دربارۀ شعر «ابر در تنبان» و انتشار آن
ناصر موذن
مایاکوفسکی شعر بلند “ابر در تُنبان” را “چارتکه” [“تتراپتیچ” (“Tetraptych”)] یا “چارتکه”ای غریوْوار مینامید. این شعر نخستین اثر جنجالبرانگیز مایاکوفسکی بود. “چارتکه” یا “تتراپتیچ” اثری هنری است که از چهار تصویر هنری مختلف ساخته میشود و با وجود تکه تکه بودن، کاری واحد را میسازد و تاُثیری واحد برجای میگذارد. این شیوه بیشتر در نقاشی و مجسمهسازی بهکار برده میشود. در اثرِ حاضر، غیر از “پیشدرآمد”، در چهار بخشِ شعر چهار غریوْ سر داده شده است: “مرگ بر عشقتان“، “مرگ بر هنرتان“، “مرگ بر جامعهتان“، “مرگ بر مذهبتان“ [برگرفته از: مقدمهٔ هربرت مارشال، مترجم شعر “ابر در تُنبان” از روسی بهزبان انگلیسی]. در مقدمهٔ ناشرِ آلمانی هم آمده است که چهار بخشِ این شعر دربردارندهٔ چهار نافرمانی و چالش در دوران تزاریسم است.
شعر “ابر در تُنبان” به لیلیا تقدیم شده است. لیلیا یورییهویچ کاگان (۱۸۹۱- ۱۹۷۸/ ۱۲۷۰- ۱۳۵۷ خورشیدی) بهترین الاههٔ [موزِ] الهامبخشِ ولادیمیر مایاکوفسکی بود. موزها، الاهههای نُهگانهٔ یونانی، دخترانِ زئوس و منموسونه بودند که هر یک بر هنری سلطه داشتند و شاعران کلاسیک در شعرهایشان از این موزها الهام میگرفتند. لیلیا، خواهر بزرگترِ “الزا تریوله” بود. الزا تریولهٔ بسیار زیبا، همسر “لویی آراگون” بود، و نقاشانی چون بورلیوک، هانری ماتیس، و مارک شاگال پرترههایی از او کشیده بودند. همسر سابق لیلیا، اُسیپ بریک، آرشیتکت و دوست مایاکوفسکی بود. اُسیپ، همراه با سرگی ترتیاکف، در انتشار مجلهٔ آوانگارد “جبههٔ چپِ هنر”، ۱۹۱۸/ ۱۲۹۷ با مایاکوفسکی همکاری میکرد. “پابلو نرودا“، لیلیا را “الاههٔ الهامبخشِ روسهای آوانگارد” مینامید.
شعر بلند “ابر در تُنبان” هنگامی نوشته شد که مایاکوفسکی، چنان که خودش مینویسد: میسپرم من، خوش قامت و چهر/ بیست و دو سالگی را… بیست و دو سال سن داشت. انگیزهٔ سرودنِ ابر در تنبان نخستین عشقش بود. آنگونه که در آثار مایاکوفسکی معمول است، شخصها، مکانها، و رویدادها با نام واقعیشان آورده میشوند: در اُدِسا پیش آمد. … کامِنسکی [از دوستان مایاکوفسکی]، در کتابش بهنام “جوانیِ مایاکوفسکی”، مینویسد: اُدِسا؛ در این شهر مایاکوفسکی دلباختهٔ ماریا الکساندروونای زیبا شد، و بر اثر این حادثهٔ نامنتظر “مبتلا بهجنون شد”. او “میغرید و میخروشید” و درکل نمیدانست چه باید بکند و با این عشقِ درغلیان و بیمهار به کجا روی آورد. ماریا الکساندروونایِ هفدهساله، به آن دسته از دختران نخبهٔ آن عصر روسیه تعلق داشت که جذابیت و زیبائی ممتاز بَر و روی با گراییدنهای روشنفکرانه به هرآنچه نو، معاصر، و انقلابی است در وجودشان یکجا جمع شده بود. “ماریای خوشاندام، جذاب و دلرُبا”، “با چشمهایی بهرنگ شب، شبِ جنوبی”، در تخیلِ شاعر، “مونالیزا” شد: و من تنها یکی را میدیدم:/ شما را- ژوکوندی را،/ که باید میربودندش!/ و ربودندش.
مایاکوفسکیِ نوزده ساله تا آن زمان عشق را تجربه نکرده بود. نخستین بار بود که طعم این احساس عظیم را که نمیتوانست بر آن چیره شود، میچشید. در زندگینامهٔ مختصری که مایاکوفسکی دربارهٔ خودش نوشته است، از ماریا چیزی نمیگوید، اما ذیل رویدادهای “سال ۱۹۱۵/ ۱۲۹۴ خورشیدی” زندگینامهاش مینویسد “ابر در تنبان” را نوشته است و بخشهایی از آن را برای ماکسیم گورکی خوانده است. ماکسیم گورگی نخستین نویسندهای بود که در قالب مقالهای از مایاکوفسکی دفاع کرد. گورکی در این مقاله، آوریل ۱۹۱۵/ ۱۲۹۴، نوشت: “مثلاً مایاکوفسکی را درنظر آوریم– او جوان است، فقط بیست سال دارد، پُرهیابانگ است، لجامگسیخته است، اما بیتردید، جایی در آن ته و توی وجودش استعداد و قریحه نهان است. او به کار و آموزش احتیاج دارد، و میخواهد شعر خوب و اصیل بنویسد. من کتاب اشعار او را خواندهام. برخی از آنها نظرم را جلب کرد. این اشعار با کلماتی ساده نوشته شدهاند.”
خوانندهُ “ابر در تنبان” باید درخاطر داشته باشد که این شعر در روسیهٔ ۱۹۱۵/ ۱۲۹۴ در رژیم تزاری، در میانهٔ جنگی امپریالیستی، و هنگامی که مایاکوفسکی در اوجِ دوران فوتوریستیاش بود، نوشته شده است. در این پیشزمینه، چنانکه در واقعیت امر نیز چنین بود، این شعر، همچون واپسین غریوِ یأسآمیز انسان- عریان و تنها- رودررویِ گیتی، آوا سرمیداد: ای واپسین فریاد!/ دستکم تو / شِکوه سرمیدادی و میموییدی/ که در گذرگه اعصار،/ این منم، / من،/ که میسوزم از لهیبِ این آتش! [با بهرهگیری از مقدمهٔ ناشر آلمانیdtv و مقدمهُ هربرت مارشال].
_ _ _
ابر در تنبان / چارتکهای غریووار
ولادیمیر مایاکوفسکی
ترجمۀ ناصر موذن
تکهٔ چهارم
ماریا! ماریا! ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب ماندن در خیابانها را ندارم!
نمیخواهی؟
منتظر میمانی
گونهها از چالهچوله تکیده شده
همهکس چشیده
بینمک شده
میآمدم
بیدندان هافهافکنان میگفتم
که امروز
چه ”بیاندازه راستکردار“م.
ماریا،
ببین
دارم خمیده میشوم.
توی خیابانها
جماعت پیه غمبادهای چهارچینه را سوراخ میکنند
از لایشان ورمیقلنبانند چشمهای ریز
ساب رفته در بیرون و تو کشاندن چهلسالهٔ آنها-
کِرِ کِر میخندند
که لای دندانهای من
– باز هم!-
بولکیِ بیاتِ لاسهای دیروزیست.
باران به هقوهق و زاری انداخت پیادهروها را
بیسروپایی آب از سر گذشته محصور در چالآبها
خیس،میلیسد نعش قلماسنگیِ گذر را
و بر مژههای سپید
آری!
بر مژههای یخزدهٔ شوشهها۱
سرشکها از چشمها
آری!
از چشمهای بهزیر افکندهٔ لولهٔ ناودانها میچکید.
پوزهٔ باران سراپای همهٔ عابران را تفآلود کرده است
و در کالسکهٔهای شیک برق میزدند یکی بعد از دیگری گُندهبکهای پروار: جماعتی که تَرَک برمیداشتند
از لمباندن پشت هم و تا فرق سر
و از دَرزهایشان سرازیر میشد مثل نهری کدر از کالسکهها
شیرهٔ خوراکیهای بلعیده
بولکیهای دولُپی خورده
و نشخوارینهٔ بیات کتلتها.
ماریا!
توی گوش پیهگرفتهٔ اینان چهطور میشود سخنی نرم فرو کرد؟
پرنده
با ترانه دریوزه میکند
میخواند او
گرسنه و زنگدار
من اما آدمم ماریا
آدم معمولی
خِلط خونیِ تُفشده از سینهٔ شبِ مسلول در کف دست پَلَشتِ پرِسنیا ۲.
میخواهی همچو آدمی را ماریا؟
راهم بده ماریا!
با رعشهٔ عضلهٔ انگشتان خِرخِرهٔ زنگ آهنیِ دَر را میچسبم!
ماریا!
چراگاه خیابانها مَسکن دد و دام است.
بر گردنم جای خراش انگشتهای ازدحام.
باز کن!
درد میکند!
نگاه کن- جای سنجاق کلاههای زنانه
فروبرده شده تا ته توی چشم!
دَر را باز کرد.
کوچولوی نازنازوی من!
تو مهراس از آن که
بر گردن وَرزاوارِ من
زنها با شکم عرقکرده مثل کوه خیس بنشینند
من از لابهلای این زندگی با خودم یدک میکشم
میلیونها عشق پاک عظیم
و میلیونها میلیون بلهوسیهای گذرای کوچک و مبتذل را.
تو مَهراس از آن که
در هوای توفانی خیانت
باز دیگر بار
خودم را به هزاران چهرهُ نمکین-
”دوستداران مایاکوفسکی!“- بچسبانم.
بله این هم درست است که
دودمانی از تزارهای زن از قلب مردی خُل با دست و پا بالا رفتهاند.
ماریا، نزدیکتر آ!
در بیحیاییای هرچه بیپیراهنتر
یا در لرزههای برآمده از هراس
اما بده قیامت نشکفتهٔ لبهایت را:
من و دل هرگز یک بار هم ماه مهای را پشت سر نگذاشتهایم
و در تمام عمری که از سر گذشته
فقط یک صدم آوریل بوده است.
ماریا!
شاعر برای تیانا۳یش غزلوارهها میگوید
اما من
همه از گوشت
سر تا پا بشر
فقط تنت را میخواهم
همانطور که مسیحیان از خدا میخواهند:
”نان هرروزهمان را
امروز بهما بده“.
ماریا، بده!
ماریا!
میترسم نامت را فراموش کنم
مثل شاعری که میترسد فراموش کند
چیزی را
در کلام زاییدهٔ عذاب
که در بزرگی همسان خداست.
تنت را
من مواظب خواهم بود و دوست خواهم داشت
مثل سربازی
قطععضو در جنگ
غیرلازم
مال هیچکس
که مواظبت میکند از تنها پایش.
ماریا
تو نمیخواهی؟
نه، نمیخواهی!
هه!
پس این یعنی باز هم
تیرهروز و سر در گریبان
دل از تو برگیرم
دل، این قطره قطره چکیده با اشکها را
و با خود بردارم و ببرم
مثل سگی
که به سگدانی
میبرد
پنجهٔ زیر قطار رفتهاش را.
راه را شاد میکنم با خون دل
که میچسبد مثل شکوفهها بر غبار نیمتنه.
هزار بار میرقصد همچو هرودیاس ۴
بهدُورِ خورشید زمین
زمین، این سرِ معمدان ۵ .
و هنگامی که او شمار سالهای عمرم را
پرشور و بهکمال تا پایان پایکوبان میرقصد
با میلیون قطرهٔ خون میگسترد رد را
تا خانهٔ پدرم.
میخزم و بیرون میآیم
گِلآلود (از بیتوتهٔ شب در آبگذرها)
میایستم پهلو به پهلویش
خم میشوم
و در گوشش میگویم:
بشنوید آقای خدا!
همهروزه چشمهای پف کردهٔ لَخت و سنگین را
فرو بردن در حریرهٔ ۶ ابرها
خاطرتان را ملول نمیکند؟
میدانید، بیایید
بساط چرخوفلکی بهپا کنیم
در جوار درخت۷ معرفت نیک و بد!
ای حضورِ محض در هر مکان، تو در هر گنجهای خواهی بود،
اما ما شرابهایی از آنگونه بر میز میگذاریم
تا بهنشاطِ شلنگتخته انداختن آورد
آن اخموتر حواری پتروس را
در کی کا پو ۸.
و دیگر بار در بهشت مقیم میکنیم آن حوائک مامانی را
فرمان بده،
همین امشب هم
از تمام بلوارها زیباترین دوشیزگان زیبا را
همه را با هم برایت بهاینجا میآورم.
میخواهی؟
نمیخواهی؟
سرت را با آن موهای ژولیده میجنبانی؟
ابروهای سفیدت را درهم میکشی؟
تو فکر میکنی
آن که در آنجاست
پشت سرت، این بالدار
میداند عشق چیست؟
من هم فرشتهام، بودم اما
برهٔ قندی بهچشم میآمدم
اما بیش از این نمیخواهم هدیه دهم به مادیانها
گلدانهای پیکر گرفته از رنجِ سِوْر۹ را.
ای توانا به همه کار، تو جفت دستها را از خودت درآوردی
کاری کردی
که هرکس بر تن سری دارد
چرا از خودت درنیاوردی
تا بیرنج باشد
بوسیدن، بوسیدن، بوسیدن؟!
فکر میکردم پراقتدار ربوبیتی هستی تو،
هستی اما نیمدانا خُردک بُتی معبودی تو.
ببین، دولا میشوم
از ساق چکمه
بیرون میکشم گزن پینهدوزی را.
نابکاران بالدار!
کِز کنید توی بهشت!
سیخ کنید پرکها را در لرزههای هراس!
من تو را، ای بوی کُندر گرفته، تکه تکه میکنم
از اینجا تا آلاسکا!
ولم کنید!
مرا نگه ندارید.
چه چرند بگویم من
یا بهحق
ممکن نیست آرام بمانم.
نگاه کنید!
ستارهها را دیگر بار سر از تن جدا کردهاند
و آسمان از این کشتار خونین است!
آهای، شماها!
کائنات!
کلاه از سرتان بردارید!
من دارم میآیم!
سوتوکور.
کائنات در خواب است
بنهاده بر پنجه
آکنده از کِنِهٔ ستارهها
گوش غولآسا را.
– – –
توضیحها:
۱. شوشه، آبی که در زمستان بر سر ناودان یخ بندد و آویزان شود [“فرهنگ معین”].
۲. Presnia، خیابانی در مسکو که مایاکوفسکی زمانی در آنجا زندگی میکرد [توضیح مترجم آلمانی و انگلیسی].
۳. Tiana Sonette. معادل برای sonnet (انگلیسی) در شعر بنا بر “واژهنامه هنر شاعری” تألیف میمنت میرصادقی “سونات” و بهپیشنهاد میرجلالالدین کزازی در “فرهنگ نظریه و نقد ادبی” غزل و غزلواره است. کنایه مایاکوفسکی به سِوِریانین شاعر روس است که غزلها برای معشوقهاش تیانا سروده بود [توضیح مترجم انگلیسی].
۴. Herodias؛ در برگردان “ابر در تنبان” از روسی به انگلیسی بهوسیلهٔ هربرت مارشال، همچنین در ترجمههای این شعر از روسی به آلمانی بهوسیله “توس (Thoss) ” و “هوپرت (Huppert) ” بهجای “هرودیاس”، “سالومه” آمده است. اما در ترجمههای این شعر از روسی به آلمانی بهوسیله “دیدیسیوز” (Dedecius) و همچنین در ترجمه تحتالفظی آن به آلمانی، “هرودیاس” آمدهاند .- م.
هرودیاس، نوهُ دختری هرودوس کبیر و زن هرودوس آنتیپاس. او شوهرش را (با یاری دختر رقاصهاش، سالومه) اغوا کرد تا یحیای معمدان [تعمید دهندهٔ مسیح، سرکردهٔ تعمید دهندگان] را بهقتل رساند. هرودیاس در سال ۳۹ بعد از میلاد به دنبال شوهرش به تبعید رفت. ترجمههای تا کنونی در این مورد با متن اصلی روسی این شعر تفاوت داشتهاند. در این ترجمهها بهجای هرودیاس، دختر او یعنی سالومه را آوردهاند، با این فرض که مایاکوفسکی احتمالاً در اینجا دچار اشتباه شده است. بهاحتمال بسیار، مایاکوفسکی میدانسته است که طبق افسانهای قدیمی، هرودیاس- “روح رقصندهٔ ازلی”- در حیوانی شکاری تجسد مییابد [در افسانههای قرونوسطا هرودیاس شکارچی (زن) وحشی است.- منبعهای مختلف] و امکان بسیار دارد که مایاکوفسکی دانسته این تصور مابعدطبیعی را بهجای جسم ظاهری سالومه برگزیده است [توضیح مترجم آلمانی].
۵. در اینجا زمین با سر بریدهٔ یحیای معمدان یا یحیای پیامبر، ایهام تناسب دارد.- م.
۶. کیسِل، سادهترین و رایجترین دسر روسی است. آن را با آب میوه یا خمیر (پورهٔ) میوه درست میکنند [بهنقل از: “کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز”، تألیف نجف دریابندری و فهیمه راستکار] و شاید بتوان آن را “حریرهٔ میوه” هم ترجمه کرد.- م.
۷. درخت معرفت نیک و بد یا درخت میوهٔ ممنوع، درختی که مطابق روایتهای متعدد، آدم و حوا از میوهٔ آن خوردند و از بهشت اخراج شدند. قرآن از آن تنها با نام درخت (شجره) یاد میکند. تورات (سِفر پیدایش) آن را درخت حیات و جاودانگی و درخت معرفت نیک و بد دانسته است [محمدجعفر یاحقی، فرهنگ اساطیر]. درخت معرفت نیک و بد یا درخت ممنوع، درختی است که در داستانهای مربوط به باغ عدن در انجیل و هبوط انسان در تورات از آن یاد شده است [با بهرهگیری از: منابع اینترنتی].
۸. Ki-ka-pu، رقص مد روز در زمان مایاکوفسکی [توضیح مترجم آلمانی].
۹. سِوْر (Sevres)، از حومههای پاریس. کارخانهٔ ملی چینیسازی سِور سازندهُ “چینی سِور” است که بسیار ظریف و دارای شهرت جهانی است [دائرةالمعارف مصاحب]. گلدانهای چینی سور را پادشاهان و مقامهای بلندپایه حکومتی در دنیا ازجمله در ایران به یکدیگر یا به معشوقها و معشوقههایشان هدیه میدادند [برگرفته و ترجمه از: منابع مختلف و ازجمله منابع اینترنتی].
***
به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۷، اردیبهشت ۱۴۰۳




