مسایل بین‌المللی

پس این بربریت است؛ اما کدام نوع؟

امپریالیسم لیبرال “دستگاه حاکم” در آمریکا به جایی سقوط کرده است که می‌توان ‏آن را دست‌کم نوعی ناسیونالیسم راست‌گرایانه توصیف کرد. اما احتمال بروز ‏فاشیسم تمام‌عیار چقدر است؟

 

علائم بیمارگونه‌ای که در نظام حاکم آمریکا دیده می‌شود نه یک عیب و اشکال موقتی، بلکه یکی از ویژگی‌های اساسی آن نظام است.
نزدیک به یک قرن پیش آنتونیو گرامشی نوشت: “علت بحران دقیقاً در این واقعیت نهفته است که کهنه در حال مرگ است و نو هنوز نمی‌تواند زاییده شود. در این برزخ، انواع گوناگون علائم بیمارگونه ظاهر می‌شود.” این گفتهٔ او این روزها به دلایل واضح همه‌جا تکرار و شنیده می‌شود.

علامت بیمارگونهٔ شماره یک دو هفته پیش دوباره ظاهر شد و- علاوه بر آن- بیشترین رأی را در انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر آمریکا به دست آورد.

بی‌شک منظور گرامشی، مارکسیست ایتالیایی، از “کهنه” سرمایه‌داری و از “نو” سوسیالیسم بود. او احتمالاً وقتی به علائم بیمارگونه اشاره می‌کرد به فاشیسم فکر می‌کرد، اگرچه استفادهٔ او از عبارت “انواع گوناگون” می‌طلبد که این مسئله را در پهنهٔ گسترده‌تری در نظر بگیریم. در هر صورت، در سال‌هایی که از آن زمان می‌گذرد، “کهنه” بارها از بستر مرگ برخاسته و یک دور دیگر به صحنه آمده است. اما گرامشی به این دلیل دوباره سر زبان‌ها افتاده است که “کهنه” در سال‌های اخیر دچار رنگ‌پریدگی مرگ‌باری شده است. به طور خاص، فجایع جنگ عراق و بحران سرمایه‌داری از سال ۲۰۰۸ تا امروز تا حد زیادی “دستگاه حاکم” بر دولت‌های پیش‌قراول جهان سرمایه‌داری را بی‌اعتبار کرده است. از دیگر عوامل این بی‌اعتبار شدن می‌توان به سوءمدیریت گستردهٔ همه‌گیری کووید اشاره کرد. اما عوامل پایه‌یی همانا جنگ و رکود است که در نتیجهٔ آنها توده‌های مردم با پروژهٔ اصلی “دستگاه حاکم” در زمان ما- جهانی‌سازی سرمایه‌داری- احساس بیگانگی می‌کنند.

دستگاه حاکم سرمایه‌داری نمی‌داند با وضع موجود چه باید بکند. سقوط سرمایه‌داری از اوج رضایت و سرخوشی در دههٔ ۱۹۹۰ [پس از فروپاشی اتحاد شوروی و دولت‌های سوسیالیستی در اروپای شرقی] سرگیجه‌آور بوده است. باد موافق دیگر به بادبان کشتی سرمایه‌داری نمی‌وزد و این نظام اکنون درگیر مبارزه با جریان‌های بی‌امان مخالف است، به‌ویژه ظهور شگفت‌انگیز چین و تغییر در توازن نیروها در جهان که بی‌تردید برگشت‌ناپذیر است.

هر ابتکار سیاسی دستگاه‌های حاکم سرمایه‌داری برای بهبود این وضع در نهایت وضع را وخیم‌تر کرده است. از این نظر می‌توان گفت که امانوئل مکرون چیزی بیش از یکی از همین علامت‌های بیمارگونه نبوده است. او میانه‌رو ائتلاف‌طلب کاریزماتیکی است که دائم بین کاهش مالیات ثروتمندان و شورش جلیقه زردها دست و پا زده است. و در هر چرخش و بزنگاهی، آرای مارین لوپن راست‌گرای افراطی در فرانسه افزایش یافته است.

یا جو بایدن را در نظر بگیریم. مفسران هنوز از مهارت و توانایی آشکار دونالد ترامپ در فرار از هر چیزی، از نظر فحاشی‌های بی‌پرده و نمایشی، شگفت‌زده‌اند. اما آیا نمایش‌های ترامپ شگفت‌انگیزتر از این است که سال‌ها وانمود شد که یک فرد نیمه‌فرتوت عامل نسل‌کشی تضمین‌کنندهٔ آینده‌ای دموکراتیک است؟

وضع سوسیال دموکراسی اروپا را که نگو و نپرس. در این میدان شلوغ سوسیال‌ دموکراسی، احتمالاً دو تن از کم‌اثرترین رهبران دولت‌های بزرگ بورژوایی در این قرن- اگر از عمر کوتاه دولت لیز تراس در بریتانیا بگذریم- یکی فرانسوا اولاند در فرانسه و دیگری اولاف شولتز در آلمان بوده است.

به این ترتیب شاید بتوان گفت که علائم بیمارگونه چیزی است که می‌توان آن را روندی در حال گسترش با شعبه‌های متعدد توصیف کرد که محصولاتی متناسب با سلیقه‌های متفاوت عرضه می‌کند. ترامپ پیروزمند وحشتناک‌ترین این محصولات است.

به نظر می‌رسد بحث فاشیسم قریب‌الوقوع در آمریکا بیش از حدّ حول شخصیت رئیس‌جمهور منتخب می‌چرخد، گویی که این مهم‌ترین جنبه است، در حالی که بیشتر جنبه‌های نمایشی و تبلیغاتی دارد. تردیدی نیست که عوامل ساختاری سوق‌دهندهٔ روند جاری به سمت اقتدارگرایی جدید در آمریکا مهم‌ترین عوامل‌اند، نه های‌وهوی شخصیت‌ها.

این عوامل شامل دست کشیدن بخش بزرگی از حزب جمهوری‌خواه از هرگونه تعهد ظاهری به دموکراسی است، حداقل زمانی که این حزب شکست می‌خورد. دموکرات‌ها این نکته را متوجه شدند و به رأی‌دهندگان گفتند که انتخاب بین دموکراسی و فاشیسم است. اما زحمتکشان آمریکا یا این را باور نکردند، یا اینکه حاضر نبودند به تهدید دموکرات‌ها برای حمایت از دستگاهی گردن بگذارند که به مدت نیم قرن مزد‌های واقعی را راکد نگه داشته و به جنگ‌های بی‌پایان متوسل شده است- حتی با پشتیبانی تیلور سویفت سلبریتی! البته در برابر تحمیل فاشیسم تمام‌عیار به آمریکا هنوز موانع محافظی وجود دارد. ولی این موانع را نمی‌توان در قانون اساسی فرتوت آن کشور یافت که در حال حاضر زیر سیطره و تحت قیمومیت دیوان عالی مرکب از علائم بیمارگونهٔ دارای مقام‌های مادام‌العمر است. این موانع محافظ در برابر تحمیل فاشیسم را در استثناگرایی فرهنگی جامعهٔ آمریکا نیز نمی‌توان یافت. این جامعه دچار تفرقه و پراکندگی و پوسیدگی است، اگرچه نمی‌توان در این موضوع شک داشت که بسیاری از مردم آن کشور تا آخر با دیکتاتور داخلی مبارزه خواهند کرد.

نه؛ مشکل این است که می‌خواهند اقتصاد سرمایه‌داری پیشرفته و رقیب جهانی جدّی را بر اساس دیکتاتوری خشونت‌آمیزی اداره کنند که بخش بزرگی از جمعیت کشور آن را طرد کرده است. این تلاش آنها [در اعمال دیکتاتوری فاشیستی] در بهترین حالت پروژه‌ای ناپایدار و نامطمئن است که دهه‌ها است که امتحان نشده است. دیدیم که تلاش‌های قبلی با نتایجی ناگوار برای هر دو طرف به پایان رسید.

پس تکلیف “نو” چه می‌شود؟ در حال حاضر “نو” هم اینکه کاملاً غایب نیست و هم اینکه چندان دور از دسترس نیست. به نظر می‌رسید که پیروزی ترامپ باعث تحکیم روی‌ بردن فزایندهٔ رأی‌دهندگان از میان طبقهٔ کارگر به جمهوری‌خواهی پوپولیستی شده باشد، حتی در میان جمعیتی که قبلاً در کنار دموکرات‌ها بودند. برای مثال، به‌رغم سخنرانی‌های آتشین و جنجالی ترامپ که بوی نژادپرستی می‌داد، کارگران لاتین‌تبار بیشتر از همیشه به جمهوری‌خواهان رأی دادند. بر اساس یکی از تحلیل‌های وال استریت ژورنال، گرچه دموکرات‌ها با لاتینی‌ها به‌عنوان یک بلوک رأی‌دهی قومی نامتمایز با بقیه برخورد می‌کردند، کارگران لاتین‌تبار رویکردی را ترجیح می‌دادند که به نگرانی‌های طبقاتی بپردازد.

منصفانه است اگر بگوییم این رأی‌دهندگان سر خود را کلاه می‌گذارند و نباید بعداً اظهار تعجب کنند، زیرا قهرمان آنها کسی جز یکی از ثروتمندان بانفوذ و بی‌شرم آمریکا نیست. اما گویا میلیون‌ها نفر ترجیح می‌دهند بخت خود را امتحان کنند تا اینکه همچنان به “دستگاه حاکم” بی‌اعتبار وال استریت و جنگ امید داشته باشند. دست رد زدن به سینهٔ بایدن و هریس، به هر دلیلی که باشد، نمی‌توان آن را به‌سادگی نشانه‌ای از آگاهی نادرست و کاذب دانست.

شاید برخی از اعضای کابینه استارمر [نخست‌وزیر بریتانیا از حزب کارگر] موضوع را بفهمند. اما کل پروژهٔ آنها بیشتر مبتنی بر ترس از درمان است تا ترس از مرض. واقعیت این است که تنها چیزی که نگذاشت ترامپیسم به‌آسانی پیروز شود، نه آه و ناله‌های سرمقاله‌های نیویورک تایمز، بلکه کارزار انتخاباتی برنی سندرز در سال ۲۰۱۶ بود.

به همین ترتیب، بارها و بارها باید گفت و تکرار کرد که حزب کارگر جرمی کوربین از نظر کسب آرای واقعی مردم عادی بسیار محبوب‌تر از نسخهٔ کنونی این حزب بود. و خنثی شدن آن زمانی رخ داد که این حزب برای کنار گذاشتن برگزیت با “دستگاه حاکم” هم‌بستر شد. دولت استارمر نیز مانند دولت بایدن آماده است که به نگرانی‌های مردم عادی توجه نشان دهد، اما فقط تا آنجا که اسباب زحمت و ناراحتی واقعی برای سرمایه‌های کلان نشود. همان‌طور که از پیشنهاد مغزهای متفکر کارزار انتخاباتی حزب کارگر برای مشاورهٔ رایگان دادن به اردوی انتخاباتی کامالا هریس برمی‌آید، می‌بینیم که روش کار این دو مؤثر و کارآمد نیست و نخواهد بود.

اما “نو” را در زمان رهبر پیشین حزب کارگر و از زبان برنی سندرز می‌شد دید و شنید. این “نو” نه سوسیالیسم، بلکه گسست از جهانی‌سازی سرمایه‌داری و گام گذاشتن در راه سیاست‌های طبقاتی بود. در هر دو مورد، عوامل اصلی شکست آنها همانا نیروهای “دستگاه حاکم” در حزب‌های خودشان بودند که برای به حاشیه راندن، حذف کردن، و شکست دادن آنها و حامیانشان دست به تلاشی گسترده و قدرتمند زدند. آنها در این کار بسیار مجرّب بودند، اما روشن است که چنتهٔ آنها خالی شده است.

گئورگی دیمیتروف [دبیرکل پیشین حزب کمونیست بلغارستان و اولین رئیس دولت جمهوری خلق بلغارستان] در سخنرانی مشهورش در هفتمین کنگرهٔ کمینترن (انترناسیونال کمونیستی)، از روزهای کار و زندگی‌اش در برلین قبل از هیتلر یاد کرد. او گفت که روزی به سخنوری یکی از کمونیست‌ها گوش می‌داده است که در مورد تصمیم‌های پلنوم اخیر کمینترن با مخاطبان بیکارش صحبت می‌کرده است، در حالی که یکی از فاشیست‌ها حکایت‌هایی ترسناک از فساد “دستگاه” بازگو می‌کرده است. آن کمونیست به همین سادگی توجه مخاطبان را از دست داد و آنها را به فرد فاشیست واگذار کرد. از این لحاظ ترامپ مطلقاً هیچ درس تازه‌ای برای یاد دادن ندارد. به دلیل نبوغ سیاسی ذاتی سرمایه‌داری است- منظور این است که توطئه‌ای در کار نیست- که این نظام می‌تواند، در صورت نیاز، هم هوادار “دستگاه” و هم نامزد ضد “دستگاه” به مردم ارائه دهد. گویا این گفتهٔ مارکس را با تمام وجود به کار می‌بندد که “اینها اصول من‌اند و اگر آنها را نمی‌پسندید، من اصول دیگری برای ارائه دادن دارم.”

به این ترتیب، گزینه‌های اصلی پیشنهادی در کشورهای سرمایه‌داری موج اول که اکنون در حال فروپاشی‌اند اینهاست: جریان میانه‌رو امپریالیستی لیبرال که تا حد زیادی بی‌اعتبار شده است، حمایت زحمتکشان را بیش از پیش از دست داده است، و اکنون به جایی رسیده است که از نسل‌کشی حمایت می‌کند؛ و عوام‌فریبی (پوپولیسم) شوونیستی که در انتخابات‌های پی‌درپی احساس می‌کند که لحظهٔ موعود رسیده است. هر دو گزینه آشکارا و قاطعانه بر استثمار نظام‌یافتهٔ میلیاردها زحمتکش با حمایت نیروی نظامی گسترده تکیه دارند. هر دو نمایندهٔ نیروهایی‌اند که دارند کرهٔ زمین را در آتش می‌سوزانند و هر روز یک کلاس درس پر از کودکان فلسطینی را سلاخی می‌کنند.

“نو” هنوز دوران رشد جنینی طولانی‌اش را تکمیل نکرده است، ولی واقعاً باید عجله کند. این بدان معناست که سوسیالیست‌ها باید بی‌درنگ تصمیم بگیرند که مثلاً‌ آیا حزب کارگر بریتانیا مقر مبارزه است یا خودش مانع مبارزه است. باید دریابند که چگونه می‌توانند جنبش‌های خیابانی توده‌یی برای تغییر را با پروژهٔ سیاسی برای دگرگونی‌های اجتماعی پیوند بزنند. و دوباره باید با طبقهٔ کارگر از هم گسیخته‌ای پیوند یابند که ارتباط با آن را تا حد زیادی از دست داده‌اند. اینها چالش‌های کوچکی نیستند. “سوسیالیسم یا بربریت” همیشه انتخابی بوده که با احتمال وقوع فاجعه و علائم بیمارگونهٔ فراوان همراه بود، اما انگیزه‌ای برای مبارزه بوده است. صرفاً انتقاد از بربرهای رقیب کافی نیست. باید از بین دو گزینهٔ سوسیالیسم یا بربریت یکی را انتخاب کرد.

به قلم رفیق  اندرو موری، تحلیلگر برجسته چپ، ترجمه شده از مورنینگ استار، روزنامهٔ چپ‌گرای انگلستان

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ  ۱۲۲۱، ۲۸ آبان ۱۴۰۳

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا