بهمناسبت سالگرد تولد کارل مارکس، اندیشمند انقلابی و آموزگار پرولتاریا
کارل مارکس ۲۰۶ سال پیش در ۵ ماه مه ۱۸۱۸ / ۱۵ اردیبهشتماه ۱۱۹۷، در شهر “ترییر” (Trier)، در آلمان، بهدنیا آمد. روال زندگی مارکس و خانوادهاش، روایت زندگی فردی انقلابی و تبعیدی است. تحمل این وضعیت از فداکاری بیدریغ در راه بهثمر رساندن هدفهای مردمی و علمی- انقلابی نشان دارد. مارکس اولین فردی بود که پدیدهای قدرتمند- سرمایهداری- را توصیف کرد که ازبدو وجودش تا امروز سرنوشت بشریت را کنترل میکند. سرمایهداری، همانطور که “مانیفست حزب کمونیست” آن را توصیف میکند، همانند جادوگری است که دیگر قدرت کنترل نیروهای مخربی که خود آنان را ساخته است را ندارد. مارکس با تحلیلهایش از سرمایهداری، بهمثابهٔ سیستمی خودرها شده، دنیای جهانی شده امروز ما را پیشبینی کرد. او در نوشتههایش نه تنها پدیدههایی چون استثمار، بیگانگی، استعمار… تا تئوری بحران کاملاً توسعه یافتهٔ سرمایهداری را بیان کرد، بلکه نظریههای سیاسی- اقتصادیاش را نیز بهشکلی درکشدنی توضیح داد و آنها را درتطبیق با واقعیت دنیای سرمایهداریِ بحران زده در جهان امروزی بهتحریر درآورد. مارکس که درسال ۱۸۴۲/۱۲۲۱ درسن ۲۴ سالگی سردبیری روزنامهٔ چپگرای “راینیشِه” ((Rheinische Zeitung را بهعهده داشت، درسال ۱۸۴۳/۱۲۲۲ با اعتراض به تحمیل سانسور دولت پروس از هیئتتحریهٔ این روزنامه کنارهگیری کرد. درهمین سال او بهترک وطن و رفتن به پاریس مجبور شد و در آنجا ازجمله با “فریدریش انگلس” آشنا شد. این آغاز برقراری دوستی وهمکاری همیشگی آنان بود.
آنان در دوره زمانی ۱۸۴۴- ۱۸۴۶/۱۲۲۳- ۱۲۲۵ با همدیگر آثاری مهم بهتحریر درآوردند که از آن جملهاند: “فقرفلسفه”، “ایدئولوژی آلمانی”، و”خانوادهٔ مقدس” که این آخری درانتقاد به نوشته برونو باوِر(Bruno Bauer ( بود. هدف مارکس و انگلس از نوشتن کتاب “خانوادهٔ مقدس” اعلام دوری خود از تئوری برونو باور و سایر جوانان هِگلی بود که با تکیه برایدهآلیسم هِگل معتقد بودند حرکت تاریخ تنها درنتیجه ادامه تکامل خِرد انسانی است و به این دلیل هرعملکرد سیاسیای را رد میکردند. جواب مارکس به آنان چنین بود: خِرد انسان بهتنهائی دست به هیچ عملکردی نمیزند. این عملکرد انسانها است که به خِرد انسان جامهٔ عمل میپوشاند. محتوای اصلی این تضاد عبارت است از: ایدهآلیسم هِگل از یک طرف و درک ماتریالیسمِ- دیالکتیک مارکس از واقعیت عینی خارج از ارادهٔ انسانها از طرف دیگر. مارکس و انگلس همچنین در کتاب “ایدئولوژی آلمانی” با اذعان داشتن به انسانگرائی عینیِ فویرباخ، اما با گسست از دیدِ متافیزیکی او، “ماتریالیسم تاریخی”شان را تعمیم دادند. مارکس در این کتاب در یازدهمین تز خود درارتباط با انتقاد به فویرباخ به این نتیجه میرسد که فیلسوفان تا بهحال جهان را فقط بهشکلهای مختلف تفسیر کردهاند، اما مسئله تغییرِ جهان است.
جنبشهای کارگری و تودهای در سالهای نیمه نخست قرن نوزدهم میلادی، انقلابهای سال ۱۸۴۸/ ۱۲۲۷ در کشورهای اروپای غربی را بهدنبال خود داشت. مارکس و انگلس روند این جنبشها را دنبال میکردند و توانستند با عضویت در “اتحادیه عدالتخواهان” در لندن و نفوذ سیاسی و ایدئولوژیکی خود در آن، از این مجمع “اتحادیهٔ کمونیستها” را برپا دارند. کنگره دوم این اتحادیه مسئولیت نگارش “مانیفست” این سازمان را به مارکس محول کرد که سرانجام این نوشته تاریخی که اسلحه فکری پرولتاریا است با نام “مانیفست حزب کمونیست” درخلال انقلاب فوریه در فرانسه و همچنین پیش از انقلاب ماه مارس در امپراتوریهای پروس و اتریش در ۲۱ ماه فوریه ۱۸۴۸/۱۲۲۷ منتشر شد.
مارکس در سی سالگی در این زمان از بلژیک اخراج شد و با رفتن به فرانسه فعالیتهای سیاسیاش را تعمیم میدهد. او در ماه اوت ۱۸۴۹/۱۲۲۸ بعد از آنکه به دلیل فشار دولت پروس از فرانسه اخراج میشود به لندن رفته و تا پایان زندگی در آنجا میماند. نخستین جامعه بینالمللی کارگران را که بعداً به “انترناسیونال اول” معروف شد، مارکس در سال ۱۸۶۴/۱۲۴۳ پایهگذاری کرد. سند تشکیل “انترناسیونال اول” که به برنامه پرولتاریای انقلابی در قرن نوزدهم تبدیل شد را مارکس نوشت.
برقرار شدن “کمون پاریس” درسال ۱۸۷۱/۱۲۵۰ یکی دیگر از مهمترین وقایع در دوران زندگی و مبارزات مارکس بود. “کمون پاریس” که با قیام مردم مبارز پاریس علیه حکومت مرتجع مرکزی و اشغالگران پروسی شکل گرفت، توانست نخستین بار بهمدت بیش از دوماه نوعی دمکراسی شورائی را برقرار کند. مارکس اثر مهم خود بهنام: “جنگ داخلی درفرانسه” را دردفاع و واکنش به سرکوب خونین “کمون پاریس” در این زمان نوشت.
مارکس تحقیقات علمیاش درزمینه شناخت عمیق اقتصاد و سیستم سرمایهداری را از سالهای دهه ۱۸۴۰/۱۲۲۹ آغاز کرد و نتیجه مطالعاتش را ابتدا در طرح (گروندریسه) “نقد اقتصاد سیاسی” و نظریهٔ “ارزش اضافی” در خلال سالهای ۱۸۵۷-۱۸۵۸/۱۲۳۶-۱۲۳۷ نوشت. ولی این نوشته ۹۰۰ صفحهای نخستین بار در سال ۱۹۳۹/۱۳۱۸ منتشر شد. مارکس در ادامه چند دهه تحقیقات علمی-اقتصادیاش، در سال ۱۸۶۷/۱۲۴۶ نخستین اثر سترگ اقتصادیاش یعنی “سرمایه (نقد اقتصاد سیاسی)” را منتشر کرد. مارکس در جلد اول این اثر تاریخی، زیر عنوان: “روند تولید سرمایه”، نه تنها شیوهٔ تولید سرمایهداری، بلکه تئوری بورژوائی تحمیل شده از سوی آن را بهطوربنیادی نقد میکند. او بهوضوح توضیح میدهد که جامعههای با شیوهٔ تولید سرمایهداری، جامعههایی با تضاد طبقاتی هستند که در آنها ثروت حاصله از مالکیت شخصی بر وسائل تولید با درخدمت گرفتن کارِمزدی انباشته میشود و این ثروتِ انباشته شده سرمایه را تولید میکند، اگرچه تولید کنندگان این ثروت (کارگران و زحمتکشان) از آن بهغیر از مزد خود بهرهای نمیبرند. انگلس در سال ۱۸۸۵/۱۲۶۴ بر اساس نسخهٔ دستنویس مارکس، جلد دوم “سرمایه” زیر عنوان: “روند گردش سرمایه” و در سال ۱۸۹۴/۱۲۷۳ جلد سوم این کتاب را با نام: “روند تام تولید سرمایهداری” را منتشر کرد. مفاهیمی چون ماتریالیسم تاریخی، دیالکتیک، بیگانگی ازخویشتن(اِلیناسیون)، مبارزهٔ طبقاتی، کارِمزدی، انقلاب، پرلتاریا، سوسیالیسم، و جز اینها، عمق تفکر علمی، فلسفی، دیالکتیکی، و انتقادی مارکس دربرخورد با پدیدههای جهان هستی را نشان میدهد. در کنار این فعالیتهای علمی و سیاسی، مارکس همچنین برای امرار معاش مدتزمانی برای نشریه “نیویورک دِیلی تریبون” روزنامهنگاری میکرد. در این نشریه حدود پانصد مطلب و تحلیل پیرامون مسائل و وقایع آن دوران با نام او بهچاپ رسیدهاند. تحولات روز و آیندهٔ روسیه نیز مورد توجه مارکس بودند، چنان که او انگلس بهخصوص با انقلابیون جوان روسی درارتباط بودند و به آنان درزمینه احتمال روی دادن تحول اجتماعی بر پایه برقراری شوراهای دهقانی در کشورشان توجه میدادند. لنین در اثر معروفش بهنام “سه منبع و سه جزءِ مارکسیسم” از جمله میگوید: “آموزش مارکس قدرقدرت است، زیرا حقیقی است. این علمی است هماهنگ و منسجم. این علم به انسانها جهانبینی یکپارچهای را میشناساند که با هیچگونه خرافه، ارتجاع، و بردگی بورژوائی سرسازش ندارد. این علم ارثیهٔ بهحقی است که بشریت در قرن نوزدهم در شکل ٬ایدئولوژی آلمانی٬، ٬اقتصاد انگلیسی٬، و ٬سوسیالیسم فرانسوی٬ بهدست آورده است.” انگلس در نطق روز شنبه، ۱۷ ماه مارس ۱۸۸۳/ ۷ اسفندماه ۱۲۶۲ بر مزار مارکس ازجمله چنین گفت: همانطور که داروین قانون تکامل حیات طبیعت را کشف کرد، مارکس هم کاشف قانون تکامل تاریخ بشر است. قانونی بیانگر این واقعیت ساده که انسانها بایستی اول بخورند، بنوشند، سکونت کنند، و خود را بپوشانند، پیش از اینکه خویش را با سیاست، علم، فرهنگ، و مذهب مشغول کنند. بهبیانی دیگر، تولید مادی درارتباط با سطح توسعه اقتصادی هرجامعهای تعیین کنندۀ پایه و اساس ساختار دولتی، موازین حقوقی، فرهنگی، و همچنین مذهبی آن جامعه است. بعد از درگذشت مارکس، بهچالش طلبیدن اندیشههای او نه تنها از راست، بلکه از درون جنبش کارگری و از طرف تجدیدنظرطلبان رنگارنگ جان گرفت. در این رابطه فاز زمانی پایان قرن نوزدهم و تثبیت نسبی سیستم سرمایهداری در شروع فاز امپریالیستیاش نیز به آنان کمک میکرد. اقتصاددانان سرمایهداری اگرچه سرمایه و کارگر( کارِ او) را دو عامل اصلی در بازار تلقی میکنند، ولی عملکرد مقولههای عرضه وتقاضا، سود و زیان را [نیروی] محرکهٔ بازار سرمایهداری میدانند. اما مارکس کارگر( کارِ او) را منبع تولید ارزش میداند.
سرمایه اولیه که درنتیجه سدهها استعمار، چپاول، وخونریزی درجامعههای بشری بهکار گرفته شد و با استثمار کارگران و زحمتکشان انباشته گردیده و دربازار بهگردش درآمد تا آنطور که مارکس گفت بچه (سودِ حداکثر) بزاید، معضلهای این سیستم، ازجمله فقر و استثمار خشن کارگران و زحمتکشان در سطح جهان، روی آوردن به سرمایهٔ مالی در کنار سرمایهٔ تولیدی به دلیل نزول نرخ سود با نتایج مخرب آن، بیگانگی از خویشتن(الیناسیون) انسانها در پروسه تولید سرمایهداری، بحرانهای دورهای اقتصاد سرمایهداری همراه با نابودی ثروت اجتماعی و نیروی کار، کالائی و نابود کردن محیط زیست جهت دستیابی به سود بیشتر، و جز اینها، را هرچه بیشتر نمایان میسازند. مارکس در کتاب “سرمایه” با نقد بنیادی و دیالکتیکی این سیستم اقتصادیِ سوداگرانه و این شیوه تولید مخرب و توضیح علتهای بنیادی معضلهای اشاره شده در بالا، روی دیگرِ سکه سرمایهداری را به ما نشان میدهد. امروزه جامعه بشری در سایه تحمیل سیستم سرمایهداری با بحرانهائی چندجانبه روبروست. ازآنجملهاند: بحران اقتصادی، بحران محیط زیست، بحران رشد نژادپرستی و فاشیسم، بحران تداوم جنگهای مختلف، بحران فقر و گرسنگی، و جز اینها، این سیستم توانائی ارائه و انجام راهحلهای استوار و آیندهنگر را ندارد. لزوم نوآوری در جامعه بشری در همه زمینهها در دستورروز عملکرد همه زحمتکشان و بشریت عدالتخواه میباشد. مارکس با اندیشه انقلابی و مبارزش و با خصلتهای انساندوستانهاش، راه برچیدن بساط ظلم، ستم، و استثمار و بنای جامعهای عادلانه با تکیه بر کرامت انسانی را به ما نشان داده است. جامعهای که در آن کارِمزدی تعیین کننده و تهدیدی برای زندگی انسانها نباشد، بلکه عملکرد خلاق انسانها یعنی کار با رویکرد به طبیعت، بخشی از زندگی رو به خوشبختی آنان باشد (فلسفه طبیعت بشری). این نبردیست بین کهنه و نو، همانطور که مارکس به ما آموخته است. مارکس در میان ماست و اکنون این ما هستیم که با آموختههای او راه نجات خود و آینده بشری را، همانگونه که آغاز شده است بهپیش ببریم.
به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۰۷، ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳




