمال می‌کند.

در این متن‌ها به موضوع اطلاعات نمی‌پردازیم، اگرچه قبلاً در مورد آن نوشته‌ایم و در تحقیقی دربارهٔ حاکمیت دیجیتال به آن بازخواهیم گشت.تمرکز این متن‌ها تا حد زیادی بر هزینه‌های نظامی‌ای است که در آن نشان می‌دهیم بلوک تحت رهبری ایالات متحد ۳٫۷۴  درصد از هزینه‌های نظامی جهان را به‌خود اختصاص می‌دهد و ایالات متحد ۶٫۱۲ برابر بیشتر از میانگین سرانهٔ جهانی هزینه می‌کند (اسرائیل پس از جنگ، دومین است). ایالات متحد ۲٫۷  برابر بیشتر از میانگین سرانهٔ جهان هزینه می‌کند [نویسنده در اینجا دو رقم متفاوت در مورد هزینهٔ نظامی ایالات متحد که بیشتر از میانگین سرانهٔ جهان است، ذکر می‌کند.- نامه مردم].

برای در نظر گرفتن این موضوع، چین ۱۰ درصد از هزینه‌های نظامی جهان را به‌خود اختصاص می‌دهد و سرانهٔ هزینه‌های نظامی آن ۲۲ برابر کم‌تر از هزینه‌های نظامی ایالات متحد است.

چنین هزینه‌های هنگفتی برای ارتش خالی از سرزنش نیست. این نه‌تنها به‌قیمت هزینه‌های اجتماعی تمام می‌شود، بلکه از قدرت نظامی شمال جهان برای تهدید و ارعاب کشورها استفاده می‌شود، و در صورتی که نافرمان باشند، با آتش و گوگرد مجازات می‌شوند.

فقط در سال ۲۰۲۲/ ۱۴۰۱ این کشورهای امپریالیستی ۳۱۷ بار نیروهای نظامی خود را در کشورهای جنوب جهان مستقر کردند. بیشترین تعداد از این استقرارها (۳۱ بار) در مالی صورت گرفت، کشوری که قاطعانه به دنبال حاکمیت است و اولین کشور ساحل بود که با پشتیبانی مردم (۲۰۲۰ و ۲۰۲۱/ ۱۳۹۹ و ۱۴۰۰) کودتا کرد و ارتش فرانسه را از قلمرو خود اخراج کرد (در۲۰۲۲/۱۴۰۱).

بین سال‌های ۱۷۷۶ تا ۲۰۱۹/ ۱۱۵۵ تا ۱۳۹۸ ایالات متحد حداقل ۳۹۲ مداخلهٔ نظامی در سراسر جهان انجام داد که نیمی از آن‌ها بین سال‌های ۱۹۵۲ تا ۲۰۱۹ / ۱۳۳۱ تا ۱۳۹۸ بود. این جنگ وحشتناک و غیرقانونی علیه عراق در سال ۲۰۰۳ / ۱۳۸۲ را شامل می‌شود (در مجمع جهانی اقتصاد [داووس] امسال، محمد شیاع‌السودانی، نخست‌وزیر عراق، خروج نیروهای شمال [آمریکایی] از عراق را خواستار شد).این هزینه‌های عظیم نظامی توسط شمال جهان به رهبری ایالات متحد، نشانگر نظامی شدن سیاست خارجی آن است.

یکی از جنبه‌های این نظامی‌سازی که کم به آن توجه شده است، توسعهٔ یک نظریه در ایالات متحد و بریتانیا در مورد “دیپلماسی دفاعی” است (همان‌طور که در “بررسی دفاعی استراتژیک” وزارت دفاع بریتانیا ذکر شده است، ۱۹۹۸/ ۱۳۷۷).

در ایالات متحد، متفکران استراتژیک از مخفف DIME برای تأمل در منابع قدرت ملی (دیپلماسی، اطلاعاتی، نظامی، و اقتصادی) استفاده می‌کنند. سال گذشته، اتحادیهٔ اروپا و ناتو (نهادهایی در قلب شمال جهان) به‌طور‌مشترک متعهد شدند که “تمام ابزارهایی را که در اختیار داریم، اعم از سیاسی، اقتصادی یا نظامی بسیج کنیم تا بتوانیم هدف‌های مشترک خود را به نفع میلیاردها تن از شهروندان‌مان دنبال کنیم.”

در صورتی که متوجه نشده‌اید، این قدرت (به‌طورعمده قدرت و دیپلماسی نظامی) برای خدمت به بشریت نیست، بلکه فقط برای خدمت به “شهروندان” آن‌ها است.

سوم، قسمت چهارم تحقیق ما در مورد “اَبَرامپریالیسم”، “غرب درحال زوال” نامیده می‌شود و شواهد این روند را از منظری تحلیل می‌کند که هشدار میله‌ئی مبنی بر اینکه “غرب در خطر است” را رد می‌کند.واقعیت‌ها نشان می‌دهند که از زمان شروع رکود بزرگ سوم، شمال جهان برای حفظ کنترل خود بر اقتصاد جهانی مبارزه کرده است؛ ابزارهای آن (انحصار بر فناوری و مواد خام و تسلط بر سرمایه‌گذاری خارجی) به‌طورعمده تضعیف شده است. هنگامی که چین در سال ۲۰۰۴ / ۱۳۸۳ از سهم ایالات متحد در تولید صنعتی جهان پیشی گرفت، ایالات متحد هژمونی در تولید را از دست داد (در سال ۲۰۲۲/ ۱۴۰۱، اولی ۷٫۲۵ درصد در مقابل ۷٫۹ درصد دومی سهم داشت).ایالات متحد اکنون به واردات سرمایهٔ خالص متکی است که در سال ۲۰۲۲ / ۱۴۰۱ به یک تریلیون دلار رسید، اما ظرفیت کمی برای ارائهٔ مزایای اقتصادی به متحدان خود در شمال یا جنوب جهان دارد.

صاحبان سرمایه در ایالات متحد، سود خود را از خزانهٔ این کشور خارج کرده‌اند، و شرایط اقتصادی را برای کشتار اجتماعی که کشور را عذاب می‌دهد، به‌وجود آورده‌اند.ائتلاف‌های سیاسی ریشه‌دار قدیمی پیرامون دو حزب در ایالات متحد درحال تغییر هستند و جایی در سیستم سیاسی ایالات متحد برای توسعهٔ یک پروژهٔ سیاسی برای اعمال هژمونی بر اقتصاد جهانی از راه مشروعیت و رضایت وجود ندارد. به همین دلیل است که شمال جهان به رهبری ایالات متحد به زور و ارعاب متوسل می‌شود و دستگاه نظامی عظیم خود را با افزایش بدهی عمومی خودش به‌وجود می‌آورد (زیرا اجماع داخلی کمی برای استفاده از این بدهی برای ایجاد زیرساخت‌ها و پایهٔ تولیدی کشور وجود دارد).

ریشهٔ‌ جنگ سرد جدید که از سوی ایالات متحد به چین تحمیل شده است، این است که چین در تشکیل سرمایهٔ خالص ثابت از ایالات متحد پیشی گرفته است، درحالی که ایالات متحد کاهش تدریجی را تجربه کرده است.از سال ۱۹۹۲/ ۱۳۷۱ چین هر سال صادرکنندهٔ سرمایهٔ خالص بوده است. این سرمایه‌گذاری مازاد امکان تأمین مالی پروژه‌های بین‌المللی‌ای مانند طرح کمربند و جاده [ابریشم] را فراهم کرده است که اکنون در دهمین سال فعالیت خود قرار دارد.

چهارم، ما پیدایش سازمان‌های جدیدی را که ریشه در جنوب جهان دارند، مانند سازمان همکاری شانگهای (۲۰۰۱/۱۳۸۰)، بریکس ۱۰ (۲۰۰۹/ ۱۳۸۸) و گروه دوستان در دفاع از منشور ملل متحد (۲۰۲۱/ ۱۴۰۰) تحلیل می‌کنیم.

این پلاتفرم‌های بین‌منطقه‌ای در مرحلهٔ جنینی هستند، اما شواهدی از رشد منطقه‌گرایی و چندجانبه‌گرایی جدید ارائه می‌دهند. اگرچه این تشکل‌ها به دنبال این نیستند که به‌عنوان یک بلوک با بلوک شمال جهان مقابله کنند، اما منعکس‌کنندهٔ چیزی هستند که قبلاً آن را “خُلق‌وخوی جدید” در جنوب جهان نامیده‌ایم. خلق‌و‌خوی جدید نه ضد امپریالیستی است و نه ضد سرمایه‌داری، بلکه از چهار حامل اصلی تشکیل شده است:

۱. چندجانبه‌گرایی و منطقه‌گرایی بر ایجاد بسترهای همکاری مستقر در جنوب جهان متمرکز شدند.

۲. نوسازی جدید بر ایجاد اقتصادهای منطقه‌ای و قاره‌ای متمرکز بود که از ارزهای محلی به جای دلار برای تجارت و ذخایر استفاده می‌کنند.

۳. حاکمیت، که سدهایی در برابر مداخلهٔ غرب ایجاد می‌کند. این شامل درگیری‌های نظامی و استعمار دیجیتالی می‌شود که هر دو مداخله‌های اطلاعاتی ایالات متحد را تسهیل می‌کنند.

۴.‌ غرامت، که شامل چانه‌زنی دسته‌جمعی برای جبران تله‌های بدهی صدسالهٔ غرب و سوءِاستفادهٔ بیش از حد از بودجهٔ کربن است که همچنین میراث طولانی‌مدت استعمار است.تحلیل این متن‌ها بسیار بنیادی است و یک ارزیابی ماتریالیستی تاریخی از بحران‌های کنونی ما ارائه می‌دهد.سندهای تهیه‌شده از سوی نهادهای شمال جهان، مانند گزارش “خطرهای جهانی” مجمع جهانی اقتصاد (WEF) برای سال ۲۰۲۴/ ۱۴۰۳ فهرستی از خطرهایی را که ما با آن روبه‌رو هستیم (فاجعهٔ اقلیمی، قطبی شدن اجتماعی، بحران‌های اقتصادی) ارائه می‌کند، اما نمی‌تواند آن‌ها را توضیح دهد.

ما معتقدیم که رویکرد ما تئوری‌ای برای درک این خطرها به‌عنوان نتیجهٔ سیستم جهانی زیر مدیریت بلوک ابرامپریالیستی ارائه می‌دهد.با تأمل در این متن‌ها، افکارم به آثار شاعر عراقی، بول‌اند الحیدری (۱۹۲۶-۱۹۹۶/ ۱۳۰۵- ۱۳۷۵) معطوف شد. هنگامی که همه‌چیز ناامیدکننده به‌نظر می‌رسید، الحیدری نوشت: “خورشید طلوع نمی‌کند” و “پشت خانه، مردگان، ردپای فرزندان من هستند که به سکوت تبدیل شده‌اند.”

او آواز می‌خواند، اما حتی زمانی که “ما بدون برق بودیم”، امید باقی ماند. تمدنش درحال غرق شدن است، اما بعد “با پارو آمدی”. او در پایان می‌گوید: “حکایت دیروز ما چنین است و طعم آن تلخ است، راه رفتن آهستهٔ ما، راهپیمایی کرامت ما، تنها خوبی ما تا ساعتی است که سرانجام بادبان آزاد برافراشته شود.”

این پیش‌بینی، تعریف شاعر کلاسیک ایرانی، فروغ فرخزاد است (۱۹۳۴-۱۹۶۷/ ۱۳۱۳- ۱۳۴۶)، “کسی که شبیه دیگران نیست” [کسی می‌آید که شبیه هیچ‌کس نیست] (۱۹۶۶/ ۱۳۴۵).

خواب دیده‌ام که چیزی در راه است. من خواب یک ستارهٔ سرخ دیده‌ام و پلک‌هایم به حرکت درمی‌آیند و اگر دروغ بگویم کور می‌شوم. وقتی خواب نبودم، خواب آن ستارهٔ سرخ را دیدم. چیزی در راه است. چیز بهتری در راه است.

منبع :رصدخانهٔ بحران (observatorio de la crisis).

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۲۰۱، ۲۳ بهمن  ۱۴۰۲

 

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا