مطالبۀ کار بهعنوان نیروی خلاق بشریت
آلِلی گونزالز-کاسرس*
ترجمۀ ایرج زارع
رانندهٔ بُولت** درحالی که زنی را میدید که ۳۵ سال بیشتر نداشت و در اطراف چراغ راهنمایی راه میرفت و زیر نور آفتاب سوزان خیابانهای آسونسیون (Asunción) آب و نوشابه میفروخت، به من گفت: “برای افرادی که میخواهند کار کنند، کار وجود دارد.”
جامعهٔ پاراگوئه که در آن ۷۱ درصد کار غیررسمی و تنها ۲۰ درصد از طبقهٔ کارگر امکان بازنشستگی دارند، ما را با چالش تفکر در مورد آنچه در جامعههایی مانند جامعهٔ ما اتفاق میافتد مواجه میکند، جامعههایی که شیوهٔ تولید سرمایهداری در آنها مسلط است و کار بهگونهای درک میشود برخلاف آنچه ما از مارکسیسم دربارهٔ ایدهٔ کار درک میکنیم.
تبعیت کار از سرمایه: مشروعیت استثمار
“پیراهن شرکت را بپوش” یا “آنها همکاران من هستند” عباراتی هستند که ما اغلب از طبقات مسلط میشنویم که به رابطهٔ بین صاحب ابزار تولید، کارفرما، و به همهٔ کسانی اشاره دارند که چیزی بیش از فروش نیروی کار خود ندارند. ما محروم از همهچیز، در جامعه تحت پوشش “آزادی” برای “مذاکره” پیرامون یک قرارداد کار با سرمایهداران بزرگ روبهرو هستیم، قراردادی که بهطورقطع به نابرابری و استثمار اکثریت از سوی اقلیتی که بر همهچیز مسلط است و انباشت ثروت و قدرتش بر اساس استثمار طبقهٔ کارگر بنا شده است مشروعیت میبخشد و به آن اجازه میدهد شرایطش را تحمیل و ما را با تهدید “اگر آن را دوست نداری، افراد زیادی هستند که میخواهند کار کنند” ما را مجبور به پذیرش آن میکند.
مارکس در یکی از دستنوشتههای منتشر نشدهٔ مربوط به کتاب اول سرمایه فصل ششم خاطرنشان کرد فرایند کار نهتنها به “ابزاری برای فرایند ارزشگذاری” تبدیل میشود، بلکه درعینحال نشانگر روند استثمار کار دیگران است. مارکس این واقعیت را تبعیت رسمی کار از سرمایه نامید (مارکس، ۵۴: [۱۹۷۱] ۱۸۶۳)۱. آنچه نظریهپرداز طبقهٔ کارگر میخواهد به ما بگوید این است که در هر فرایند کاری که در چارچوب مناسبات تولید اجتماعی سرمایهداری صورت میگیرد، استثمار نیروی کار افراد دیگر از سوی طبقات مسلط برای انباشت سرمایه ناگزیر رخ میدهد.
بهعبارتدیگر، مارکسیسم مقولهٔ “استثمار” را فقط بهمنزلهٔ انتقادی اخلاقی از سیستم [سرمایهداری] بهرسمیت نمیشناسد. این امر از اجزای پیچیده و عینی تشکیل شده است. توسعهٔ این مقوله از قانون ارزش کار که از سوی مارکس توضیح داده شده است، نشأت میگیرد. استثمار بهمنزلهٔ آن بقایای ارزشیای است که طبقهٔ کارگر در طول کل روند بازتولید سرمایه به سرمایهداران واگذار میکند.
تبعیت رسمی کار از سرمایه میخواهد آن رابطهٔ قهری را بیان کند که در جامعههای سرمایهداری شکل میگیرد، جامعههایی که تنها هدف فرایند کار بهدست آوردن ارزش اضافی است. ویژگی آن این است که اگر در جامعههای ماقبل سرمایهداری روابط کار مبتنی بر روابط شخصی سلطه و وابستگی بود، در جامعههایی که روابط سرمایهداری در آنها غالب است فرایند کار پیرامون کارکردهای اقتصادی پیریزی میگردد.
یعنی برای توسعهٔ سرمایهداری همچون شکلی از سازماندهی متابولیسم اجتماعی، لازم بود طبقهٔ کارگر روستایی از وسایل کار، طبیعت، و کالاهای مشترک خود خلع ید شود؛ در همان زمان این گروه انسانی تحت عنوان رعایای آزاد بهراه میافتاد تا بر سر فروش نیروی کارش با طبقهٔ اجتماعیای جدید که از خاکستر رژیم فئودالی برخاسته و ساختاری سازمانیافته برای تحمیل قوانین داشت توافق کنند، طبقهٔ جدیدی که از زور برای سرکوب کسانی که کوتاهی میکردند استفاده میکرد.
نکته اینجاست که عقلانیت استثمار بورژوایی به تبعیت کار از سرمایه منجر میشود که بهطورفزایندهای شکلهای مضحکی بهخود میگیرد، که در آن نهتنها جدایی طبقهٔ کارگر از کالاهای مشترک عمیقتر میشود، بلکه جدایی، یا بهعبارت بهتر، بیگانگی طبقهٔ کارگر نسبت به نتیجهٔ کارشان عمیقتر میگردد. بهعبارتدیگر کارگر دیگر احساس نمیکند کارش به خودش تعلق دارد، خود را از آن جدا میکند، بیگانه میشود.
سرمایهداری کار انسان را به وسیلهای ساده برای بهدست آوردن منابع پولی تقلیل میدهد که امکان ادامهٔ استثمار طبقهٔ ما را فراهم میسازد. در ضمن به روشی مشابه، کار را غیرانسانی میکند تا جایی که کارگران با کاری که انجام میدهند رابطهای تحقیرآمیز برقرار میکنند و بهجز ابزاری ساده برای بقا، هیچ ارزشی برای آن قائل نیستند.
فراموش کردن توانایی کار کردن، آفریدن ابزارهای جدید، آن نیروی خلاق بشری که تکامل اجتماعی و مورفولوژیکی که گونهٔ ما را ممکن ساخت، چیزی که ما را از حیوانات ساده متمایز میکند، امروز با پیشرفت سرمایهداری به شکنجهٔ طبقهٔ کارگر، ترویج حماقت و تقلیل شمار زیادی از نیروهای انسانی به کالاهای ساده تبدیل شده است.
انگلس خاطرنشان کرد که کار نهتنها در کنار طبیعت یکی از منابع اولیهٔ ثروت است، بلکه بسیار بیشتر از این است. “این شرط اولیه و اساسی تمام زندگی بشر است و به حدی است که باید بگوییم که کار خودِ انسان را آفریده است” (انگلس، ۱۸۷۶: ۱)۲.
انگلس افزود: “پس میبینیم که دست فقط اندامی برای کار نیست؛ بلکه محصول آن نیز هست. فقط با کار، با سازگاری با عملکردهای جدید، با انتقال ارثی بهسازی ویژهای که توسط ماهیچهها، رباتها، و در مدت طولانیتر، استخوانها بهدست میآید، و از طریق استفادهٔ مستمر از این مهارتهای موروثی در کارکردهای جدید و پیچیدهتر، دست انسان به آن درجه از کمال رسیده است که گویی با هنر جادو توانسته است به نقاشیهای ٬رافائلRafael٬، به مجسمههای ٬توروالدسن Thorwaldsen ٬ و به موسیقی ٬پاگانینی Paganini ٬ زندگی ببخشد” (انگلس، “همان”).
اگر در آغاز، سرمایهداری امکان توسعهٔ قدرت خلاق بشریت را که در پیشرفتهای عظیم علمی و فناوری بیان میشود، امکانپذیر ساخت، امروز باید از خود بپرسیم آیا سرمایهداری باعث نشده نیروهای مولدهٔ توسعهیافته توسط بشریت در مقابل آن قرار گیرند و روند ویرانی طبقهٔ کارگر در مقیاس جهانی بهحرکت درنیامده است؟ امروز روابط تولید اجتماعی سرمایهداری بهترمزی برای توسعه و پیشرفت جامعه تبدیل شده است. بهنظر نمیرسد سرمایهداری بتواند ظرفیت خلاق کل بشریت را بیشتر کند.
اکنون در این مسیر تبدیل نیروهای مولد به نیروهای مخرب هستی انسانی، هرگونه فعالیت استثماری، ازخودبیگانگی، و خودتخریبی “کار” نامیده میشود که به تعمیق فرایندی منجر میشود که طبیعت انسانی، خلاقانه، فوقالعاده، و شایستهٔ انسان از کار سلب میشود. در جایی که تنها هدف “دریافت پول” به هر نحوی است، بدون اینکه مهم باشد در این راه چه چیزی را از دست میدهیم، و وقتی میگویم از دست میدهیم، منظورم کل بشریت و تمام پیشرفتهای تاریخی است، هم در زمینهٔ علمی-فنی، هم در زمینهٔ هنر و فرهنگ، و همچنین در زیبایی، همبستگی، عشق، بهطورخلاصه، در وضعیت سازندهٔ ما بهعنوان موجود اجتماعی.
انگلس میگوید: “مقایسه با حیوانات به ما نشان میدهد که این توضیح منشأ زبان از کار و با کار تنها توضیح صحیح است. آنچه را که حتی پیشرفتهترین حیوانات برای برقراری ارتباط با یکدیگر دارند، میتواند بدون کمک گفتار واضح بیان گردد” (انگلس، “همان”).
تباهی زبان، ناتوانی در درک و نوشتن، و همچنین واژگان کمیاب که نهتنها در لومپنترین بخشهای طبقهٔ کارگر یا حتی در میان کارگران با شغل و حرفه، بلکه در حوزههای لومپنبورژوازی وجود دارد، ما را متوجه میسازد که تبعیت کار از سرمایه چه چیزی در بشریت ایجاد میکند. جامعهای که دیگر نه از بیان پیچیدهٔ نیروی خلاق بشریت، بلکه با نمونههای متوسطی از آنچه بهسختی با فرهنگ، هنر و موسیقی شباهت دارد، لذت میبرد، به یک تقلید غمانگیز از درخشانترین سدههای زمانهٔ ما بسنده میکند.
انگلس میگوید: “اول کار، سپس و بههمراه آن واژهٔ بیانشده، دو محرک اصلی بودند که تحت تأثیر آنها مغز میمون بهتدریج به مغز انسان تبدیل شد” (انگلس، “همان”).
از نظر پیشنهادی انگلس میتوان استنباط کرد که توسعهٔ کنونی شیوهٔ تولید سرمایهداری که در کالایی شدن همهٔ فضاهای بازتولید اجتماعی بیان میشود، بهطورکلی به لومپنسازی۳ و ابلهسازی بشریت و بهویژه طبقهٔ کارگر منجر میشود. تنها چیزی که ما را از سایر حیوانات متمایز میکند و اجازهٔ تکامل گونهٔ ما را داده است، حذف شده است؛ کار بهعنوان یک نیروی آفرینشگر، بیان خلاقیت و ظرفیت تخیل بشریت، میتواند ترکیبی از آنچه یک رابطهٔ اجتماعی حمایتی، مکمل و ارزشمند از ظرفیتهای چندگانه و منحصر به فرد ما است، بهدست آورد.
مارکس در چند بخش از دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴/ ۱۲۲۱خورشیدی اشاره میکند که سرمایهداری انسان را به کالایی ساده تبدیل کرده است و بنابراین، وجودش مانند هر کالای دیگری تابع قوانین عرضه و تقاضا است. امری که کارگر را بهجایی میکشاند که “نهتنها برای امرارمعاش فیزیکی، بلکه برای بهدست آوردن کار، برای امکان، برای وسیلهای که بتواند فعالیت خود را انجام دهد، مبارزه کند” (مارکس، ۱۸۴۴: ۶)۴.
مارکس میگوید سرمایهداری نهتنها انسان را به جایگاه یک کالا تقلیل میدهد، بلکه کمک میکند (و نیاز دارد) که ثمرهٔ تلاش انسان، یعنی کار او را “به میزان فزایندهای بهعنوان دارایی شخص دیگری، و ابزار وجود و فعالیت او بهطورفزایندهای در دست سرمایهدار متمرکز گردد” (مارکس، “همان”).
کدام کارگر از دوشنبهها متنفر و با شوق وافر منتظر تعطیلات آخر هفته نبوده است؟ آنچه مارکس در نقلقول پیشین به ما میگوید این است که سرمایهداری نیاز دارد که نتیجهٔ کار ما در دست سرمایهداران باقی بماند تا بهعنوان چیزی بیگانه با خود ما مقابله کند. یا بهعبارتدیگر، در سرمایه بیگانه شده است.
ما کارگران نهتنها دیگر احساس نمیکنیم که صاحب کارمان هستیم، بلکه احساس میکنیم که در موقعیت ما بهعنوان انسان کرامت به ما نمیدهد. کارگری که مجبور است خود را در خیابانها با موتورسیکلتهایی که برای تحویل کالا هستند، در معرض نمایش بگذارد، در کارش چه منزلتی میتواند داشته باشد؟ بنایی که زندگی خود را در هر کاری به نمایش میگذارد چه احترامی میتواند برای کار خود داشته باشد، به این دلیل که ابزار و آموزش لازم برای توسعهٔ فعالیت خود دریافت نمیکند. یا زنان پرولتری که برای زنده ماندن باید بدن خود را بهعنوان کالا بفروشند. چه شأنی در استثمار طبقهٔ ما وجود دارد؟ در ۱۲ ساعت کار (یا بیشتر!) چه منزلتی میتواند وجود داشته باشد وقتی اقلیتی کوچک را ثروتمند میکند، درحالی که طبقهٔ کارگر حتی نمیتواند هزینهٔ زندگی خود را تا آخر ماه تأمین کند؟ چه چیزی از کرامت رانندهٔ اتوبوسی باقی میماند که حتی حداقل دستمزد را دریافت نمیکند و درآمدش به تعداد “دور” هایی که در روز میزند، بستگی دارد؟
ما باید این ایدهٔ جابرانه و راحت را که “کار موجب عزت میشود” نابود کنیم. نه. همهٔ کارها باعث منزلت نمیشوند، برعکس، امروز کار تحت حاکمیت سرمایهداری، طبقهٔ کارگر را به سمت مطلقترین خواری سوق داده است. مارکس در سال ۱۸۴۴ / ۱۲۲۱خورشیدی هنگام نوشتن دستنوشتههایش به ما گفت: “با این تقسیم کار، از یک سو، و با انباشت سرمایه، از سوی دیگر، کارگر بهطورفزایندهای منحصراً به کار، به یک کار بسیار مشخص یکجانبه و مکانیکی وابسته میشود. و به همین شیوه، انسان از نظر روحی و جسمی به حالت یک ماشین، به یک فعالیت انتزاعی و یک رحم تقلیل مییابد. و هر چه بیشتر به نوسانهای قیمت بازار، به کار گرفتن از طرف سرمایه و خلقوخوی ثروتمندان وابسته میشود” (مارکس، “همان”).
تسلط سرمایه بر عقل نهتنها طبقهٔ کارگر را به وضعیت ماشینی تنزل داده است که بهصورت مکانیکی فعالیتهایی را انجام میدهد که به تحقق شخصی آن بهعنوان انسان کمک نمیکند، بلکه شرایط بیگانگی در سرمایه به حدی رسیده است که طبقهٔ کارگر در پیشپاافتادهترین لذتها که بهطورمتناقض بر حیوانیت او میافزایند، رضایت میدهد. درحالی که توانایی تأمل، اندیشیدن، و خلق کردن را محدود میکند. سرمایهداری نهتنها نان را از طبقهٔ کارگر، بلکه توانایی تحقق و ترویج انسانیت او را نیز از او سلب کرده است. بهتعبیر کارگران در طول اعتصاب نساجی “لورنسLawrence “،سرمایهداری طبقهٔ کارگر را نهتنها از نان، بلکه از گل سرخ هم محروم کرده است.
مارکس به ما گفت رقابت درون طبقهٔ کارگر برای یافتن فضایی است که بتواند در آن تنها کالایی را که در اختیار دارد، نیروی کارش را ارزیابی کند؛ این فقط وضعیت آنها را بهعنوان برده تداوم میبخشد. یک کارگر چه آزادیای میتواند داشته باشد هنگامی که زندگی او وابسته به فروش خودش است؟ طبقهٔ کارگر چه آزادیای میتواند داشته باشد تا آن فعالیتی را انجام دهد که واقعاً لذتهایی بالاتر از لذتهایی که حیوانات تجربه میکنند، بهوجود آورد؟ سرمایهداری همچنین آزادی طبقهٔ کارگر را بهمنزلهٔ شرطی برای گسترش آزادی عمل سرمایه و آزادی استثمار طبقهٔ ما محدود میکند.
انگلس در یکی از آثار کلاسیکش که حاصل اقامت تقریباً دوساله در حومههایی است که طبقهٔ کارگر انگلیس در آنها سکونت داشت، میگوید:
“سرنوشت میلیونها موجودی که هیچچیز ندارند و هر چه را دیروز بهدست آوردهاند، امروز مصرف میکنند، چه باید باشد؟ در این جنگ اجتماعی، سرمایه، مالکیت مستقیم یا غیرمستقیم معیشت و ابزار تولید، سلاحی است که با آن جنگ میشود؛ بهاینترتیب، مثل روز روشن است که فقیر از تمام آسیبهای چنین وضعیتی رنج میبرد و هیچکس به او اهمیت نمیدهد؛ در این گردباد پرهرجومرج، او باید هر طور که میتواند از خود دفاع کند. اگر بهاندازهٔ کافی خوششانس باشد که کار پیدا کند، یعنی اگر بورژوازی به او لطف کند که به هزینهٔ او ثروتمند شود؛ دستمزدی میگیرد که بهسختی برای زنده ماندن کافی است؛ اگر کار پیدا نکند، میتواند دزدی کند، اگر از پلیس نترسد، یا از گرسنگی بمیرد، و در اینجا پلیس نیز تضمین میکند که او در آرامش از گرسنگی بمیرد، بدون اینکه آسیبی به بورژوازی وارد کند” (انگلس، ۶۸-۶۳: ۱۸۴۵)۵.
۱۷۹ سال از پژوهشهای انجامشده توسط انگلس در سال ۱۸۴۵ / ۱۲۲۴ میگذرد، زمانی که انگلس در ویرانههایی زندگی میکرد که طبقهٔ کارگر در انگلستان در آنها زندگی میکردند و او از آن جا جان سالم بهدر برد. وضعیت طبقهٔ کارگر در حدود دویست سال چقدر تغییر کرده است؟ اگر دوباره آثار مارکس و انگلس را مرور کنیم، متوجه میشویم وضعیت طبقهٔ کارگر در جهان کم یا هیچ تغییری نکرده است. نمونهٔ آن این است که در سرمایهداری، پیشرفتهای علمی-فنی از بهبود شرایط کار، کوتاه کردن روز کاری و افزایش کیفیت زندگی همهٔ بشریت فاصلهٔ زیادی دارد، این امر کاملاً برعکس رخ داده است و ظهور یک جمعیت کارگر مازاد را ترویج میکند که بهطورفزایندهای کمربندهای فقر و حاشیهنشینی را گسترده میکند. بهطورخلاصه، سرمایهداری افراد مازاد زیاد دارد، یا این همان چیزی است که در جامعههای سرمایهداری جایی برای کمالیابی کل بشریت وجود ندارد.
مارکس بهدرستی اشاره میکرد که طبقهٔ کارگر برای پرورش آزادانهٔ روان خود باید از بردگی نیازهای جسمانی خود رها شود “بنابراین، لازم است که پیش از هر چیز، زمانی برای او باقی بماند تا بتواند خَلق کند و از نظر معنوی لذت ببرد… آنها کارگران را بهعنوان انسان نمیشناسند بلکه همچون ابزار تولیدی میشناسند که تا حد امکان باید کمک کنند و تا حد امکان هزینهٔ کمتری داشته باشند. این تودههای کارگران که همواره تحت فشار قرار میگیرند، حتی آرامش خاطر برای همیشه شاغل بودن را ندارند” (مارکس، ۱۴-۱۹: ۱۸۴۴)۶.
در گرداب سرمایه، هیچ زمین امنی برای طبقهٔ کارگر وجود ندارد تا همهٔ نیروی خلاق خود را بهکار گیرد، لذت ببرد، و خویش را در کارش بشناسد. به همین دلیل، امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است کار را بهمنزلهٔ بیانی از نبوغ بشر، نتیجهٔ دستان کارگر، بیان آن عالیترین، آنچه ما را واقعاً انسان میکند، بازیابیم.
– – –
بنمایهها:
سرچشمه نقل و برگردان مقاله بهفارسی: وبسایت “بهپیش” (آدلانته (Adelante ، ارگان حزب کمونیست پاراگوئه.
https://adelantenoticias.com/2024/01/24/trabajo-fuerza-creadora-py/
۱. مارکس، ک. (۱۸۶۳). “کاپیتال”. کتاب اول- فصل ششم، منتشرنشده (ویرایش ۱۹۷۱/۱۳۵۰). (J. Arico, Ed., & P. Scaron, Trad.). بوئنوس آیرس، آرژانتین. Ediciones Signos S.R.L.
۲. انگلس، اف. (۱۸۷۶). “نقش کار در تبدیل میمون به انسان” (ویرایش ۲۰۰۰/۱۳۷۹). آرشیو اینترنتی مارکسیست.
۳. از پرولتاریای آلمانی که ترجمهٔ آن میتواند “پرولتاریای ژنده” باشد. تعبیری که مارکس برای آن دسته از پرولتاریا بهکار میبرد که به طبقهٔ کارگر تبدیل نمیشوند، زیرا نمیتوانند نیروی کار خود را بفروشند، و در بدبختی، در ژندهپوشی و با لباسهای مندرس به حیات خود ادامه میدهند. و بازتولید اجتماعی آنان از طریق ادغام آنان در فضاهای انباشت سرمایه که از راه فعالیتهای غیرمجاز و غیرقانونی است، هدایت میشود.
۴. مارکس، ک. (۱۸۴۴). “دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴/ ۱۲۲۳” (ویرایش ۲۰۰۱/۱۳۸۰). انتشارات MIA..
۵. انگلس، اف. (۱۸۴۵). “وضعیت طبقهٔ کارگر در انگلستان” (ویرایش ۲۰۱۹/۱۳۹۸). انتشارات MIA..
۶. مارکس، ک. (۱۸۴۴). “دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴/ ۱۲۲۳” (ویرایش ۲۰۰۱/۱۳۸۰). انتشارات MIA..
پانویسها:
*. آلِلی گونزالز-کاسرس ” Alhelí González Cáceres “، کاندیدای دکترای اقتصاد، نهاد صنعتی UNGS، آرژانتین. کارشناس ارشد در علوم اجتماعی، FLACSO، پاراگوئه. اقتصاددان دانشکدهٔ علوم اقتصادی، UPR، کوبا. رئیس انجمن اقتصاد سیاسی پاراگوئه، عضو انجمن اقتصاد سیاسی آمریکای لاتین و کارائیب،”.SEPLA” عضو GT Crisis y Economía Mundial de CLACSO ..
**. بولت مانند رقبایش اوبر Uber، و جز آن، رانندگان را از طریق یک برنامه تلفن همراه به مسافران متصل میکند (منابع اینترنتی).
به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۸، مرداد ۱۴۰۳




