آدام اسمیت در بنگال و آمریکای شمالی
آدام اسمیت در اثر خود با عنوان: “ثروت ملل” که در سال ۱۷۷۶/ ۱۱۵۵ خورشیدی منتشر شد، بین یک کشور مترقی، یک کشور بدون رشد، و یک کشور رو به زوال تمایز قائل شد. کشور مترقی کشوری بود که در آن انباشت سرمایه سریعتر از رشد جمعیت بود، به همین دلیل دستمزدها بالا و جمعیت رو به افزایش بود؛ در کشور رو به زوال، موضوع برعکس، یعنی رشد جمعیت سریعتر از انباشت سرمایه بود، در حالی که در یک کشور بدون رشد، موجودی سرمایه و جمعیت و درنتیجه نیروی کار ثابت ، و دستمزدها نیز ثابت اما پایینتر از دستمزدها در یک کشور مترقی بود. بر این اساس او استدلال کرد: “این مقدار واقعی ثروت ملی نه، بلکه افزایش مداوم آن است که افزایش دستمزدها را باعث میشود.” و در ادامه آورده است: “کشور مترقی درواقع کشوری دلپسند و خوشحال کننده برای تمام قشرها و طبقههای مختلف جامعه است، کشور ثابت و بدون رشد خستهکننده و کشور رو به زوال مایهٔ افسردگی است.” بهنظر او [آدام اسمیت]، آمریکای شمالی نمونه یک کشور مترقی، در حالی که بنگال یک ایالت رو به زوال، و چین یک کشور بدون رشد یا ثابت بود.
تضادی که اسمیت بین آمریکای شمالی و بنگال ترسیم کرد در آن زمان کاملاً معتبر و روشنگر بود. درواقع وضعیت واقعی بنگال در زمان نوشتن این کتاب [“ثروت ملل”] بسیار بدتر از آن چیزی بود که آدام اسمیت تصور میکرد: پس از آنکه شرکت [انگلیسی] “هند شرقی” از امپراتور سلسلهٔ “مغول” هند، شاه علم، اجازهٔ تصاحب ایالت بنگال را گرفت، مقدار مالیاتها در بنگال بهشدت افزایش یافت بهطوری باعث قحطیای وحشتناک در سالهای ۱۷۷۰-۱۷۷۲ / ۱۱۴۹- ۱۱۵۱ خورشیدی شد که در آن ده میلیون نفر، تقریباً یکسوم جمعیت این ایالت، جانشان را از دست دادند. اما دلیل تضاد بین آمریکای شمالی و بنگال که اولی بهسرعت در حال انباشت سرمایه بود در حالی که دومی کاهش موجودی سرمایه و جمعیت خود را شاهد بود، از نظر آدام اسمیت، آن بود که آمریکای شمالی بهوسیلهٔ دولت بریتانیا اداره میشد (نوشتهٔ آدام اسمیت در قبل از جنگ استقلال آمریکا است)، در حالی که بنگال بهوسیلهٔ یک شرکت تجاری بهنام “هند شرقی” اداره میشد. با وجود اینکه این توضیح آدام اسمیت تعجبآور نبود، زیرا او مدافع سرسخت سرمایهداری آزاد بود و با انحصارهای مرکانتیلیستی [پیروان مکتب سوداگری] مخالف بود و بهدلیل آن از شرکت “هند شرقی” هم متنفر بود ، اما توضیح او کاملاً اشتباه بود.
هنگامی که بنگال و بقیه هند که تا آن زمان در حاکمیت شرکت “هند شرقی” قرار گرفته بودند، در سال ۱۸۵۸/ ۱۲۳۷ خورشیدی پس از شورش ۱۸۵۷/ ۱۲۳۶خورشیدی بهتصرف “دولت بریتانیا” درآمدند،سیر نزولی بنگال متوقف نشد. قحطیها درست تا زمان استقلال ادامه داشتند و ذرهای از تمایل دولت استعماری بریتانیا به غارتگری کاسته نشد. اسمیت دلیل واقعی تضاد بین آمریکای شمالی وبنگال را درست نفهمیده بود و آن عبارت بود از اینکه آمریکای شمالی “مستعمرهای برای مهاجرت” بود در حالی که بنگال “مستعمرهای تصرف شده” بود.
در مستعمرههای مهاجرنشین که در نواحی معتدل بودند و بخشی از جمعیت اروپا به آن جا مهاجرت کرده بودند، این مهاجران ساکنان محلی را از سرزمینهایشان بیرون راندند، آنانی را که از تماس با اروپاییها جان سالم بهدر بردند به “مناطق محافظت شده” اجباراً کوچ دادند و زمینها و محل زندگیشان را تصرف کردند. این مهاجران کشاورزانی نسبتاً مرفه بودند یا در مشاغلی امرار معاش میکردند که در نتیجهٔ اثرهای مضاعف کشاورزی ایجاد شده بودند. محققان تخمین میزنند که حدود ۵۰ میلیون اروپایی بین سالهای ۱۸۱۵ تا ۱۹۱۴ / ۱۱۹۴ تا ۱۲۹۳ خورشیدی از اروپا به این مناطق معتدل مانند کانادا، ایالات متحده، استرالیا، نیوزیلند، و آفریقایجنوبی مهاجرت کردند (مهاجرت حتی قبل از آن هم اتفاق میافتاد اما در مقیاسی کوچکتر). توجهبرانگیز این است که باوجود اینکه در مدت زمانی مشابه قسمتی از جمعیت مناطق گرمسیری هند و چین بهنسبتی مساوی با مهاجران اروپایی بهمنظور روزکاری یا پیمانکاری به این مناطق معتدل مهاجرین سفید پوست رفتند، هیچ مهاجر گرمسیری اجازهٔ اقامت نامحدود در این کشورهای معتدل مهاجرین سفید پوست را نداشت. درواقع تا به امروز هم اجازهٔ اقامت نامحدود در این کشورها را ندارند.
مهاجرت مردم از اروپا به مناطق معتدل با مهاجرت موازی سرمایه همراه بود که به انتشار فعالیت صنعتی به این “جهان نو” منجر شد. در مقابل، تا همین اواخر، انتشار فعالیتهای صنعتی از اروپا یا کشورهای تازه صنعتی شدهٔ مهاجرنشین اروپایی به مستعمرههایی تصرف شده که عمدتاً در مناطقی گرمسیر یا نیمهگرمسیر قرار داشتند بسیار کم وجود داشت. هر سرمایهای که کشورهای امپریالیستی در این مستعمرههای تصرف شده سرمایهگذاری کردند، برای توسعه کالاهای اولیه [مواد خام] بود که با الگوی استعماری تقسیم کار بینالمللی منطبق بود. برای مثال، از مجموع سرمایهگذاری مستقیم خارجی بریتانیا تنها ده درصد به شبه قاره هند تعلق داشت که بزرگترین مستعمره آن بود. و این در زمینههایی مانند چای، جوت [کنف هندی یا چتایی]، و فعالیتهایی بودند مرتبط با صادرات اینها.
مستعمرههای تصرف شده فقط قربانیان “غارت مازاد” نبودند که از درآمدهای مالیاتی تأمین میشد و به شکلی بود که کل مازاد صادرات مستعمره بهصورت رایگان به کشورهای امپریالیستی سرازیر میشد، درآمدهای مالیاتیای که بدون آن جای تردید است کشورهای امپریالیستی قدرت انجام انقلاب صنعتی را مییافتند. آنها همچنین نابودی متعاقب فعالیتهای صنعتی پیشاسرمایهداری خود در اثر واردات کالاهای تولیدی از کشورهای امپریالیستی را شاهد بودند. این روند تخریب که از آن با عنوان “صنعت زدایی” یاد میشود، بیکاری گسترده صنعتگران صنایع دستی و صنعتگران صنایع هنری دستی را بهوجود آورد که فشار بر جامعه را افزایش داد، اجارهبها را افزایش داد، دستمزدها را کاهش داد، و فقر گسترده را موجب شد. بنابراین بنگال آنطور که آدام اسمیت فکر میکرد، فقط قربانی انباشت سرمایه منفی نبود. طرف دیگر این پدیده انباشت سرمایه بود که در بریتانیا اتفاق میافتاد. “وضعیت رو به زوال” بنگال نه تنها نتیجه حکومت شرکت “هند شرقی”، بلکه همچنین نتیجه رشد سرمایهداری صنعتی در بریتانیا بود که سرانجام باعث شکستن انحصار شرکت “هند شرقی” شد تا واردات محصولات صنعتی از کشور امپریالیستی به هند را در مقیاسی بزرگتر امکانپذیر سازد.
درواقع همه اینها کاملاً شناخته شدهاند. دلیل تکرار آن در اینجا این است که اقتصاددانان و مورخان اقتصادی تفاوت بین مستعمرههای مهاجرنشین و مستعمرههای تصرف شده را تا به امروز توضیح ندادهاند. آنها در ارتباط با اصطلاح “امپراتوری”، هر دو نوع مستعمره را کنار هم میگذارند که درنتیجه آنچه را درواقع اتفاق میافتاد پنهان میکند.
اما این همهٔ ماجرا نیست. اغلب اعتقاد بر این است که انتشار فعالیتها از کشورهای امپریالیستی به مناطق معتدل مهاجرنشین سفیدپوست که پیش از این رخ داده بود، اکنون در رژیم نولیبرال در مستعمرههای تصرف شده سابق در حال انجام است، همانطور که ایالات متحده و کانادا در دورهٔ قبلی توسعه یافته بودند، کشورهایی مانند هند و اندونزی در دورهٔ فعلی توسعه خواهند یافت.
اما این استدلال سه نکته مهم و آشکار را نادیده میگیرد. اولاً، کشورهایی مانند هند و اندونزی که مستعمرههای تصرف شده بودند، از گذشتهشان انبوهی از فقر و بیکاری را بهارث بردهاند، دقیقاً به این دلیل که [استعمارگران] این کشورها را تصرف کرده بودند. بهبود یافتن از این مشکلات تنها از طریق تکرار تجربه کشورهای معتدل مهاجرنشین سابق و با ورود سرمایه از کشورهای امپریالیستی نمیتواند انجام شود. نکته دوم این است که این مستعمرههای تصرف شده سابق هنوز هم تولیدات خُرد و تولیدات در مقیاس کوچک دارند که صِرفِ باز کردن این اقتصادها به روی جریان سرمایه این تولیدات را بیشتر در معرض نابودی قرار میدهد. بهجای استفاده از ذخیرههای نیروی کار ایجاد شده از سوی استعمار، ذخیرههایی که شرط لازم برای توسعه این جامعهها است، ورود سرمایه بهسادگی افزایش بیکاران را باعث میشود. و سوم آنکه در طول گسترش فعالیتهای صنعتی قرن نوزدهم در مناطق معتدل مهاجرنشین اروپایی، این کشورهای مهاجرنشین از اقتصادشان بهشدت محافظت کردند. در مورد کشورهایی که دریافت کنندگان امروزین انتشار تولید هستند، رژیم نولیبرال از هرگونه سیاست حمایتگرایانه از اقتصاد جلوگیری میکند، سیاستی که تأثیرهای چندجانبهٔ مثبتش را از بین میبرد. علاوه بر این، کشورهای امپریالیستی بههمین سادگی نخواهند نشست تا تماشاگر آن باشند که محصولات این مستعمرههای تصرف شدهٔ سابق در رقابتی بازار داخلیشان را تصرف کنند و بیکاری داخلیشان را افزایش دهند، حتی اگر این محصولات با جابهجایی سرمایه از کشورهای امپریالیستی تولید شوند. آنچه در حال حاضر در مورد چین اتفاق میافتد، که ایالات متحده در مقابل واردات کالاهای چینی از اقتصاد خود محافظت میکند، در این زمینه بسیار آموزنده است.
مسیر توسعه مستعمرههای مهاجرنشین اروپایی سابق و مستعمرههای تصرف شده کاملاً متفاوت بوده است. آدام اسمیت این را نمیدانست. اما میتوان آنچه را او نادیده گرفت بخشید، زیرا او پیشگامی بود که خیلی زود مینوشت. اما کسانی که بر این باورند که مستعمرههای تصرف شده میتوانند همان مسیر مستعمرههای مهاجرنشین اروپایی سابق را دنبال کنند، کاملاً در اشتباه هستند.
نویسنده: پرابهات پاتنایک (Prabhat Patnaik)، اقتصاددان برجسته، پروفسور بازنشستهٔ دانشگاه “جواهر لعل نهرو”- هند.
[منبع نقل و برگردان به فارسی: “دمکراسی مردمی” (Peoples Democracy)، نشریهٔ اینترنتی حزب کمونیست هند (مارکسیست). ۲۱ ژوئیه ۲۰۲۴/ ۳۱ تیرماه ۱۴۰۳.به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۲۱۷، ۲ مهر ۱۴۰۳




