به سوی آینده

گابریل گارسیا مارکز: «عشق، یگانه دکترین من است»

ترجمۀ ایرج زارع

 

مصاحبه‌ای از روزنامه‌نگار جووانی مینولی (Giovanni Minoli) که به ما اجازه می‌دهد تا در مورد نویسندۀ کلمبیایی، برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۴/ ۱۳۹۳، نگاه عمیقی داشته باشیم.

 

جووانی مینولی سال ۱۹۸۷: آقای مارکز، شما یک بار گفتید: من هرگز نمی‌توانم نوشتن کتابی را از یک ایده شروع کنم. من همیشه از یک نگاره، از یک احساس، شروع می‌کنم.

پاسخ: درست است، همیشه یک تصویر آغاز کتاب‌های من بود. تصویری که سال‌ها طول کشید و به‌آرامی- اندکی شبیه نقاشی‌های کشتی‌ها- تمام داستان شکل گرفت. در ابتدا همیشه یک انگاره وجود دارد. اگر انگاره‌ای به‌وجود نیاید، داستان را مجسم نمی‌کنم.

 

پرسش: آیا شما تعریف یک نویسندۀ رئالیسم جادویی را می‌پذیرید؟ آیا به این تعریف علاقه دارید؟

پاسخ: نه. آنچه را که من نمی‌پذیرم، تعریف رئالیسم جادویی است. من یک رئالیست خالص هستم. مسلم این است که واقعیت دریای کارائیب، به‌طورکلی واقعیت آمریکای لاتین و واقعیتی که من معمولاً به آن اعتقاد دارم، بسیار جادویی‌تر از آن چیزی است که بتوانیم تصور نماییم. ما هنوز بیش از حد تحت تأثیر دکارت هستیم.

 

پرسش: می‌فهمم. و از طرف دیگر، اگر شما بخواهید خودتان را تعریف کنید، چگونه خود را به‌عنوان یک رئالیست تعریف می‌کنید؟

پاسخ: یک رئالیست. یک رئالیست غمگین.

 

پرسش: غمگین؟ چرا غمگین؟

پاسخ: معروف است که ما مردم کارائیب، مردمی بسیار باز و شاد هستیم. برعکس، ما بسته‌ترین، نقوذناپذیرترین، و غمگین‌ترین مردمی هستیم که وجود دارد.

پرسش: با این حال می‌بینیم که نقش نمادها و رابطۀ بین شگفت‌انگیز و واقعیت در آثار شما بسیار حضور دارد، دلیل آن چیست؟

پاسخ: من تصور می‌کنم که در پس واقعیتِ بی‌واسطه – واقعیتی که ما درک می‌کنیم- واقعیتِ دیگری وجود دارد که فقط شَم شاعرانه می‌تواند آن را درک کند، و ازاین‌رو، این واقعیت است که به‌عنوان شگفت‌انگیز در کتاب فاش می‌شود.

 

پرسش: می‌گویند وقتی شما می‌نویسید، لباس کار مکانیک‌ها را می‌پوشید، درسته؟

پاسخ: بله، فقط به این دلیل که بسیار راحت‌تر است. شما صبح از خواب بیدار می‌شوید، زیپ را می‌بندید و برای کار آماده هستید. ببینید، چون من در یک مدرسۀ شبانه‌روزی بسیار سختگیر تحصیل می‌کردم، ساعت پنج صبح ما را از خواب بیدار می‌کردند، در حیاط با پاشیدن آب سرد ما را حمام می‌کردند و برای ورود به کلاس مجبور بودیم کت‌وشلوار و کراوات بپوشیم. ازاین‌رو عادت کردم که نمی‌توانم کار کنم مگر اینکه ابتدا لباس کامل پوشیده باشم و ریشم را تراشیده باشم. بنابراین سریع‌ترین کار پوشیدن کت‌وشلوار است. لباسی که به نمادها و تفسیرهایی که می‌خواستند از آن بکنند به‌طورمطلق هیچ ربطی ندارد.

 

پرسش: پیش از اینکه به دنیای شعری شما بپردازیم، مایلم دربارۀ نوشتن شما از نظر فنی صحبت کنیم، به طور مثال، آیا هر روز، صبح، شب یا هر زمانی که میل دارید می‌نویسید؟ یعنی این یک عادت است یا نامنظم؟

پاسخ: من هر روز می‌نویسم، همیشه سر یک ساعت مشخص. هر روز ساعت شش بیدار می‌شوم و دو ساعت را به مطالعه اختصاص می‌دهم. همیشه سر همین ساعت این کار را انجام می‌دهم، زیرا با تمام وظایفی که دارم نتوانسته‌ام وقت آزاد دیگری در بقیۀ روز پیدا کنم. از ساعت نه صبح تا دو بعد از ظهر پشت ماشین تحریر می‌نشینم. هر روز هفته که باشد، باید این‌گونه باشد. به عبارت دیگر، هفته‌های من یکشنبه ندارند. و به جز این وضعیت، در واقع هیچ چیز دیگری وجود ندارد. ولی هنگامی که این کار را نمی‌کنم، چیزی بر وجدانم سنگینی می‌کند، تقریباً احساس می‌کنم که ناهار نخورده‌ام؛ و دوم اینکه، روز بعد تلاش زیادی برای نوشتن مجدد لازم است. این عادتی است که به شدت آن را رعایت می‌کنم، مانند یک کارمند اداری.

 

پرسش: و وقتی می‌نویسید، سیگار می‌کشید؟ مشروب می‌نوشید؟ آیا لازم است به نوعی سر حال بیایید؟ منظورم این است که هر کسی عاداتی دارد، یا نه؟

پاسخ: تا حدود ۱۵ سال پیش، تا “صد سال تنهایی”، هنگامی که می‌نوشتم، چهار پاکت سیگار می‌کشیدم. پس از “صد سال تنهایی” سیگار را ترک کردم. از آن زمان بدون سیگار کشیدن می‌نویسم. من هرگز مشروب نمی‌نوشم و هنگام نوشتن چیزی که ممکن است مرا تحریک کند، مصرف نمی‌کنم. شاید در موقعیت دیگری این کار را انجام دهم، اما نه برای نوشتن. برعکس، من معتقدم که برای نوشتن باید از سلامتی خوب و وضعیت بدنی‌ای مشابه ورزشکاران و بوکسورها برخوردار بود. من این کار را یک کار جدی، یک کار سخت می‌دانم، کاری که حریف در آن بسیار خطرناک است و بنابراین به یک وضعیت بدنی بسیار خوب مانند وضعیت بدنی یک بوکسور نیاز دارد.

 

پرسش: در باب این حریف خیلی خطرناک، آیا شما به‌راحتی می‌نویسید؟ یعنی به تنهایی از شما روان می‌شود، یا از آن نویسندگانی هستید که با صفحه [کاغذ] خیلی جدال می‌کنند؟

پاسخ: پس از اینکه ۴۰ سال از نوشتن گذشت، آموختم که این کار را بدون دشواری انجام دهم. این چیزی است که می‌توان یاد گرفت، ترفندهایی وجود دارد. در ابتدا جلو صفحۀ سفید می‌نشستم و در بسیاری از مواقع نتیجۀ وحشتناکی داشت، چون نمی‌دانستم چه کار بکنم. الان نه. اکنون شروع به نوشتن کتاب نمی‌کنم اگر ابتدا در مورد آن تأمل نکرده باشم. این مانند این است که آن را به‌طور‌کامل در ذهنم کار کرده باشم، مثل این است که آن را قبلاً خوانده باشم. فقط در آن لحظه می‌نشینم تا شروع به نوشتن کنم.

نوشتن پاراگراف اول می‌تواند زمان زیادی طول بکشد، حتی یک سال. بقیۀ کتاب می‌تواند سه ماه طول بکشد. اسلوب، لحن، و حتی طول کتاب را می‌توان در پاراگراف اول تعریف کرد. به همین دلیل نوشتن آن بسیار دشوار است. و به همین دلیل است که نوشتن داستان و رمان خیلی سخت است، زیرا شروع همیشه توان‌فرسا است. هنگامی که این کار بغرنج انجام گیرد، سایر چیزها بسیار آسان‌تر می‌شود. در مورد کار روزانه، من یک دستورالعمل دارم- حاصل اندرز خجستۀ همینگوی– و آن این است که هرگز نباید کار روزانه را تمام کنید، بلکه چیزی را برای روز بعد بگذارید. بنابراین، روز بعد، هنگامی که از خواب بیدار می‌شوی، قبلاً مشکل چگونه شروع کردن را حل کرده‌ای و به همین ترتیب ادامه می‌دهی و همیشه مقداری کار برای روز بعد می‌گذاری. نوشتن برای من اصلاً سخت نیست. در حقیقت، یگانه لحظه‌های شادی مطلقی که در زندگی داشته‌ام، تجربۀ نوشتن بوده است.

 

پرسش: به‌عقیدۀ شما زیباترین رمان شما کدام است؟ کدام یک را ترجیح می‌دهید؟

پاسخ: از اینکه کدام یک زیباتر است، چشم‌پوشی می‌کنم. آنچه من ترجیح می‌دهم این است: “کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد”.

 

پرسش: و چرا این را ترجیح می‌دهید؟

پاسخ: این کتابی است که دقیقاً همان‌طور که می‌خواستم بیرون آمد، بقیه همیشه کمی تیره و تاریک بودند و تقریباً به چیزی که دنبالش بودم نزدیک می‌شدند. اما در این مورد دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواستم. سپس “گزارش یک مرگ” هست که به این معناست که من رمان‌های کوتاه را ترجیح می‌دهم. من همیشه به چیزی گرایش داشتم که فرانسویان آن را la nouvelle می‌نامند، رمان کوتاه. من حکایت جامع را در رابطه با آن ترجیح می‌دهم. چون به عقیدۀ من همۀ مواد بسیار بهتر کنترل می‌شوند. همچنین شکل دادن و انعکاس بلندهمتی‌های خود در کتاب آسان‌تر است.

 

پرسش: می‌گویند در اصل، تخیل شما افسانه‌هایی است که مادربزرگتان برای شما تعریف می‌کرد، آیا این حقیقت دارد؟

پاسخ: حقیقت دارد و ندارد. آنچه من گفته‌ام این بود که او سَبکی از روایت را به من یاد داد که شامل گفتن خارق‌العاده‌ترین داستان چینی یا شگفت‌انگیزترین چیزی بود که با سیمایی از اعتقاد واقعی می‌توان تصور کرد، به‌گونه‌ای که مردم باور کنند او حقیقت را می‌گوید. فکر می‌کنم اگر چیزی غیرقابل انکار در کتاب‌های من وجود داشته باشد این است که نویسنده همیشه می‌تواند هر چیزی را که به ذهنش خطور کرد تعریف کند، تا زمانی که آن را باورکردنی سازد و برای معتبر ساختن آن بهتر است آن را با چهرۀ کسی بگوید که حقیقت را می‌گوید. اگر کسی آن را باور نکند که حقیقت است، خواننده هرگز آن را باور نخواهد کرد. این را من از مادربزرگم یاد گرفتم.

 

پرسش: اما به‌جز داستان‌های مادربزرگ، این چه شناختی است که از درون حافظه صید می‌کند تا داستان بسازد؟

پاسخ: من می‌توانم بگویم حافظه – اگر کسی محاسبه کند- ۹۹ درصد داستان را تشکیل می‌دهد. در حقیقت، دست‌کم تا آنجا که به من مربوط می‌شود، تخیل فقط در خدمت الگوسازی، کار کردن، بهره‌برداری، و غنی‌سازی حافظه است.

 

پرسش: آه، پس بیشتر حافظه است تا تخیل؟

پاسخ: در کتاب‌های من حتی یک خط وجود ندارد که ارتباطی با واقعیت نداشته باشد و در حافظه ذخیره نشده باشد.

بیشتر برای شما توضیح می‌دهم: اگر برای کتابی به چیزی فکر می‌کنم، یا اگر دربارۀ داستان‌های مختلف تأمل می‌کنم- مثل هر روز- هرگز یادداشت‌برداری نمی‌کنم، بلکه آن‌ها را همانجا در حافظه‌ام می‌گذارم. آن‌هایی را که فراموش می‌کنم واضح است که چندان برایم جالب نبوده‌اند، اما آن‌هایی که باقی می‌مانند، آن‌هایی که پافشاری می‌کنند و دوام می‌آورند، درنهایت آن‌هایی هستند که به آن‌ها توجه و از آن‌ها مراقبت می‌کنم. و لحظه‌ای می‌رسد که آن‌ها آن‌قدر اصرار می‌کنند و من آن‌ها را یک طرف می‌گذارم و بر روی آن‌ها شروع به کار می‌کنم. و در این مرحله، تنها کاری که می‌کنم این است که این مواد را از حافظه شکل می‌دهم. تخیل فضای بسیار کمی در کار من اشغال می‌کند.

 

پرسش: هنگامی که به‌طورمثال، هفت ساله بودی و مادرت را شناختی، برای شما زندگی‌تان چه معنایی داشت؟

پاسخ: من پیرو فروید نیستم. تنها چیزی که برای من باقی ماند، تصویر زنی از دهۀ ۱۹۳۰ [۱۳۰۹ خورشیدی] است که به‌خوبی به‌یاد دارم و در کتاب‌هایم بسیار حضور می‌یابد. او تأثیر زیادی روی پیوند ما داشت. هنگامی که من از عقل استفاده می‌کردم، رابطه‌ای برقرار کردیم. اندکی مانند این است که کسی با عقل متولد شده باشد. انگار با استفاده از عقل به دنیا آمده باشم. و این موجب شد که پیوند بین او و من به‌طورکامل متفاوت با هر رابطۀ مادر- فرزندی باشد.

 

پرسش: چه نوع رابطه‌ای با پدرتان داشتید؟

پاسخ: در آغاز کمی بغرنج بود. نمی‌توانستم به او توضیح دهم که چرا می‌خواهم به‌جای دنبال کردن یک شغل پردرآمد، نویسنده شوم. هنگامی که به او گفتم می‌خواهم تحصیلاتم را ترک کنم و نویسنده شوم، او پاسخ داد: “کاغذ خواهی خورد”. از آن پس من کاغذ می‌خورم و مزه‌اش بد نیست.

 

پرسش: افزون بر آنچه واضح است، آیا ثروت چیز ژرفی برای مارکز نویسنده آورده است یا نه؟

پاسخ: ثروت بسیاری از چیزهای مورد نیاز برای زندگی و نوشتن را مهیا می‌کند. دشواری با پول زمانی به‌وجود می‌آید که بر شخصیت تأثیر می‌گذارد، هنگامی که فردیت را تغییر می‌دهد. این در مورد من صدق نمی‌کند، زیرا خودم را یک مرد ثروتمند نمی‌دانم، بلکه یک مرد فقیر که پول دارد و این کاملاً چیز دیگری است.

پسر بزرگم بسیار علاقه‌مند است که من برای خرید لباس به فروشگاه‌های فرانسه و ایتالیا بروم، کاری که من واقعاً دوست دارم انجام دهم. و در پایان می‌گوید: “پدرم مردی است که مانند یک فقیر لباس باشکوه می‌پوشد. در حقیقت، ثروت فقط هنگامی تعیین می‌کند که به قلب برسد، و هنوز به قلب من نرسیده است.

 

پرسش: و بنابراین هنوز چیزی از شما نگرفته است.

پاسخ: چرا، خیلی از زندگی خصوصی و آرامشی را که قبلاً داشتم از من گرفت و هنگامی را که در مصاحبه‌ها این سؤال‌ها را از من نمی‌کردند.

 

پرسش: آیا هیچ‌وقت تناقضی بین ایده‌های سیاسی انقلابی چپ خودتان و زندگی روزمره‌تان به‌عنوان یک مرد ثروتمند احساس نکرده‌اید؟

پاسخ: زندگی روزمرۀ من بسیار لذت‌بخش است و این مرا بیش از پیش انقلابی می‌کند. زیرا اکنون می‌دانم که چرا انقلاب می‌خواهم: تا همه بتوانند مانند من زندگی کنند. این چیزی است که بسیار واضح در ذهنم دارم.

 

پرسش: اما شما همچنین گفته‌اید – و من نمی‌دانم که آیا این چیزی است که شما معتبر می‌دانید یا نه- که: به‌نظر من خواستِ تغییر طبقه و به سمت بالا رفتن یک تناقض جدی است. دربارۀ این موضوع، حرکت از غنی به فقیر خطر از دست دادن هویت را در برندارد، اما از فقیر به غنی، چرا دارد.

پاسخ: درست است، به‌نظر من یک خطر است. اما من فقط می‌توانم در مورد خودم قضاوت کنم، چون فقط تأثیری را که روی شخص خودم داشت می‌شناسم. و می‌دانم که جدی نبود و ناسازگاری ایجاد نکرد. در عوض، به‌یاد دارم که نقل‌قولی از  سارتر بیان کردم که می‌گوید: “آگاهی طبقاتی هنگامی آغاز می‌شود که فرد متوجه شود تغییر طبقه غیرممکن است”. واقعیت این است که کسی هرگز تغییر طبقه نمی‌دهد.

 

پرسش: و این در مورد شما صدق می‌کند؟

پاسخ: در مورد من باید بگویم هرگز تغییر طبقه نداده‌ام. درواقع، هنوز همان سرگردان همیشگی هستم.

 

پرسش: اما سیاست برای شما چه معنایی دارد؟

پاسخ: این به‌احتمال پیچیده‌ترین چیز در جهان است. سیاست برای من این است.

 

پرسش: در سال ۱۹۷۳ [۱۳۵۲ خورشیدی] هنگامی که پینوشه رئیس‌جمهور شد، شما اعلام کردید تا زمانی که او قدرت را ترک نکند چیز دیگری منتشر نخواهید کرد. اما پینوشه هنوز آنجاست و شما به نوشتن ادامه می‌دهید. دلیل آن چیست؟

پاسخ: زندگی یک نویسنده پر از نبردهای باخته است. من این نبرد را باختم، اما در آخرین نبرد بازنده نمی‌شویم. من به این نتیجه رسیدم که با نوشتن کتاب‌های خوب بیشتر می‌توانم علیه پینوشه کار کنم تا اینکه آن‌ها را ننویسم. بدون اینکه متوجه باشم، خودم را زیر سانسور پیشگیرانۀ پینوشه قرار داده بودم که حدود پنج سال من را به سکوت واداشت.

 

پرسش: گفته می‌شود که در سال ۱۹۸۲ [۱۳۶۱ خورشیدی] از سوی پاپ ویتیوا (Wojtyla)- [پاپ ژان پل دوم]- که مایل بود پس از سفرش به مکزیک (در سال ۱۹۷۹) [۱۳۵۸ خورشیدی] دربارۀ آمریکای لاتین بیشتر اطلاع داشته باشد، پذیرفته شدید. این دیدار چگونه بود؟

پاسخ: این‌طور نبود که پاپ به‌دنبال اطلاع یافتن از آمریکای لاتین باشد. از او درخواست مصاحبه کردم، چون می‌خواستم برای برنامه‌ای برای ناپدیدشدگان در آرژانتین از او کمک بخواهم. من خیلی سریع از سوی پاپ، در یک مشاورۀ کاملاً غیررسمی مورد استقبال قرار گرفتم. من درخواستم را به او ارائه دادم و او پاسخ داد که در مورد آن فکر می‌کنم. سپس، آن برنامه هرگز برگزار نشد. من مانند شخصی بودم که با خاطره‌اش پشت میز تحریرش خیلی ناراحت به‌سر می‌برد.

او به‌تازگی منصوب شده بود و من این احساس را داشتم که او فاقد سلطۀ لازم برای تصدی این پست است. حتی زمانی که ما خداحافظی کردیم او با درب اتاق مشکل داشت. او نمی‌توانست در را باز کند، زیرا کلید گیر کرده بود. و مهیج‌ترین خاطره‌ای که از آن مصاحبه دارم این است که در آن لحظه فکر کردم: “مادرم در کلمبیا چه می‌گوید اگر بداند که من در یک اتاق با پاپ محبوس شده‌ام”.

 

پرسش: آقای مارکز، عشق چه اهمیتی در زندگی شما داشته یا دارد؟

پاسخ: عشق یگانه دکترین [آیین] من است. هرکاری که انجام می‌دهم، هرچیزی که وجود دارد، اگر از راه عشق نباشد، نمی‌توانم آن را درک کنم. تأکید می‌کنم: این یگانه دکترین من است.

 

پرسش: اما با عشق، من به‌نوعی به عشق به زنان اشاره کردم.

پاسخ: نمی‌توان یک چیز را از دیگری جدا کرد. برای من عشق یک احساس جهانی است. از این نظر من یک مسیحی هستم.

 

پرسش: و آیا وفاداری برای شما مهم است؟

پاسخ: مسئله در این واقعیت نهفته است که یک مفهوم، بگوییم یک مفهوم سرکوبگرانه از وفاداری وجود دارد. من در مورد وفاداری تردید زیادی دارم. من معتقدم آنچه از منظر آکادمیک وفاداری و خیانت نامیده می‌شود، اهمیت بسیار اندکی دارد. آنچه در حقیقت مهم است، صداقت است.

 

پرسش: نه، این را از شما می‌پرسم، زیرا در آخرین رمان‌تان، عشق در سال‌های وبا، از عشقی صحبت می‌کنید که مدت‌ها طول می‌کشد و تا پیری ادامه دارد. صحنۀ بسیار زیبایی وجود دارد که این دو سالخورده در حین عشق ورزیدن چراغ را خاموش می‌کنند. آیا شما از پیری می‌ترسید؟

پاسخ: اول از همه، من از تاریکی می‌ترسم، اگرچه واقعاً از پیری نمی‌ترسم. من به خانواده‌ای تعلق دارم که افراد آن عمر طولانی دارند. پدرم در ۸۴ سالگی فوت کرد، مادرم ۸۲ سال دارد و آن‌ها همیشه ذهن بسیار روشن و شفافی داشتند.

به‌عبارت‌دیگر، من امید ژنتیکی دارم که اگر آن‌قدر پیر شوم، شفافیتم را حفظ خواهم کرد و اگر شفافیتم را حفظ کنم، همۀ چیزهای دیگر مهم نیست، زیرا ذهن روشن و شفاف برای همه‌چیز خوب است.

 

پرسش: و از مرگ، آیا از آن می‌ترسید؟

پاسخ: از مرگ نه، از مردن بله. از واقعیت مردن. من نگرانم، به‌ویژه به‌عنوان یک نویسنده، که مهم‌ترین رویداد زندگی من-مرگ من- چیزی باشد که هرگز نتوانم دربارۀ آن چیزی بنویسم.

 

پرسش: دین و خدا در زندگی شما جایی دارند یا خیر؟

پاسخ: متأسفانه خدا در زندگی من جایی ندارد. من امید دارم، اگر او وجود دارد، فضایی نزد او داشته باشم.

 

پرسش: معلوم است که نخستین استادان شما، کافکا و جویس، دو نویسندۀ کاملاً مخالف سبک شما بودند. سپس برخورد با نویسنده‌ای که ریشه در مسائل اجتماعی داشت، مانند فاکنر رخ داد. امروز، پس از سال‌ها، چه تأثیری را تعیین‌کننده‌تر می‌دانید و آیا هنوز هم تأثیری را احساس می‌کنید؟

پاسخ: در زندگی یک نویسنده چیز جالبی وجود دارد. همیشه از او می‌پرسند چه کسی بر او تأثیر گذاشته است. اولاً شخص از تأثیرهایی که در معرض آن قرار دارد آگاهی چندانی ندارد. و ثانیاً هنگامی که سنگینی یک نویسندۀ بزرگ را بسیار احساس می‌کند همۀ تلاشش این است که از آن نویسنده تقلید نکند و شباهتی به او نداشته باشد.

حالا البته از نویسندگانی که شما نام می‌برید، دو نفر هستند که من همیشه کوشش کرده‌ام خود را از دست آن‌ها آزاد کنم و آن‌ها کافکا و فاکنر هستند. به‌هرحال، به‌نظر من هرتأثیری که از آن‌ها گرفته‌ام، یک تأثیر فنی دربارۀ شیوۀ نگارش است.

 

پرسش: اما به‌طور‌مثال بورخس که نویسنده‌ای بسیار متفاوت با شما است، چه نظری دربارۀ او دارید؟

پاسخ: او نویسندۀ بسیار بزرگی است. او نویسندۀ سترگی است.

 

پرسش: و وارگاس یوسا (Vargas Llosa

پاسخ: یک نویسندۀ فوق‌العاده.

 

پرسش: به‌نظر شما، پس از گارسیا مارکز، امروز مهم‌ترین نویسندۀ آمریکای لاتین کیست؟

پاسخ: من نمی‌دانم، مطمئن باشید. سوگند می‌خورم که اگر فکرش را می‌کردم، نمی‌توانستم… به‌طور مطمئن فکر نمی‌کنم که من از همه مهم‌تر باشم. به‌نظر من بهترین رویدادی که در سال‌های اخیر رخ داده این است که گروه بزرگی از رمان‌نویسان تشکیل شده‌اند که نمایندۀ مهم‌ترین بلوک نویسندگان امروز جهان هستند.

 

پرسش: و در بین ایتالیایی‌ها چه کسی را ترجیح می‌دهید؟ اگر کسی هست که برای شما جالب باشد.

پاسخ: در حال حاضر شاشا (Sciascia). و البته شعر زیبای تونینو گوئرا (Tonino Guerra)، اما ترجمه‌شده از سوی خودش که بهترین مترجم است.

 

پرسش: و اومبرتو اکو (Umberto Eco)؟ در مورد او چه فکر می‌کنید؟

پاسخ: متأسفانه وقتی از من سؤال کردید، به اومبرتو– که سال‌هاست دوست بزرگ من است- فکر نکردم، زیرا هرگز او را رمان‌نویس نمی‌دانستم. من از تحسین‌کنندگان بزرگ “نام گل سرخ” هستم که اتفاقاً برای من یکی از شگفت‌انگیزترین کتاب‌ها است، زیرا به‌رغم داشتن صفحات کامل به‌زبان لاتین، موفق شد به پرفروش‌ترین کتاب جهان تبدیل شود. افزون بر این، این یک معجزۀ ادبی است و یک معجزۀ ویرایشی نیز هست. از هر نظر یک معجزه است. کتابی است که خیلی به آن علاقه دارم.

 

پرسش: اما چگونه این معجزه را توضیح می‌دهید؟

پاسخ: دقیقاً به این دلیل که نمی‌توانم آن را توضیح دهم، آن را یک معجزه می‌دانم.

 

پرسش: یک بار در مورد ایتالیا گفتید: کشوری است که سراب از آن عبور کرده است، جایی است که حقیقت وجود ندارد. معنای این چیست؟

پاسخ: ایتالیا آن‌قدر جادویی است که هیچ‌‎کس نمی‌تواند خیلی مطمئن باشد که واقعاً هستی آن از چیست. این همه بیهوده‌گویی برای این بود تا بگویم کشوری است که خیلی دوستش دارم و هر سال به آنجا می‌روم، چون به‌محض ورود، وارد نوعی هذیان، نوعی دیوانگی می‌شوم. این بود که می‌خواستم بگویم. به‌یاد دارم که گفتم ایتالیایی‌ها کشفی کرده بودند که آخرین کشف بشریت است. آن‌ها کشف کردند که فقط یک زندگی وجود دارد.

 

پرسش: هنگامی که پروست در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته را نوشت، سال‌ها در اتاقی که با قطعه‌های چوب‌پنبه پوشیده شده بود زندگی کرد تا صداهای دنیای بیرون را نشنود. آیا شما چنین نویسنده‌ای هستید یا نویسنده‌ای هستید که دوست دارید از طریق تماس با جهان، تخیل خود را پخش کنید؟

پاسخ: برعکس، من دنیا را تسخیر می‌کنم، من آن را غارت می‌کنم. وقتی می‌نویسم پنجره‌ها را باز می‌کنم و همۀ سروصداهایی که از بیرون می‌آید، همۀ صداها، هر اتفاقی که رخ می‌دهد، آن را می‌گیرم و در رمانی که دارم می‌نویسم، آن‌ها را  وارد آن می‌کنم. و اگر به خیابان بروم، افراد، چیزها و وقایع را برمی‌دارم و در کیسه می‌گذارم و بعد رمان را با آن پر می‌کنم. برای یک نویسنده به‌طورمطلق غیرممکن است که در خارج از جهان زندگی کند.

 

پرسش: چگونه شما نویسنده‌ای را که مانند پروست رفتار می‌کند، قضاوت می‌کنید؟

پاسخ: او یک نویسندۀ کاملاً درونگرا بود. اما درهرصورت، در مورد پروست فقط یک مشکل روشی است. چون هنگامی که او در آن اتاق حبس و به‌طورکامل از جهان جدا شده بود، از قبل همۀ کیسه‌هایش پر از جامعۀ عصر خود بود و او ماهرترین جراح آن بود. البته او به دنیا علاقه داشت، فقط او از پیش آن را بسته‌بندی کرده بود. من، برعکس، دوست دارم آن را تروتازه، در خیابان بچینم.

 

پرسش: اگر گارسیا مارکز نبودید، دوست داشتید چه کسی باشید؟

پاسخ: پسرم.

 

منبع برگردان به فارسی:

هفته‌نامۀ “ال سیگلو”، وابسته به حزب کمونیست شیلی.

۱۳ اکتبر ۲۰۲۳

 

***

به نقل از «به سوی آینده» شمارۀ ۶، اسفند ۱۴۰۲

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا