طلوعِ سپیده
م. د. پویا
دگرِشی پویا
روان در سراپای هستی
پنهان در بطنِ زمانهای رونده،
با فرمان بیدار باش بر لب
شانههای نیرویی را تکان میدهد:
تاریخساز!
تا انجمادِ نهفته
در دیدگانِ سرد زمستان را
درهمبشکند.
و از چکیدنِ قطراتی شفاف
از بلورین قندیلهایی یخبسته
بر سطح رونده آبی زلال،
هلهلهٔ شادمانی را
در جان بهاران برافروزد.
نیرویی که جهانی را در خود نهان دارد:
ـزاینده!
نیرویی که میزاید و میزایاند،
دستانی بههم پیوسته
از رنجْ بر جبینانی پینهْ بر دست
که بر تارکِ فریادشان
داد چون نعرهای بر بیداد میتازد.
و بدینسان است
که برقی شگرف با نعرهای رَعدگون،
پیکرِ ابریِ شکلگرفته
از تخیلاتِ آشفتهٔ آدمی را میشکافد.
تا ابرهایِ درهمِ اندیشه را بباراند.
و قطراتی روشن چون بلور
که به جانمایهٔ کلامی موزون مانند است
بر کشتزار اذهانِ تشنه فرو ریزد.
و از پسِ روزی بهغایت ابری
انوار طلوعی درخشان
بر صحن آسمانی بهغایت آبی
وزیدن بگیرد.
و قوشهای تیز پَر
با دو بال گشوده
در متن آسمانِ آبی،
بهپرواز درآیند.
چون پرواز تیری
در امتداد پریدن
کز جانمایهٔ بازوانِ پهلوانی نیرو میگیرد
که جان، فدایِ قدمِ پایِ توده میکند،
تا بر سرحدات زیادتطلبی آدمی حدی بگذارد.
چونان حیدر، حیدرخان!
که سر از درون خاکستر بهدر آورده:
ققنوس وار!
از درون رقص شعلههای آتش
جان گرفته
و بهپرواز درمیآمد.
تا با انواری افشانده گیسو
از فراز تیرهایی چوبین،
راه هایِ پنهان در تاریکیِ شبانه را
در هر کوی و برزن
به روشنایی بکشاند.
تا شمعهای مقدسِ کمسو
از کوچه پسکوچههای تاریک
رخت بربندند،
و در درون امامزادهها محبوس شوند.
حیدر، حیدر خان عمواوغلو!
رها با بالهای اعتماد
همچون رعد بر هر شهزاده میتازید
تا رزمآوران گمشده در جنگل
راهی بهدرون شهرها بگشایند.
و با چشمانی بهشعف
که بر صورتِ اطمینانْ لبخند مینشاند،
گذر از رود ارس را
بر شانههای دشمن میسر سازد.
و روزبه، خسرو روزبه!
که بِهروزیِ عام را
در بستری از داد
جستجوگر بود
تا گشایشی در شطِ رنجِ انسان را
از درون شطرنجِ پیچیدهٔ زیستن
مرئی کند.
و امتداد ریاضیوارِ خطوط مخفی را
از دیدِ دشمن پنهان کند،
تا جانِ یاران،
از تاختوتازِ بیامان دشمن
درامان باشد.
و خود در امتداد کوچهای بنبست
که ره به رهایی نمیکشید
با سر باز زدن از هر “اطاعتِ کورکورانه”ای،
جان در تیری کند:
پراّن!
که نه ایستادن بتواند
و نه هرگز از پریدن باز بماند.
و افضلی، بهرام افضلی!
که خود مروایدی بود پنهان
در جان صدف.
ناخدایی که خدا بودن را
در جان توده میکاوید
و با لباس رزم بر تن
و غَلیان مواج اندیشههای سترگ در سر،
با دستی سایبانِ چشم
تودهها را در چشمانداز نگاهش میدید
که بر قایقهای خویش پارو میزنند
و دریای خروشانِ زیستن را
با آواز گرم “ای رفیقان، رفقا” میپویند:
“بیآنکه انسانی بر انسانی افضل باشد.”
تا تمامی آدمیان
بی هیچ استثنایی
بسامان زیستن را
در بستر عام بپرورند.
و اینک در زلالی پیامشان
رود روندهای میبینم
جاری در زمانهای بس بغرنج
که راه را بر حیدرها
روزبهها
و افضلیهای جوانی میگشاید
سر برون آورده از درونِ کار،
تا دگربار و دگربار، پریدن را
در آسمان آبی
بهتجربه بنشینند.
و در درون تیرگیها نوری بپرورند:
دورانساز!
“نوری پیوسته،
در آسمانی بیانتها
که هرگز از تابیدن بازنمیماند.”
***
به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۷، اردیبهشت ۱۴۰۳




