به سوی آینده

از موج جدید ترقی‌خواهی در آمریکای لاتین چه انتظاری باید داشت؟

دانیل خادوئه (Daniel Jadue)  شهردار کمون رکولتا Recoleta)) سانتیاگو شیلی، عضو حزب کمونیست شیلی

ترجمۀ ایرج زارع

 

هنر موجود در این پرونده، نمادهایی از سنت‌های سیاسی چپ در موج جدید ترقی‌خواهی در آمریکای لاتین را برجسته می‌کند: پرچم که نماد عدالت است؛ داس که نماد اصلاحات ارضی است؛ بنای تاریخی که تاریخ خلق‌ها را به‌جای گذشتهٔ استعماری جشن می‌گیرد؛ چکش برای اتحاد کارگران؛ و ستارهٔ سرخ نماد انترناسیونالیسم. این نمادها که از طریق پیکرنگاری مبتنی بر کارت‌های تاروت (tarot)، با الهام از تصویرهای هنرمندان و جنبش‌های آمریکای لاتین و کارائیب نشان داده می‌شوند، به‌طورمستقیم با نمادهای جنبش‌های فاشیستی و راست نوظهور در منطقه (که در تصویرهای پروندهٔ شمارهٔ ۴۷، لباس‌های نو، نخ‌های کهنه، تهاجم خطرناک راست) در تضاد هستند. در پروندهٔ شمارهٔ ۷۰، از موج جدید ترقی‌خواهی در آمریکای لاتین چه انتظاری باید داشت؟، مجموعهٔ دومی از نامه‌ها را ارائه می‌دهیم که آرزوها و ثروت فرهنگی این قاره را بسط می‌دهند و به آیندهٔ مطلوب خلق‌های آن اشاره می‌کنند.

 

پیش‌گفتار

هنگامی که به تاریخ جهانی سدهٔ گذشته نگاه می‌کنیم می‌بینیم هم کشورهایی که به‌اشتباه “توسعه‌نیافته” خوانده می‌شوند و هم کشورهایی که “درحال‌توسعه” تلقی می‌شوند، قربانی یک سیاست مداخلهٔ سیستماتیک در امور داخلی خود بوده‌اند تا غصب کالاهای مشترکشان از طرف قدرت‌های غربی تضمین گردد. مداخله، با درجه‌هایی مختلف، متغیری دائمی بوده است که استقلال این کشورها را در فرایندهای استعمارزدایی به‌شدت محدود کرده و آن‌ها را از گزینه‌های توسعه به‌دور از سلب مالکیت و سوءِ‌استفادهٔ کسانی که خود را مالک جهان می‌پندارند، بازداشته است.

در زمان گسترشِ نرخِ سودِ سرمایهٔ فراملی، مداخله با شدتی کم صورت می‌پذیرد و درجهٔ مشخصی از دموکراسی لیبرال اجازهٔ فعالیت می‌یابد. بااین‌حال، این‌ها دموکراسی‌هایی هستند با محدودیت‌های همیشه‌موجود، و هنگامی که خلق‌ها برای قرار دادن کالاهای مشترکشان در خدمت توسعه‌شان امکان نداشته باشند، آشکار می‌شوند، اما زمانی که خلق‌ها در راه توسعه‌شان کوشش می‌کنند، شدت مداخلهٔ نواستعماری افزایش می‌یابد تا مسیر تاریخ را به‌نفع خود تغییر دهد، حتی به‌قیمت زیر پا گذاشتن قوانینی که خودشان در زمان‌های آرام از آن‌ها دفاع می‌کنند.

در زمان کاهش نرخ سود که معمولاً هم‌زمان با افزایش نفوذ چپ و نیروهایی است که برای رهایی خلق‌ها در سرزمین‌های مختلف مبارزه می‌کنند- به‌طورعمده به‌دلیل تشدید نابرابری‌ها و سوءِ‌استفادهٔ طبقات حاکم- مداخله معمولاً شدت می‌گیرد، بی‌ثباتی دولت‌هایی که تابع منافع آن‌ها نیستند گسترش می‌یابد، کودتاها سازماندهی می‌شوند، و گفتمان‌های راست افراطی متمرکز بر ارزش‌های محافظه‌کارانهٔ افراطی که نفرت از آنچه را که متفاوت است و در محتوای ناسیونالیستی و ضد مهاجرت بیان می‌شود، ترویج می‌کنند؛ سخنرانی‌ها بر نظم، امنیت، و حق مالکیتی که فقط آن‌ها دارند، متمرکز می‌شود.

در دهه‌های اخیر، کودتاهای سنتی با سوءِ‌استفادهٔ رسانه‌های مسلط و سیستم‌های قضایی برای آزار و زندانی کردن رهبران بومی و چپ‌گرا که می‌توانند منافع هژمونیک امپراتوری [امپریالیسم] را تهدید نمایند همراه بوده است، امری که به کودتاهای قضایی و ترور شخصیت‌ها در موارد متعدد با آثار مخرب برای دموکراسی‌های جهان ترجمه شده است.

پرونده‌ای که در زیر ارائه می‌کنیم، به‌وضوح بیان می‌کند که چگونه روند توصیف‌شده در بالا در دهه‌های اخیر در قارهٔ آمریکا پس از خروج توافق‌شدهٔ اکثریت کشورهای ما از دوران دیکتاتوری تحمیل‌شده از سوی ایالات متحد آمریکا با هدف تصاحب کالاهای مشترک قاره رخ داده است، قاره‌ای که از زمان تأسیس دکترین مونرو ایالات متحد آن را از آنِ خود می‌دانسته است. این متن به‌طورکلی ظهور، سقوط، و تجدید حیات آنچه را که امواج ترقی‌خواهی آمریکای لاتین نامیده می‌شود، پوشش می‌دهد. این امواج در شرایطی رخ داده‌اند که مشخصهٔ آن ناپدید شدن و شکست تجربهٔ شوروی و فقدان تقریباً مطلق افق مشخصی از دگرگونی‌ها بود که به خلق‌ها اجازه دهد غلبهٔ نهایی  سرمایه‌داری و مرحلهٔ کنونی آن، نولیبرالیسم را تصور کنند. بااین‌حال، بدیهی است که سرمایه‌داری نولیبرال به‌طورمطلق با دموکراسی ناسازگار است، زیرا برای تضمین حفظ نرخ سود برای سرمایهٔ فراملی، تنها می‌تواند زندگی خلق‌ها را بی‌ثبات‌تر، تضاد سرمایه-کار را تشدید و با امتناع دائمی خود از جدی گرفتن بحران زیست‌محیطی و اجتماعی که خود سرمایه‌داری نولیبرال ما را در آن قرار داده است، نابودی سیارهٔ زمین را تسریع کند.

مشکل اصلی در نقشی است که چپ باید ایفا نماید. به‌این دلیل که نفوذ روزافزون گفتمان‌های راست افراطی از جمله با فاصله گرفتن چپ از مردم خود توضیح داده می‌شود و اینکه برنامه‌های دولتی آن‌ها در امواج متوالی ترقی‌خواهی، ثروتی را که توسط سرمایه‌داری تولید شده است، با عدالت بیشتر توزیع کرده‌اند، اما آن‌ها نتوانسته‌اند پایه‌های تولیدی را تغییر دهند و مشکلات اساسی مردم و اکوسیستم‌ها را که ما جزءِ جداناپذیر آن‌ها هستیم به‌شیوه‌ای پایدار حل کنند.

در واقع، چیزی که باید در صحنهٔ جهانی به آن توجه کرد این است که مرکز سیاسی‌ای که معمولاً به‌عنوان “اکثریت‌های اجتماعی” در نظر گرفته می‌شود، چه در نوع چپ میانه و چه در نوع راست میانه برای دهه‌ها بدون حل مبرم‌ترین مسائل در دولت‌های جهان متناوب بوده است، بنابراین سطح حمایت از آن‌ها در عرض‌های جغرافیایی مختلف در حال فروپاشی است.

این فروپاشی جای خود را به احیای گفتمان‌های بسیار عصیانگرانه در میان نیروهای راست، حتی افراطی‌تر از دوران فاشیسم، داده است. گفتمان‌ها بر ترویج مطلق‌ترین آزادی، نفرت از آنچه متفاوت است و پس‌رفت ارزشی‌ای چشمگیر متمرکز است که به آن‌ها اجازه می‌دهد با نارضایتی، خشم، و سر‌خوردگی که در بی‌پناه‌ترین بخش‌های مردمی گسترش می‌یابند، همدلی کنند. بااین‌حال، در چپ که هنوز در دوراهی بین حزب‌های سیاسی و جنبش‌های اجتماعی تکه‌تکه گردیده‌اند، مبارزات برای انسان‌سازی سرمایه‌داری گسترده شده و تضاد اصلی سرمایه-کار به عقب رانده شده است و در غیاب یک افق مشخص برای غلبه بر سرمایه‌داری، چپ به‌طورعمده اقدام در روبناهای سیاسی را انتخاب می‌کند. گویی موارد فوق کافی نبوده است، نیروی راست جهان در دفاع و ارتقای منافع خود به‌طورکامل هماهنگ و متحد است، در حالی که چپ بدون توانایی تشخیص دشمن در هر یک از جامعه‌های‌شان، از هم جدا شده و با هم درجنگند. بازسازی یک افق مشخص، سوسیالیسم، و اتحاد چپ، به چالش اصلی در تعریف معضلاتی که با آن‌ها روبه‌رو هستیم تبدیل می‌شود، اما بحث بر سر دور شدن از زبان سلطه و ساختن یک زبان واقعی رهایی است.

یکپارچگی و هماهنگی دیگر کافی نیست، مطلق‌ترین درک آنچه مارکس آن را وحدت مادی جهان می‌نامد ضروری است تا به اتحاد کامل خلق‌ها و اقدام مشترک در سراسر سیاره گذر کنیم.

 

نمایش/پیش‌آور

۲۵ سال پیش، هنگامی که هوگو چاوز برای اولین بار در انتخابات ونزوئلا پیروز شد، فصل جدید و عمیقی در تاریخ این کشور و قارهٔ آمریکای لاتین و کارائیب آغاز می‌شد. در سال‌های پس از ۱۹۹۹/ ۱۳۷۸، بسیج‌های مردمی بی‌شماری در دفاع از منابع طبیعی یا علیه دولت‌های نولیبرال و همچنین تفاهم‌هایی مانند مجمع جهانی اجتماعی، خیزش‌های توده‌ای را در آمریکای لاتین ایجاد کردند که به پیروزی‌های انتخاباتی برای دولت‌های مترقی در آرژانتین، برزیل، اوروگوئه، اکوادور، پاراگوئه، بولیوی، نیکاراگوئه، و غیره، منجر شد. این سناریو بیش از یک زمان تغییر است، آن را به‌عنوان “تغییر عصر” تعریف کرده‌اند که تأثیر آن از مرزهای آمریکای لاتین فراتر رفت و به چپ‌ها در سراسر جهان الهام بخشید. اوج مبارزات نولیبرالی و دستیابی به قدرت سیاسی پروژه‌های مختلف مردمی با بحران عمیق کنترل ایالات متحد بر منطقه هم‌زمان بود. قرن جدیدی که شروع شد، نشانهٔ شکست استراتژی نومحافظه‌کاری‌ای بود که موضع‌های اصلی را در هستهٔ قدرت ایالات متحد اشغال می‌کرد. جهت‌گیری مجدد سیاست خارجی ایالات متحد، تلاش‌های امپریالیستی‌اش را به‌سمت خاورمیانه سوق داد و این کشور وارد شکست‌های بزرگ جنگ‌های عراق و افغانستان شد. در این چارچوب، مردم آمریکای لاتین به سطح‌های بیشتری از آزادی برای استراتژی ضدامپریالیستی قاره‌ای دست یافته‌اند. واشنگتن این پیشروی ضدامپریالیستی و ضدنولیبرالی را در منطقه تشخیص داد و نگران شد، اما نتوانست جلو آن را بگیرد. شکست کودتای سال ۲۰۰۲ / ۱۳۸۱ در ونزوئلا- کودتایی که تلاش کرد چاوز را از ریاست‌جمهوری برکنار کند، اما او پس از سه روز با یک خیزش گستردهٔ مردمی به ریاست‌جمهوری بازگشت- و نیز مبارزه با ایجاد “منطقهٔ آزاد تجاری آمریکا” (“FTAA”) در اجلاس سران قارهٔ آمریکا در “مار د لا پلاتا” (“de Mar del Plata”)، آرژانتین، در سال ۲۰۰۵/ ۱۳۸۴، آن‌طور که جامعه‌شناس، امیر صدر، به ما یادآوری نمود (۲۰۰۹/ ۱۳۸۸)، دو نقطهٔ عطف را در این “تغییر عصر” تشکیل دادند.  این جنبش به‌طورهم‌زمان به اقدام‌هایی مشخص برای جلوگیری از نولیبرالیسم منجر شد، مانند دستاوردهای اجتماعی، حمایت از کارگران، تأکید بر بخش‌های محروم یا استثمارشدهٔ تاریخی، گسترش مشارکت مردمی در این دولت‌ها، و با تقویت نهادهای منطقه‌ای موجود مانند مرکوسور و شکل‌گیری ساختارهای جدید مانند “جامعهٔ کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب” (“CELAC”) و “اتحادیهٔ ملل آمریکای جنوبی” (“UNASUR”) موجب گسترش چشمگیر استقلال و حاکمیت کشورها و منطقه گردید. رادیکال‌ترین بخش این جنبش، به‌نوبهٔ‌خود، “اتحاد بولیواری قارهٔ آمریکا” (“ALBA”) را ایجاد کرد، یک پلاتفرم قاره‌ای که توسط هدف‌های استقلال‌طلبانه و یکپارچگی منطقه‌ای هدایت می‌شود و از سوی فیدل کاسترو و هوگو چاوز پایه‌گذاری شد.

لحظهٔ اوج و بحران به‌اصطلاح “موج صورتی” با توجه به هر زمینه، متفاوت بود. ظهور چین همچون یک قدرت جهانی، شکل‌گیری سایر اتحادها برای تقویت جنوب جهان، و تضعیف هژمونی ایالات متحد، روند صعود را تشدید کرد. بااین‌حال، بحران [مالی] سال ۲۰۰۸ / ۱۳۸۷ کمک کرد این جنبش سست شود و شرایط را برای حملهٔ متقابل ایالات متحد علیه این قارهٔ طغیانگر فراهم ساخت. ازهمین‌روی، جنبشی قدرتمند آغاز شد که در کودتاها در هائیتی (۲۰۰۴/۱۳۸۳)، هندوراس (۲۰۰۹/ ۱۳۸۸)، پاراگوئه (۲۰۱۲/۱۳۹۱)، برزیل (۲۰۱۶/۱۳۹۵)، ونزوئلا (۲۰۱۹/۱۳۹۸)، بولیوی (۲۰۱۹/۱۳۹۸) و در تلاش برای کودتا در اکوادور (۲۰۱۰/۱۳۸۹) تحقق یافتند. هم‌زمان، اقدام‌های جنگ ترکیبی از سوی ایالات متحد علیه ونزوئلا (نهاد سه‌قاره‌ای، ژوئن ۲۰۱۹/خرداد- تیرماه ۱۳۹۸) و پیروزی‌های انتخاباتی راست و راست افراطی در کشورهای مختلف منطقه صورت گرفت. این جنبش که در سال‌های دههٔ ۲۰۱۰ / ۱۳۸۹ رقم خورد، پاسخی به بحران مالی جهانی بود که سرمایه و امپریالیسم ایالات متحد را در رابطه با کنترل منابع طبیعی استراتژیک، تشدید استثمار نیروی کار، و کاهش حقوق اجتماعی در فشار قرار داد.

اگر از یک‌سو پروژهٔ توسعهٔ ملی پیشنهادشده از سوی دولت‌های مترقی در جریان “موج اول صورتی” نشانه‌هایی از سستی در مواجهه با بحران سرمایه‌داری را نشان داد، از سوی دیگر پروژهٔ لیبرالِ افراطی انباشت از طریق افزایش بهره‌برداری از طبیعت و اَبَراستثمار هم نتوانست راه‌حلی ارائه دهد. چرخش به راست، با حمله‌های مستقیم به آسیب‌پذیرترین بخش‌های جامعه، تضادِ سرمایه-کار را افزایش داد و نارضایتی مردمی ایجاد کرد که به اعتراض‌ها و شکست‌های انتخاباتی این پروژه‌های نوفاشیستی منجر شد (مانند ژایر بولسونارو در برزیل در سال ۲۰۲۲/۱۴۰۱). مجموعه‌ای از قسمت‌ها وجود دارد که نقش تعیین‌کننده‌ای را که مردم بومی، مردم آفریقایی‌تبار، زنان و دگرباشان جنسی در این دورهٔ تاریخی ایفا کرده‌اند، تقویت می‌کند.  به‌عنوان مثال، ما پیشاهنگی زنان در مقاومت را که در جنبش‌های “او نه” (“Ele não”) در برزیل و “نه یکی کم‌تر” (“Ni una menos”) در آرژانتین در برابر پیشروی راست افراطی بیان شده است، برجسته می‌کنیم. در سطح انتخاباتی، پیروزی‌های پروژه‌های مترقی- موج‌های صورتی- مانند پروژه‌های “آندرس مانوئل لوپز اُبرادور” در مکزیک                (۲۰۱۸/۱۳۹۷)،”آلبرتو فرناندز” و “کریستینا کیرشنر” در آرژانتین (۲۰۱۹/۱۳۹۸)،”لوئیس آرسه” در بولیوی (۲۰۲۰/ ۱۳۹۹)، “پدرو کاستیو” در پِرو (۲۰۲۱/ ۱۴۰۰)، “گابریل بوریک” در شیلی (۲۰۲۱/ ۱۴۰۰)، “گوستاوو پترو” در کلمبیا (۲۰۲۲/ ۱۴۰۱)، و “لولا داسیلوا” در برزیل (۲۰۲۲/ ۱۴۰۱) را برجسته می‌کنند.

بااین‌حال، “موج جدید” ترقی‌خواهی با سناریویی متفاوت با سناریوی اول که با پیروزی هوگو چاوز در سال ۱۹۹۹/۱۳۷۸ آغاز شد، روبه‌رو است. این موج از یک‌سو با بحران عمیق تمدنی با پیوست بحران‌های مالی، اجتماعی، زیست‌محیطی و سیاسی، و با تهاجم و بروز راست جهانی، و از سوی دیگر، در دنیایی که به‌طور فزاینده‌ای چندقطبی می‌شود و لحظهٔ مناسب‌تری است، در حال بروز است. چالش‌ها، محدودیت‌ها، و تناقض‌های این قارهٔ مورد مناقشه موضوع این پرونده است که توسط دفترهای نهاد پژوهش‌های اجتماعی سه‌قاره‌ای در برزیل و آرژانتین تهیه شده است، با این انتظار که بازتاب آن در مورد وضعیت کنونی در آمریکای لاتین و کارائیب بتواند به جنبش‌های مردمی و نمودهای منطقه‌ای آن، مانند جنبش‌های “آلبا” (“ALBA”) و “مجمع بین‌المللی خلق‌ها” یاری رساند.

 

معضل “موج جدید”

سران هشت کشوری که در قلمرو آمازون مشترک هستند پس از ۱۴ سال فاصلهٔ زمانی، در برزیل، در آگوست ۲۰۲۳/ ۱۴۰۲، در “بلِم” (“Belém”)، مرکز “پارا” (“Pará”)، ایالت برزیل، ایالتی که بیش از همه ایالت‌ها از جنگل‌زدایی و استخراج غیرقانونی طلا از معدن‌ها ویران شده است، گردهم آمدند.

موضوع اصلی بحث در نشست آمازون لزوم اجتناب از “نقطهٔ بی‌بازگشت” بود، لحظه‌ای بود که جنگل استوایی ظرفیت خود را برای بازسازی از دست می‌دهد و وارد فرایند جنگل‌زدایی برگشت‌ناپذیر برای کشت غلات می‌شود. اگرچه این رویداد در چارچوب استراتژی لوئیز ایناسیو لولا داسیلوا، رئیس‌جمهور برزیل، با هدف بازیابی جایگاه این کشور  در دیپلماسی داخلی و جهانی و یک بار دیگر به‌عهده گرفتن سمت سخن‌گوی “کشورهای [اقتصاد]‌ نوظهور” موفقیت‌آمیز بوده است، اما نامهٔ پایانی نشست به‌دلیل جمع‌آوری خواست‌هایی که بیشتر از پیشنهادهای مشخص بود، مورد انتقاد قرار گرفت که بازتابی از عدم‌ اجماع در منطقه است. اگرچه در سخن‌رانی رئیس‌جمهور لولا در آن‌ موقع و در بازگشت به عرصهٔ ژئوپلیتیک بر مبارزه با گرمایش زمین تأکید شد، اما لولا با دفاع از استخراج نفت در دهانهٔ آمازون باعث شرمساری در کشور شد و به‌‌همین دلیل او از سوی همکار کلمبیایی‌اش، گوستاوو پترو، که از پایان استخراج نفت، زغال‌سنگ، و گاز در منطقهٔ آمازون دفاع می‌کرد، مورد انتقاد قرار گرفت. اختلاف بین دو رئیس‌جمهور مربوط به یک موضوع معین نیست، بلکه به یک موضوع پیچیده و استراتژیک مربوط می‌شود: کشورهای آمریکای لاتین و کشورهای حاشیهٔ سرمایه‌داری در شرایط ژئوپلیتیک کنونی و بحران مالی و زیست‌محیطی چه جایگاهی خواهند داشت؟ پس از برچیدن پارک‌های صنعتی‌شان در دوران نولیبرالیسم و با فناوری منسوخ در آنچه از آن ساختار باقی‌مانده است، جدا از تولید دانش و فناوری پیشرفته در تقسیم کار بین‌المللی، آمریکای لاتین چگونه می‌تواند توسعه یابد و جایگاهش را به‌‌دست آورد و از تله‌های استعماری به‌عنوان فقط صادرکنندهٔ مواد خام بگریزد؟

 

سه موضوع وجود دارند که به این پرسش مربوط می‌شوند. در درجهٔ نخست، از سال ۲۰۰۸/ ۱۳۸۷، بحران ساختاری نظام سرمایه‌داری تشدید شده است. این بدان معنا نیست که نظام سرمایه‌داری رو به‌پایان است یا در مسیر خودویرانگری قرار دارد، بلکه به این معناست که سرمایه‌داری قادر به حل بحرانی نیست که خود ایجاد کرده است، به‌ویژه در مرحلهٔ به‌شدت مالی‌شدهٔ آن (نهاد سه‌قاره‌ای، اکتبر ۲۰۲۳/مهر- آبان‌ماه ۱۴۰۲). می‌دانیم که بسیاری از سیاست‌های اجتماعی موج اول [صورتی] به‌‌لطف سناریوی رشد اقتصادی بین‌المللی در آغاز قرن که از طریق جست‌وجوی کالاها، هیدروکربن‌ها، و مواد معدنی برانگیخته می‌شد امکان‌پذیر گردید. بااین‌حال، از زمان بحران مالی ۲۰۰۸/ ۱۳۸۷ جبران خسارت‌های مرکز سیستم سرمایه‌داری در شمال جهان، از راه افزایش استثمار نیروی کار، شکل‌های جدید و قدیم قراردادها مانند “اوبریزاسیون” (“Uberización”) [استفاده از پلاتفرم‌های دیجیتال و برنامه‌های کاربردی تلفن همراه برای تسهیل تراکنش‌ها بین مشتریان و ارائه‌دهندگان خدمات]، تخریب سریع طبیعت، و به‌حرکت درآمدن ضدحملهٔ ایالات متحد برای بازپس‌گیری کنترل سیاسی منطقه و درنتیجه کنترل بر منابع طبیعی رخ داده است. مورد برزیل کاملاً گویا است: پس از کودتای پارلمانی علیه رئیس‌جمهور “دیلما روسف” در سال ۲۰۱۶/۱۳۹۵ طی چند ماه اقدام‌هایی شد که قانون کار را عملاً بی‌ضرر و سود حاصل از استخراج نفت را از صندوق‌های اجتماعی به سهام‌داران خارجی “پتروبراس” هدایت کرد.

به‌گفتهٔ “خوزه لوئیس فیوری” (“José Luís Fiori”)، از آنجایی که ایالات متحد تشخیص می‌دهد که ارزش‌های ملی‌اش جهانی نیستند، “منافع ملی”‌اش را تنها قطب‌نمای خود فرض می‌کند و برای حفظ این “موضع قدرت” اقرار می‌کند که شکوفایی اقتصادی‌اش و نیز پول و امور مالی‌اش ابزار اساسی مبارزه‌‌اش برای قدرت جهانی هستند۱. به‌تعبیر فیوری، ایالات متحد از هرگونه امکان پروژه در رابطه با آینده برای کشورهایی که آن را الگوی‌شان می‌دانند، چشم‌پوشی می‌کند. اکنون، برخلاف گفتمان جنگ سرد- جنگی که دنیایی از دموکراسی و رفاه اقتصادی را برای کشورهایی که قصد پیوستن به بلوک سرمایه‌داری را داشتند ارائه می‌کرد- این کشور تنها قدرت جهانی خودش را به‌رسمیت می‌شناسد که از طریق امپراتوری نظامی و صلاحیت فناوری‌اش پشتیبانی می‌شود. با کاهش کنترل اقتصادی ایالات متحد، این کشور برای حفظ سلطه‌اش بر جهان با شدت بیشتری به قدرت نظامی خودش روی می‌آورد. همان‌طور که در گفتمان راست افراطی آمریکای لاتین خواهیم دید، برای ایالات متحد طرح این ایده که آیندهٔ محتمل دیگری وجود ندارد، ایده‌ای محوری است.

ظهور چین همچون یک قدرت جهانی یکی دیگر از عنصرهای کلیدی این حملهٔ جدید ایالات متحد است. در حال حاضر، چین شریک تجاری اصلی ۹ کشور آمریکای لاتین است. در سال ۲۰۲۱/ ۱۴۰۰ صادرات و واردات چین و آمریکای لاتین (بدون مکزیک) به ۲۴۷ میلیارد دلار رسید و ۷۳ میلیارد دلار از ایالات متحد پیشی گرفت (Jordan et. al., 2022). طبق گزارش “مجمع جهانی اقتصاد”، انتظار می‌رود جریان تجاری بین کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب و چین تا سال ۲۰۳۵ / ۱۴۱۴ دوبرابر شود (Zhang y Lacerda, 2021).

اگرچه سیاست چین با سیاست تهاجمی ایالات متحد بسیار متفاوت است، اما استراتژی غول آسیایی برای منطقه کاملاً پراگماتیک است و هم‌سویی خودکار با این کشور تضمینی برای یک جایگزین برای این قاره نیست، همان‌طور که “کلودیو کاتز” (“Claudio Katz”) محقق آرژانتینی، در سال ۲۰۲۳/ ۱۴۰۲، بیان می‌کند: “پکن از هرگونه حساسیت زیاد واشنگتن نسبت به هرگونه حضور خارجی در سرزمینی که آن را متعلق به خود می‌داند، آگاه است. به‌همین دلیل در این منطقه احتیاط خاصی از خود نشان می‌دهد. او از مداخله در حوزهٔ سیاسی اجتناب می‌کند و خود را به کسب موقعیت با معامله‌های تجاری پربار محدود می‌کند. یگانه تقاضای فرااقتصادی آن شامل منافع خود در تأیید مجدد اصل ٬چین واحد٬ از طریق گسست با تایوان است. چین به‌عنوان یک امپراتور سلطه‌گر عمل نمی‌کند، اما به‌نفع آمریکای لاتین هم عمل نمی‌کند.”

در نهایت، دیگر نمی‌توان از مسئلهٔ محیط زیست غافل شد. هرچه مصیبت‌های ناشی از فاجعهٔ اقلیمی مکررتر است، انجمن‌های دیپلماتیکی که قرار بود بر اساس تعهدهای کشورها در قراردادهای “کیوتو” و “پاریس” عمل کنند، ناکارآمدتر می‌شوند. همان‌طور که ویجی پراشاد، مدیر نهاد پژوهش‌های اجتماعی سه‌قاره‌ای توضیح می‌دهد، کنار نهادن سوخت‌های مبتنی بر “کربن” از طرف سه مانع عمده فلج شده است: نیروهای راست که وجود فاجعهٔ اقلیمی را انکار می‌کنند، بخش‌های صنعت انرژی که منافع خاصی در تداوم سوخت‌های مبتنی بر کربن دارند، و امتناع کشورهای غربی از پذیرش اینکه آن‌ها همچنان مسئول اصلی این مشکل هستند و موظفند بدهی‌های اقلیمی خود را از طریق تأمین مالی جایگزینی انرژی در کشورهای در حال توسعه پرداخت کنند (نهاد سه‌قاره‌ای، سپتامبر ۲۰۲۲/ شهریور- مهرماه ۱۴۰۱).

 

در این زمینه، موج جدیدی از حاکمان مترقی در حال ظهور است، هرچند پراکنده‌تر از موج پیشین.

در موج اول [موج صورتی]، دو هستهٔ کاملاً متمایز از حاکمان مترقی وجود داشت: یکی به‌رهبری برزیلِ ”لولا“ و آرژانتینِ :نستور“ و ”کریستینا کیرشنر“- و از ساختارهایی مانند “اتحادیهٔ کشورهای آمریکای جنوبی” (“UNASUR”) و “جامعهٔ کشورهای آمریکای لاتین و کارائیب” (“CELAC”) حمایت می‌کرد- و دیگری بولیواری که بر ونزوئلا و کوبا متمرکز بود و با ایدهٔ “ائتلاف بولیواری برای ملل آمریکای ما” (“ALBA”) حمایت می‌شد. این دو هسته با هم رقابت نمی‌کردند، بلکه مکمل یکدیگر بودند، اگرچه در روش‌ها، سرعت، و گسترهٔ سیاست‌های‌شان و موضع‌گیری‌شان در قبال ایالات متحد با هم تفاوت داشتند. درعوض موج کنونی، پروژه‌هایی در سطح قاره‌ای یا منطقه‌ای شکل نداده است. برعکس، پدیده‌های کوچک فردی یا دوجانبه وجود دارند که مقیاس و قدرت لازم را ندارند. همان‌طور که کاتز Katz)، ۲۰۲۳/۱۴۰۲) نشان می‌دهد، این امر مانع از توسعهٔ یک پروژهٔ گستردهٔ مقاومت در برابر ایالات متحد یا یک جایگزین مستقل می‌شود. در تعریف پروفسور و معاون سابق رئیس‌جمهور بولیوی “آلوارو گارسیا لینرا” (“Álvaro García Linera”)، در سال ۲۰۲۲/ ۱۴۰۱:

“بنابراین ما با یک واقعیت متناقض روبه‌رو هستیم که مشخصهٔ جهان است: نه نولیبرالیسم طرحی درازمدت ارائه می‌کند که صرفاً بازگشت خشونت‌آمیز به ردپای گذشته نباشد، و نه ترقی‌گرایی با ظرفیت غلبه بر مشکلات ناشی از همه‌گیری و بحران اقتصادی و زیست‌محیطی افقی ارائه می‌دهد. این چنین است که این لحظهٔ گیجی جمعی با نوعی از افلیجی رخ می‌دهد که به‌نظر می‌رسد زمان در آن متوقف شده است.”

 

تضادهای درونی

ویژگی بارز موج ترقی‌خواهی جدید وجود موازی یک “راست” از نظر ایدئولوژیک رادیکال‌تر است که دارای خصیصه‌های نوفاشیستی است و از نظر سیاسی خشونت‌آمیزتر از “راست سنتی” است. افزون بر این، برخی از روش‌ها همچنان ابزار بی‌ثباتی هستند مانند سوءِاستفاده از قوانین قضایی، به‌این‌ترتیب که از مکانیسم‌های قانونی برای اجرای دستور کار علیه یک هدف یا دشمن فرضی، به‌طورکلی علیه رهبران چپ استفاده می‌کند (“نهاد سه‌قاره‌ای”، ۲۰۱۸/ ۱۳۹۷). حملهٔ کنونی علیه گوستاوو پترو، رئیس‌جمهور کلمبیا، است. هدف‌های آزار قضایی غیرقانونی اخیراً علیه کریستینا کیرشنر، معاون رئیس‌جمهور [سابق] آرژانتین، و در سال‌های گذشته علیه لولا، از برزیل، و رافائل کورئا، رئیس‌جمهور سابق اکوادور، بود.

مورد پِرو نمونه‌ای از این است که چگونه به‌رغم پیروزی انتخاباتی، نیروی راست از نظر سیاسی و ایدئولوژیک شکست نخورده است. انتخاب پدرو کاستی‌یو در ژوئن ۲۰۲۱/ ۱۴۰۰ امیدی را در کشور آند و در بخش بزرگی از چپ آمریکای لاتین برانگیخت، به‌ویژه که او یک رهبر با مشخصات مردمی‌ای بود که کارزار انتخاباتی‌ای را بر اساس گفتمان چپ انجام داد. بااین‌حال، رئیس‌جمهور جدید برای حکومت کردن با مشکلاتی مواجه بود که یک سال‌ونیم پس از انتخاب شدن به برکناری وی انجامید (“نهاد سه‌قاره‌ای”، فوریهٔ ۲۰۲۲/بهمن- اسفندماه ۱۴۰۱). اما نمادین‌ترین مورد دربارهٔ رادیکالیزه شدن راست‌ها در سال‌های اخیر، کودتا علیه “اوو مورالس“، رئیس‌جمهور بولیوی در سال ۲۰۱۹/۱۳۹۸ بود که تکنیک‌های سنتی کودتای نظامی را با روش‌های فاشیستی مانند سازماندهی باندهای رزمی شهری، تهاجم و سوزاندن مقر سازمان‌های مردمی و چپ، قتل، آدم‌ربایی، تهدید رهبران سیاسی و خانواده‌های‌شان به مرگ، تحقیر عمومی و بسیج خیابانی در بخش‌های شهری در استان‌های تحت سلطهٔ راست ترکیب کرد. تازه‌ترین مورد، ترور “فرناندو ویاویسنسیو” (“Fernando Villavicencio”)، نامزدی در میانهٔ روند انتخابات در اکوادور در اوت ۲۰۲۳/مرداد- شهریورماه ۱۴۰۲،نشان می‌دهد که بر وضعیت بی‌ثباتی در آمریکای لاتین غلبه نشده است۲.

در نتیجهٔ این رادیکالیزه شدن راست، روند جدیدی از نظامی شدن سیاست در قارهٔ ما نیز به‌وجود آمده است. افزون بر بازگشت کودتاهای نظامی به صحنه، خشونت پلیسی و شبه‌نظامی نیز افزایش یافته است. حذف فیزیکی رهبران مردمی و چپ که قبلاً در کلمبیا و مکزیک رایج بود، به کشورهای دیگر نیز گسترش یافته است. این مشکل نشانگر بازگشت چالش سیاسی- نهادی‌ای است که به‌نظر می‌رسید با فرایندهای دموکراتیک‌سازی مجدد آمریکای لاتین در سال‌های دههٔ ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ / ۱۳۵۹و ۱۳۶۹ که کنترل مدنی نیروهای مسلح و مجازات جنایات ارتکابی از سوی ارتش را شامل می‌شد، غلبه کرده است. به‌عنوان مثال، در برزیل در زمان دولت ژایر بولسونارو (۲۰۲۲-۲۰۱۸/۱۳۹۷- ۱۴۰۱) و در طول مبارزات انتخاباتی، جنایات سیاسی از طرف نیروهای نظامی تشدید شد، جنایاتی که هنوز در انتظار اجرای عدالت هستند؛ همین‌طور در تلاش برای کودتا علیه مراسم تحلیف لولا در پایان سال ۲۰۲۲/ ۱۴۰۱ و آغاز سال ۲۰۲۳ / ۱۴۰۲ ارتش نیز مشارکت داشت. بااین‌حال، تا زمانی که دولت‌های مترقی جدید بر این معضل غلبه نکنند، حضور فعال نیروهای نظامی و شبه‌نظامی فضایی از ترس در سیاست،  ایجاد می‌کنند که به جلوگیری از اقدام و پیشروی نیروها و رهبران چپ کمک می‌کند (“نهاد سه‌قاره‌ای”، مارس ۲۰۲۲/ اسفند- فروردین‌ماه ۱۴۰۱).

بنابراین، در حالی که موج [صورتی] اول دولت‌های مترقی بر شکست برنامه‌ای و اخلاقی راست نولیبرال بنا شده بود، وضعیت کنونی، دولت‌های مترقی تازه‌انتخاب‌شده را مجبور کرده است که فرایندهای صلح و مصالحه را بر تهاجم ایدئولوژیک و برنامه‌ای اولویت دهند. یک نمونه در این مورد، دولت گابریل بوریک در شیلی است که در پایان سال ۲۰۲۱ / ۱۴۰۰ انتخاب شد، زمانی که خیزش مردمی علیه نولیبرالیسم و بدبختی‌های اجتماعی که ایجاد می‌کند، از قبل در حال عقب‌نشینی بود. در سال‌های بعد با رد پیشنهاد قانون اساسی جدید از طریق رفراندوم عمومی و سپس با انتخاب شورای مؤسسان جدید در سال ۲۰۲۳ / ۱۴۰۲ برای پیش‌نویس قانون اساسی‌ای جدید که در آن راست‌ها پیروز شدند و اکثریت کرسی‌ها را به‌دست آوردند، بوریک و چپ دچار شکست‌های پی‌درپی شدند. بنابراین، راست افراطی، ازجمله جناح پینوشه، مشارکت خود را در شورای مسئول پیش‌نویس قانون اساسی جدید افزایش داد. نمایندگان اصلی راست نیز ویژگی‌های مشابهی با نمایندگان راست در سال‌های دههٔ ۲۰۰۰ / ۱۳۷۹ ندارند. اگر راست نولیبرال قدیم تبلیغ اصول اقتصادی-اجتماعی‌اش را مانند دفاع از بازار آزاد، ثبات پولی، باز بودن امور بازرگانی و مالی، ریاضت مالیاتی، محرومیت از حقوق اجتماعی، خصوصی‌سازی‌ها، و غیره، در اولویت قرار می‌داد، اکنون راست افراطی اهتزاز پرچم‌های مرتبط با باورها و ارزش‌های محافظه‌کارانه را در اولویت قرار می‌دهد. این یک بارِ ایدئولوژیکی‌ای نیرومندتر ایجاد می‌کند که شکستن آن دشوارتر است، زیرا به مضمون‌های مذهبی و اخلاقی که ریشه در فرهنگ عامه دارند متوسل می‌شود. افزون بر دستورکار سنتی فساد، نیروی راست به‌شدت در دفاع از خانوادهٔ ناهمگون و ارزش‌های مسیحی، حق حمل سلاح، مبارزه با سقط جنین، به‌اصطلاح “ایدئولوژی جنسیتی” و حقوق بشر و دگرباشان جنسی و جنسیتی بسیج شده است. راست افراطی با استفادهٔ‌  گسترده از ابزارهای ارتباطی دیجیتال، گفتمان پسامدرن را مورد تأکید قرار می‌دهد و از آن بهره‌برداری می‌کند و به پرسشگری، نسبی‌سازی یا انکار حقیقت عینی (مانند فاجعهٔ اقلیمی) می‌پردازد. به‌این‌ترتیب، نقش‌ها را معکوس و خود را ضد نظام معرفی می‌کند، در حالی که برنامه‌اش دفاع سرسخت از یک سرمایه‌داری توقف‌ناپذیر است. گفتمان ضد نظام به وظایف دولت محدود می‌شود و نیروهای چپ را مجبور می‌کند که حتی از نهادها یا مکانیسم‌های دموکراسی رسمی و محدود بورژوایی دفاع کنند.

این تهاجم جدید در حوزهٔ ارزش‌ها، چپ را در حالت تدافعی قرار می‌دهد و از مخالفت قطعی‌تر با برنامه‌هایی که می‌تواند به قیمت حمایت مردمی از آن تمام شود می‌ترسد. به‌عنوان مثال، رویارویی بر سر قانونی شدن سقط جنین در آرژانتین نشان داد که برای یک دولت مترقی چقدر دشوار است که در مورد موضوع‌هایی که برای اکثریت مردم “تابو” است- حتی پس از پیروزی در نبرد تعیین‌کننده برای تصویب قانون سقط جنین در کنگرهٔ آرژانتین درحکم سیاستی عمومی باید اجرا می‌شد- به این موضوع همچنان دامن زده می‌شود تا محبوبیت دولت آلبرتو فرناندز که از این اقدام پشتیبانی می‌کرد از بین برود.

دستورکار مبتنی بر مسائل اخلاقی و مذهبی به اغراق، دستکاری و به اخبار جعلی متوسل می‌شود و می‌تواند محبوبیت نامزدها و رؤسای جمهور مترقی را تضعیف کند، همان‌طور که با شوروشوق دروغین منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی دربارهٔ‌ نیات لولا برای بستن کلیساها در برزیل در صورت انتخاب شدن در سال ۲۰۲۲ / ۱۴۰۱ نشان داد. درعین‌حال، تشدید تنش‌ها پیرامون ملاک‌های ارزشی از سوی نیروهای راست مورد سوءِ‌استفاده قرار گرفت تا اجماع دربارهٔ مسائل اقتصادی و اجتماعی‌ای “کلاسیک‌تر” مانند مبارزه با نابرابری‌ها و گرسنگی، توزیع درآمد، و غلبه بر وابستگی ملی یا اصلاحات ارضی دشوارتر شود. از سوی دیگر، این بدان معنا نیست که مسائل اقتصادی در پس‌زمینهٔ دستور کار راست افراطی قرار دارد. برعکس، همان‌طور که در مورد آرژانتین با ظهور “خاویر میله‌ئی” دیده می‌شود، راست افراطی از نارضایتی نخبگان، اما مهم‌تر از همه از طبقهٔ متوسط رو به‌زوال، تغذیه می‌کند تا گفتمان لیبرالیسم افراطی را ترویج کند. در سناریوی “بدون آینده و بدون جایگزین”، طبق نظر راست افراطی، رقابت برای هر “کارآفرین” فقط بدون “موانعِ” دولت امکان‌پذیر است.

بنابراین، موج مترقی جدید کنونی به این معنا نیست که توازن نیروها در یک قلمرو به‌سمت چپ متمایل است، زیرا راست از نظر سیاسی فعال است و برای کسب قدرت رقابت می‌کند و در بسیاری از موارد دارای اکثریت پارلمانی است. و تا حدی خود چپ مسئول این است که به‌رغم قدرت دشمنانش در قاره نتوانسته است این توازن نیروها را تغییر دهد. اولاً، سازمان‌هایی که اکنون در کشورهای مختلف آمریکای لاتین به‌قدرت رسیده‌اند، دیگر ماهیتی مشابه با سازمان‌های موج پیشین را ندارند. این امر آشکارا با یک تنزل ایدئولوژیک عمومی در زمینه‌ای مرتبط است که در مبارزات ژئوپلیتیکی بسیار شبیه به نبرد برای حوزه‌های نفوذ هستند تا مبارزه برای پروژه‌های اجتماعی متضاد. در سراسر منطقه، نیروهای سیاسی ضد نولیبرال که در سال‌های دههٔ ۲۰۰۰ / ۱۳۷۹ انتخاب شدند، به‌طورعمده ادامهٔ‌ مقاومت در برابر دیکتاتوری‌های امنیت ملی دههٔ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ / ۱۳۳۹و ۱۳۴۹ بودند. درعوض، از سال ۲۰۲۰/ ۱۳۹۹ در مواجهه با تهاجم نولیبرال، چپ افق مبارزهٔ خود را محدود کرده است و به‌نظر می‌رسد قادر به غلبه بر این دیدگاه اداری نیست که حکومت کردن تنها مدیریت دولت به‌شیوه‌ای مترقی‌تر و بشردوستانه‌تر است. به‌عبارت دیگر، به‌نظر می‌رسد چپ امروز قادر به تسخیر هژمونی در مورد پروژهٔ جدیدی برای جامعه نیست. دفاع برگشت‌ناپذیرش از دموکراسی بورژوایی نشان‌دهندهٔ ‌این است که هیچ چشم‌اندازی برای گسست و انقلاب وجود ندارد. در واقع، این موضوع در خودداری برخی رهبران چپ به حمایت از رژیم کنونی ونزوئلا با غیردموکراتیک دانستن آن بیان می‌شود، به‌رغم اینکه ونزوئلا به‌همراه کوبا یکی از موارد معدودی است که چپ بدون شکست از تمام این بحران‌ها عبور کرده است.

در این مرحله، معضل خاص غلبه یا همزیستی با‌ نظم نولیبرال به‌‌وجود می‌آید. در حالی که در موج سیاسی پیشین انگیزهٔ چپ ضدنولیبرالیسم بود، به‌نظر نمی‌رسد افق کنونی فراتر از تلاش برای بازبینی تجربه‌های قبلی باشد. بااین‌حال، تجربه‌های موفق گذشته ممکن است برای رویارویی با جدیدترین تحولات سرمایه و دنیای کار کافی نباشند. و اگر ۲۰ سال پیش از “تغییر دوران” صحبت می‌شد، امروز چپ به‌‌دنبال چیزی جز بازسازی دولت‌های موفق نیست. یکی از جنبه‌های این روند، تضعیف دیدگاه ضدامپریالیستی بوده است. بااین‌حال، این درست است که دولت‌های آمریکای لاتین به‌طور فزاینده‌ای از چرخش جهان به‌سمت چندقطبی آگاه هستند. اگرچه برخی از این کشورها در سال‌های اخیر به چین و روسیه نزدیک شده‌اند، اما این رویکرد بیشتر محصول منافع اقتصادی پراگماتیک است تا ساخت‌وساز راهبردی، و دربارهٔ این روابط جدید برای مقابله با امپریالیسم ایالات متحد بسیار کم گفته می‌شود.

یکی دیگر از جنبه‌هایی که در آن عقب‌نشینی وجود داشته است، کنار گذاشتن تقریباً کامل بحث در مورد مشارکت سیاسی مردمی در منطقه است. در  موج [صورتی] پیشین، کوشش‌هایی برای ایجاد شکل‌های جدید مشارکت صورت گرفت که نه‌تنها بُعد نمایندگی، بلکه شکل‌های دموکراسی مستقیم را نیز دربرمی‌گرفت. این دگرگونی‌ها، به‌عنوان مثال، در فرایندهای تشکیل‌دهنده، در انقلاب بولیواری ونزوئلا، در پایه‌گذاری جمهوری اولیهٔ چندملیتی بولیوی، و در پیدایش جنبش‌ها، هسته‌ها، جبهه‌ها، و هم‌اندیشی‌های مردمی در چندین کشور منطقه تجلی یافت. درعوض، در حال حاضر دربارهٔ نیاز به تغییر کیفی در عملکرد دموکراسی‌های منطقه کم صحبت می‌شود.

بنابراین، موج جدید دولت‌های مترقی در آمریکای لاتین توجه‌برانگیز و مهم است، اما انگیزه‌های دگرگون‌کننده مشابه موج [صورتی] پیشین را ندارد. از سوی دیگر، دامنه‌های مانور محدود است، همان‌طور که پراشاد آن را سیستماتیک می‌کند    (۲۰۲۲/ ۱۴۰۱):

“حتی معتدل‌ترین دولت‌های چپ میانه مجبور خواهند شد با بحران‌های اجتماعی جدی نیمکره، بحران‌هایی که با سقوط قیمت مواد اولیه و همه‌گیری تشدید می‌شوند، مقابله کنند. برای مثال، سیاست‌های مقابله با گرسنگی، مستلزم وجوهی از بورژوازی‌های مختلف ملی یا انعام‌های جمع‌آوری‌شده از استخراج منابع طبیعی است. در هر صورت، این دولت‌ها مجبور خواهند شد هم با بورژوازی خود و هم با امپریالیسم آمریکا مقابله کنند. بنابراین آزمون این دولت‌ها فقط آنچه دربارهٔ این یا آن موضوع می‌گویند (مانند اوکراین) نخواهد بود، بلکه نحوهٔ عمل آن‌ها در برابر امتناع نیروهای سرمایه‌داری از حل بحران‌های اجتماعی اصلی زمان ما خواهد بود.”

 

خروجی‌های لابیرنت (هزارتو)

بازتعریف فضاها و نقش‌ها در نظم ژئوپلیتیکی فرصتی را برای آمریکای لاتین به‌وجود می‌آورد. بااین‌حال، استفاده از این فرصت برای ترویج دستورکارِ متمرکز بر رفاه خلق‌های آن تنها در یک چارچوب یک پروژهٔ جمعی همکاری و اِعمال حاکمیت منطقه‌ای امکان‌پذیر است، اگرچه توافق‌های دوجانبه و پیمان‌های خاص ممکن است در لحظهٔ اول برای هر کشوری جذاب‌تر یا سودآور به‌نظر برسند. کشورهای آمریکای لاتین تنها با مذاکره و عمل به‌صورتِ بلوک می‌توانند به جایگاهی ماندگار و تأثیرگذار در روابط با سایر قاره‌ها و بلوک‌ها دست یابند.

به این معنا، بیش از ساختارهای نهادی، آنچه در آمریکای لاتین غایب است پروژهٔ مشترک یکپارچگی منطقه‌ای و اقدام جهانی است. و بیش از مجامع جدید و فضاهای دیپلماتیک، حرکت به‌سمت پروژه‌های جمعی، اعم از زیرساخت‌ها و یا فناوری‌های مشترک، به‌ویژه در مدیریت و حفظ کالاهای مشترک طبیعت ضروری است. اقدام جمعی از سوی کشورهای منطقه پیرامون کالاهای گران‌بها مانند لیتیوم یا نفت، هم ایجاد ارزش‌های مناسب و هم جلوگیری از تخریب سریع طبیعت به‌دلیل اقدام‌های رقابتی شرکت‌ها را ممکن می‌کند. بنابراین، تبدیل واقعی انرژی باید در مرکز این پروژه، بدون توسل به راه‌حل‌های نادرست بازار مانند صدور اعتبار کربن باشد.

ادغام باید مالی و پولی نیز باشد. برای دستیابی به این هدف، عملی کردن یک سری اقدام‌ها مانند اقدام مشترک و جمعی برای جلوگیری از خفه کردن اقتصادها از سوی سیستم مالی جهانی،‌ مانند آنچه در آرژانتین و ونزوئلا اتفاق می‌افتد، مهم است؛ ساخت گزینه‌های توسعهٔ‌ تجاری و محلی، مانند اقدام‌های تعاونی بانک‌های توسعهٔ‌ دولتی؛ و استفاده از ارز مشترک برای معاملات بین کشورهای منطقه.

در نهایت، پروژهٔ یکپارچگی و تحول منطقه‌ای نمی‌تواند و نباید کار دولت‌ها باشد. باید ریشه دوانده و توسط خلق‌های قاره یکپارچه شود و این تنها از طریق سازماندهی و بسیج توده‌ها، برنامه‌ها و فضاهای مشترک برای شکل‌دهی مبارزات و برنامه‌های سیاسی سازمان‌های مردمی محقق می‌شود.

یادداشت‌ها:

۱.‌ این دیدگاه به‌ویژه در استراتژی امنیت ملی ایالات متحد آمریکا که به‌طورمشترک توسط وزارت‌خانه‌های امور خارجه و دفاع، و از سوی پنتاگون و سیا با وزارت بازرگانی و وزیر خزانه‌داری دولت ایالات متحد در سال ۲۰۱۷ / ۱۳۹۶تهیه شده، مشهود است (Fiori, 2018; National Security Strategy of the United States of America, 2017: 3).

۲.‌  در ۹ اوت ۲۰۲۳/ ۱۹ مردادماه ۱۴۰۲، نامزد ریاست‌جمهوری اکوادور، فرناندو وییاویسنسیو، هنگام ترک یک کارزار انتخاباتی در شمال شهر کیتو به قتل رسید. انگیزهٔ مرگ او همچنان از سوی مقامات محلی در دست بررسی است، اما گمان می‌رود که توسط یک گروه جنایتکار مرتبط با یک کارتل مواد مخدر اکوادور به‌قتل رسیده باشد.

منابع کتاب‌شناختی:

بن‌مایه‌ها:

۱- سرچشمه برگردان به‌فارسی: وب‌سایت “نهاد سه‌قاره‌ای”، پروندهٔ شمارهٔ ۷۰ – ۱۴ نوامبر ۲۰۲۳

¿Qué esperar de la nueva ola progresista de América Latina?

۲- سرچشمه عکس‌های استفاده شده: همان‌جا

 

به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۷، اردیبهشت ۱۴۰۳

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا