فرهنگ و هنر

شعر پندار باران

پندار باران

 به پندار باران چو بادی وزیدم
چو پروانه در بطن غوغای لاله
تمام تنم جمله درگیر معنا
چو جوش شرابی درون پیاله

ز معنا، جدا گشته از متن ماده
ره خود کشیده، گسستم، بریدم
دو بالم به بالا کشیده، پریدم
ز معنای دوران دو صد خوشه چیدم‌

چو معنا برون گشت از بطن باده
چو باده رخ خود عیان کرد و خندید
به متن جهان قهقهه زد به‌مستی
چو رودی نوای درونش سرائید

چو معنا برون گشت از متن باران
چو باران شر و شور خود را رها کرد
ندایی شد و سوی کوهی رها شد
ز پژواکِ آوا خودش را صدا کرد

خزیدم، دویدم، پریدم چو شاهین
که بالش شکسته ز آشوب طوفان‌
تمام تنش جمله درگیر دردی
که در بطن اندام او گشته پنهان

چو شاهین دو بال و پر خود گشوده
که یابم دل بی‌نشان‌ها نشانه
به هر ره که بُد، راه خود می‌گشودم
رها در دل آسمان زیرکانه

ز هر ره که رفتم ز رنجی فریبا
غباری نشسته به روی جبینم
غباری ز راه طلب مانده بر جا
ز روی جبین طلب خوشه چینم

کنون در سفر با دو بال گشوده
نگاهم روان سوی امواج دریا
من آن مرغ کوشای دریایی‌ام که
ز صید حقیقت روانم به فردا

و این “من” که در متن شعرم روان است
نه “من”، که شمائی ز انسان دوران
که با دست گرمی به پینه نشسته
رهاند همه آهوان، چنگ شیران

م. د. پویا

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ  ۱۲۱۶، ۱۹ شهریور ۱۴۰۳

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا