به سوی آینده

درآمدی بر: «ارتباط امپریالیسم، نوفاشیسم و نولیبرالیسم» و زمینه‌های قدرت‌یابی راست افراطی (بخش دوم)

سپهر جمشيدى

 

مقدمه

اين نوشته بر آن است كه به مقوله‌هاى امپرياليسم، نوليبراليسم، و نوفاشيسم كه در حال حاضر به‌مثابه يك سه‌ضلعى در مقابل خواست‌هاى مردم براى برخوردارى از حاكميت ملى، توسعه، رفاه، و عدالت اجتماعى عمل می‌كند، بپردازد. روشن است كه درعمل و شرايط ويژه هر كشور و سرزمين اين سه‌ضلعى ناهمسان/نامتقارن خواهد بود. ضمن اينكه اين سه مؤلفه ديرينگى متفاوتى دارند.

امپرياليسم مقوله‌اى  ديرپاست كه از نظر ماركسيستى به‌دلايل علمى پس از پاگيرى سرمايه‌دارى انحصارى و ديگر ويژگى‌هاى مربوط به اين دوران رشد سرمايه و جهت انفكاك از امپراتورى به‌ميان آمد.

فاشيسم به‌مفهوم جديد آن با سرمايه‌دارى به‌ويژه در دوران بحران‌هاى آن به ميدان آمد و مى‌آيد. بنابراين ديرينگى/قدمتى هم‌تراز با سرمايه‌دارى دارد. اگرچه فاشيسم با خاستگاه اروپايى با كسب قدرت ويژه به شروع سده بيستم بازمى‌گردد، نوفاشيسم از اين منظر كه مدت درازى در اروپا از صحنه اِعمال قدرت غايب بوده (هر چند كه همواره و در همه جامعه‌هاى مدرن به‌عنوان عنصرهاى حاشيه‌اى وجود داشته و دارد و با بحران‌هاى جدى در اين كشورها وارد ميدان مى‌شود) و اكنون با ويژگی‌هاى جديد به صحنه بازگشته، سپسين/متأخرترين محسوب می‌شود.

 

نوليبراليسم هم‌زمان با جهانى‌سازى سرمايه‌دارى و متعاقب بحران سودآورى، اگرچه از سال‌های دهه ۱۹۷۰/ ۱۳۵۰ در شيلى از طرح به اجرا درآمد، اما از اواخر سده بيستم در غياب جامعه كشورهاى سوسياليستى و اتحاد شوروى، وسعت، عمق و شتاب يافت. نوليبراليسم در كشورهاى پيرامونى با ممانعت از راه رشد با توسعه درون‌زا و نيز با بهره‌گيرى از به‌اصطلاح اصلاحات ساختارى، با تشديد استثمار و بازپس‌گيرى دستاورد‌هاى قبلى كارگران و زحمتكشان كشورهاى موسوم به مركز، سعى در عبور از بحران‌هاى پى‌در‌پى سرمايه‌دارى داشته و دارد.

نوفاشيسم در اين ميان، هم در مواردى به كار نوليبراليسم براى اعمال سياست‌هايش مى‌آيد و هم با حذف جريان‌هاى ضد امپرياليست و ملى دمكراتيك (چپ)، مانع برآمد اين سياست ترقى‌خواه به‌عنوان جايگزين (بديل) نوليبراليسم، در پى نارضايى گسترده مردم از آن شده، خود را با فريب به‌عنوان جايگزين/بديل مناسب، تحميل مى‌كند. از ياد نبريم در گذشته هم فاشيسم، با دامن زدن به ملى‌گرايى و سوءِاستفاده از درد و حرمان مردم و همدلى با دغدغه‌های آنان، با نسخه‌پيچى‌هاى به‌كلى دور از ريشه‌هاى واقعى مشكلات، حمايت و پشتيبانى توده‌ها را از آن خود كرده بود. و آن نبود جز اينكه به واقع توانسته بود اينجا و آنجا با دامن زدن به حرمان و رنج بيشتر (ديگران) و ایجاد اشتغال و رونق (خروج از ركود) به‌قیمت دامن زدن به جنگ‌های گسترده و جز آن، خود را مطرح كند. اما نوفاشيسم به‌دلیل ناسازنماهایی/پارادوکس‌هایی ریشه‌ای در سیاست‌ها كه خود برگرفته از محيط عمل جهانى شده متفاوت از سلف خود (فاشيسم) است، با چالش‌هایی مهم مواجه می‌شود كه در ادامه می‌آید.

 

همچنين اين نوشته بر آن است كه به درهم تنيدگى اين مقوله‌ها با يكديگر، به‌ویژه با تمركز به آنچه هم اكنون در جهان می‌گذرد، بپردازد. و دست‌آخر اينكه، اميد است آگاهى به اين حقايق، جنبش‌های اعتلا يافته اعتراضى ميهن ما را، از بی‌توجهی به اين مؤلفه‌ها  و بنابراين از ضربات و خسارات، كه بی‌گمان در مسير تلاش ميهن دوستان ترقی‌خواه براى عبور از ديكتاتورى و براى آزادى و عدالت اجتماعى در كمين مبارزين قرار می‌گیرد، بر حذر دارد.

چرايى ضرورت نور افكندن بر اين سه مقوله در ميهن ما

تأكيد بر شناخت امپرياليسم، نوليبراليسم و نوفاشيسم و ضربات ناشى از عدم مقابله با آن در امروز و فرداى جنبش انقلابى ميهن ما، تأكيد به‌حق و از جمله تجربه‌آموزی از انقلاب ٥٧ است. داشتن شناخت از موضع جریان‌ها، حزب‌ها، سازمان‌ها و شخصیت‌های اثرگذار نسبت به اين مقوله‌ها، انتخاب توده‌ها را در مرحله تدارك انقلاب و پس از آن آگاهانه‌تر و بنابراين حفاظت و نگاهبانى از آن را امکان‌پذیر می‌سازد.

در ميهن ما جريانات يا افرادى هستند كه دم از توسعه و استقلال كشور می‌زنند ولی  هم‌زمان مباحث آنانى را كه از نفى استعمار نو، امپرياليسم، مقابله با دخالت بيگانگان در امور ملى و زيانبار بودن ساز و كار نوليبراليسم براى توسعۀ درون‌زا و واقعى در ايران می‌گویند به سخره می‌گیرند و گذشته از آن اتهاماتی ريز و درشت نیز علیه آنان رديف می‌کنند. آنان، هم آن‌هایی هستند كه از به قانون درآوردن طرح‌های نوليبرالى به‌مثابه مسير پيشرفت و رشد، اصرار می‌ورزند، بر قيام بودن كودتاى ٢٨ مرداد پافشارى كرده و مبارزات ملى شدن صنعت نفت را زیان‌بار ارزيابى می‌کنند. آنان از دمكراسى می‌گويند ولى بر بزرگ‌ترین اقدام امپرياليسم آمريكا و بريتانيا به‌همراه عوامل نظامى و غیرنظامی فاشيست و مستبد در نيمه سده بيستم يعنى تدارك و اجراى كودتا ٢٨ مرداد ١٣٣٢ چشم می‌بندند، اقدام مخربى كه سرآغاز ده‌ها و ده‌ها مورد مداخله‌های خونين و كودتاهاى ديگر در ادامه سده بيستم شد و امكان رفع عقب‌ماندگی و راه توسعه را براى دهه‌ها (و بيش از ٧٠ سال براى ايران) مسدود كرد. آيا اين جریان‌ها در هنگامه به‌دست‌آورى قدرت، به ساز و كار ملى و دمكراتيك پاى بند خواهند بود؟ جریان‌های راست با آبشخورى از سرمایه‌داری وابسته (كمپرادور) هر كجا اقتضاء كند از پوسته بيرونى دمکرات‌مآب خود درآمده و با انواع تمهيدات از جمله رو آوردن به روش و منش‌های (نو) فاشيستى نقش خود را ایفاء می‌کنند. اينجاست كه درس‌گيرى از آنچه تحت عنوان راست افراطى كه جوامع حتى با سابقه دمكراتيك را (كه هم اكنون در حال مشاهده آن هستيم) هم ضربه‌پذیر كرده چه رسد به ميهن ما، ضرورت می‌یابد. نوفاشيسم در كشورهاى متروپل (مركز – توسعه‌یافته سرمایه‌داری) به‌صورت گسترده و در كشورهاى پيرامونى و از جمله ميهن ما به‌طورمحسوس، سعى در القاء اين است كه مردم روند رو به رشد مشكلات زندگي، مصائب و نابسامانی‌های خود را در پدیده‌هایی به‌کلی خارج از علت‌های واقعى و يا دست‌کم، کاملاً فرعى و نامتناسب، ارزيابى كنند. پدیده‌هایی كه به‌دروغ دليل مشكلات معرفى می‌شوند، به‌دلیل نبود گفتمان چپ مطرح در جوامع (مركز و پيرامون) آراء مردم را به جريانات راست افراطى و ملی‌گرای شوونيستى سوق می‌دهد.

 

فقدان شناخت امپرياليسم و نوليبراليسم در مبارزات ضداستبدادى

در كشورهاى پيرامونى اگرچه بسيارى از فعالان، حزب‌ها و سازمان‌ها براى عبور از رژیم‌های استبدادى، آماج‌های آزادی‌خواهانه و دمکراسی‌طلبانه را در اهداف سياسى خود گنجانده‌اند و بعضاً سازمان‌دهی‌هایی را ايجاد کرده‌اند ولى شوربختانه كمتر به موضوع امپرياليسم به‌مثابه مهم‌ترین مانع توسعه كشورها می‌پردازند و از آن ناگوارتر اينكه از دريافت كمك از سازمان‌ها و مؤسسات مرتبط با امپرياليسم و يا دولت‌های امپرياليستى براى امر به گمان آنها مهم‌تر و عاجل‌تر يعنى شكست استبداد و هيئت حاكمه مربوطه، دريغ نمی‌کنند. آنها گاهى اين را امر فوريت دار نمی‌دانند و گاهى به‌کلی منكر نقش امپرياليسم در عقب‌ماندگی كشورهايشان هستند.

آنها به اين موضوع توجهى نشان نمی‌دهند كه سرمایه‌داری جهانى شده با شدت بيشتر از سده پيشين به دلايل عينى (فروپاشى جامعه كشورهاى سوسياليستى به محوريت اتحاد شوروى كه امر مهم همبستگى انترناسيوناليستى با كشورهاى پيرامونى را پيش می‌بردند و در ادامه ايجاد فضاى تک‌قطبی و ضعف گردان‌های رزمنده كارگران در كشورهاى مركز ناشى از اجراى ساز و كار نوليبراليسم) از سه مسير انباشت سرمايه و ثروت را صورت می‌دهند:

١ -كشورهاى پيرامونى

٢- استثمار نیروی كار داخل كشورهاى توسعه‌یافته

٣ – فرايندهاى مالى، سفته‌بازی، بانكى، صندوق و … (امپرياليسم مالى)

در حال حاضر انباشت اصلى را همان‌گونه كه با برخى آمارها بيان می‌دارند از جمله ٨٣ ٪؜ اشتغال صنعتي در ٢٠١٢ كه با توجه به مسير رو به افزايش اين وضعيت، هم اكنون می‌تواند بالاتر هم باشد، عامل اول شكل می‌دهد. اين انباشت علاوه بر سرمايه‌گذاری به‌غایت بهره‌کشانه در كشورهاى پيرامونى همراه با مقررات‌زدایی حوزه كار، سلب مالكيت، خصوصی‌سازی‌های گسترده، خروج شتابان از هر آنچه زمانى به‌عنوان مؤلفه‌های يك جامعه رفاه به نفع آحاد جامعه عمل می‌کرد، كالايى كردن امور مهم اجتماعى مثل آموزش، درمان، فرهنگ، ورزش و جز آن، كه از مهم‌ترین آماج‌های نوليبراليسم در جامعه‌های مركز (و پيرامون) هست، صورت می‌گیرد. البته قابل پیش‌بینی است كه توده‌ها در جامعه‌های موسوم به مركز در برابر شوک‌های وسیع‌تر با توجه به خاطرات هنوز زنده از وضعيت رفاهى بهتر در گذشته‌ نزديك، اعتراض‌های گسترده را شكل دهند (كه هم اكنون جلوه‌هایی از آن قابل مشاهده است) كه در آن صورت خطر و توان بالقوه خارج از كنترل شدن را دارد.

بنابراين همچنان سير انباشت به شکل‌های گوناگون از كشورهاى پيرامون در جريان است و خواهد بود.

تصور اينكه تراست‌ها، کنسرن‌ها و شرکت‌های فرامليتى با عدم جريان يابى سود، دومينووار دچار فروپاشى گردند، کاملاً محتمل است. از ياد نبريم نوليبراليسم برآمده از چنين موقعيتى بوده و ادامه دارد.

 

مفهوم امپرياليسم از ديدگاه ماركسيستى

همان‌گونه كه در بخش نخست اشاره شد تحت عنوان امپرياليسم هم مارکسیست‌ها و هم ديگران آرايى را ارائه کرده‌اند. آراء انديشمندان ماركسيست به‌دلیل آنكه تحقيق با روش علمى و مكث روى چگونگى تحولات سرمايه و اقتصاد سياسى سرمایه‌داری صورت گرفت، به‌یقین اعتبار بالايى داشت و دارد. اين اعتبار بيشتر هم شد آنگاه كه در عمل/پراتيك (هر كجا كه به بنياد آموزشى ماركس وفادار ماندند)، درستى آن اثبات شد. آنها روش كار خود را به آن‌گونه كه ماركس می‌اندیشید و اسلوب تحقيقى كه ماركس به كار می‌برد (در حقيقت ماركس خود، كتاب معتبر كاپيتال و ساير جزوه‌های تحقيقاتي و نظریه‌ای در باب سرمایه‌داری را با همين متدولوژى و اسلوب تدوين و نگاشته بود) و آنها آموخته بودند، قرار دادند.

شناخت امپرياليسم از طريق درك ویژگی‌های آن يك روش شناخته شده است. ترسيم ویژگی‌های پنج‌گانه لنين از امپرياليسم، درك او را از امپرياليسم به‌عنوان سرمایه‌داری با تازه‌ترین ویژگی‌ها و پویش‌های آن (تا زمان نگارش خود او) به‌دست می‌دهد كه هم در آن مقطع زمانى و هم تا كنون اعتبار خود را هم در نظر و هم در عمل حفظ كرده است. هر چند ویژگی‌های عنوان شده توسط ساير کلاسیک‌های ماركسيستى هم در غناى درك ماركسيستى امپرياليسم كارا بوده است. مهم‌ترین آن ویژگی‌ها (در مجموع) اشاره‌وار این‌گونه است:

تمركز توليد و شکل‌گیری انحصارات، ادغام سرمايه صنعتى و بانكى و شکل‌گیری سرمايه مالى، صدور سرمايه در تداوم صدور كالا، صدور تكنولوژى، تقسيم كار جهانى، رقابت بر سر بازارها، جنگ ارزى، رقابت براى تأمین مواد اولیه‌ی ارزان، مهاجرت آزاد سرمايه در جستجوى نيروى كار ارزان، توسعه‌طلبی و مداخلات نظامى در جهت تأمین منافع اقتصادى، كنترل مالى بازارها در سطح جهان، انحصار فناوری‌ها و به‌ویژه ارتباطات و … .

مفاهيمى هم در جهان امروز كه بسيارى از آنها پيوند با نوليبراليسم دارند به‌عنوان ویژگی‌های امپرياليسم (با توجه به شرايط نوين) قابل ذكر است چون:

” شکل‌گیری شركت – دولت‌ها، جهانی‌سازی، مديريت زنجيره تأمین (به‌عنوان يك ابزار مديريتى نيرومند جهت تمركز اجزاء پراکنده‌ سیستم‌های صنعتى – تجارى مبتنى بر استثمار در سطح جهان)، ادغام ساختارى كشورهاى پيرامونى در سيستم جهانى سرمایه‌داری، پيدايش نهادهاى مالى بین‌المللی مانند سازمان تجارت جهانى، صندوق بین‌المللی پول و بانك جهانى، پيدايش سرمایه‌داری اطلاعاتی، كپي رايت و انحصار بر تكنولوژى و … “۱.

 

كوتاه در مورد امپرياليسم جديد

پس از آنكه به نظر گروهى از تحليلگران چپ‌رو و واخورده، “انقلاب براى بريدن از نظام جهانى امپرياليسم ناممكن شده” و نگرش كژتابانه و غیرواقعی از علل “فروپاشى اتحادشوروى” و نااميدى حاصل از آن بر ايشان غلبه يافت و مبناى تحليل آنها شد، در كنار به نظر ايشان، غلبه گفتمان سرمایه‌داری در “واگرد چين از سوسياليسم” (و نه آن‌گونه كه رهبران چين، سوسياليسم با ويژگى چينى می‌نامیدند) و “ادغام چين در بازارهاى جهانى ” كه آن را نه حاصل روشى براى رسيدن به سوسياليسم، بلكه نتيجه غلبه و باز تثبيت سلطه آمريكا از حيث سياسى، اقتصادى و نظامى ارزيابى كردند، اعتقاد يافتند كه بحث‌های سابق درباره افول هژمونى آمريكا از درجه اعتبار ساقط شده و هژمونى نظام نوليبرالى در سلطه آمريكا را هم دليلى بر آن دانستند. آنها در ادامه نظريه كلاسيك ماركسيستى در مورد امپرياليسم را مورد ترديد قرار دادند و سپس خود مؤلف نظراتى در اين باره شدند. در بين مفهوم‌ها و ویژگی‌های امپرياليسم كه در سال‌های اخير توسط اين گروه ارائه شده، بسيارى توانايى آن را دارند كه در عمل منجر به مسامحه خلق‌ها با امپرياليسم و يا خارج شدن امپرياليسم از پايش توسط خلق‌ها شده و در نهايت منجر به بی‌توجهی نسبت به دسايس آن شود. امپرياليسم كه در سده پيشين به‌شدت در مقابل خواست‌های ملى و دمكراتيك خلق‌ها، راه گشايى سرزمین‌ها براى حضور بنگاه‌های چندمليتى، ارعاب نظامى و فشار ديپلماتيك بر استقلال‌طلب‌ها و … عمل می‌کرد، حالا بی‌پرواتر، بهره‌کشانه‌تر و وحشیانه‌تر شده است و واقعاً معلوم نيست چه دليل عينى و واقعى به‌جز فلسفه‌بافی‌های بی‌مایه، اين مدعيان ماركسيستى را به اين راهبردها رسانده است.

آنها اين آراء جديد را عناوين جديد داده‌اند مثلاً ارنست مندل از “‌سوپر امپرياليسم ” نام می‌برد و ويليام رابينسون و لزلى اسكلير از “اولترا امپرياليسم” و ديويد هاروى از “امپرياليسم جديد” نام می‌برند. آنتونيو نگرى و مايكل هارت امپرياليسم را با مقوله بی‌خطر امپراتورى، كه اگر مخاطراتى هم باشد، راه‌حلی در چشم‌انداز وجود ندارد، جايگزين كردند. از نظر آنها ” امپرياليسم به پايان رسيده و اگر امپرياليسم به پايان نمی‌رسید، مرگ سرمايه فرامی‌رسید۲.

 

نظريه ديويد هاروى

با وجود اهميت خوانش، ارزيابى و تحليل اين نظریه‌ها اما به‌دلیل گستردگى اين آراء و هدف اين نوشته كه عدم ورود تحليلى به موضوع نوشته است كه خود موضوع جستارى ديگر است، از آن عبور می‌کنیم. فقط يك فراز /پاراگراف از نظريه هاروى به‌دلیل اينكه قسمتى از راهبرد او همگونى/سنخيت با موضوع اين نوشته دارد، در ادامه می‌آید.

ديويد هاروى از امپرياليسم جديد كه عنوان كتابش هم هست، نام می‌برد. همان كه به نظر برگرفته از جيووانى آرنگى می‌باشد و موجد بحث‌هایی انتقادى در ميان مارکسیست‌ها از جمله پرابهات پاتنايك، جان اسميت، ویجى پراشاد و نانسى فريزر در مورد مفهوم و اهميت امپرياليسم در دنياى امروز شده است .

هاروى از امپرياليسم جديد با دو امكان، امپرياليسم نوليبرالى و مطلوب‌تر، امپرياليسم نيوديل (بازگشت به نوعى اقتصاد كينزى) بحث می‌کند. ديدگاه هاروى از اين نظر كه مقوله‌های قابل اتكايى را در مقابل جهانی‌سازی نوليبرالى مطرح می‌سازد، مهم است. اما در نهايت به نظر تسليم آن چه مقدر است، يعنى نوعى نظام كينزى با مقوله‌های جديد، می‌شود. از نظر هاروى، جهانی‌سازی نوليبرالى “نيرويى است كه اقتصاد جهان و موجوديت اجتماعى را به شیوه‌ای تجديد ساختار كرده كه با سرمايه رها شده از مقررات، خصوصی‌سازی و كالايى شدن همه مقولات مورد نياز انسان جور دربیاید“. از نظر هاروى اضافه انباشت در ادامه، بحران اضافه انباشت و درنتیجه افول فرصت براى سرمایه‌گذاری سودآور (مشكل جذب مازاد) را پيش می‌آورد۳.

سرمايه براى رفع اين مشكل، در پی به ميدان آوردن مناطق غيرسرمایه‌داری (لوکزامبورگ قبلاً به‌عنوان ویژگی‌های امپرياليسم كلاسيك، همين ميل به ادغام مناطق غیرسرمایه‌داری را طرح كرده بود) كه منجر به ادغام زنجيره گسترده‌ای از بخش‌های كالايى نشده از جمله از طريق سلب مالكيت است، می‌شود. در نهايت هاروى می‌خواهد “براى بازگشت به نوع خيرخواهانه امپرياليسم (نيو ديل) بجنگد. اعتراف قطعى هاروى اين است كه اين يك سياست امپرياليستى است. (پرسش اين است كه) آيا می‌توان براى يك سياست امپرياليستى (هر سياستى) جنگيد؟۴

 

نکته‌ای در باب تجدیدنظرطلبی

در بخش نخست از علم بودن ماركسيسم و اينكه یک سيستم فكرى رشد يابنده است، و در باب جا نداشتن هر گونه جزم (احكام غيرقابل تغيير)، دگم (حكم جاويد) و مطلق‌گرایی (اين است و جز اين هم نخواهد بود) در خوانش و آموزش ماركسيسم، گفته شد. لنينيسم به‌درستی انطباق خلاقانه ماركسيسم با تحولات سرمایه‌داری سده بيستم است (كه خود مبين دگم نبودن ماركسيسم است)، به‌جز لنين تا همين جا متفكرانی پرشمار در پويايى ماركسيسم در عمل تأثیر داشته‌اند. اين ويژگى می‌تواند و بايد در لنين خلاصه نشود، به‌ویژه كه ما در سده بيست و يكم هستيم. مشروط به آنكه “انطباق خلاقانه با ماركسيسم” را در خود داشته باشد. انديشمندان ماركسيست كه هم اكنون با اين ويژگى می‌اندیشند و قلم می‌زنند، به‌طور دلگرم کننده‌ای فراوان و مورد احترام هستند و دست آنها به گرمى توسط معتقدين به جهان‌بینی علمى فشرده می‌شود.

اما تجدیدنظرطلبی موضوعی ديگر است. از نظر ما البته كه بسط، برداشت و انطباق پويا و قلمى نمودن آن تجدیدنظرطلبی نيست. تجدیدنظرطلبی آن نوع دگرسازى مزورانه در ماركسيسم است كه هدف آن تبديل اين آموزش انقلابى و انتقادى به يك آموزش بی‌آزار آكادميك در خدمت سرمايه و ستم و خرافه است. ” شأن نزول ماركسيسم – چنان كه ماركس می‌گفت – تغيير جهان بود، نه تثبيت (وضع موجود) آن. و آن چه ماركسيسمى است كه در بستر محافظه‌کاری بخزد و به افزار ستمگر بدل شود و به سپاه انبوه رنجبران جهان خيانت كند؟ از شعله فروغ و درخشندگی‌اش را بستانيد، آن را نابود کرده‌اید.”۵

و در انتها اينكه تجديدنظرطلبان فاصله زيادى از ماركسيسم و فاصله كمى تا فرصت‌طلبی دارند. اگر اين بینش‌ها كه مورد تمجيد نظریه‌پردازان بورژوازى يا بقول رفيق طبرى (حاميان ستم بورژوازى) قرار می‌گیرد، به هر دليلى، همچنان تحت عنوان ماركسيسم عرضه شود، خود نمودى از فرصت‌طلبی است.

 

مدخلى به نوليبراليسم

در ميانه سده بيستم شرايط عينى و محيطى براى جنبش‌های استقلال‌طلبی در آسيا، آفريقا و آمريكاى لاتين به اتكاء جامعه كشورهاى سوسياليستى به محوريت اتحاد شوروى مهيا بود. از جمله اهداف انترناسيوناليستى اين بلوك، كمك به توسعه كشورهاى پيرامونى بود. همان كه متعاقب آن موجى از جنبش‌های رهایی‌بخش به همراه جنبش‌های صلح و همبستگى كارگران و زحمتكشان جوامع توسعه‌یافته به‌وجود آمد. اين وضعيت را اين واقعيت كه كشورهاى غربى در رقابت با جامعه كشورهاى سوسياليستى كه تأمین و رفاه اجتماعى را در برنامه خود داشتند، نمی‌توانستند به سهولت جريان سودآورى را (به آن ميزان كه براى اين سيستم الزامى است)، با تشديد استثمار و حذف رفاه نسبى مردم خود به جريان اندازند، بيان می‌کند. خوف از معيارگيرى كشورهاى سوسياليستى (كه با وجود تنگناها و هزينه تراشى امپرياليسم) مستمراً سعى در حركت به سمت گشايش بيشتر برای زحمتكشان خود داشتند، سرمایه‌داری را براى خيز برداشتن بى‌محابا در درون اين جامعه‌ها به تأمل وامی‌داشت.

نتيجه آن‌که، سودآورى به‌عنوان نبض حيات سرمایه‌داری به نفس‌تنگی افتاده بود. براى حل بحران سودآورى، نوليبراليسم، در محيط مناسب جهانی‌سازی، دستاویزی بود كه بدان آويخت.

 

بسترى كه براى نوليبراليسم مهيا شد

آنچه امروز سرمایه‌داری، نولیبرالیسم می‌نامد و در موج جديد جهانی‌سازی از آن براى توجيه ايدئولوژيك غارت خود بهره می‌برد، وجه اشتراك چندانى با ليبراليسم ندارد (و در واقع ناهمسازی‌های فراوانى هم دارد) و يك بازى عوام‌فریبانه با زبان و كلمات است كه پیش‌تر هم دیده‌ایم. “آنچه جهانی‌سازی نوليبرالى در سده ٢١ ناميده می‌شود در واقع محصول تاريخى دگرسانى به سرمایه‌ی مالى – انحصارى جهانى يا چيزي است كه سمير امين، “امپرياليسم، سرمایه‌داری انحصارى تعميم يافته” ناميد. بنابراين، در سده ٢١ امپرياليسم به مرحله تازه‌تر و پیشرفته‌تر پيوسته با جهانی‌سازی توليدى و مالى رسيده است.”۶

نوليبراليسم در عرصه سياست خارجى با خوى و رفتار بارز (بی ‌پرده) فاشيستى عمل می‌کند. كشورهاى نوليبرال غرب، از ناتو با گستره درازدامن به محوريت ايالات متحده، سابق از اين و هم اكنون از واکنش‌های قهرآميز نظامى و غیرنظامی در مقابل هر كنش و تحولى كه براى رفاه، توسعه و رفع مشكلات زيستى توده‌های مردم صورت می‌گیرد، بهره می‌برد. آنها پس از عدم موفقيت احتمالى در به انحراف بردن انقلاب‌ها، اهداف خود را با تحريم، كودتا، آلترناتيو سازى (و حمايت نظامى و غیرنظامی از آنها) و دخالت نظامى، پيش می‌برند.

از جنگ در بالكان و نابودى يوگوسلاوى تا جنگ اول و دوم خلیج‌فارس و تشكيل عراقى بی‌ثبات با انبوهى از غارتگران خارجى با هم‌دستان عراقی‌شان، از دامن زدن به جنگ‌های بى‌پايان تا تقديم دو دستى افغانستان به طالبان، از تغيير محتواى خواسته‌های دمكراتيك مردمان و بى‌اثرسازى تلاش‌ها در كشورهاى خاورمیانه و شمال آفريقا در خيزش موسوم به بهار عربى تا شكل دادن كشورهاى در عمل بدون دولت كه بتواند اعمال حاكميت كند (ليبى) و تلاش تا اينجا بی‌نتیجه معادل آن در سوريه، از كمك تسليحاتى و مالى از دولت راست افراطى صهیونیست‌های اسرائیل در جنگ غزه۷  به‌منظور پاكسازى قومى فلسطینی‌ها تا خواهش فریب‌کارانه از همین‌ها براى نرمش در نسل‌کشی. از ميل به بالكانيزه كردن روسيه و شروع آن از اكراين تا تدارك جنگ در شرق آسيا (چين) و …

اصولاً اجماع واشنگتن و سپس پساواشنگتن و ايده حكمرانى خوب كه توسط نهادهاى سه‌گانه امپرياليستى (صندوق بین‌المللی پول، بانك جهانى و سازمان تجارت جهانى) اصول آن تدوين و در رهنمودهاشان به كشورهاى پيرامونى در پرداخت وام، سرمایه‌گذاری و غيره، حقنه می‌کنند، در پاسخ به بحران سودآورى در دستور كار سيستم جهانى سرمایه‌داری قرار گرفت. پيامد اعمال اين ساز و كار می‌توانست در نتیجه‌ اعتراضات گسترده و قطعى، كنترل ساختار سياسى-اجتماعى توسط حاکمیت‌های سرمایه‌داری در كشورهاى موسوم به مركز را دچار بی‌ثباتی‌های چاره‌ناپذیر كند.

در اين ميان، فروپاشى سوسياليسم واقعاً موجود، به پیاده‌سازی نوليبراليسم افسارگسيخته بدون پيامد آنى و عاجل در دو جبهه كمك كرد:

اول: در كشورهاى غربى (مركز) همراه با پروپاگانداى فريبكارانه و وارونه نمايى علل فروپاشی‌ها (با مطلق نمودن به همراه بزرگنمايى مشكلات داخلى به‌عنوان يگانه عامل فروپاشی‌ها، انواع دسايس، هزينه تراشى، تبليغات به‌غایت گسترده و پرهزينه، سازمان‌دهی خرده‌جریان‌های ناسازگار داخلى و بزرگنمايى آن جریان‌ها به‌همراه حمايت سياسى و ديپلماتيك و استفاده از سازمان‌های حقوق بشرى دست‌ساز از آنها، اجبار و ناگزير كردن بلوك سوسياليستى به ورود به مسابقات تسليحاتى، سوق دادن آنها به مناقشات و جنگ‌های امپرياليسم ساخته، تحريم و تشديد مشكلات داخلى، جلوگيرى از حضور در بازارها در كنار هزینه‌هایی كه، به‌درستی و خودخواسته، به كشورهاى پيرامونى در همبستگى انترناسيوناليستى صورت می‌دادند و جز آن را، از دلايل فروپاشى حذف كرده)، دلسردى و انفعال و در ادامه آرمان زدايى را (هرچند موقت) به كارگران و زحمتكشان كشورهاى غربى (مركز) القاء و عملاً با انفعال جنبش‌های مطالباتى زحمتكشان و كارگران، هر گونه مقاومت جدی در برابر دستبردهای نوليبراليسم را زدودند.

دوم: براى كشورهاى پيرامونى، با حذف بازار بزرگ تجارى (بلوك شرق) كه قبل از آن خارج از ساز و كار امپرياليسم امكان حيات داشتند و به آنها امكان توسعه درون‌زا را می‌داد، چشم‌اندازی درخور خارج از سازمان‌ها و صندوق‌هایی كه قبلاً دام‌ها را چيده بودند، در دسترس نبود. به‌ویژه آن‌که پروژه‌های نیمه‌تمام در كشورهاى پيرامونى نياز به ارز (وام) براى حركت اقتصادی‌شان داشتند.

 

نوليبراليسم از آغاز با خون درآمیخت

نخستين پیاده‌سازی نوليبراليسم در شيلى دو سال پس از كودتا عليه دولت ملى سالوادور آلنده با همكاري امپرياليسم آمريكا و نظاميان وابسته به آن و بخصوص کمپانی‌های مس از جملهITT  به ‌اجرا درآمد. پیاده‌سازی الگوى نوليبراليسم در شيلى با اشك و خون همراه بود. استفاده از حربه فاشيسم در شيلى، امكان هرگونه مقاومت در برابر اوامر و دستورات نوليبراليسم را مقهور خود ساخت. اگر فاشيسم سياسى و نوليبراليسم اقتصادى در سكوت قبرستانى در شيلى را سرآغاز  اجراى ده‌ها مورد انواع تعديل ساختارى در ده‌ها و ده‌ها كشور ديگر بدانيم، بی‌راه نباشد. نوليبراليسم در شيلى هرگز نمی‌توانست آماج‌ها و یا سرعت مورد نظر خود را از طريق طرح برنامه‌ها و موضوع‌های مربوط به آن در پارلمان و مجاب كردن نمايندگان پارلمان (كه می‌توانستند از تأثیر فشار مخالفان نوليبراليسم در خيابان اندك حسابى ببرند)، به‌دست آورد. با چند نظامى مقتدر، بدون طى هر گونه بوروكراسى، اخذ تصميم سهل و ارزان بود. يادآورى اينكه بهره‌گیری امپرياليسم از فاشيسم همواره در زمانى كه مسيرهاى ديگر با موانعى روبرو بوده است، قبلاً سابقه داشته و همواره مورد استفاده بوده است. نمونه زمینه‌سازی براى به قدرت رسيدن نازيسم در آلمان و سپس تجهيز ماشين جنگى آن براى مقابله و تضعيف و نابودى اتحاد شوروى از آن جمله است. همچنان كه قبل‌تر كشورهاى آنتانت (١٤ كشور امپرياليستى) به‌صورت متحد (با انصراف موقت از رقابت‌های دروني براى هدفى مهم‌تر) تلاش وافرى براى برچيدن دولت نوپاى انقلاب اكتبر داشتند كه طرح آن، فرصتی دیگر را می‌طلبد. اگرچه نازيسم به‌مانند نمونه‌های اخيرتر اسلام سياسى راديكال از نوع القاعدة، داعش، طالبان، خيلی هم به بانيان خود وفادار نماند. چه باك، چرا كه امپرياليسم به‌ویژه امپرياليسم أمريكا حتى با وجود از دست دادن مهار در اينجا يا آنجا، از فضاى آشفتگى، بی‌ثباتی، تجلى انواع بی‌قانونی‌ها و جز آن خرسند بوده و به‌عنوان مايه و اسباب سیاست‌های آتى از آنها بهره برده است.

بايد يقين داشت كه شيلى براى امپریالیست‌ها و بانيان نوليبراليسم،  ویترینشان بود. از همین روی همه‌گونه كمك، نگاهبانى و تبليغات را براى آن و متقابلاً هر‌گونه كارشكنى، تبليغات منفى و جز آن را در برابر مخالفان نوليبراليسم در شيلى انجام داده‌اند. شيلى از اين جهت كه اولين مشق‌واره‌هاى نوليبراليسم با رهنمود گروهى از مشق آموزان دانشگاه شيكاگو (مكتب شيكاگو – پسران شيكاگو) و در رأس آن ميلتون فريدمن بود و نيز از اين جهت كه در آن هم‌پيوندى امپرياليسم، نوليبراليسم و فاشيسم در اجرا ديده می‌شود، نمونه‌وار است. (نمونه سپسين/متأخر آن باز هم در آمريكاى لاتين، “آرژانتين” است كه در فرصتی دیگر به آن پرداخته خواهد شد).

 

فريدمن هم‌زمان با طرحى كه دو سال پس از كودتا در شيلى يعنى ١٩٧٥ و به‌مثابه يك پیش‌بینی به پينوشه داد از “معجزه شيلى” به‌عنوان نتيجه اجراى برنامه‌های خود، نام برد.

هم اكنون پس از ٥٠ سال می‌رود تا شيلى ديگرى رقم بخورد. نوليبراليسم در شيلى از سال ٢٠١٩ متعاقب اعتراضات دوام‌دار میلیون‌ها شيليايى (كه غرب تعمداً سعى در عدم انعكاس آن در افکار عمومى داشت و دارد و نيز فارغ از تمام سخت‌جانی كه همچنان بروز می‌دهد)، از نظر مردمان رنج كشيده از آن، مردود شده است.

 

تنها ملاحظه اينكه در ذيل اجراى نوليبراليسم، ٣٠ درصد ثروت كشور به تنها ١ درصد افراد تعلق يافت و شيلى در كنار برزيل (تا شروع بكار لولا داسيلوا از حزب كارگران برزيل به‌عنوان رئیس‌جمهور در سال ٢٠٠٢، كه با فقرزدايى كه از جمله دستاوردهاى كنار نهادن سیاست‌های نوليبراليسم در برزيل بود، برزيل را از اين رقابت خانمان‌برانداز رهانيد)، عمیق‌ترین شكاف فقر و ثروت را به‌وجود آورد، تأمل‌برانگیز است. در شيلى جز دوره‌ای ٨ ساله همواره نوليبراليسم در حال اجرا بوده است (به‌جز دوره رياست جمهورى ميشله باچلت و نيز دوره حاضر رياست جمهورى گابريل بوريچ كه به‌صورت خيلى کم‌رمق گام‌هایی را خارج از ساز و كار نوليبراليسم برداشت و برمى‌دارد كه محسوس نيست).

 

پانویس‌ها/بن‌مایه‌ها:

١- جستار “يك بيانيه غیرقابل‌دفاع”، مسعود اميدى، تارنگاشت اخبار روز، ٢٣/١/١٤٠٢

٢– جستار “امپرياليسم جديد”، جان بلامى فاستر، ترجمه احمد سيف، تارنگاشت: نقد اقتصاد سياسى، ٢٥/٩/٢٠١٥

سوپرامپرياليسم را ابتدا ارنست مندل در كتاب “سرمایه‌داری متأخر” در دهه ١٩٧٠ مطرح كرد كه به وقوع احتمال خودگردانى سياسى در سطح جهانى اشاره داشت كه اجازه می‌دهد يك امپراتورى بزرگ در برابر ديگران موقعيت برتر پيدا كند. ولى اهميت كنونى نظريه سوپرامپرياليسم به پژوهش‌های پيتر گوئن، مايكل هودسن، لئوپانيچ و سام گيندين مديون است. در اينجا تأكيد اصلى روى امپرياليسم قدرتمند آمریکاست كه در آن ‌ همه رقباى خود را در اروپا و همين‌طور ژاپن با استفاده از ابزارهاى متعدد سياسى، نظامى و به‌خصوص مالى زير لواى ” امپراتورى أمريكا ” گرد آورده است.

ويليام رابينسون و لزلى اسكلير در معرفى اولترا امپرياليسم – يعنى جهانى كه در سلطه سرمايه بین‌المللی قرار دارد با “دولت فرامليتى” و “طبقه‌ی سرمایه‌دار فرامليتى” از ديگران پيشى گرفته‌اند. در اين نگرش در نتيجه جهانی‌سازی اقتصادى، دولت – ملت و بورژوازى ملى – حتى در مورد ايالات متحده آمريكا – اهميت هر روز كمترى دارند. امپرياليسم در مفهوم كلاسيك‌اش ديگر مقوله معنی‌داری نيست، چون در همه سطوح، فرامليتى شدن سرمایه‌داری جايگزين آن شده است. به گفته رابينسون “جهانی‌سازی شامل سركوب دولت – ملت“ به‌عنوان يك اصل سازمان‌دهی زندگى اجتماعى در تحت سرمایه‌داری می‌شود.

٣ و ٤ – همان منبع

٥ – نوشته‌های فلسفى و اجتماعى، احسان طبرى، انتشارات حزب توده ايران، ١٣٨٦، چاپ سوم، جلد اول، ص ١٢٠

٦ – جستار “امپرياليسم جديد”، جان بلامى فاستر، ترجمه احمد سيف، تارنگاشت: نقد اقتصاد سياسى، ٢٥/٩/٢٠١٥

٧ – bbc.com/Persian/articles/cy6zw7wl62do، ١١ / ١ / ١٤٠٣ (٣٠ مارس ٢٠٢٤)

 

***

به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۷، اردیبهشت ۱۴۰۳

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا