داستان کوتاه – نماز
شاهرخ
عمه حلیمه مشغول سرخ کردن بادمجان، پیاز، و گوجه بود. بوی دلانگیز و سنگین بادمجان سرخ کرده اتاق را پر کرده بود و قول آمدن مخلوطی اعجازآمیز در یک ماهیتابهٔ سیاه شده را میداد. عمه فریده سعی میکرد که در میان “الله اکبر”های اعتراضی بیبی موج رادیوی کویت را پیدا کند. ساعت کمی از یک بعدازظهر گذشته بود و رادیوی کویت طبق روال هر روزهٔ خود آهنگی از امکلثوم را برای هدیه کردن داشت.
عمو کاظم تازه از لولهکشی برگشته بود. هوای بیرون راحت به چهل میزد. اما در زیر باد سرد کولر و حس جانگیر گشنگی هیچ چیز جای بوی بادمجان و گوجهٔ سرخ کرده و صدای گرم و دودی امکلثوم را نمیگرفت. تقریباً هیچ چیز.
حلیمه سفره را در اتاق نشیمن خانه پهن کرده بود. بیبی در گوشهای از اتاق به نماز نشسته بود. چند سالی بود که بعد از پیشرفت “آرتروز”ش دیگر سرپا نماز نمیخواند. میگفت “مهم اونه که نمازت قضا نشه، چهجوری میخونیش مهم نیست.”
رادیو کویت پخش برنامهٔ ضبط شدهٔ آوازخوانی امکلثوم در حضور جمال عبدالناصر را شروع کرده بود. گوینده مصری برنامه داشت میگفت “السيدات والسادة … ” که عمو کاظم درِ یخچال را باز کرده بود و دو تا مآالشعیر تگری برمیداشت. در “مملکت اسلام” که نوشیدن الکل غیرقانونی بود خود کارگزاران احتیاج مردم را به آبجوی تگری را فهمیده و برای همین با معجونی بهنام مآالشعیر به داد مشتاقان آبجوی شمس قبل از انقلاب رسیده بودند. تنها لازم بود که در بطری مآالشعیر را باز کنی، قدری شکر و مخمر و چند روز نگهداشتن در جائی نیمه گرم و بعد برسانیاش به یخچال. کار تمام بود. آبجوی شمس نبود، اما از آن پُر کم نداشت.
“میخوری دیگه؟”
سری بهرضایت تکان دادم.
بیبی که در اوج نماز خواندن حواسش به همهٔ مسائل جاری در خانه و جهان بود با بلندتر گفتن “اشهد انا لا الله … ” گوشزدمان کرد که کُفر ما را راضی نیست. عمه حلمیه ماهیتابه پُر از بادمجان و گوجه را روی سفره گذاشت و رفت که نان و سبزی را بیاورد. عمه فریده در انتظار آغاز آواز امکلثوم همچنان که درگیر نخ کردن سوزن بود به سمت اتاق پذیرائی راه افتاد تا به دوختنش ادامه دهد.
بیبی مِینای۱ سیاهش را مثل چادر نمازش حایل صورتش قرار داد و با آن خودش را از بقیه اتاق مجزا کرده بود. “موقع نماز باید حواست فقط به خدا باشه.” همیشهٔ خدا سعی کرده بود ما را هم نمازخوان کند. حتی وقتی که بچه بودیم یک بار عمه صنم را برای ده روز به این مأموریت پیش ما به هفتتپه فرستاده بود. ده روز تمام عمه صنم ما بچهها را مجبور کرد که صبح و ظهر و شب نماز را از روی برگههای کاغذی که متن نماز را در آنها دستنویس کرده بود ازبَر کنیم. خیلی زحمت کشید. راستش را بخواهی ما هم نماز را ازبَر شدیم. بهخصوص شاپور که همیشه موقع نماز خواندن دیر میآمد و درحالی که ما در نیمهٔ نماز بودیم از راه میرسید. جانمازش را جلویش پرت میکرد. او که در آن زمان کمی لکنت زبان هم داشت چیزی را به اسم نماز خواندن سریع بلغور میکرد و درحالی که ما تازه در رکوع دوم بودیم او نمازش را خوانده و در حال جمع کردن بساط مُهر و جانمازش بود. عمه صنم میگفت: “ببینین، اصلاً سخت نیست، شاپور دو روزه یاد گرفت!” روز یازدهم که میخواست به اهواز برگردد به ما گفت چون متن نماز را روی کاغذ برایمان نوشته ما نمیتوانیم کاغذ را همینجوری بیندازیمش دور. “یا باید توی یک رودخونه انداختش و یا زیر یک درخت چالش کرد.” رفتیم توی باغچه پشت خانه و زیر یک درخت دستنویسها را چال کردیم. عمه صنم بعد از نماز ظهر خداحافظی کرد و رفت اهواز. آن آخرین باری بود که ما بچهها نماز خواندیم. “سُبحانَ اللهِ والحَمدُ للهِ … ” بیبی رکعت سومش را شروع کرده بود. عمه حلیمه با نان و سبزی رسید سر سفره. همچنین عمو کاظم، با آن آبجوهای تگری. آهنگ “امل حیاتی” با همکاری نوآورانهٔ آکاردئون و گیتار برقی و با پیبند طبله و قانون شروع شده بود. مسحور در نوای جادوئی پیشدرآمد آواز، همه سر بهسوی رادیو کج کرده بودیم تا که آغاز آواز و طلوع صدای امکلثوم را بشنویم. بیبی، سردرگم، در میان دو بند رکعت سوم نماز مکث کرده بود. بیاختیار همراه با صدای امکلثوم آغاز به لبخوانی کرد:
أمل حياتی يا حُب غالی ما یِنتهيش
يا أحلیٰ غنوه سمعها البی ولا تتنسيش
خذ عمری کُلُه، بس النهار ده، بس النهار ده
بس النهار ده… خلينی أعيش… خلينی أعيش
خلينی جنبك خلينی فی حضن قلبك
وسيبنی أحلم سيبنی، وسيبنی أحلم سيبنی
يا ريت زمانی، يا ريت زمانی، يا ريت زمانی
ما يصحينيش، ما يصحينيش، ما يصحينيش
يا ريت، يا ريت ما يصحينيش۲
کاظم زانو خم کرد که کنار سفره بنشیند. صدای امکلثوم به اوج رسیده بود و همخوانی عمه فریده با او از اتاق پذیرائی شنیده میشد. ناگهان اضطرابی گُنگ تنم را لرزاند. سر برگرداندم و به سفره نگاه کردم. در همان لحظه کاظم آبجوها را روی سفره گذاشت. در یک آن همه چیز آهسته شد. تو گوئی که زمان در قیر گیر کرده بود. شیشههای مآالشعیر مانند دو موشک بهسوی سقف اتاق به پرواز در آمدند و پشت سرشان فوارهای از مآالشعیر و کف سر به آسمان کشید.
عمه حلیمه فریاد زد: “کـــــــاظــــــــم …. ”
بهیکباره همهچیز ساکت شد. صدای ترکیدن شیشههای آبجو حتی امکلثوم و ارکسترش را هم به سکوت کشانده بود. چیزی خشن و تندی بهسرعت زمان و مکان را پر کرد. بوی آبجو نبود. به بیبی نگاه کردم. مِینا، مُهر، و جانمازش، تمام جان و تنش غرق در آبجو شده بود. تازه فهمیدم چه چیزی بود که اینچنین سریع و گستاخانه تمامی خانه را پُر میکرد. بیبی به آهستگی چهره برگرداند و نگاهش روی کاظم، من، و ترشحات آبجو بر در و دیوار اتاق لغزید. لبانش با لرزه باز شد. ما منتظر نماندیم. بهجد از اتاق بیرون زدیم و پا برهنه به حیاط گریختیم. داغی کاشیهای حیاط در مقابل غیظ و وحشتی که در راه بود هیچ مینمود.
“دِینُم بِگِرِتون، …. ”
فریاد بیبی در پس سرمان میآمد.
قید ناهار را زدیم و برای فرار از گرما به سمت خانهٔ عمه جلیله بهراه افتادیم.
– – –
پانویسها:
۱- “مِینای” همان “مَقنا” است که برخی جنوبیها، با لهجهٔ بوشهری یا با لهجههایی نزدیک به لُری، آن را مِینای تلفظ میکنند. مقنا روسریای است بزرگتر از روسری یا سربند معمول زنان، فقط بهرنگ مشکی است، با بافتی معمولاً متفاوت، و زنان و دختران جنوبی و بهویژه هموطنان عربزبان سر میکنند.
۲- ترجمهٔ شعرگونه و آزاد آن بخش از ترانه “امل حیاتی” که در این داستان آورده شده است:
آه تو ای شعلهٔ امید،
تو ای عشق فراخ.
ای تو آن نغمهٔ زیبا که دلم
چو شنودش
نتواند که فراموش کند.
بستان تو همهٔ عمر مرا
لیک بگذار
که امروز،
آری امروز نفسی برگیرم.
همدمم شو،
بیفشار مرا در قلبت
و بگذارم اکنون
تا که رؤیا بینم.
آه ای دست زمان
کاش هرگز نکنی هشیارم.
به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۸، مرداد ۱۴۰۳




