داستان نوبت شب، نوبت روز
ناصر مؤذن
سرکارگر پیر و لنگ شیفت شب به یکی از پایههای سیمانی حمال لولههای بخار و گاز بالای راهروی سیمانی واحد گوگرد سازی پالایشگاه که از وسط شِنگِلها تا کتکراکر امتداد داشت تکیه داده بود و ایستاده چرت میزد. چند لحظه چرت میزد چیزی نگذشته فوری چشمهایش را باز میکرد و اطرافش را با کنجکاوی نگاه میکرد ببیند شیفتکنترل انگلیسی یا کارگرهای شبکار متوجه چرت زدنش شدهاند یا نه. وقتی مطمئن میشد کسی متوجه چرت زدنش نشده دوباره چرت میزد. مستر ژرژ از چرتی طولانی پا شد و آمد زیر آستانهٔ در اتاق کنترل ایستاد. با نگاهی کنجکاو به راهرو سیمانی و محوطه دیگ بخار و اطراف موتور پمپها و کمپرسورها چشم دوخت. میخواست ببیند سرکارگر و کارگرهای شیفت سر پا هستند و قدم میزنند و به سنجشگرهای فشار و حرارت سرکشی میکنند یا نه. در همین کنجکاویِ همراه مچگیری که وظیفهٔ اصلیاش در واحد شده بود پرهیب “وِیسعلی” کارگر شیفت بهچشمش خورد که نشسته بر پیتی کلهاش با چرت روی سینهاش میافتاد و چند لحظه بعد آن را راست نگه میداشت و به دو طرفش نگاهی سریع میانداخت و دوباره کلهاش پایین میرفت.
مستر ژرژ درحالی که به این منظره خیره شده بود اندک اندک تبسمی بر لبش دوید و بیدرنگ به پشت اتاق کنترل رفت و پیتی حلبی که کلاف طنابی همراه قلاب روی آن بود برداشت و با قدمهایی آهسته بیآنکه توجهی جلب کند به سرکارگر پیر نزدیک شد. پیت و طناب را پیش پای پیرمرد روی شِنگِلها گذاشت، نفسی تازه کرد، و با پچ پچ چیزهایی به پیرمرد گفت و رفت دورتر از او زیر سایهروشنی پایین پایهٔ لولهها ایستاد. سرکارگر چند قدم آن طرفتر از ویسعلی طناب را با احتیاط بالای سر انداخت که دُور یکی از لولهها چند تاب خورد و آویزان ماند. پیرمرد پیت حلبی سنگین را با زور زیاد بالا برد و قلابش را در دسته سیمی پیت جا انداخت. دنباله طناب را به پایه چراغی گره زد و رفت به طرف مستر ژرژ. با خندهٔ بیصدای مستر ژرژ دانست که او از کارش راضی است هرچند اسباب صورت سرکارگر درهم بود. انگار داشت برای مستر ژرژ شکلک درمیآورد. با قدمهایی مردد به طرف پیت آویزان برگشت. سایههای رنگدار و نیمرنگش در حرکت زیر چراغهای پایهبلند گاه کش میآمدند، گاه کوتاه میشدند و گاهی پایین و دُوروبر قدمهایش در هم تاب میخوردند. پیرمرد کنار پیت آویزان ایستاد و به انگلیسی چشم دوخت و منتظر ماند. اما ذهنش درگیر ترس از ماجراهایی بود که قبلاً دربارهٔ برنامهٔ مچگیری شیفت کنترلهای انگلیسی از همکارهایش شنیده بود اما خودش تجربه نکرده بود. لبهایش رعشه داشت و نفسنفس میزد.
چرخیدن موتور پمپها و کمپرسورها در تمام طول زمان شیفت شب آهنگی داشت که با نتی پولادی انگار نوشته شده بود. این آهنگ، نوبتهای شب را در نواختی دایرهوار میپیچاند و رخوتآور میکرد. فقط فسفس بخارهای اسلیمی شیریرنگ نشتیها که در پرتو چراغهای پایه بلند محوطه پیجوتابخوران بالا میرفتند از نواخت دایرهوار آهنگ چرخش موتورها سرپیچی میکردند. شبکارها که طول زمان کاریشان از بعدازظهر تا طلوع آفتاب بود، با نظارت مدام بر بالا و پایین بودن فشار و حرارت دستگاهها و بهدنبال آن باز و بستن دستههای بزرگ شیرهای گاز و بخار کار جریان تولید را تنظیم میکردند. به پمپها و کمپرسورها و کارگاه و محوطه دیگ عظیم بخار و کورهٔ واکنش سرمیزدند و سراغ فلر یا مشعل پایهبلند میرفتند مبادا خاموش شده باشد، نشتی لولهها یا ازکار افتادن پمپ یا کمپرسوری را گزارش میکردند. اینها همه را بدون اینکه اجازه داشته باشند حتا شده چند لحظه جایی بنشینند انجام میدادند- وجود چنین جایی اساساً ممنوع بود. چند ساعتی که از زمان شیفت میگذشت پاها و پنجههای دست شبکارها دردناک و پلک چشمهایشان سنگین و ذهنشان کرخت میشد. این دردها و کرختیها را همچنان که زائدههای حاصل از پروسه تصفیه زیر سطح خاک محوطهٔ واحد فرومیخوراندند بهناچار در خود قورت میدادند.
مستر ژرژ گویی در انتظار نتیجهٔ بازیای پرهیجان دستهایش را مرتب بههم میمالید و بیصدا توی یقهاش هِرِهکِرِه میکرد تا صدایش بیرون نیاید. دستش را بالا نگه داشته بود و با اینکه تمام هیکلش در سایه بود اما پیرمرد از برق گونههای چرب او بیتابیهایش را میدید. با پایین آوردن دست بالا بردهاش موهای طلایی آن موجی غریب زد و ناپدید شد. پیرمرد که تا این لحظه چمباتمه زده و در خود فرو رفته بود با دیدن برق طلایی دست مستر ژرژ بلند شد و رفت قلاب سر طناب را از بدنهٔ پیت جدا کرد. پیت حلبی روی کف سیمانی راهرو رها شد. صدایی خشك چندشآور سقوط پیتی آهنی مملو از ریگ و پیچمهرههای اسقاطی در گوش وِیسعلیِ درحال چرت طولانیاش پرطنینتر از آنچه بود پیچید. برخاستن این صدا مثل آژیری شوم در درازنای سکوت شیفت شب فرو رفت.
وِیسعلی آمد وسط راهرو و شقورق ایستاد. به چپ و راستش بدون تأمل و پشت هم نگاه کرد، دُور خودش چرخید، با چشمهایی که پلک نمیزدند به بالا و پایین و چند بار هم به پشت سر خودش خیره شد و هر بار سریع روی برگرداند. بهطرف فشارسنجی بر شیر فلکهای رفت که در نزدیکیاش بود و با دقتی همراه ترس چند لحظه بهآن نگاه کرد. سر پا بود اما بهسختی تعادلش را میتوانست حفظ کند. با چشمهایی که حالا پایشان فرو رفته مینمود و پلکهایی ورم کرده به عقربهٔ حرارتنما و فشارسنج کنار شیر آهنیای دیگر زل زد و با قدمهایی سنگین باز هم به سراغ شیری دیگر رفت و بدون مقدمه به طرف انتهای راهروی سیمانی شروع کرد بهدویدن.
پیرمردلنگ که حالا ضمن تظاهر به نظارت بر وظیفهٔ کاری ویسعلی درعینحال توی نخ رفتار او بود سر را تکان تکان داد و بیاختیار روی شِنگِلها وارفت. سر را لای زانوها برد و پنجههای استخوانی لرزانش را توی موهای سفیدش فروبرد و سر و صوت را هر چه بیشتر لای دو زانو پنهان کرد. باورش نمیشد رفتار ویسعلی جدی باشد. فکر میکرد ادا درمیآورد.
ویسعلی پرسان توی راهرو دور خودش میچرخید. راهرو را دوباره از سر تا ته چند بار دوید و فوراً برگشت سر جای اولش و کف این دست یا آن دستش را بالا و پهلوی پمپی نگه داشت. با کنجکاوی و شگفتزدگی آدمی بیگانه با کار، کاری که سالیان سال به آن مشغول بود، با نگاه کارآموز “کارآموزان” که برای آشنایی با کار به واحد آمده باشد به فشارسنجها نگاه کرد و گفت: “پهَ، فشارِ ئی سی چه پایینه؟ با ئیجور فشارا گاز تصفیه نمیشه، گوگرد هم درست نمیشه.” بیدرنگ شروع کرد به باز کردن هرچهبیشتر شیر لوله گاز. پیرمرد که سر را از لای زانوان درآورده بود و همچنان ناباور کارهای ویسعلی را زیر نظر داشت ناگهان بلند شد و بهطرف شیر گاز دوید و دسته شیر را برعکس چرخاند. روبروی ویسعلی ایستاد و سرزنشبار به او چشم دوخت. چند لحظه که گذشت گفت: “میخوای سروصدای شیر سِیفتی دربیاد و رسوامون کنه؟ میخوای صداش تو تموم شهر بپیچه؟ میخوای باعث آبروریزی و خفت همهمون و شیفت شب بشه؟” ویسعلی انگار سرزنشهای پیرمرد را نشنود بیاعتنا دوید و رفت به طرف کارگاه دیگ بخار، از دیوارههای آن دستکشی برداشت و باعجله دست کرد و دوان دوان بهطرف کمپرسورهای گندهای رفت که روی سکوهای سیمانیشان با صدایی خفه و یکنواخت انگار خسته از چرخیدن بسیار چرت میزدند و جلوشان ایستاد و گفت: “خیال نکنین میذارم تو کار گوگردسازی بهقول صاب سابوتاژ کنین و بعد بهجای گوگرد ریق بچه تحویل بدین. من از هیکل پف کردهتون هم که مثه گراز خپ کردین و چرت میزنین نمیترسم. ئیجوری هم که مثل بوتولچسوها به زمین چسبیدین و فس فس میکنین و قمپز درمیکنین که از ما بهتر هسین هم ترسی ندارم.” از پهلوی کمپرسورها دوان دوان آمد وسط راهرو سیمانی ایستاد. پرسان به این طرف و آن طرف نگاه کرد. نفس نفس میزد و سینهاش خس و خس میکرد. با چشمهای قرمز و پلكهای باد کرده به چراغ پایهبلند پرنور بالای سرش که رو به پایین داشت خیره ماند. از گوشههای چشم و دو حاشیه بینیاش اشک نشت کرد. سرکارگر تمام مدت دنبال او میرفت و مواظب کارهای او بود.
ویسعلی به همه ماشینها و پمپها سر زده بود و به عقربههای فشارنما و حرارت سنجها با کنجکاوی عجیبی از چپ و از راست نگاههایی پرسان کرده بود، اما باوجود اینها از چین و چروک و حرکتهای اسباب صورتش خوانده میشد که بعد از سقوط پیت حلبی و پریدن از چرت خرابیهایی در محدودهٔ کارش حس میکرد و دنبالشان میگشت. با لگد به پیتی که روی آن نشسته و خواب رفته بود لگدی محکم زد. نزدیک پیت پر از سنگ که سرکارگر حالا توی شنگلها کشانده بودش ایستاد. نگاهی تلخ به آن انداخت و خواست بهسرعت بگذرد که پایش به پیچمهرهٔ گندهٔ زنگزدهای که از توی پیت بیرون مانده بود گرفت و تلوتلو خورد و با نشیمن زمین خورد و توی شنگلها غلتید. سرکارگر سر رسید و شروع کرد به مالیدن شانه و کمرش. دو دست او را گرفت و بالا کشید تا از روی زمین بلندش کند، اما ویسعلی از جایش تکان نخورد. زیر لب نالید: “پیرمرد من بریدم، سیا شدم.” پیرمرد گفت :”ویسعلی! منو ببخش.” ویسعلی بیآنکه جوابی به او بدهد سیگاری از جیبش درآورد به لب گذاشت و کبریت کشيد. فریاد سرکارگر فوراً درآمد: “ای واویلا ویسعلی واویلا! دیوونه شدی؟ داری چه میکنی؟ ” ویسعلی خونسرد و پکزنان به سیگار گفت: “پیرمرد بشاش تو همهٔ ئی دخانیات ممنوعا.” و دستش را رو به محوطهٔ واحد دراز کرد و چرخاند و گفت: “تو همهٔ اینا.” سرکارگر پریشان و ترسان خودش را به ویسعلی نزديكتر کرد و گفت: “نه، نه، خاموشش کن! یه کاری دسمون میدی که ئو سرش ناپیدان! منم مسئولم ویسعلی، منم مسئولم. مِی ندیدی لولهٔ گاز اس او تو نشتیداره، یعنی بو گِیس هم نمیشنفی؟ ویسعلی تو قضیه خودت با مستر ژرژ را باید یهجوری دیگه حلش کنی. ما همه زیر فرمون اوناییم. چارهای نداریم. ویسعلی ازت شرمندم. منِ ببخش، ببخش منِ” ویسعلی به پیرمرد خیره نگاه کرد و چیزی نگفت. بلند شد و پشت به پیرمرد چند قدم برداشت و ناگهان دوباره رو به پیرمرد چرخید و انگشت سبابهاش را سیخ و بیحرکت بهطرف او گرفت و پشت هم گفت: “تو؟.. تو؟” دوباره برگشت و چند قدم رفت و باز هم برگشت. انگشت سبابهاش بهطرف پیرمرد بود. گفت: “تو؟.. تو…را؟ ” و خم شد و زد زیر خنده. قامت راست کرد، دست مشت کرده را بالا برد و با ترنم گفت: “حالا بشنو، لشکر پشمالو هِریو، لولهٔ کمپانی هِریو…” با دست برافراشته اول یکی یکی قدم برداشت و بعد قدمها را تند کرد و با همان حال خواند: “لشکر پشمالو هِریو، لولهٔ کمپانی هِریو…”
محوطهٔ واحد، برج مشعل، برج بلند تصفیه گاز در نگاه مات مستر ژرژ از پشت پنجره بزرگ اتاق کنترل میچرخید و محو میشد. کسی اگر به او نگاه میکرد گمان میبرد او دارد جزئیات سقوط پیت را بهنوبت بهخاطر میآورد و با یاد آوردن هر نکته آن که برایش با خنده همراه بود چیزی درعینحال جدی و مرتبط با انجام وظیفه هم میبیند. موقعیت او در شغل مسئول شیفت در واحدی از پالایشگاه کمپانی نفتیای بزرگ و بهظاهر مشترک که بیشترین درآمد از محصولاتش سهم کمپانی متعلق به کشور مستر ژرژ میشد، اقتدار آن هم پشتوانه کارهایی که او در پست مسئول شیفت میکرد او را از هرگونه دغدغهٔ خاطری آسوده میداشت. رویش را برگرداند و به ساعت برقی دیوار اتاق کنترل همراه خمیازهای طولانی از خماری نگاهی انداخت. ساعت دو ونیم پس از نیمهشب را نشانمیداد. بوی ویسکی از دهن بطری خالی زیر میز بالا میزد. پیشانیاش را روی میز چسباند و پلکهای ورمکردهاش رویهم افتاد درحالی که زیر لب زمزمه کرد “خب، وظیفه، وظیفه هم است” چرت دیگرش پس از آن چرت طولانی قبلیاش با خروپف و بیدغدغه شروع شد. وقتی از این قیلولهٔ سحرگاهی پلکهایش باز شد برخاست و چراغهای واحد گوگردسازی را خاموش کرد. روی صندلی پشت میز لم داد تا خوابآلودگی چهرهاش پاک شود. تکه لاجوردی آسمان روبرو را نگاه کرد که از میان شبکه لولههای سربی و برجها و دودکشها پیدا بود و حالا با روشنای آغاز سحر پر از لک و پیس میشد مثل بیلرسود لاجوردی رنگ کارگرهای این واحد که رویش آب اسید نشتی از لولههای گاز ریخته باشد.
خورشید ازبستر برافروختهٔ صبحگاه تابستانی از خوابی سیر نشده در این شهر گرمسیری بیدار شد و اندک اندک برخاست.
ویسعلی که سرتاسر شب را دیوانهوار در راهروهای سیمانی چپ و راست دویده یا قدم زده بود آمد کنار دوش قرمز رنگ خطر ته راهرو سیمانی لباسهایش را کند و لخت مادرزاد رفت زیر آن و شیرش را باز کرد. ویسعلی زیر دوش شقورق و بیحرکت ایستاد. سایهروشنهای لولههای سربیرنگ موازی عبوری از بالای دوش به هیکل نحیف او در میان هاشورهای آب حالتی وهمآلود میداد. نرمهبادی ولرم رشتههای آب دوش را جنباند. خنكای آب تن استخوانی ویسعلی را در رعشهای لذتآور لرزاند. از زیر دوش آمد پهلوی جعبه آهنی و قرمز آتشنشانی نشست و بهآن تکیه داد و نفس تازه کرد. آرنج را به کلاف بزرك و پهن لوله برزنتی آتشنشانی تکیه داد. از گوشهٔ لبها از دهن نیمهبازش آبدهن کش آمد و توی یقهاش چکید. پیشانی و صورتش حالا صاف و بیچین و یکدست و پریدهرنگ بود. حال آدمی را داشت که از بیماریای علاجناپذیر در تمام عمر شفا یافته و از بار سنگین فکر و اندوهی سمج و مدام رها شده حتا میشد گفت سرخوش و سرحال هم بود.
استادکار پیر پریشان ازماجرایی که شب گذشته بر ویسعلی و خودش گذشت بیرون حصار واحد رفت نشست و کونه به کونه سیگار گیراند و پشت هم بدون مکث پک زد. بوی گوگرد داغ از فاصلهای نزدیک دماغش را پر کرد، صدای چرخ قطار باریای که واگونهایش را از گوگرد انباشته و سنگین و کُند اندک اندک از حاشیهٔ پالایشگاه دور میشد تا آنها را به اسکله برای صدور برساند در گوشش پیچید. توی فکرش مات و حیران کارهای ویسعلی و سرنوشت او بود. چند کارگر دیگر شیفت شب که سر کمپرسورها و کوره واکنش و دیگ بخار و برج مشعل بودند و تا حالا طلوع آفتاب و پایان شیفت شب پروسهٔ این دستگاهها را نظارت میکردند بیرون حصار بودند تا بروند خانه. آنان از استادکار میپرسیدند دیشب چه اتفاقی افتاد. پیرمرد گفت مستر ژرژ چرت زدن ویسعلی را دید وعصبانی شد و یکی بهدو کرد و رفت اتاق کنترل و تمام شب ویسکی خورد. کارگرها خسته و خوابآلود درحالی که توی لب رفتند و سر تکان دادند و راهی خانه شدند. کارگرهای شیفت روز آمدند شیفت روز را تحویل بگیرند. کنجکاو دُور ویسعلی حلقه زدند. یکی از کارگرهای روزکار بیلرسود ویسعلی را تنش کرد. پیرمرد لنگ بهدیدن روزکارها از بیرون حصار آمد تو و پهلوی ویسعلی نشست. بازوی او را بهآرامی تکان داد و با صدایی که از بیخوابی و جوش خوردن درون بیحال بود گفت : “ویس بلن شو، ویس روزکارا اومدن. خوب نیس بلن شو ویس با توام.” ویسعلی اعتنا نمیکرد. به روبرویش به ته راهروی سیمانی خیره بود. نگاهش به گوشهای از پیت ساقط یله توی شنگلها بود. چانهاشرا طوری خاراند که آبدهن روی پوزهاش چانه و لبهایش را خیس کرد و بقیهاش روی بیلرسودش ریخت. نا گهان فریاد کشید: “شمشیرم کجان؟ کجان تا این روباها رو بکشم! ببینین! ببینین! ببینین چهجوری قنبلفنگ میکنن و میدون و درمیرن، هی هی خدا بگم چکارتون بکنه نامردا.” دو کف دستش را چنان به هم کوفت که کارگران روزکار یکه خوردند و کمی عقب رفتند. با خنده و ادایی مخصوص درحالی که کلمهها را با فاصله زیاد از هم و با صدای بلند کش میداد گفت: “هیفده تا روباه بورِ بور باهم عروسی کردن. چهجوری با ئی دمباشون عروسی کردن؟ پرسیدن روباه تخم میذاره یا بچه میزایه، گفتن از ئی هرچی بگی برمیاد.” و با خنده بهچشمهای تک تک روزکارها نگاه کرد تا نظر بدهند. روزکارها ساکت بودند. ویسعلی با دست محکم به رانش کوفت و گفت: “بهخدا قسم.” و بهدنبال آن گفت: “آوردهتون؟”
یکی از روزکارها آهسته و شکاک رفت نزدیک پیرمرد لنگ و توی گوشش گفت: “ئی نامردا بازم نیمشبی شلنگ آب کردن تو جیبش؟” پیرمرد بهسرعت نگاهی تلخ به او کرد و سرش را زیر انداخت، سکوت کرد، و چیزی نگفت. جوان باريك اندامی که تعمیرکار بود سرش را تکان داد و نُچ نُچ کنان به کارگرها که در حلقهٔ دور ویسعلی به او کمی نزدیکتر آمده بودند رو کرد و گفت: “چقد بش گفتیم ویسعلی چرت زدن کار دستت میده.” پیرمرد بلافاصله گفت: “فقط خودش نه، کار دس همه میده.” تعمیرکار ادامه داد: “اما مِی تو گوشش رفت؟” و با عصبانیت ادامه داد: “بابا از ئی یه دقه چرت لامسسب بگذر، یعنی نمیتونی؟” کارگر جوانی که به چانهٔ تفی ویسعلی با نگاهی غمزده خيره مانده بود با انگشتهای هر دو دست ریش چند روزه نتراشیدهاش را با حرص و جوش خاراند و بیآنکه به تعمیرکار نگاه کند گفت: “خب تو روزکاری و خبر از شبکار نداری. تعمیرکارا همهشون روزکارند مگر که تو شب اتفاقی برای پمپ یا کمپرسور بیفته و صداشون کنن. کسی که عمداً چرت نمیزنه برادر من مگر معتاد باشه اما ویسعلیِ ما ئی چیزا بش نمیچسبه. ئی بد انگلیزی تا یکی بعدِ ساعتها یه دقه میشینه یه بامبولی سرش درمیاره. چه دیدی، حتا آدم هم مثه پمپ ممکنه یهدفعه تریپ کنه.” استادکار روزکارها باچشمهای خوابآلود اعتراض کرد: “آخه برادر این که حرف نشد. کارگر اگر چرت بزنه یهدفه دیدی یه پمپی یا کمپرسوری تریپ کرد یا فشاری بالا رفت یا جیغ سِیفتی گوش شهر و عالم را کر کرد اون وخ کمپانی پدر همه رو درمیاره. از سر تا ته دستگاه رو دادگاهی میکنه.” پبرمردی که لباس بیلرسودش از نشتی اسید نخنما شده بود با تعجب به استادکار روزکارها نگاه کرد و با تمسخر گفت: “اولاً از دستگاه نه دوماً از سر نه، تماماً از ته، که ماها باشیم، آره چرا، سر را وسط نیار.”
ویسعلی پا شد، سنگین و آهسته انگار که در خواب راه برود رفت پشت جعبه قرمز آتشنشانی ایستاد. دو دست را باز کرد و روی سطحشیبدار آن گذاشت و شبیه سخنرانها گردنش را بالا گرفت. به حوضچهٔ بزرگ مستطیلی روبرویش که جعبه قرمز بر آن مسلط بود اشاره کرد و با مشت کوفت روی جعبه آتشنشانی. به یکییکی دستههای گِرد و بزرگ شیرهای توی حوضچه که به سکان یدککشهایی شیبه بودند که کشتیهای نفتکش را از دهنهٔ فاو به کنار اسکله پالایشگاه اسکورت میکردند بهنوبت چشم دوخت. مشتش را بالا گرفت و گفت: “اعضایمحترم هیئت مدیره کمپانی بلانسبتتون نفت… نهخدایا… حضار محترم، با اجازه از حضورتون…” باخندهای پرصدا همزمان به دستههای شیرها چشم دوخت و گفت: “بچهها آوردتون؟ خب اگر آوردتون ادامه میدم. اینکه در این مجلس… جشن و سرور بهخاطر… بنده که ویسعلی باشم… تشریف آوردین… ازيك يك شما ممنونم.” با انگشتهای لرزان به شیرها اشاره کرد: “شماخوب میدونين که بنده… در مدت خدمتم توی ئی کمپانی معظم سعی کردم کارمندام… ازم راضی باشن، پیچارهٔ بدبخت… و هر چه تو بازوم بوده… تا بهخواستههای شماها… نمیدونم چی چی… وظیفم… احسن انجام بدم…” هورا کشید و شروع کرد بهکف زدن و با کف دست به دهن میکوفت تا صدایهلهله دربیاورد. بهدنبال آن ادامه داد: “ممنون… آقایون زحمت نکشین. ممنون از هورا… مایه رضایت بنده و بندهزاده … است یا بهقول صاب آست…”
کارگران بهتزدهٔ کارهای او، درمانده بودند که در مقابل این وضع چه کار کنند. گاه تبسمی از سر دلسوزی و غمناک بر لبشان بود، گاه خشمگین از آن چه پیش آمده بود مشت گره کردند، و گاه حتا شد که نگاهی ناباور به آن داشتند. درهیئت کلی قیافهٔ آدمهایی را پیدا کرده بودند که در برابر عزاداریای مضحک قرار گرفته باشند و در دل هم میخواستند این واقعه هرچهزودتر بهپایان برسد.
دهن ویسعلی کف کرده بود. از تقلای درون خیس عرق بود. نیمتنهاش را روی سطح شیبدار جعبه آتشنشانی خواباند و سرش را بالای شیرها گرفت و بو کشید و گفت: “متأسفانه باید عرض کنم که صاب ما بلانسبت شما از این فسفس شماها ناراضیه… میگه این نشتیها…عطسه میاره… میبخشینها.” رو به روزکارها گفت: “بچهها چطور بود؟” خندهاش را با رفتاری عجیب فروخورد و شق و جدی کنار جعبه قرمز ایستاد و ادامه داد: “چون بنده از جانب شما به مأموریت مهم به انگلیس میخوام برم گفتم یه عکس دسهجمعی با هم بندازیم” و از کنار جعبه راه افتاد از پلههای عمودی حوضچه پائین برود که استادکار لنگ بازویش را چسبید و داد زد: “ویسعلی! ترا خدا ئیجوری دیوونهمون نکن!” ویسعلی نگاه خستهاش را که حالا آرام و نافذ شده و برق خشمی در آن احساس میشد به او دوخت و چشم از او برنداشت. پیرمرد بازویش را فوراً ول کرد و پسپس رفت و زیر لب قر زد: “خدایا خودت رحم کن. بهدادش برس.” ویسعلی دوباره پشت جعبه قرمز رفت و با مشت روی آن کوفت. حالا کارگران و استادکار شیفت روز همچنان مبهوت و ساکت که گفتی دارند حکایتی گوش میکنند ایستاده بودند ببینند آخرش چه میشود. ویسعلی رو به شیرهای حوضچه گفت: “تقاضامندیم شلوغش نکنین.”
مستر ژرژ با قدمهای شمرده، آرام، و سنگین طوری که اتوریتهاش را هم انگار همراهش میآورد به طرف انتهای راهرو سیمانی میآمد. استادکار روزکارها با دیدن او دستپاچه و با صدای بلند گفت: “بچهها چرا شروع نمیکنین؟ مگر شیفت رو تحویل نگرفتین؟” تعمیرکار و جوان ریشو بیمیل و مردد رفتند بهطرف کمپرسورها. مستر ژرژ سرکارگر لنگ را با اشاره دست به طرف خود خواند. مستر ژرژ با دست سرخ موطلاییاش پشت خمیده پیرمرد را بهنوازش کوبید و گفت: “جانی شوما کیلی کوب کار کرد. کیلی کوب جانی! ماه اوت دیپورت کوب برای شوما جانی! شیفت نهکابید. کیلی بد که کابید.” پیرمرد لنگ که شقیقههایش را با کف دستها فشار میداد همانطور که سرش پایین بود آهسته طوری که فقط خودش حرف خودش را میشنید، گفت: “برو صاب. برو، برو نمیخوام نگام تو روت بیفته.” و وقتی حس کرد که مستر ژرژ هنوز نگاهش را به دوخته است و انتظار حرفی در تأیید او دارد، همانطور آهسته مثل قبل گفت: “جانی ترا خدا از جلو چشمم دور بشو!” مستر ژرژ این پا و آن پا کرد و گفت: “شوما دیوتی کوب بلد آست ویسآلی نو.” پیرمرد لنگ کمی بلندتر گفت: “صاب گمشو از تو صورتم! کالباس گندیدهٔ گه.” مستر ژرژ چند لحظه نگاهش را به سرکارگر دوخت اما جوابی از او نشنید رفت پشت سر ویسعلی و دستها را بهکمر زد، پاها را از هم باز گذاشت، بیحرکت منتظر ایستاد. پیرمرد ناگهان آمد و رو در رویش ایستاد و بهملایمت گفت: “صاب میبینی چه سرش آوردی؟” مستر ژرژ با پشت دست او را به عقب هل داد و فریاد زد: “شتآپ!” ویسعلی از فریاد مستر ژرژ یکه خورد، لرزشی در دست و پایش افتاد. به صودت مستر ژرژ خیره ماند. لبخندی عجیب و دردناک آرام آرام دو گوشه دهن و لبهای کف کردهاش را از هم باز کرد و بیاختیار شرو ع کرد به درجا زدن. دست راستش را بهعلامت سلام نظامی محکم تا روی شقیقه بالا برد و محکم پایین آورد، پس از آن مثل چاووشهای پالایشگاه هنگام مشق، دستها را به پس و پیش پرتاب کرد و چانه را بالا برد و خواند: “لفرایت، علیحسین… لفرایت، علیحسین، تهتهنات ریزِسِن… تهتهنات ریزِسِن… لفرایت، هیچینگو فهمهسم… لفرایت، جَمس کن… لفرایت، جَمس کردی؟ لفرایت، هیچینگو، فهمهسُم، لفرایت، صاب اومِی ترسهسُم… صاب اومِی ترسهسُم، لفرایت، لفرایت…” ویسعلی با قدمهایش آرام درجا میزد و این داستان را مرتب تکرار میکرد. بعد همانطور لفرایتگویان روی پاشنهٔ پای چپ عقبگرد کرد و چند قدم جلو رفت، دوباره چرخی زد و برگشت و رفت پشت صندوقچهٔ آتشنشانی و باز به درجا زدن ادامه داد.
حلقهٔ کارگران دور ویسعلی کش آمد و مستر ژرژ را هم در خودش جا داد و لحظه بهلحظه تنگتر شد. مستر ژرژ متوجه تنگتر شدن حلقه دور خودش و ویسعلی شد. ناگهان خیز برداشت و حلقه کارگران را شکافت و به طرف اتاق کنترل دوید و پشت سرش در را قفل کرد، رفت سراغ تلفن، گوشی را برداشت، و شمارهای گرفت.
ویسعلی که سست و بیحال همچنان درجا میزد و خودش را بهزور سر پا نگه داشته بود چند لحظه بعد روی راهرو سیمانی واحد بهزانو درافتاد. پرستارانی که با تلفن مستر ژرژ آمده بودند او را از زمین برداشتند و روی برانکارد گذاشتند و به آمبولانسی که بیرون حصار بود بردند.
بین کارگران گفته میشد مستر ژرژ را از مسئولیت شیفت آن واحد به پستی دیگر در کمپانی منتقل کردند. بهگفته همین کارگران ویسعلی را چند روزی در بخش مراقبتهای فوری بیمارستان شرکت نفت نگه داشتند و همراه چند محافظ به تیمارستان همدان بردند.
سالهای سال پس از ماجرای ویسعلی، پیش آمد که با نوههای پیرمرد استادکار و ویسعلی که اتفاقاً همسن همدیگر بودند آشنا شدم. این دو همشهری ماجرای آن شیفت شب، جزییات اتفاقی که برای پدر بزرگهایشان افتاده بود، و اینکه سرنوشت این دو پدر بزرگ به کجا انجامید مطابق آن چه از پدرانشان شنیده بودند برایم نقل کردند.
نوه استادکار پیر گفت که پدربزرگش پس از بردن ویسعلی به تیمارستان همدان، از جریان آن شیفت شب و دلیل انجام کارهایی که بهدستور مستر ژرژ انجام داده بود مرتب برای خانواده و دوستان تعریف میکرد. او با افسوس میگفت کاش از اطاعت مستر ژرژ سرپیچی میکرد. میگفت در پالایشگاه فقط دو شیفت بود، شیفت شب و شیفت روز و این توان کارگر را از بین میبرد و بیاختیار پس از ساعتها کار چند دقیقهای هم شده چرتی میزدند. باوجود این استدلال، گاهی هم آن را توجیه میکرد و میگفت چرت زدن ویسعلی باعث میشد در کار حساس پالایشگاه فاجعهای روی دهد. گرچه چرت زدن ویسعلی به فاجعهای برای خودش کشیده شد. نوه میگفت جریان شیفت آن شب تمام فکر و ذکر پدر بزرگ را به خودش مشغول کرده بود. هر شب اگر روزکار بود اول غروب میرفت باشگاه کارگران و دیر وقت مست به خانه میآمد. اگر شبکار بود وسط روز میرفت توی پیالهفروشیهای شهر و غروب مست میآمد خانه و بعد با آن حال میرفت سر کار. چند بار در شیفت شب یک مستر ژرژی دیگر که مسئول شیفت شده بود بهخاطر چرت زدنهایش به او بدوبیراه گفت. پدربزرگ روز بهروز بیشتر افسرده میشد و رغبتش به رفتن سر کار کم میشد. بالاخره از کار کمپانی استعفا داد و با پول سابقهاش هر روز به پیالهفروشیها میرفت و شب مست به خانه میآمد. پدربزرگ الکلی شده بود. عمری کار شیفت در محیطی مثل پالایشگاه که حداقلش عارضههای ریه و قلب بود چند سالی بعد از آن شیفت شب او را از پا درآورد.
نوه ویسعلی گفت در جریان خلعید و ملی شدن نفت او دوازده سال بیشتر نداشت. در آن زمان روزهای متوالی کارمندان انگلیسی پالایشگاه و جنرالآفیس ادارههای دیگر با اسباب اثاثیهٔ زندگیشان توی کامیونهای کمپانی از جاده کنار حصار پالایشگاه به اسکله نیرو دریایی در خرمشهر منتقل میشدند تا از آنجا به کشورشان برگردند. من و بچههای همبازی توی لین کارگری میآمدیم لب جادهٔ کنار حصار پالایشگاه و به کامیونهای انگلیسیها که خودشان هم لابهلای اثاثشان ایستاده یا نشسته بودند سنگ میپراندیم. دست و جیبمان را پر از سنگ میکردیم و هر کامیونی که میآمد هدف میگرفتیم و سنگ را پرت میکردیم. من هم همین کار را میکردم. یک کامیون پر از اثاث با بار زیاد و با سرعت کم از جلوم رد میشد. دیدم هدف خوبی برای سنگ پراندن است. درحالی که پشت این کامیون میدویدم دیدم میان اثاثیههای آن مردی انگلیسی با موهای بور کنار یک آینهٔ قدی نشسته است. بعد از پراندن چندتا سنگ یکی از سنگهای من به آینهٔ قدی او گرفت و تکههای آن با صدایی عجیب روی سرش ریخت. انگلیسی بهزور از میان اثاثهها پا شد و رو به من دستش را تکان میداد و چیزهایی با عصبانیت میگفت. در روشنای روز برقی طلایی از دستش به چشم میزد. دویدم به طرف همبازیهایم و با خوشحالی جیغ میزدم بچهها، بچهها زدم تو آینهٔ مستر ژرژ! بچهها که سنگ بهدست آماده پرتاب کردنشان بودند ایستادند و با تعجب نگاهم میکردند. یکیشان پرسید مستر ژرژ دیگه کیه؟ همانطور با جیغ گفتم همونیه که بابابزرگم ویسعلی رو دیوونه کرد.
پدر بزرگم ویسعلی را ندیده بودم. من متولد نشده بودم که بردنش همدان. پدرم ماهی چند روز خانه نمیآمد و من بهانهاش را میگرفتم. ننهم میگفت رفته همدان ملاقات بابابزرگت. یک روز که از همدان آمد یک عکس بزرگ قاب شده بابابزرگ را هم همراهش به خانه آورد. روز بعد که خانهمان پر شد از یک عده مرد و زن پیر و جوان و بچه (بعدها پدرم گفت کارگرهای همکار پدربزرگ همراه خانوادههایشان بودند) پدرم قاب عکس را روی تاقچه میان دستههای گل گذاشت. پیرمردی نزار بین حاضران بود که وقتی آمد دو نفر زیر بغلش را گرفته بودند. این پیرمرد همین که یکی با صدایی محزون شروع کرد بهخواندن چند دوبیتی از فایز دشستانی او هم شروع کرد به گریه و گریهاش تا آخر مجلس قطع نشد. پدرم تعریف کرد آن پیرمرد استادکار آن شیفت شب بود.
***
توضیح برخی واژهها و اصطلاحها که در زمان رویداد این داستان در گفتهای کارگران نفت و برای دستگاههای پالایشگاه رایج بود:
*شِنگِل:ریگهای تا حدودی هماندازه که در بستر محوطه کارخانه گسترده و بستر آن را تشکیل میدادند.
*کتکراکر (cutcracker): مجموعهای برجمانند و بسیار بلند و عظیم برای پروسه کراکینگ (Cracking) یا شکستن مولوکول نفت خام در فرایند تبدیل آن به بیش از صد فراورده ازجمله بنزین، گازوییل، و نفت سفید.
*شیفتکنترل (shiftcontrol):مسئول نظارت بر کار سرکارگر و کارگرها و درواقع سر اپراتور در هر شیفتدردوران کمپانی نفت انگلیس و ایران در پالایشگاه.
*اتاق کنترل پروسه تولید (controlroom).
*”کارآموزان”: آموزشگاهی برای آموزشهای مقدماتی کارگر فنی برای پالایشگاه و دیگر بخشهای آن.
* سِیفتی(safety valve): شیر اطمینان در هنگام بالا رفتن خطرناک فشار پروسه تصفیه.
*سابوتاژ: خرابکاری.
*بوتولچُسو: حشرهای سیاه بهلحاظ شکل ظاهری شبیه به کفشدوزک اما دهها برابر بزرگ تر از آن که بوی بدی از پشت خود بیرون میدهد.
*گاز اس او تو (So2): اکسید سولفور.
*”لشکر پشمالو هِریو، لولهٔ کمپانی هِریو”: شعری که بچههای آبادانی معمولاً در محلههای کارگری ضمن بازی میخواندند.
*کارگران لباس کار- “boiler suit”- را بیلرسود میگفتند و “بِیلَرسود” تلفظ میکردند.
*دوش خطر:کنار جعبه قرمز آتش نشانی، دوش آب برای موقمی که برای کارگر خطری پیش میآمد. خطر عمده نشت آب اسیدی- اسید سولفوریک- روی لباس کارگران بود.
*”آوردهتون؟”: در محاورهٔ آبادانی یعنی از حرفی یا رفتاری خوشتان آمد؟
*تریپ:از کار افتادن موتور پمپ یا کمپرسور.
*جانی (johnny): یارو، بابا، در محاوره انگلیسی.
*جانی شما خیلی خوب کار کردی. خیلی خوب جانی! ماه اوت گزارش کاری خوبی برای شما میدهم. نوبتکار نباید بخوابد. کارگری که خوابید خیلی بد است.
*شما وظیفه را خوب بلدی ولی ویس علی نه.
*شَتآپ (shut up): خفهشو!
*این شعر ریتمیک حکایت میکند علیحسین که یک چاووش تازه استخدام بود (چاووشها مثل مأموران حراست بودند اما وظیفهشان فقط این بود که نگذارند کارگری تختهای یا سیمی یا ابزاری با خود از پالایشگاه بیرون ببرد به کارهای دیگر کارگران کاری نداشتند) همراه دیگر چاووشها زیر نظر مسئول انگلیسیشان درحال مشق صبحگاهی هستند. از کیسهٔ توتون سوراخ او که به کمرش بسته بود با درجا زدن مقداری توتون میریخت. چاووش همکارش که در ردیف پشت او بود ضمن درجا زدن و گفتن لفرایت (چپ راست) برای اینکه مسئول انگلیسی متوج قضیه نشود تلاش میکند به او برساند که توتونهایش دارد میریزد و جمعشان کند. علیحسین بعد از چند بار هشدار همکارش که همولایتیاش هم است میگوید هیچی نگو فهمیدم صاب یا صاحب (مسئول انگلیسی) آمد نزدیکم ترسیدم توتونها را جمع کنم.
آخر ماجرا این است که علیحسین توتونهایش را در همان حالت لف رایت جمع میکند و همکارش میگوید بارکاله.
***
به نقل از «به سوی آینده» شمارۀ ۶، اسفند ۱۴۰۲




