به سوی آینده

هنگام هنگامه‌ها – سیاوش كسرایی

 

Ayandeh8-Kasraie

 

۱

هان ای شب خارایی!

سنگ صبورم شو

و در گرد آتش پژمرده‌ام بِهِل

ای هالهٔ نیلی فام

تا بگویمت

آن‌چه را كه دیگر نمی‌توانمش نهفت:

بختم كوتاه ماند

و دستم از آن كوتاه‌تر

و تلاش‌ها همه آواره شدند.

منم و بالاپوش سرما

بر گُرده‌ام

و گرسنگی یادگار ماندگار

در روحم

و هزاران یاد دیگر

كه رستاخیز وحشت‌انگیزشان

در پهنهٔ جان من است.

كجایید ای واژه‌های گرمی‌بخش

كه انگشتان یخ زده نمی‌یابدتان؟

نه گل نیم‌باز تبسمی

و نه سوسوی مهربان فانوس چشمی،

چهره‌ها در تاریكی است.

گر محبتی وام كنم

به تخم‌مرغی خواهمش فروخت.

كجا بیضه می‌گذارید

ای كلاغان درازعمر

كه دستبرد به آشیانهٔ شما را

حافظ نسلی میرنده كنم؟

و چه بایدم كرد؟

چون كفش‌های بیكاری

در هیچ پینه‌دوزی قابل تعمیر نیست

و از بلیت بخت‌آزمایی هم

آن كه می‌خرد، انتظار بُرد تواند داشت.

گیرم كه چشم دریدهٔ دریچه را

به روزنامه گرفتم،

چگونه چشم از روزنامه برگیرم

و این خبر را عاقبت

در كدام روزنامه خواهند نوشت

كه روزانه، مردی را روزنامه

می‌كشد؟

ای انسان!

تو را شایسته چنان است كه

پرستار زیستِ نورس

در سیاره‌های آسمان باشی،

نه قصابِ كودكان سیاه و زرد

در قلب گرم زمین.

باری، چنان شد كه مردمان

پیِ سودا و سودِ خویش گرفتند

آری، چنان شد كه حتا برادران.

و چون برادران را

روزی‌خواهی و روزی‌خواری

جدا می‌كرد،

گفتیم:

چه جای تأسف، برادری برجاست.

و اینك كه زنده مانده‌ام

تا جنگ برادران را مشاهده‌گر باشم

و پاشیدگی دماوند استحكام را ببینم،

ای دیوارهای بلند واقعیت

ای آیینه‌های درهم‌افتادهٔ‌ راستی

بگویید كه آوار آرزو را

من چگونه تحمل كنم به تن؟

تیغ بركش، ای فریادِ ورجاوند

كه هنگام هنگامه‌هاست

…

گردباد سهمگینی در افق

بال گرفته است

و این، نه خواب است و نه رؤیا

كه من

پیش‌رَویِ هجوم بی‌آوازش را

چون شعله‌ای نامرئی

در برگ كاغذ،

در تن زمانه می‌بینم.

كه من

صدای فرورفتن دندان موریانه‌ای‌اش را

در گوشت شعر و اندیشه

می‌شنوم.

آری، می‌جوند و پیش می‌آیند

آسمان‌مان را

خون‌مان را

وجرئت‌مان را

…

ولی اینك كه

از قامت نان‌ها كاسته می‌شود

و بر قیمت آن‌ها افزوده

و فقر -از بی‌خوابی-

نیمه‌شبان، در كوی و برزن

پرسه می‌زند،

و اینك كه دسته گل ستایش از شهرداری‌ها

كودكی رها شده

در پس‌ هر كوچه است،

اینك كه

به‌ستوه‌آمدگی

خودكشی می‌كند

و آوارگی

در ستون گمشدگان نام می‌نویسد،

…

گرگ زخم‌دارِ پِی شده‌ام

كه زخم تنم را

به زبان درمان خواهم كرد

اما در روحم

گلوله‌هاست.

با زوزهٔ من،

مژده‌ای نیست،

با زوزهٔ  من، یأسی نیست،

من با جراحات جان خویش

هشدار می‌دهم

ای در كنارم آرمیده،

آن دم كه آشیانهٔ پُرتیغ آفتاب

از شاخه‌های كوتاه

فروافتاد،

بیگانه مرد- آتشپاره‌ای بر كف-

در جنگل ورود كرد

و سایه‌اش در تاریكی وسعت گرفت

گر بخسبی،

فردایی نخواهی داشت

و ظلمت

زندانی ابدی خواهد بود

دردا

كه زوزه‌ام

تو را و دشمن را

یك جا راهنماست

چه، او دیگر

زبان گرگ را می شناسد.

ای در كنام نشسته!

گفتار دیگری!

– – –

از مجموعهٔ “با دماوند خاموش”، ۱۳۴۵

***

به نقل از «به سوی آینده»، ، شمارۀ ۸، مرداد ۱۴۰۳

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا