به سوی آینده

آوارِ سیاه

دوباره،

آوار و انفجار و گیسوان بریده

پیچیده بر دستانِ شیونی شکسته‌بال

و عزایی دودناک در پیراهنی سیاه

دوباره،

پرواز مرگ در معدنی فروریخته

با ضجه‌هایی سوزناک

و سایهٔ سربیِ اندوه

بر اشک‌های ناچکیده از دیدگانِ رنج‌بار

دوباره آوار و تنگدستی و اشک
و دوباره و دوباره

عبور آخرین آمارِ مرگ

از ذهن‌های منزجر

از ناهم‌ترازی مزمن در زیستن:

“تعداد کشته‌ها از مرزِ

پنجاه‌ویک تن گذشته است.”

از در و دیوار معدن خاکِ سیاه می‌بارد

و بال‌های مرگ

بر اندام تیرهٔ زغال‌سنگ

سایه‌ای افکنده است:

– شوم!

تا بر صورت سفید صاحبان سرمایه

روسیاهی بنشیند.

و کارگران سیه‌روی،

روسفید برخیزند. و کارگران به‌جای قدم زدن

زیر نم‌نم باران،

به‌جای نفس کشیدن

زیر آسمانِ باز،

و به‌جای غوطه‌ور شدن

در هم‌ترازیِ زیستنی که حاصل خواهد شد.

بازو در بازوی هم

در گور جمعی “معدن‌جو” خوابیده‌اند

و دهان که باید تماماً فریادی باشد

– راه‌یابنده!

خموشی فریادی گردیده است:

– خفه!

“در حنجره‌ای مسکوت!”

اینک، از در و دیوار معدن گِل‌ولای می‌بارد

و این فریاد رسای کارگران

فریادیست در گلو‌مانده

که در زیرِ هجوم ویرانه

به خاموشی می‌گراید

و خفگی کُشنده

سکوت ابدی را

به سایۀ ناروَن پیوند می‌زند.

تا شاید در برونِ دیواره‌های فروریخته

آنجا که امنیت را

انباشتِ سودی دو چندان

از جان آدمی دریغ می‌کند،

به فریادی رسا مبدل شود. دوباره،

سرمایه بهر سود مضاعف خویش

فاجعه آفرید

فاجعه می‌آفریند

و فاجعه‌ها خواهد آفرید.  چرا که چشمان کور سرمایه

جز به ارزشی نمی‌اندیشد:

– افزوده!

“و حتی سِنسور گاز متان

این کم بهاترین را

از کارگران دریغ می‌کند.”

دوباره فریاد و انفجار و سنگ

دوباره فریاد و انفجار و ریزش معدن

دوباره فریاد و انفجار و خون

و نفس‌های پینه بر جبینانی

که از دمیدن باز می‌مانند

نفس‌هایی که جز به نان بازوی خویش

به هیچ زیاده‌طلبینمی‌اندیشند.

هنوز فاجعه در راه است
و
فاجعه را سرِ باز ایستادن نیست.

و کارگران،

سپاهِ پراکندهٔ کارگران

باید به ریسمان عدالت

دست بیازند و متفرق نشوند

که راه نجات دیگری در چشم‌انداز نیست.

و نجات دهندهٔ خفته در گور

فریبی است گول زننده

که تنها دست‌های نجات‌بخش را

مفلوج می‌کند

و ولایت که‌ترین را به عرش می‌برد.  نجات‌دهنده دست‌های مولدی است

مأنوس با اندیشه

سرودی است رهایی‌بخش

که آگاهی را به نیرو

و نیرو را به تغییر پیوند می‌زند.

“تغییری رو به فرازی والاتر.”

 

م. د. پویا

 ***

به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال دوم، شمارۀ ۹، آذر ۱۴۰۳

 

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا