دربارۀ سیاسی بودن یا نبودن هنرمندان
ا. ع. رهپویان
آیا در جامعهای که دچار تحولات پُرشتاب سیاسی است، میتوان هنرمند بود و بهقول معروف “سیاسی” نبود؟ سیاسی بودن به چه معناست؟ و آیا سیاسی بودن را میتوان به فعالیت سیاسی، آن هم بهشکل سازمانیافته و در تشکلهای مشخص سیاسی خلاصه کرد؟ اگر پاسخ به این پرسش منفی است، سیاستورزی هنرمندانه چیست و چه ابعادی دارد؟
هنرمندان برجستهای داشته و داریم که همزمان یک فعال سیاسی تمامعیار بودهاند. این هنرمندان در چارچوب اندیشهای سیاسی یا حزب و تشکل سیاسیای ترقیخواه هنر خود را بهاوج تأثیرگذاریاش رساندهاند. اما همزمان بسیاری از هنرمندان برجستهٔ ما یا وارد عرصههای پراتیک سیاسیای تشکیلاتی نشدهاند، یا میتوان تجربهٔ کوتاه مدتی از پراتیک سیاسی را در کارنامهٔ آنان سراغ گرفت. برای نمونه، در میان شاعران برجستهٔ میهنمان میتوان به محمدعلی افراشته، احسان طبری، سیاوش کسرایی، و مشیری و اسماعیل خویی و سعید سلطانپور از یک سو، و نیما و ابتهاج و شاملو و فروغ فرخزاد و سهراب سپهری در سوی دیگر اشاره کرد.
بخشی از هنرمندان میهن ما این امکان را داشتهاند که بهشکل فردی و گروهی به پشتیبانی فعال از جنبشهای اجتماعی بپردازند و بخش دیگری، بهسبب موقعیت اقتصادی-اجتماعی و محدودیتهای کار و زندگی هنرمندانه به این عرصه وارد نشدهاند.
شاید مثالی در این زمینه موضوع را روشنتر کند. در واکنش متفاوت هنرمندانِ عرصهٔ سینما در جنبش زن، زندگی، آزادی، نمونههای مشخصی از حمایت علنی، حمایت ضمنی، و عدم موضعگیری علنی را شاهد بودیم. آیا میتوان تصور کرد همهٔ آنانی که خاموش ماندند، مدافع وضع موجوداند یا رفتار خاکستریشان از روی فرصتطلبی بوده است؟
وجود بختک استبدادی سرکوبگر و مرگبار بر تاروپود جامعه، امکان تحرک مورد علاقهٔ بسیاری از آفرینندگان بخشهای هنری را از آنان میگیرد. اشتباه در تشخیص خط قرمزها و عبور از آنها میتواند نام یک هنرمند حرفهای را در لیست سیاه قرار دهد و امکان فعالیتهای حرفهای را از او بگیرد و ادامهٔ کار و زندگی او را دچار مشکلات جدی کند. ازاینرو نمیتوان درگیر شدن هنرمندان در پراتیک سیاسی اجتماعی بهشکل علنی را از همه و در هر شرایطی انتظار داشت. بسیاری از فعالان حزبی و سازمانی نیز در شرایط خفقانآور و امنیتی، فعالیتهای خود را بهشکل مخفی و نیمهمخفی انجام میدهند. آیا میتوان خاموشی و عدم فعالیت علنی آنها را بیمسئولیتی اجتماعی تلقی کرد؟ آیا فعالیت هنرمندی که روح و روان و عواطف جامعه را بهکمک هنرش میپالاید، و فرهنگ تودههای مردم را رشد میدهد، خود نوعی مبارزهٔ مخفی بلندمدت بسیار ضروری و ارزشمند برای هدفمندیهای ترقیخواهانهٔ سیاسی و اجتماعی نیست؟ چرا باید بر اساس همسانپنداری همهٔ انواع مبارزه با همدیگر، مبارزهٔ فرهنگی هنرمندان و اندیشمندان کشور را بهخاطر سکوت یا برخی موضعگیریهایی نامطلوب اما شاید ضرور برای ادامهٔ فعالیتشان، این هنرمندان را ضد مردم و ضد نیروهای ترقیخواه شناخت و طرد کرد؟ باید بدانیم اگر چنین کردیم، بسیاری از هنرمندان میهنمان بهعنوان یک هنرمند اثرگذار از دامنهٔ تعریف ما بیرون میمانند. این آنها نیستند که کنار گذاشته میشوند. مردم هنرمندان خود را ارج میگذارند. این ماییم که از طرف جامعه مورد سؤال قرار میگیریم.
گاه واکنشهایی را میبینیم که با تکیه بر طبقاتی شناختن هنر بهعنوان بخشی از روبنای فرهنگی جامعه، آن هم مطابق با درسنامههای مارکسیستی، نوع دیگری از یک خطای شناختی را گسترش میدهند. رابطهٔ هنر و فرهنگ با اموری همچون سیاست و حقوق در روبنای جامعه رابطهٔ خطی نیست و پیچیدگیهای خاصی دارد. بزرگان اندیشهٔ مارکسیستی در میهن ما نیز بهدرستی بهاین پیچیدگیها اشاره کردهاند: “از آنجا که روبنا تنها بر اساس و پایۀ مناسبات تولیدی ویژۀ هر فُرماسیون یا صورتبندی اجتماعی- اقتصادی بنا میگردد و با تغییر آن تغییر میکند، حامل و دربرگیرندۀ تمامی اَشکال آگاهی اجتماعی نیست، همۀ حیات معنوی جامعه را شامل نمیشود. مثلاً عواملی چون زبان و علم از اَشکال آگاهی اجتماعی است، و حیات معنوی جامعه، البته بدون زبان و بدون علم قابل تصور نیست، اما آنها وارد مقولۀ روبنا نمیشوند، زیرا که این عوامل بر پایۀ مشخص یک فُرماسیون یا نظام اجتماعی بهوجود نیامدهاند و با تغییر یک فُرماسیون، با تحول پایه، تغییروتحول نمییابند و وابسته به شکل خاصی از مناسبات تولیدی نبوده و دارای خاصیت طبقاتی نیستند” [“ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی”، چاپ دوم ۱۳۹۱، انتشارات حزب تودۀ ایران، صفحهٔ ۱۱۵، بهنقل از مقالهٔ “زیربنا، روبنا، و جایگاه علم نسبت به آنها”، ضمیمۀ فرهنگی “نامۀ مردم”، شمارۀ ۵].
آیا هنرهایی مانند موسیقی، شعر، نقاشی، عکاسی، سینما، و… نیز از همین عدم تعینهای قطعی برخوردار نیستند؟ تعاریف سادهسازی شده و گاه تحریف شده میتواند خطاهای شناختی و درنتیجه به موضعگیریهای مخرب در طرد آفرینشگران ارزشمند جامعه بینجامد. نمیتوان و نباید عدم وجود موضعگیری مشخص سیاسی یا طبقاتی یک هنرمند را نشانهٔ تعلق او به طبقات حاکم جامعه دانست و او را نفی کرد.
این بدان معنا نیست که به هنرمندان خودفروش و وطنفروش بیتوجه بمانیم. هنرمندانی هستند که هنر خود را همانند یک کالای مصرفی به مافیای سرمایهداری حاکم بر کشور و یا جهان میفروشند و برای حفظ بازار کالای هنری خود، در مقابل مردم و جنبشهای اجتماعی برخاسته از میان آنان، چه با موضعگیری سیاسی مشخص و چه در سکوت، میایستند. فراموش نمیکنیم که تولیدات هنری مدتهاست به بستری برای مشارکت در غارتگری سرمایهداران مافیایی تبلیغاتی و رسانهای کشور تبدیل شدهاند. این قبیل هنرمندان نمیتوانند و نباید لحظهای از زیر تیغ تند و تیز انتقادهای کوبندهٔ ما در امان بمانند. گاه تشخیص، تفکیک و دستهبندی هنرمند به ”بامردم“ یا ”علیه مردم“ دشوار است، اما جامعه نسبت به هنرمندانش بسیار حساس است. کار و زندگی آنان را با دقت زیر نظر دارد و در بارهٔ آن قضاوت میکند. در دوران اخیر افشاگریهایی گسترده را نسبت به برخی از هنرمندان کاسبکار و فرصت طلب مدافع وضع موجود شاهد بودهایم.
این نیز مهم است که متوجه باشیم هنر عرصه و دامنهٔ عملکرد بسیار وسیعی دارد. عرصههایی در کار هنری وجود دارند که جنبهٔ پژوهشی دارند. اولین مرحلهٔ شناختِ ناشناختهها در عالم تخیل و تجربهٔ هنرمندانه روی میدهد. هنرمندان نیز مانند دانشمندان ما را با جنبههایی از جهان آشنا میکنند که برایمان ناشناخته بودهاند. این کار میتواند بهعنوان نمونه، شناخت عمیق رنجها، استقامتها، و مبارزات کارگران و آرمانها و آرزوهای زحمتکشان و بهتصویر کشیدن آنها باشد، یا کاوش پیرامون رابطهٔ بینفردیِ دچار بیگانگی شدهٔ انسانها (ازخودبیگانگی)، و یا رابطهٔ تخریب شدهٔ انسان و طبیعتی که دارد بهدست نظام سودمحور و مصرفگرای حاکم بر جهان، بهنابودی کرهٔ زمین میانجامد. داستانها و اشعار شاعران نوپرداز ما پر از چنین مضامینی است. هنرمند میتواند با اجرای برنامههای سرگرم کننده (موسیقی، تئاتر، فیلم مستند طبیعت، برنامهٔ رادیویی یا شوی تلویزیونی) خستگی یک روز کار و تلاش را از تن مردم درآورد یا آزردگیهای روحی حاصل از رنجهای بیپایان زندگی روزمره در فضایی ضد بشری را التیام بخشد. یک هنرمند میتواند انگیزهاش را از کار و زندگی و مبارزهٔ روزمره بگیرد، یا کاوشگر و بازتاب دهندهٔ “دنیای دیگری” باشد که باید در آیندهای دورتر بدان دست یابیم.
تردیدی نیست که هنر کاربُرد وسیعی در افزایش تأثیرگذاری بر کار تبلیغی و ترویجی سیاسی داشته است. هنرمندان بسیاری بهکمک کارهای هنری، ایدههای سیاسی اجتماعی مشخصی را میان اجتماع برده، انگیزه و تحرک اجتماعی آفریده، و به نیروی مادی تبدیل کردهاند. این عرصه از کار هنری بهویژه موردتوجه جدی احزاب و جریانهای سیاسی بوده است. برای مثال، چپها از هنر گرافیک بهرهٔ بسیاری در این زمینه بردهاند و در تاریخ هنر گرافیک، به نقش انقلاب اکتبر و ارتقای این هنر توسط گرافیستهای کمونیست هوادار بلشویکها بهطورجدی اشاره شده است.
همانطور که گفته شد، هنرمند میتواند همزمان یک پویشگر سیاسی باشد یا نباشد، اما برای خلق کارهای اثرگذار هنری و نیفتادن به دام ارگانهای قدرتمند حراستکننده از فعالیتهای فرهنگی، لازم است آگاهی روشنی از وضعیت سیاسی جامعهای که در آن کار و زندگی میکند و صفبندیهای اساسی درون آن داشته باشد. در شرایط اختناق، اگر هدف یک هنرمند حفظ موقعیت کاری و اجتماعی برای تداوم آفرینشهای هنریاش باشد، لزوم آگاهی از وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور و واکنش بهموقع و مناسب به خط قرمزهای درحال تغییر حکومتی و مردمی اجتنابناپذیر است. بهزبان عامه، برای “سیاسی نبودن” باید عمیقاً “سیاسی” بود.
هنرمندان میهن ما در زمینههای بسیار متنوعی بهکار اشتغال دارند که این خود بر نحوهٔ کار و معیشت و محدودیتهای فعالیت اجتماعیشان تأثیر میگذارد. برخی معیشتشان از کار حرفهای هنرمندانه تأمین میشود و برخی شغلی دیگر برای تأمین معاش دارند. برخی در تولید و ارائهٔ آفرینشهای هنری بهصورت مستقل و بیرون از چارچوب تنگ حکومتی آزادترند و برخی آفرینشهای هنریشان به سازمانهای مشخص تحت کنترل حکومت وابسته است. برای مثال، بین محدودیتهای یک شاعر با یک هنرپیشهٔ سریالهای تلویزیونی تفاوت بسیار است. یک نقاش حرفهای میتواند تابلوهای خود را بیافریند و حتی بدون نمایش در آتلیه یا نمایشگاهی عمومی بهفروش برساند. اما ساخت یک فیلم سینمایی تحت کنترلهای بسیار شدید و غلیظ فرهنگی است و به سرمایهگذاری و فروش در گیشه وابسته است و مشارکت در تولید سینمایی میتواند با انجام حتی یک خطای سیاسی و رعایت نکردن خط قرمزها به پایان کار حرفهای یک هنرمند ختم شود. نمونههای بسیاری را در سالهای اخیر شاهد بودهایم. رژیم حاکم بر کشور با کنترل سرعت اینترنت در داخل کشور و ممنوعیت سیاسی حضور در رسانههای خارج کشور حتی از ارائهٔ آفرینشهای هنری به مخاطبان وسیع جلوگیری کرده و راه را بر ایجاد درآمد در فضای مجازی نیز تا حد زیادی بسته است.
هنرمندی که نخواهد خود را به خط و خطوط رژیم محدود کند و مخاطب فکر و تخیل و آفرینش مستقلش را مردم میشناسد، ناچار است برای رعایت خطوط قرمز دائماً درحال تشدید و دور زدن راهبندهای متعددی که ارگانهای فرهنگی و امنیتی کشور ایجاد میکنند، تدابیر خلاقانهای را بهکار بگیرد. و این تدابیر تنها وقتی درست کار میکنند که بر بستر نوعی سیاستورزی دقیق فردی یا گاه گروهی استوار باشد.
کار یک هنرمند فرهنگساز معمولاً کاری بلندمدت است. ازاینرو، حفظ امکان حضور و تداوم کار بسیار مهم است. اگر به تجربههای تاریخی رجوع کنیم، چه هنرمندان مشارکت کننده در فعالیتهای تشکیلاتی سیاسی و چه هنرمندان دیگر، در اوج اختناق حاکم بر میهنمان، توانستهاند بهکمک تدابیر سیاسی معین برای حفظ جایگاه و تأثیرگذاریهای مثبت بلندمدت، بر شعور، عواطف، و فرهنگ جامعه اثر بگذارند. نقش آنها در فرهنگ بدیل عظیمی که در مقابل فرهنگ ارتجاعی و پوسیدهٔ حاکم آفریدهایم، غیرقابلکتمان است. جا دارد ارزش کارشان را بشناسیم و قدردان یکایک آنها باشیم.
***
به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۷، اردیبهشت ۱۴۰۳




