در بارۀ کتاب «دکتر حسین ملکی، جوانمردترین پزشک اردبیل» نوشتۀ مالک صادقپور، و نگاه او به مبارزی نستوه
یاشار رزمدیده
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
سایه
در سال ۱۴۰۲ کتابی با عنوان: “دکتر حسین ملکی، جوانمردترین پزشک اردبیل” بهقلم آقای مالک صادقپور از سوی انتشارات مکارمی، در شهرستان اردبیل، در۲۱۷ صفحه منتشر شد. در این کتاب ظاهراً به شخصیت نافذ و خصائل انسانی، ویژگیهای اخلاقی و علمی دکتر حسین ملکی از نگاه نویسنده پرداخته شده است. از محتوای کتاب چنین برمیآید که آقای صادقپور برای نخستینبار دست به قلم برده و به جمعآوری برخی از خاطرات در بارۀ زندهیاد رفیق حسین ملکی پرداخته است؛ آنهم نه به لحاظ پراتیک اجتماعی و مبارزۀ انقلابی، که یکی از بغرنجترین اشکال عمل اجتماعی انسان است و منطق تصمیمگیری را در سیمای مردمی دکتر حسین ملکی برجسته میکند. نویسنده هیچ اشارهای به عضویت دکتر ملکی در حزب تودۀ ایران و سازمان افسران حزبی نمیکند؛ او تنها به خدمات تخصصی این پزشک مردمی و حمایت او از تهیدستان و یاری رساندنش به محرومان جامعه، آنهم در محدودۀ شهرستان اردبیل میپردازد و بر آن تأکید دارد. نویسنده در این کتاب، لجوجانه، از پرداختن به جوانب گوناگون کار و زندگی فردی و اجتماعی انسانی مبارز و فداکار ابا دارد، انسانی که در دامان حزب تودۀ ایران پرورش یافت و همچون بسیاری از رفقای دیگر تودهای منشأ والاترین فداکاریها و خدمات در میهن ما بود.
ناگفته روشن است که برای نقد و بررسی همۀ آثاری که در زیر سایۀ دژخیمان رژیم ولایت فقیه تألیف و منتشر میشوند باید شرایط دشوار موجود را دانست و در نظر گرفت؛ شرایطی که در آن بیان کامل مطلب اغلب ناممکن است. فرجام کار و کوشش، چارهگری، نبرد با مشکلات، پایداری در برابر دشواریها و دیگر صفات مثبت در شکلگیری زندگی هر انسانی را زمانی میتوان بررسی دقیق و قضاوت نهایی کرد که مبتنی بر اطلاع کافی از افقهای فکری، فلسفی و علمی او باشد. باورهای سیاسی- عقیدتی، عضویت در حزبها و سازمانهای سیاسی و تشکلهای مدنی، چگونگی پیگردها، دستگیریها، انتقال به سیاهچالها و شکنجههای طاقتفرسا و نفسگیر، از جمله موضوعهای مهم در آفرینش آثار تاریخی و سیر تکامل زندگی مبارزان آزادیخواه و عدالتطلب است. رفیق دکتر حسین ملکی یکی از نمونههای بارز و برجسته در عرصۀ پیکار مردمی و ستمستیزانه در میهن ما ایران است. مؤلف کتاب، نقلقولهایی متعدد از کسانی نقل میکند که برای درمان دردهایشان راهی مطب رفیق دکتر حسین ملکی میشدند و خاطرات و خدمات دکتر حسین ملکی را سینه بهسینه انتقال دادهاند. اما وقتی به مبانی فکری، رزمگاه سیاسی و علمی، آرمانهای انسانی و حزبی این پزشک تودهای میرسد – مبانیای که از صفات انسانی بارز در حیات شخصی و اجتماعیاش بوده است- چیزی به قلم نمیآورد و آن را مسکوت میگذارد.
در پشت جلد کتاب برای معرفی درونمایۀ آن چنین آمده است: “دکتر حسین ملکی از مشاهیر نامی اردبیل میباشد و هدف از این کتاب ارایۀ تصویری دقیقتر از شخصیت این پزشک جوانمرد با روایت گوشههایی چند از اعتقادات انسانی و افکار مترقیجویانۀ وی و تلاشهایش در جهت ارتقاء شرایط محرومان و انسانها میباشد، چرا که وی در تمام طول حیات خود به تلاش برای بهبود شرایط محرومان شهر خود اراده کرد. آنچه دکتر حسین ملکی را از دیگران متمایز میکرد نگاه آگاهانهاش به مسائل و ارزشهای اخلاقی، اجتماعی و انساندوستیاش بود. او از پوچیها و باورهای منسوخ دوری میکرد وجلوهای بینقص از انسانیت، شرف، جوانمردی، پاکی، شجاعت و اخلاق بود. دکتر ملکی با تمرکز بر عدالت اجتماعی و ارتقاء شرایط محرومان، ارزش انسان و انسانیت را به نمایش گذاشت و میراثی ارزشمند به جامعۀ خود ارائه کرد.
در این کتاب سعی بر آن شده است که با نشاندادن اهمیت اعتقادات انسانی و انساندوستی در مبارزه با فقر و نادانی و جهالت مورد بررسی قرار گیرد. دکتر حسین ملکی در تمام عمر کوتاه اما پربار خود با ارایۀ خدمات پزشکی به محرومان و [تهیدستان]، عشق خود به انسانیت را به نمایش گذاشت و همواره به دنبال رفاه و شادی مردم بود. مرگ او اندوهی بزرگ [ بر دل مردم گذاشت]، اما ارثی که به جامعۀ اردبیل باقی گذاشت همواره در قلوب مردم زنده خواهد ماند. امید است که نسلهای آینده نیز ادامهگر راه و اعتقادات انسانی وی در جهت ارتقای شرایط محروم و تمام اقشار جامعه باشند.”
در صفحۀ ۱۳۲کتاب، ضمن اشاره به نامهای از آقای مهدی باقری خیرآبادی نوشته شده است که “ایشان [منظور دکتر حسین ملکی] با صاحب داروخانۀ نوین در نبش میدان سرچشمه قرار گذاشته بود برای نسخههایی که از طرف وی برای بیمارانش که با علامات یا خودکار مخصوص به دلیل کمبضاعتی و یا بیبضاعتی نوشته میشود هیچگونه مبلغی دریافت نکند و در آخر هر ماه هزینۀ نسخهها توسط دکتر ملکی به داروخانه پرداخت میشد.”
یکی از دغدغههای نگارندۀ این سطور در مراوده با کوشندگان صدیق، دقت و صحت در بیان تاریخ مبارزات کشورمان ایران و مبارزان راه سعادت و پیشرفت میهن و وفادار ماندن به آرمانهای زحمتکشان است. ناگفته روشن است که حین مشارکت در تحولات اجتماعی باید آرمان داشت و برای این آرمان مبارزه کرد. اما آقای صادقپور سطح معرفت و فرهنگ، کسب فضیلت، نیکوکاری از جهت کیفی، عشق سوزان به زحمتکشان، و وفاداری دکتر ملکی به آرمانهای انسانی را به سطح کمکهای خیرخواهانه تنزل میدهد و از عرصۀ احکام عاطفی بیرون نمیآید. با چنین روایتی، واقعیتها کنار گذاشته میشوند. از نگاه نگارندۀ این سطور، باید برای نیل به آرمانهای مترقی عصر ما و تلاش برای ایجاد نظمی نوین در ادارهٔ جامعه، روح قهرمانان انساندوست و واقعبین را در نسل معاصر رسوخ داد. آنچه در وجود مبارزان و درد آشنایان و دردمندان میجوشد اندیشۀ انسانی است که نهالی بسیار حساس و محملی معنوی برای حركت به جلوست.
در سیر مجادله و مبارزۀ قلمی، چه بسا به افرادی برمیخوریم که به خاطر خواستهای کوچک، قلم بر کاغذ میچرخانند و چون شناخت کافی برای داوری ندارند، قضاوتهایشان مهآلود و عامیانه باقی میماند. خطر آن است که حتی انقلابیبودنِ انسانهای شریف نفی شود. اثر آقای مالک صادقپور از این نوع است. محتوای این کتاب گویی سیر خستهکنندۀ تاریخ را کورمال کورمال و بندهوار و بدون پندار میجوید. خوشبختانه تاریخ واقعی چنین نیست!
خواجه عبدالله انصاری، نویسندۀ صوفی و شاعر قرن پنجم، به شیوۀ خود اقدام جسورانه و انقلابی رفیق ملکی و ملکیها را چنین بیان میکند: “آن ارزی که میورزی.” به عبارت دیگر، ارزش هر شخص در عمل اوست.
باید اذعان داشت که در این کتاب، متأسفانه، توجه کافی و وافی به شناختن و شناساندن همهٔ جنبههای کار و زندگی رفیق حسین ملکی نشده است.
برای این سؤال كه چرا در میهن ما به جایگاه واقعی انسانهای شایسته، فداکار و کمنظیر توجه لازم نمیشود این پاسخ زیبا و دلنشین را از هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سایه) به عاریت میگیریم که با تیزبینی میسراید:
کجروان با راستان در کینهاند
زشترویان دشمن آیینهاند
چنگال خونچکان استبداد با ایجاد دیوار خارایین و نفوذناپذیر در برابر رزمندگان، فضای فعالیت آزادانه را میبندد و مسموم میسازد. درست از همین منظر است که یادآوری این نکته را به آقای مالک صادقپور ضروری میدانم که همۀ موضوع در تأمین سعادت انسانی و اصلاح نظام اجتماعی است که آن هم بدون مبارزه شدنی نیست. آنانی که به بحثهای مجرد و به سیروسیاحتهای دور و دراز در وادیهای فکری و گفتارهای پُرزرقوبرق دور از عمل میپردازند، کوششی بیثمر میکنند. تا زمانی که بنیاد جامعه بر پایۀ بیعدالتیهای اجتماعی استوار است، تا زمانی که طبقات بهرهکش و بهرهده در جامعه وجود دارند، تا زمانی که جامعه در چنبر غارتگران اسیر است، تا زمانی که حکومتِ مستبد سیاسی و مذهبی، مجهز به افزارهای پلیسی و جاسوسی، بر جان و مال مردم مسلط است، تا زمانی که تیغ سانسور، تاروپود خلاقیت روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان را هدف قرار میدهد، تا زمانی که کارگران و دهقانان و پیشهوران و دیگر زحمتکشان مجبورند محصولات مادی و معنوی رنج و اندیشه و آفرینششان را دو دستی تقدیم استثمار کنندگانِ آزمند و فرومایۀ اجتماعی کنند و خود انواع محرومیتهای مادی و معنوی را متحمل شوند، بهروزی و سعادت واقعی انسانی نمیتواند وجود داشته باشد. کسانی که به روند تکامل پیشروانهٔ تاریخ اعتقاد دارند پابهپای سیر سریع زمان پیش میروند و از کاروان ترقی و سعادت مردم عقب نمیمانند.
مؤلف کتاب دربارۀ دکتر حسین ملکی مطالبی را مطرح میکند که مایۀ تأسف است. بعد از مطالعۀ کتاب این پرسش برای خواننده پیش میآید که دکتر ملکی واقعاً چهگونه فردی بوده و چه آرمانهای والای انسانی داشته و در طول حیاتش (از ۱۳۰۱ تا ۱۳۵۶) در کار و پیکار چه راهی را دنبال میکرده که تلاش در آن راه بهترین محتوا را به زندگی او عطا کرده است؟ برای من خواننده، پاسخی منطقی در این کتاب وجود ندارد. چطور میشود این همه دچار تناقضگویی و تکرار مکررات شد و در ابهام سخن گفت؟
در صفحۀ ۱۴ کتاب آمده است: “به علت شرایط خاص سیاسی که ایشان داشت، امکان ادامۀ تحصیل در داخل و خارج برای ایشان از طرف رژیم پهلوی سلب شده بود.” نویسنده از بیان صریح و توضیح اینکه این “شرایط خاص سیاسی” چه بود، نهتنها خودداری میکند، بلکه با کلیگویی و درازگویی و بازی با کلمات، بهعمد از تشریح آن طفره میرود. بهجای آن، مسائلی را مطرح میکند که مصداق بارز تحریف آزاداندیشی و نقش شخصیت سیاسی دکتر ملکی است. آقای صادقپور در صفحۀ ۲۵ کتاب مینویسد: “وی بخاطر داشتن ایده و تفکر عالی و آرمان انسانی زندگیش را در راه محرومان جامعه فدا کرد.” دریغ از بیان روشن چند سطر دربارهٔ این آرمان و ایدۀ مشخص تا خواننده بتواند شناختی از دکتر ملکی و آرمان انسانی او و حزبی که متعلق به آن بود، پیدا کند.
نویسنده در صفحۀ ۲۶ مینویسد: “بخاطر سعادت مردمش تا پای مرگ رفته بود.” با خواندن این جمله، طبعاً برای خواننده این پرسش پیش میآید که بر سر دکتر چه آمده بود و چطور تا پای مرگ رفته بود و چه اتفاقات و بلاهای هولناکی در تلاطم جریانهای ناهنجار تاریخ بر او رفته بود؟ مؤلف در جای جای این کتاب، با جملهپردازیهای غیرمرتبط، حتی نیماشارهای نیز به این موضوعها نمیکند.
شاهبیت این کتاب، نقلوقولهایی است که به زندهیاد دکتر حسین ملکی منتسب میشود. این نقلوقولها ۴۳۴ بار در کتاب آمدهاند؛ تقریباً در هر صفحه دو بار! با کمال تأسف باید گفت که نویسنده هیچ منبعی برای این نقلقولها ذکر نمیکند تا روشن شود که این سخنان را، سخنانی که به دکتر ملکی منتسب میکند، او به چه کسی یا کسانی گفته و از چه طریقی به آقای
صادقپور منتقل شده است. در صفحۀ ۳۵ دربارۀ دکتر ملکی مینویسد: “اینگونه افراد گاهی با جانورصفتان صاحب امتیازات اجتماعی و اقتصادی در میافتند و دچار مصیبتها و دشواریها میشوند.” بهگمان نویسندۀ کتاب، پنداری که مبارزۀ دکتر ملکی با “افراد” صاحبامتیاز بوده؛ آنهم ”گاهی“. بر این سفسطۀ نویسنده از زندگی و جانفشانی دکتر ملکی در راه آرمانهای حزبیاش چه نامی میتوان نهاد!؟
در صفحۀ ۴۵ کتاب مطلبی آمده است که گویای روح هرجومرجطلب و هراسانگیز نویسنده است: “تا ریشهی موجوداتی به شکل جانوران وحشتناک از بستان تمدن بشری کنده نشود انسانیت روی سعادت را نخواهد دید و زندگی پویایی و شادابی خود را به دست نخواهد آورد.”
از منظر آقای صادقپور سعادت بشری در گرو کشتار و نابودی اشخاص است نه مبارزه برای برچیدن نظام اقتصادی – اجتماعی ظالمانۀ سرمایهداری و تحقق نظمی عادلانه مبتنی بر اصول سوسیالیسم علمی که در آن استثمار انسان از انسان وجود ندارد؛ آرمانی که هدف راستین دکتر ملکی در طول زندگیاش بود.
مؤلف در صفحۀ ۴۶ کتاب، دکتر ملکی را بهسان عیّاری معرفی میکند که “از دارا میگیرد و به ندار کمک میکند.” ترسیم تصویر این چنینی از مبارزی خستگیناپذیر و مردمی، کاملاً اشتباه است و عوارض چنین بیانی از مواهبش بیشتر است. زندگی ثمربخشِ اجتماعی، زندگیای که بر پایۀ مراعات أکید اصول اخلاق اجتماعی است، جزو طبیعت و ذات دکتر ملکی شده بود. روح و روان او با ماجراجویی قرین واقع نبود.
در صفحۀ ۵۱ کتاب، ثروتمندان به دو نوع “ثروتمند انگل و خیّر” تقسیم میشوند. باید از نویسندۀ کتاب پرسید آیا این کشف بر شالودهٔ کدام بررسی و تحقیق است؟ بهراستی پایۀ علمی این نوع اظهارنظرها کجاست؟ تئوری بافت طبقاتی جوامع مبتنی بر مالکیت خصوصی ابزار و وسایل تولید، و مبارزۀ طبقاتی در این جوامع برای توضیح پدیدههای اجتماعی را نباید به شکل صوری و سطحی درک کرد.
در صفحۀ ۵۶ کتاب آمده است: “وی زندگی فقرا را شاد، بدون دغدغه از مریضی و بیماریها و بدون اضطراب و استرس از عدم هزینهی دارو و درمان کرده بود.” هر الفباخواندهای میداند که در میهن بلادیدۀ ما هرگز فقرا دارای این چنین زندگیای نبودهاند. رفیق دکتر حسین ملکی نیز هرکولی افسانهای نبود که بتواند یک تنه از عهدۀ این کار بسیار دشوار برآید. نکتۀ در خور تأمل اینکه حتی این گفتۀ خلاف واقعیت را نویسنده در صفحۀ ۸۶ کتاب چنین نفی میکند: “مرگ وی بدین علت غمانگیز است که خواستههایش را تحققیافته ندید.” در صفحۀ ۶۷، مؤلف با ذکر گفتهای از آقای فریدون ابراهیمیان، دبیر بازنشستۀ فیزیک دبیرستانهای شهرستان اردبیل، خط بطلانی بر گفتۀ خود می کشد: “کاخی که با ظلم بنا میگردد عاقبت با قیام ملت سرنگون میگردد.” پس این ملتها هستند که کاخ ظلم و ستم را برمیچینند و این مهم از عهده و توانایی یک فرد خارج است.
از این دست تناقضگوییها و ابهامها در کتاب بسیار است. در صفحۀ ۷۱ دربارۀ دکتر ملکی مینویسد: “حصر خانگی را مجبور بود بپذیرد و پذیرفت.” این حصر از چه تاریخی تا چه زمانی بود؟ او در کدام محکمه به تحمل حصر محکوم شد و به چه اتهامی؟ آقای صادقپور کلمهای در این باره نمینویسد. او در صفحۀ ٨٠ دوباره از حصر خانگی دکتر ملکی مینویسد که واقعیت ندارد.
در صفحۀ ۷۲ مطلبی آمده که مصداق بارز دفاع از وضع دهشتناک حاکم بر ایران است: “در زمان دکتر ثروت ملی بیشتر تاراج میشد… در آن زمان اگر کسی اعتراض میکرد به سیاهچال میافتاد و شکنجه میشد.” گویی در رژیم ولایی اوضاع بر وفق مراد است و کسی جرأت ندارد به هیچ معترضی چپ نگاه کند.
دربارۀ نحوۀ درگذشت دکتر ملکی چند روایت کاملاً متناقض نوشته شده است. در مقدمۀ کتاب آمده: “احتمالاً سر به نیستش کردند.” در صفحۀ ۷۴ از “دقمرگشدنش” سخن میگوید. و در صفحۀ ۱۴۲ مینویسد: “با مرگی خوش از دنیا رفت، بدون کوچکترین دردسری به اطرافیانش.” آخرالامر هم از سکتۀ قلبی دکتر ملکی که منجر به فوتش شد سخن بهمیان میآورد.
در صفحۀ ۷۵ مینویسد: “دکتر سرش به کار خودش مشغول بود، اما از دیدگاه استبداد وی آدم خطرناکی محسوب میشد.” معلوم نیست چرا آن تواناییها و فضیلتها را به کسی نسبت میدهد که سرش به کار خودش مشغول بود و چرا او خطرناک بهحساب میآمد!
در معمای بیپاسخخلقکردن روایتها و سخنان بیمعنیگفتن نیز مؤلف ید طولایی از خود نشان میدهد. بهعنوان مشت نمونۀ خروار، نویسنده در صفحۀ ۸۱ کتاب مینویسد: “راز رهایی از سلطۀ بیمزدگی، خودستیزی و آزادیستیزی میباشد.” این جملۀ گنگ و نامفهوم و بیربط هیچ معنایی جز لفاظی و درازگویی ندارد.
در صفحۀ ۸۳ کتاب، سخن معروف زندهیاد رفیق دکتر ارانی معلم بزرگ زحمتکشان ایران را که در محکمۀ بیدادگاه رضاخانی در دفاع از حقانیت مردم مطرح کرده بود بدون ذکر نام آن بزرگمرد به دکتر ملکی منتسب میکند و مینویسد: “قانون در نظر وی مقدس و قابل احترام است، قانونی که حافظ منافع اکثریت مردم باشد.”
در صفحۀ ۲۱۲ مطلبی آمده که شباهت حیرتانگیزی با ادبیات کارگزاران حاکمیت “ولایی” دارد و برق از سر آدمی میپراند: “عوضشدن آدمی و تغییر اخلاق وی با ترس از مرگ شاید ممکن باشد.” در اینجاست که مؤلف کتاب ایجاد رعب و وحشت از سوی حاکمان اسلامی را به بهانۀ ستایش از دکتر ملکی توجیه و تأیید میکند.
در صفحۀ ۲۱۵، بدون ذکر منبع، به نقل از دکتر ملکی مینویسد: “آرزو و خواست قلبی من داشتن زندگی سالم و شرافتمندانه برای مردم شهرم میباشد.” گویی محدودۀ تفکر و آرمان دکتر ملکی صرفاً محدودهٔ شهر خودش بوده است و اردبیل را جدا از ایرانی میدانسته که او عاشقانه دوستش داشت.
در صفحۀ ۹۹ آمده است: “[او] تیزهوش و تیزفهم بود، خوشبیان بود، باتدبیر و زیرک بود، بر خوردنیها و نوشیدنیها حریص نبود، راستی و درستی را دوست داشت، مرد سالمی بود و سلامتی را دوست داشت، بزرگواری را دوست داشت، پول نزد وی خوار و بیارزش بود، عدل و عادلان را دوست داشت و دشمن ظلم و ستم و ستمگران بود، عاقل و عادل و دانا بود، قویعزم و دلیرمرد بود. ترسو و ضعیفالنفس نبود و….”
این کتاب، با همۀ تضادها و تناقضها و ابهامهایی که به برخی از آنها اشاره شد، پر از واژههای بیربط و غیر مطلوب است و چنگی به دل نمیزند.
کتاب در واقع مانیفست دیدگاههای نویسنده در بارۀ دنیای پیرامون اوست و افق دید محدود مؤلف را به وضوح نمایان میکند. متأسفانه کتاب پرتوی کافی به زندگی واقعی و حیات سیاسی دکتر ملکی نتابانده است. این کتاب -که ظاهراً دربارۀ زندگی دکتر حسین ملکی است- فقط مطالبی مانند تاریخ تولد و درگذشت و فارغالتحصیلی از دانشگاه تهران و پرداختن پول نسخۀ بیماران را به خوانندگان انتقال میدهد و غیر از این به هیچیک از زوایای زندگی قهرمانانۀ این پزشک مردمی نوری نمیتاباند. همچنین، متن کتاب کاستیهای ویرایشی فراوانی دارد که از ناپیگیری مؤلف در این باره و گریز او از کار خلاق حکایت دارد. به طور کلی و با استناد به مطالب طرحشده در کتاب، میتوان نتیجه گرفت که به بهانۀ نوشتن زندگینامهٔ دکتر ملکی، سیمای واقعی و انسانی او تخریب و خدشهدار شده است. مطالبی بیان شده است که غالباً موجب گمراهی میشود. جای بسی تأسف است.
در شناخت رفیق دکتر حسین ملکی و شخصیت او
رفیق دکتر حسین ملکی، فرزند ابوالفضل ملکی، در سال ۱۳۰۱ در شهرستان اردبیل چشم به جهان گشود. تحصیلات دورهٔ ابتدایی را در دبستان سنایی و دورۀ دبیرستان را در دبیرستان صفوی بهپایان رساند که در آن زمان تازه تأسیس شده بود. از آنجا که در اردبیل کلاسِ ششمِ دبیرستان وجود نداشت، شاگردان برای ادامۀ تحصیل بعد از کلاس یازدهم (پنجم دبیرستان) میبایست به یکی از شهرهای بزرگتر آن زمان بروند که کلاس ششم دبیرستان در آنجا وجود داشت.
فارغالتحصیلی دکتر حسین ملکی از دبیرستان صفوی در سال ۱۳۲۰ و مصادف با ورود ارتشهای متفقین به ایران بود. از آنجا که اوضاع کشور بههم ریخته و مختل شده بود، امکان جابهجایی و رفتن و اقامتگزیدن در شهرهای بزرگ با مشکلات جدّی روبهرو بود. بنابراین، فارغالتحصیلان دبیرستان در اردبیل بهناچار حداقل یک سال از ادامۀ تحصیل محروم شدند. پس از سپریشدن یک سال، یعنی در سال ۱۳۲۱، حسین ملکی همراه با دو پسرعمویش به نامهای طه و نادعلی عازم تهران شدند تا در آنجا به تحصیل ادامه دهند. در تهران به اتفاق آقای ابوالقاسم صدر، که او نیز برای ادامۀ تحصیل به تهران رفته بود، هممنزل شدند و چهار نفری یک اتاق اجاره کردند. این نوجوانان با تمام سختی و مشقت مشغول تحصیل میشوند.
حسین ملکی در پایان موفقیتآمیز دورۀ ششسالۀ دبیرستان، برای رهایی از مشقات زندگی و یاری به خانواده، وارد دانشکدۀ افسری شد. او در تمام دوران تحصیل از شاگردان ممتاز بود. او همزمان با تحصیل در دانشکده افسری، رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران را نیز به اتمام رساند و در سال ۱۳۲۸ به اخذ دکترای پزشکی نایل شد. چون نفر اوّل دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران بود، بورس ادامهٔ تحصیل تخصصی در فرانسه به او تعلق یافت، ولی او بهخاطر حزب و خانواده و بهویژه برای خدمت به محرومان جامعه، از آن بورسیه استفاده نکرد. از همان سال، با تصمیم خدمت به هموطنان، با جلب موافقت ارتش، بهعنوان رییس بهداریِ تیپ اردبیل به زادگاهش بازگشت. پیشازظهرها در پادگان و بعدازظهرها در مطب مشغول کار و پیکار شد. در این دوره، بنا بهگفتۀ شاهدان عینی و به اعتراف اکثر قریببهاتفاق اردبیلیها، هرگز از کمک کردن به مستمندان و یاری رساندن به آنان کوتاهی نکرد.
گفتنی است که دورهٔ دانشجویی رفیق حسین ملکی مصادف بود با جو سیاسی پُرتبوتاب بعد از پایانیافتن خفقان حکومت دیکتاتوری رضاخان. رفیق ملکی ظلم و بیعدالتی رژیم ستمشاهی را با تمام وجود درک میکرد، زیرا تمام ویژگیهای درندهخویی، ستمپیشگی و بیاعتنایی به حقوق انسان، در حکومت خاندان پهلوی متجلی بود. احساس وطندوستی، نوعدوستی و دفاع از حقوق زحمتکشان و بهعلاوه آشنایی رفیق ملکی با سیاستهای حزب تودۀ ایران باعث شد که او پرواز بلند و ققنوسوارش را در مهِ سُربی سپیدهدمان با امید به دیدار قلههای آفتابی آغاز کند و به عضویت حزب تودۀ ایران درآید. رفیق ملکی فعالیت حزبیاش را در سازمان نظامیان تودهای پی گرفت.
رفیق ملکی تجربۀ جنبش ۲۱ آذر ۱۳۲۵ را نیز داشت. در آن سال، ارتش دستنشاندۀ شاهنشاهی، با یاری نیروهای ارتجاعی محلی و فئودالهای منطقه و با زیرپاگذاشتن همهٔ موازین و شئونات انسانی، دست بهسرکوب بیرحمانهٔ مبارزان فرقهٔ دموکرات آذربایجان و تودهایها و آذربایجانیهای آزادیخواه زد و بیش از سیهزار شهروند آذربایجانی را کشت. با این پیشزمینۀ فکری و عملی بود که رفیق ملکی وارد سازمان نظامیان تودهای شد و در کنار افسران حزب تودۀ ایران قرار گرفت که مبارزه با رژیم مستبد سلطنتی را سالها پیش آغاز کرده بودند.
بعد از کودتای خائنانه و ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، رفیق ملکی همراه با چند افسر سازمان نظامیان تودهای در اردبیل دستگیر و روانۀ شکنجهگاهها شد. همزمان، دو برادرش- دکتر صمد ملکی و مسعود ملکی – و دو پسرعمویش به نامهای مهندس طه ملکی و نادعلی ملکی از افسران شجاع و برجستۀ میهن نیز مانند بسیاری از همرزمانشان به جرم عضویت در حزب تودۀ ایران بازداشت و به شکنجهگاههای ستمشاهی روانه شدند. روزها و ماهها آزار و اذیت و شکنجهٔ رفیق حسین ملکی، هیچ دستاوردی مطلوب برای “عملۀ ظلم” نداشت. واکنش مأموران به ناکامی در اعمال شکنجههای طولانی بر جسم و جان این انسان پاکباختهٔ کار و زحمت، تهمت بود و افتراهایی که شکنجهگران به او و یارانش میزدند. رفیق ملکی پس از تحمل شکنجههای وحشیانۀ رژیم، در بیدادگاههای نظامی به اعدام محکوم شد. او تا سال ۱۳۳۶ زیر این حکم در زندانهای مختلف بهسر برد. بهواسطۀ تلاشهای شبانهروزی خانوادهها و اقدامات و فشارهای ملموس و مؤثر حزبها و سازمانهای بینالمللی، رژیم جنایتپیشۀ سلطنتی وادار شد محکومیت شماری از محکومان به اعدام را به حبس ابد تبدیل کند. پروندۀ رفیق پزشک حسین ملکی نیز در این روند قرار گرفت. فشارهای نهادهای بینالمللی و سازمانهای حقوق بشر و تلاش خانوادهها همچنان ادامه یافت تا سال ۱۳۳۸. در آن سال، رژیم پهلوی مجبور شد شماری از زندانیان سیاسی را آزاد کند. دکتر ملکی یکی از آنها بود. او پنجسالونیم از بهترین دوران زندگیاش را در شکنجهگاههای رژیم ستمشاهی سپری کرد. ایمان بیخدشهاش به حزب و مقاومتش در زندان و هزینههای سنگینی که با جسم و جانش پرداخت از یاد رفتنی نیست. رفیق دکتر حسین ملکی پس از آزادی از زندان، بهدلیل خدمات کمنظیری که برای مردم انجام داده بود، با استقبال بینظیر و ستودنی هموطنان و همشهریهایش در اردبیل روبهرو شد. مردم با شعار”دکتر محبوب ما به شهر خود خوش آمدی!” او را در آغوش کشیدند. دکتر با چنین استقبالی به زادگاهش بازگشت. پس از گذشت مدتی اندک، مطب دکتر دایر شد. او همچنان با خوشرویی به مداوا و کمک به هموطنان ادامه میداد که ناگهان جغد شوم مرگ در هفتم دیماه ۱۳۵۶ به سراغش آمد و او را از مردم محروم و نیازمند جامعه گرفت.
همانگونه که بسیاری از اردبیلیها اطلاع دارند، در روز خاکسپاری رفیق ملکی، اکثر مغازهها و بازار شهر تعطیل شد و انبوهی از مردم در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند، حرکتی که در اردبیل کمسابقه بود. جامعهٔ پزشکی و کادر درمانی نیز در این مراسم حضور فعال داشتند. هنوز که هنوز است یاد و خاطرۀ آن بزرگمرد زندهیاد، در محافل و مجالس عمومی و خصوصی، زبانزد خاص و عام است.
حزب تودۀ ایران در دامان خود شخصیتهای والا و ارزشمندی پرورش داده است كه آوازۀ شهرتشان از مرزهای کشور نیز فراتر رفته است. درود و افتخار به چنین فرزندانی که در دامان حزب تودۀ ایران پرورش یافتند و مُهر و نشان خود را بر تاریخ خونین این سرزمین بلادیده زدند.
رفیق حسین ملکی و برادرش رفیق مسعود ملکی نمونههایی مثالزدنیاند که در هر کجای خطۀ آذربایجان حضور مییافتند با تحسینهای صمیمانه روبهرو میشدند. این رفقا خصوصیات برجستۀ انسانی را در خود جمع داشتند و در قامت تودهایهای مؤمن و وفادار به آرمانهای حزب تودۀ ایران، در میان مردم وجههای بیبدیل داشتند. انسانیت، فروتنی، کارمداوم، انضباط، و همچنین پایبندی خللناپذیر رفقا حسین ملکی، مسعود ملکی، نادعلی ملکی، و طه ملکی به آرمانها و مسیر و مقصد مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و زحمتکشان ایران و حزب آنان، حزب تودهٔ ایران، زبانزد همهٔ تودهایها و حتی مخالفان حزب ما بود.
شخصیت آزاده و زندگی پویای این رفقا توجه همگان را جلب میکرد. زندگی آنها برای جامعه لازم و سودمند بود. آنان سازندۀ زندگی خویش و دیگران بودند.
باید یادآور شد که در رمان “داستان یک شهر”، نوشتهٔ احمد محمود، در کنار شرح هنرمندانهٔ صحنههایی از شکنجه و مقاومت دلیرانه افسران تودهای پس از کودتا در زیر شکنجههای جنونآمیز کارگزاران امنیتی پادشاهی پهلوی و همچنین واکنشهای دلیرانه آنان در برابر رفتارهای خشونتآمیز شکنجهگران در زندان لشکر دو زرهی تهران، واکنشهایی که حقارت شکنجهگران را برمیانگیخت، بارها ازجمله به نام ملک – نامی که بهگفتهٔ زندهیاد احمد محمود اشاره به مسعود ملکی بود- اشاره شده است.
ای داد و هم بیداد من
بیداد تو شد داد من
از یاد من کی میروی
ای نام تو فریاد من
روزبه
یادشان گرامی
پُر رهرو باد راه انسانیت و انساندوستی
به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۸، مرداد ۱۴۰۳




