«انجمن حجتيه»، از بىعملى تا مهار کردنِ انقلاب
سپهر جمشيدى
پیشدرآمد
“انجمن حجتيه” همواره بر اين ادعا بوده كه بهعنوان يك مشرب فكرى به مجادلهٔ (بهزعم خودش علمى) با انحراف و بدعت مىپردازد، از اعتقادات شيعه اثنىٰعشرى با تمركز بر موضوع منجى (مهدويت) و مقابله با ماركسيسم از جوانان در برابر ارتداد (بهزعم خودش) صیانت میکند. خيلى زود بر همگان معلوم گرديد كه مصاديق آنها [“انجمن حجتيه” و اعضایش] مبارزه با بهائيت و حزب تودهٔ ايران است كه در مورد حزب تودهٔ ايران، با ساواك در رژيم پهلوى و نيز نهادهاى امنيتی و اطلاعاتی در رژيم ولايت فقيه در همراستايى و همكارى كامل بوده است. توضیح اینکه: عملكرد اين انجمن بر عليه بهائيت و حزب تودهٔ ايران مفصل، درازمدت، و اثرگذار بوده و شرح آن خود فرصتى ديگر میطلبد. آنها درپوشش مبارزهٔ فكرى عليه آيين بهائيت، بانفوذ به مجامع اين آيين، به اطلاعاتی دربارهٔ رهبران و حتى پيروان معمولى آن دست يافته و بلافاصله بعد از واژگونى رژيم پهلوى ضمن ترسيم و جا انداختن هدفهایى باژگونه و جعلى براى انقلاب بهمن ۵۷ و با همدلى بخش ارتجاعى دخيل در انقلاب، آمار نسبتاً كاملشان از بهايىها را دراختيار این بخش ارتجاعی نهادند كه درنتیجه بهسرعت تعقيب پيروان آيين بهايى شروع شد و تا هماكنون با فرازوفرودهايى همچنان جريان دارد .
اگر اعدام بهائيان در بدو انقلاب نتيجهٔ پرونده سازى حجتيه و ارسال اطلاعات كامل (كه بهدقت و فراوانى در سالهاى قبل از انقلاب درنتيجه نفوذ و تجسس در محافل بهائيان طبقه بندى كرده بودند) به متعصبين مذهبى جا گرفته در نهادهاى تازه تأسيس جمهورى اسلامى بود، ادامه یافتن اعدامها و فراتر از آن سلب حق حيات بهائيان تا امروز حتماً با گذار اين جريان از حاشيه به متن مرتبط است چنانكه هر روز بردامنه و عمق آن افزوده شده است.
بىگمان مرگ آيتالله خمينى كه از بیاعتنایی و مانع تراشیهاى انجمن حجتیه به او در دوران قبل از انقلاب دل چركين بود و بهويژه برگمارى علی خامنهاى به رهبرى رژيم ولايى، یعنی کسی كه نزديكى و همدلىای بهراستى زياد با انجمن حجتيه داشت را میتوان نقطه عطفی مهم در حیات اين جريان دانست.
در مورد دشمنى با حزب تودهٔ ايران باید گفت اين جريان که در بهاصطلاح مبارزهٔ فكرى/علمى بهكلى ناكارآمد، سست، و بىاثر بود، با همكارى طيف ارتجاعى تر رژيم فقهاء و البته همدلى و دست كم انفعال طيف ديگر رژيم، شروع كرد به توطئه چينى و پرونده سازى عليه حزب (كم و كيف اين پرونده سازى و توطئه خود حاوى درس آموزى فراوانى است كه در مجال این مقاله نمى گنجد).
اين جريان با عنوان کردن پرهیز از ورود به سياست، از بدو تشكيل نه تنها نقشی خنثى درمبارزه عليه رژيم پهلوى داشت، بلكه موضعش نسبت به انقلاب خيانتآميزبود. حجتيه با جذب جوانان مذهبى (داراى ظرفيت مبارزه) درمحافل خود، آنان را از مبارزه دور و براى ايفاى نقشی ارتجاعى در آينده آماده مىكرد (هم چنان كه عمادالدين باقى حجتیه را حزب قاعدين یعنی نشستگان یا منفعلان نامید)۱. حجتيه پس از پيروزى انقلاب ۵٧ ، آنگاه كه روحانيت شيعه دست بالا را در امور پیدا کرد زمينه را براى ورود به قدرت فراهم ديد و با بازنگرى كلى در راهبرد و مشىاش وارد عرصه سياست گرديد. با تشكيل انواع سازمان، جبهه، انديشكده، خيريه، و حتى دانشگاه و مدرسه و جز اینها، بسته به نياز و مقتضاى زمان، با استفاده از كادرهاى سابق شروع به كادرسازى براى آينده كرد و البته میكند. هر كدام از اين مجامع بر محور يك يا چندين مهره (كادر موجود يا سابق) خود و مقبول حاكميت و نيز با اتكاء به پدران فكرى از رأس هرم روحانيت (درواقع هيچگاه اين انجمن خالى از پدران فكرى نبوده، اگر مصباح يزدىها فوت شوند، ميرباقرىها هستند) مىچرخد. به واقع تعداد اين نهادها بقدرى زياد است كه عملاً مبالغ كلانى هرساله از رديفهاى بودجه (بدون اينكه احدى از آحاد مردم در جريان اين خاصه خرجىها باشد) از خزانه بدانان پرداخت مىشود.
هدف این نوشته
در اين جستار تلاش شده است به نقش انجمن حجتيه (با نام رسمی “انجمن خیریۀ حجتیۀ مهدويه” و قبلتر با نام انجمن ضد بهائيت) در ايران و بهويژه ساختار حاكميتى جمهورى اسلامى [در این ارتباط] پرداخته شود.
شناخت و بررسى انجمن حجتيه هم واجد بحث تاريخى و هم بررسى نقش جارى آن است. به اين پرداخته مىشود كه چرا و به چه ميزان با وجود صراحت در اساسنامه انجمن حجتيه مبنى بر منع اعضا و تشكيلات به سياست به اين عرصه ورود کرد و حائز نقشى ويژه شد. براى بیان اين مهم لازم است هدف از تأسيس این انجمن بيان شود و اينكه آيا به همين اهداف بسنده شده و يا عرصه عمل خود را گشاددستانه وسعت بخشيده و آن عرصهها چيست و منظور از طرح آنها چه بوده است؟ ( دو دستاويز مهم اوليه و البته بصورت شكلى تا زمان حال، مبارزه با آيين بهائيت بوده است. دستاويز ديگر كه مورد نظر ما در اين موجز نيست، همان موضوع منجى است كه نزديك به تمام اديان و مذاهب ابراهيمى يا غير آن به انحاء مختلف به آن مى پردازند۲. موضوعهايى كه ورود به آنها مورد نظر اين جستار نيست ولى در پى جستجو در ريشههاى فكرى اين جريان به قدر ضرورت بدان مىپردازيم). اگر علاقهمندى بخواهد محتوايىتر به اين مهم ورود كند مطالعه در مورد پرسشهاى زير بسيار مؤثر است:
آيين بهائيت چيست و ريشههاى شكلگيرى آن كدام است؟ چه زمينههاى اجتماعى وجود داشت كه در بدو شكلگيرى آن را كم و بيش مهم نمود آن سان كه در جامعهاى كه از نظر فكرى و مذهبى بصورت گسترده در انقياد روحانيت “شيعهٔ ١٢ امامى اصولى” بود و خود روحانیان شیعه نيز در پيوند محكم با دستگاه حاكميت (دربار و دولت) بودند آيين بهائيت (بويژه “جنبش بابى” بهمنزلهٔ ريشهٔ وجودى و رسمی آيين بهائيت) توانست حتى طلاب و نيز قسمتى از علمای تراز بالا را بسوى خود جلب کند؟
“جنبش بابى” چه بود و چه انگيزهاى پيروانش را به نمونهاى مهم از “جان بازى” پيروان يك آيين تبديل کرد؟ تأثير “جنبش بابى” در موضوعات مدرنيته و جنبش مشروطيت (كه با آنها همزمانى داشت) چه بود؟ ريشههاى “جنبش بابى” يعنى “شيخيه” چه بود؟ نقاط اشتراك و افتراق شيخيت، بابيت، و بهائيت در كجاست؟ و از همه مهمتر، چگونه است كه جنبشهاى اجتماعى ترقىخواهانه محتواى منوياتشان را در شكلى از بيان مذهبى بروز داده و در شکل آيندهشان بصورت يك آيين متعارف درمىآيد؟ و پاسخ پرسشهايى از اين دست.
نكتهٔ ١ : براى پاسخ به پرسشهاى یاد شده و بیشتر از آنها را در كتاب “برخى بررسىها دربارهٔ جهانبينىها و جنبشهاى اجتماعى در ايران” نوشتهٔ رفيق فرزانه احسان طبرى در بخشی زیر عنوان: “جنبش بابيان” مىيابيد (در صفحههای ۵۱۵ تا ۵۲۵).
نكتهٔ ٢ : اين قلم به اخبار و مصداقهاى بىشمار و اطلاعرسانى (افشاگرى)هاى حاكى از كنترل انجمن حجتيه بر بخشها، نهادها، سازمانهاى حاكميتى، نظامى، اطلاعاتی، امنيتى، و جز آنها، كه هماكنون بسيار زياد و گسترده هم هست و نيز به بىشمار اسامى منتسب به انجمن حجتيه (سابق يا كنونى) كه در مقامهاى بالاى حاكميت و صاحب نفوذی زياد هستند نمىپردازد كه این مهم مجالى ديگر مىطلبد.
متن
“انجمن حجتيه” رسالت خود را از نظر شكلى ۱. مقابله با “آيين بهائيت” و ۲. فراهم ساختن زمينهٔ ظهور “ولى عصر” دانسته و از اين حيث خود وام دار حركتهاى قبل از اين انجمن در مقابله و ستيز با “شيخيت” و”بابيت” میداند.
مكتب شيخيه/جنبش بابيه
شيخ احمد احسائى با بيان زمان ظهور موعود (با استفاده از روايات و بويژه روايتى از امام صادق و روايتى ديگر از ابنعربى) كه نوعى ذوق ناشى از محسوس و دردسترس بودن منجى را برانگيخته بود، محبوبيت و نفوذی زياد كسب کرد از آحاد و طلاب گرفته تا شخص فتحعلىشاه قاجار. از سوى ديگر فقهای طرازاول كه باورشان “تشيع اصولى” بود با احساس خطر، عَلم مخالفت با او را برافراشتند. “تشيع اصولى” همان است كه هماكنون رژيم ولايت فقيه و “انجمن حجتيه” (در مواضع متآخر خود) بدان معتقدند. آنها شبكهاى از روحانيون هستند كه تأييد مرجعيت میكنند، در حالیكه شيخ احمد احسایی به تأیید مرجعيت از سوی امام معصوم معتقد بود.
اعتقاد روحانيت “شيعهٔ امامى اصولى” به مهدويت، بهخصوص در نظريهٔ ولايت مطلقهٔ فقيه، امتيازهایی ويژه به فقها بخشيده كه از نظر عبدالكريم سروش يكى از چهار شكل مهدويت سياسى در تاريخ بوده است. اين باور در مقابل هر ادعاى ظهور كه از آن پس اين امتيازها را میتوانست بلا اثر كند بهشدت مقابله كرده است. چرا كه مهدويت سياسى- براساس نظريهٔ ولايت مطلقهٔ فقيه- ولى فقيه را نايب امام زمان [ولیعصر] فرض میكند و به ولى فقيه در قدرت با امكان تصرف در نفوس و اعراض و اموال مسلمين همان اختيارات را میدهد كه امام غايب دارد.
در ادامه افراد زيادى با اين باور زیر نام شيخيه گرد آمده و درپى موعود در سال ١٢٦٠ قمرى / ١٢١٨ خورشيدى (كه زمان زيادى تا آن سال نمانده بود) بودند. از آن جمع ملا حسين بشرويه خراسانى كه مقامى والا يافته بود هنگامى كه سيد علىمحمد شيرازى [باب] جوان را ملاقات كرد نظراتى را متصل، مرتبط، و تكميلى به آرای شيخيه از او يافت كه با تمام حدود و صغور اعتقادات او و همفكرانش آميختگى كامل داشت. با گرويدن ايشان به باب بهسرعت دايرهٔ معتقدان به باب وسعت يافت.
ميرزا سيدعلیمحمد شيرازى [باب]، پسر سيد محمدرضا بزاز شیرازی، در اول محرم ۱۲۳۶ قمرى / ١١٩۸ خورشيدى متولد و در ۲۷ شعبان ۱۲۶۶ / ١٢٢۹ خورشيدى اعدام شد. باب به سياق بسيارى از آوردگان رسالت، تحت تأثير تعاليم ديگران بود ازجمله فيثاغورث، اخوان الصفا، اسمعيلى، و نيز گردآورى مباحثى در رمز اعداد و تعاليم حروفى و نقطوى با درآميختگى با عرفان و اشراق.
اما مانند قريببهاتفاق اديان كه در بدو اعلام رسالت شامل گرايشهاى مترقى و انطباق با مقتضاى زمان و نياز زمانه است، مهمترين ويژگى است (مثال: ضرورت گسترش تلگراف، پست، طرح پول يگانه، ارتقای كيفى راه و گسترش كِمى آن، تأسيس و استفاده گسترده از چاپ، و جز آن).
باب و آموزش وی در زمینهای تهی پدید نشده بود، بلكه تدارك فکری و اجتماعیای طولانی برای آن وجود داشت. ریشهٔ اجتماعی جنبش باب ناشى از بحران برآمده از سخت جانىِ فئوداليسمِ دراحتضار كه به جلوگيرى از نضج گرفتن مناسب و طبيعى بورژوازى انجاميد، حاصل مقاومت در برابر ستم استبداد و منافع استعمارگران بود كه بهگفتهٔ رفيق طبرى “مواد منفجره فراوانى را در بطن جامعه ايران از ديرباز انبار كرده بود.”۳
در اين وضعيت كه جامعه در تبوتاب و مملو از شورش فقراى شهرى بود، همزمان “انتظار دائمى مهدى آخر زمان، جامعه ستمديده را روحاً براى قبول دعوى مهدويت از جانب كسى كه عليه ستمكار و ستم برخيزد، مستعد مىساخت.”۴
هنگامی که باب دعوی خود را آشکار میساخت در بسیاری از شهرهای ايران علیه حکام محل و اشراف فئودال و روحانیون همدست آنان شورشهای فقرای شهری روی میداد. از سوى ديگر تعلیمات شيخيه مسئله ظهور “صاحب الامر” را نزدیک جلوه میداد و تصور آن که امام ظاهر خواهد شد افکار را تصرف کرده بود.”۵
توضیح اینکه: در قبل و بعد از جنبش بابيان ما تغييرات اصلاحى شكلى و يا حتى محتوايىای بهوسیلهٔ شخصيتهایی دغدغهمند را شاهديم كه همزمان و پيش يا پس از جنبشهاى اجتماعى راديكال درحال انجام دادن تغييراتى هستند. بعضى از اين اصلاحگران چه بسا با آرمانهاى راديكال همدل بودند، اما تغييرات اصلاحى از بالا را ممكنتر و كمآسيبتر گمان میکردند. شكل گرفتن جنبشهاى اجتماعى بعد از شروع اصلاحات دربارى/دولتى میتواند مبين فاصله معنىدار با مطالبات و خواست مردم باشد. اصلاحات همزمان با جنبش اجتماعى میتواند ناشى از رقابت با جنبش بهمنظور سرعت گرفتن از پيوستن فراگير تودهها به جنبش و سپس خالى كردن خواستهها از جنبههای راديكالش و گنجاندن آنها در چارچوب حاكميت باشد. طرح اصلاحات پس از افول جنبش میتواند ناشى از ماندگارى پتانسيل جنبش و خطر خيزش دوباره و نيز حضور آدمهاى معدود ولى شريف، معتقد، و متوجه به ضروريات زمانه در سطوح بالاى حاكميت و دربار باشد. البته روشن است كه سرنوشت بسيارى از اين مصلحان بهتر از پيشاهنگان جنبشهاى اجتماعى وخيزشهاى راديكال نبوده است۶.
بهصورت تراژيك سركوب شديد جنبش بابى توسط اميركبير اصلاحگر را ما شاهديم. آنچنان سركوبى كه تاريخ، حاج ميرزا آغاسى را فردى مسامحهگر و نرمخوی در برابر بابىها بهقلم داده است.
اين موضوع درسآموزىای زياد در خود دارد. هماكنون ما تجربه نقش اصلاحطلبان را در زمانههايى سخت (ناشى از اعتراض خيابانى مردم) كه نفس رژيم ولايى از آنها بهشماره مىافتد را شاهديم. تلاش مشهود براى نقش دادن به اصلاحطلبان و حتى انجام اصلاحاتی كمرمق و صورى را شاهديم. پس از دفع جنبش اعتراضی، “اصلاح گر”!! بهكنارى نهاده میشود و بعضى از كنشگران صادق هم كه ظرفيت ورود راديكال به موضوعات را دارند مؤاخذه و تنبيه هم میشوند. بنابراين بيجا نيست به يك تجربه كه مرتبط با موضوع هم هست بپردازيم:
دوگانهٔ اصلاح از بالا (حاكميت) / جنبش راديكال از پايين (جامعه)- نمونهٔ اميركبير و جنبش بابى-
در حقیقت تقابل میان امیرکبیر و بابیان مقابله میان دو بینش روشنفکرانه و تجددطلب بود. در حالی که امیرکبیر اصلاحات غیرمذهبی و اقتدارگرایانه را خواهان بود، بابیان از نوگرایی همهجانبهٔ دینی که توسط باب ارائه شده و در همه آموزههای نوین او نظیر استمرار ظهورات الهی، تجديد دین، الغای مقام پیشوای روحانی، بررسی مستقل مسائل دینی بدون نیاز به وجود قشر روحانیت و ارتقای جایگاه زنان در اجتماع بهوضوح بهچشم میخورد حمایت میکردند.
امیرکبیر بر آن بود که هرگونه دگراندیشی مذهبی را سرکوب کرده و درعینحال در تلاشی ناموفق سعی داشت قشر روحانیت را به اطاعت از اقتدار دولت و حکومت وادار سازد. اندیشۀ اروپایی جدایی دین از سیاست كه الهامبخش اصلاحات امیرکبیر بود، درتضاد با بازنگری جدی اصول دینی قرار داشت. دولت قاجار با كشتار بابيان، روحانیت را بهعنوان تنها داور بیرقیب هنجارهای دینی تأیید کرد. با سركوب نهضت بابی فرصت مناسب برای پا گرفتن جنبش بومی اصلاحات دههها از میان رفت و امیرکبیر ناخواسته راه را برای تثبیت قدرت روحانیون تا پایان قرن نوزدهم و با اندكى فاصله حتی تا كنون هموار ساخت.
سرکوب بابيان، دولت قاجار و مجتهدان اصولی را به یکدیگر نزدیکتر کرد. چنین همکاری متقابلی از ابتدای حکومت قاجار بهویژه در زمان فتحعلیشاه در سیاست ایران حضور داشت ولی بهتدریج با بیاعتناییهاى حاج میرزا آقاسی به دستگاه روحانیت و سپس با سختگیریهای امیركبير کمرنگ شده بود. سرکوب جامعه بابی و سپس قتل امیركبير قدرت و نفوذ روحانیون شیعه را چه در نزدیکی با حکومت و چه درمخالفت با آن فزونی بخشید و باعث شد آنان نقشی پررنگتر در سیاست بازی کنند، نقشی که با تأسیس نظام جمهوری اسلامی ایران و حکومت ولایت فقیه در ایران ويژهتر هم شد.
بهگفتهٔ هما ناطق، امیرکبیر از سرکوب بابیان طرفی نبست و دست تنها ماند. او که بهدنبال اصلاح و نوآوری بود برای مبارزه با استبداد دینی و حکومت قاجار باید حمایت نواندیشانى چون بابیان را جلب میکرد. بابیان دستکم در ابتدا برای ترویج آرمانهایشان به دولتیان روی آورده بودند.
برخی نویسندگان نهضت بابیه را با اصلاحات مذهبی پروتستان در مسیحیت که مارتین لوتر در قرن شانزدهم [بهلحاظ تقویمی تقریباً همزمان با صفویه] عامل آن بود همانند شمرده و اگرچه شباهتهایی درمورد کارکرد اجتماعی این دو نهضت میتوان یافت، اما دامنهٔ سنتشکنی در آثار باب بهمراتب از نوگرایی پروتستانیسم مسیحی گستردهتر و بنیادیتر است. لوتر آوردن دینی تازه را ادعا نکرد. سوای آن، آنچه به پیروزی نهضت پروتستانیسم منجر گردید پشتیبانی تعدادی از حاکمان سیاسی بود که بهرغم مخالفت و ستیز کشیشهای کاتولیک سرانجام اصلاحات لوتر را پذیرفتند. در ایران عکس این امر صورت پذیرفت. حتی فرد با کفایت و ایران دوستی مانند امیرکبیر نیز که خواهان اصلاحات بود بهجای حمایت از نهضت بابیه و ایستادن در مقابل علمای محافظهکار، به صف آنان پیوست و باهمکاری آنان به کشتار بابیان و قتل باب اقدام کرد.
بهگفتهٔ عباس امانت برخورد شدید امیرکبیر با دگراندیشی مذهبی و سیاسی، البته سوای مواردی که از سوی خود او انجام شده بود، راه را بر نوگراییها بست و سبب شد نهضت باییه، نهضتی که جریانی مذهبی با پیامی صریح در جهت نوسازی جامعه بود بهرغم نفوذ گستردهٔ مردمیاش شورش بدعتآمیز مذهبیای که بنیان دولت و مذهب را تهدید میکند تلقی گردد و بهانزوا کشانده شود.
شاید بتوان گفت امیرکبیر با شکست دادن سیاسی بابیه و اعدام سیدعلیمحمد باب که منادی انقلابی مردمی برای متحول کردن آموزههاى دینی و پاک ساختن آن از وجود قشر روحانیون بود، فرصتی مناسب برای پا گرفتن جنبش بومی اصلاحات را دههها از میان برد و ناخواسته براى تثبيت قدرت روحانيون تا پايان قرن نوزده میلادی [در حدود سال ۱۲۷۸ خورشیدی] وحتى سالها پس از آن راه را هموار كرد.
آيين بهايى
از ميان افراد مطرح شيخيه و بابى پس از اعدام سیدعلیمحمد باب، كسانى خود را شايستهٔ آن چيزى كه باب آن را “من يظهره الله” بعدى مىناميد دانسته و افتراقهای و رقابتهایی جدى بینشان شروع شد. از آن ميان ميرزا يحيى صبح ازل (برادر كوچكتر ميرزا حسينعلى نورى يا همان “بهاءالله”) به سیدعلیمحمد باب وفادارتر ماند و به خليفهٔ “باب” ماندن بسنده كرد. وفاداران به او با عنوان “ازليه” يا “بيانيه” [منظور از بیان کتاب “بیان” است اثر سیدعلیمحمد باب مشتمل بر تعالیم اخلاقی و اجتماعی دیانت] شناخته مىشدند كه در ادامه فرقهای بسيار كمشمارتر شدند. ولى ميرزا حسينعلى نورى، با ناديده گرفتن تصريح باب كه “من يظهره الله” بعدى دو هزار سال پس از او مىآيد، يعنى سال ١۴ از پسِ اكنون كه سال ١٢ است، خود را همان “من يظهره الله” كه باب از آن سخن گفته بود دانست. بهجز اين مورد او از يك رشته گفتههاى باب كه از سر روادارى و آموزش دوری کردن از تعصب بود بهره برد. آموزههايى مانند “من يظهره الله” بعدى اَجَلِ [والاتر] از قبلى است و كاملتر، “عدم خاتم ظهورات” دانستن خود (باب) و اينكه پس از او ظهوراتی كاملتر رخ میدهد. باب بارها تأكيد كرده بود كه مردم درصدد ايذاء و اذيت مدعى”من يظهره اللهى” نباشند، حتى اگر در حقانيت او ترديد دارند.
واضح است كه بهاءالله ازشرايط مهياى اجتماعى گسترده و پر از تهور و از جانگذشتگى جنبش بابى استفاده تبليغاتى كرد، اما خود يك دينسازىِ حسابگرانه را پيش برد .اين آيين نه تنها نتوانست كه اصولاً نخواست از استقبال اجتماعى براى اعتلا و استمرار جنبش انقلابى بابى و پيشبرد مقاصد ترقىخواهانهٔ اجتماعى بهره برد همانگونه كه پرفسور براون گفت “بهاءالله تنها جنبهٔ اخلاقى تعاليم باب را بسيار تقويت نمود.” پرفسور براون در ادامه توضيحاتش جنبه شديد محافظهكارى و سازشكارى بهائيان از سويى و روش انقلابى و عصيانگر بابيان را از سويى ديگر نشان مى دهد.۷
انجمن حجتيه
آنچه آمد درحقيقت بسيارى ازپرسشها ازجمله “انجمن حجتيه چگونه مىانديشد؟” را درخود پاسخ مىدهد و به تكرار نياز ندارد، چرا كه خود را در ستيز با آنها تعريف مىكند. درواقع اين انجمن در ستيز انديشهاى با مجموعه فكرى شيخيه و بابيه و در ستيز عملی سياسى با تفكرات ترقىخواهانه ،مدرن، و راديكال جنبش بابى و پس از آن است. با به تاريخ پيوستن جنبش بابى و شيخيه، حجتيه (كه توان استدلالى و كلامى لازم را درچنته نداشت) سيبل هدف خود را آيين بهائيت قرار داده است، چون حجتيه در مقابله با بهائيت و نيز در نبودِ جنبشى مانند جنبش بابى در ميان مردم و محیطِ اغلب شيعهگرا و تحت تأثير گفتمان ظهور ولیعصر و بهويژه با پشتوانهٔ حاكميت رژيم ولايى كه در بهانزوا بردن و سركوب بهائيان فرصتهاى مطلوب خود را دنبال مىكند در زمینهٔ دين توان استدلالىای بيشتر دارد. درمجموع انجمن حجتيه را در دو بُعد میتوان بررسى کرد:
- نخست كارنامهٔ فكرى و انديشهاى مبتنى بر آموزههاى رسمیاش،
- دوم كارنامهٔ واقعى عمل سياسىاش.
براى بررسى اين موضوع كافى است مواردى از اصول اعتقادى حجتيه (كه البته برخاسته از انفعال و ارتجاع است) را مرور كرد و ديد چگونه با بازگشت يكباره از آن اصول (منظورمخالفت با تشكيل هرحكومتى كه امام معصوم آن را رهبرى نكند) به حضور تمام عيار در حكومت غيرامام معصوم (خارج از هرتوجيه و دليلتراشى آن حکومت) ورود كرد. اين چرخش آشكار آيا جز فرصت و قدرت طلبى است؟ بر ميزان خسارتبار بودن، يغماگرى و چپاول تا حد اعلاى آن یعنی فرهنگزدايى و تثبيت استبداد با هرگام پيشروى اين گرایش و انجمن افزوده گشته و مىشود.
خوب است به اين پرسش پرداخت كه آيا انجمن حجتيه از سر اعتقاد صِرف و بىپيرايه با آيين بهائيت و با اين شدت به ستيز و مصاف کردن درآمده است؟ بهعبارتى آيا با هرجريانى كه خارج از اصول اعتقادى حجتيه است بدون امتيازگذارى برمبناى نزديكى و دورى نحلهاى آن، معیار ستيز او بهصداقت عمل كرده يا مىكند؟ پاسخ منفى است و اين تذبذب روشن بر اساس منافع آن است. البته انجمن حجتيه تقريبا هيچ سندى كه بهطوررسمی بتوان بدان استناد كرد بيرون نداده است. اين جريان حتى پس از كار تبليغى و ترويجى از اعضایش مىخواست برگههای مطالب نوشته شده را از بين ببرند. ولى آنانی كه در اين گروه بوده و خارج شدند تقريباً مطالبی مشابه از مرام، ايده، و خطمشى آن گفتهاند و نيز اينجا و آنجا در نشريات اسلامى و يا نقلقولهايى از شيخ محمود حلبى (ذاكرزاده تولايى) بهجا مانده كه گوياى اعتقادات رسمی آن گروه بوده كه در صورت انكار اصولاً هيچ ادعایی ديگر آن محلى از اعراب نخواهد داشت.
تغيير سياستها از نمونههاى زير بهوضوح آشكار مىشود، از تبرى جستن از حضور در هرحكومت (غيرمعصوم) تا تولى جستن به حكومت (غيرمعصوم). اين همان تغيير در سمتگيرى در اصول اوليه است آنگاه كه مىخواهد در موازنه قدرت نقش داشته باشد.
- انجمن حجّتیه مخالف تشکیل حکومت اسلامی و دخالت عالمان دینی در سیاست بود، با تمسک به روایت “رایت” (پرچم): “هرپرچمی که قبل از قیام قائم برپا شود، صاحبش طاغوت است.”۸
- قبل از قیام مهدی موعود شیعیان، هر قیامی اشتباه است و به شکست میانجامد، با تمسک به روایتی از امام جعفر صادق كه تشکیل حکومت خالص را تنها در زمان موعود ممکن میدانستند: “هیچیک از ما اهل بیت تا روز قیام قائم ما، برای جلوگیری از ستمی یا برای به پاداشتن حقی خروج نمیکند، مگر آنکه بلا و آفتی، او را از بیخ بركند و قیام او بر اندوه ما و شیعیانمان بیفزاید.”۹
- راه گشایش از غیبت(ظهور) خواست و ارادهٔ الهی است، تنها با درخواست مردم از خداوند و دعا کردن برای فرج امکانپذیراست، آنها در دوران غیبت، مخالف جهاد ابتدایی بودند.۱۰
- آنها در دوران غیبت کبرا، قایل به تقیه بوده، معتقد بودند که “مبارزهٔ نابخردانه و ماجراجویانه، هدر دادن نیروهاست.” آنان در عصر غیبت یکی از مسئولیتها و وظایف یک انسان مسلمان را “انتظار” میدانند.
- فلسفه را نوعی بدعت و ورود فلسفهٔ یونان را به اسلام از طرحهای خلفای بنیعباس برای مقابله با مکتب امامان شیعه ومبانی اندیشهٔ دینی تشیع میدانستند.
- هرگونه مبارزهٔ هیجانی و نابخردانه با استعمار و استبداد نه تنها سودی ندارد، بلکه مایهٔ نیرومندی و پیشرفت دشمنان خواهد شد و مبارزه با زورمندان و قدرتهای جهانی ویژهٔ مهدی است و قرآن با صدای رسا اعلام میدارد که: خود را به دست خویش هلاک نکنید.۱۱
- خود را پیرو افرادی که “علما و فقهای اسلامشناس، آگاه، عالِم و دلسوز برای اسلام” مینامیدند دانسته و معتقد بودند، رهبر و ولی و حاکم جامعه باید معصوم باشد.
- خودداری از دخالت در سیاست بهمنظور حفظ کیان خود و جلوگیری از زدوخورد بیمورد با دولت مستقر در کشور.
بهعنوان نكته انتهايى، انتخاب سليقهاى و دلبخواهى طرف ستيز با انحراف (حتى در همان موضوع منجى) است كه ميزان ناراستى اين انجمن را مىرساند:
آنان اينگونه مىنمايند كه گويا صرفاً و بهيكباره فقط آيين بهائيت بوده كه جرأت كرده و عمل شاذ اعلام ظهور منجى نموده است. اگر فرض بگيريم كه براى انجمن حجتيه اعلام ظهور منجى در دين و آيينهاى ديگر بلاموضوع و غير حساسيتزا بوده، چرا نسبت به اعلام ظهورهايى از درون خود فرقههاى شيعه و آن هم توسط شخصيتهاى معتبر شيعيان واكنشى ندارد و گاه حتى اينجا و آنجا به آنان تأسى و ارجوقرب مىنهد؟ برای نمونه:
- مهدویت از دیدگاه زیدیه
بهنظر مىرسد شيخيه، بابيه و بهائيه به نوعى اعتقاد شيعيان زيديه را عمل كردهاند. زیدیه مانند دیگر فرق اسلامی به اصل مهدویت اعتقاد دارد. آنان متولد شدن امام مهدی درگذشت و غیبت او را نمیپذیرند و تنها معتقد به موعود بودن و ظهور امام مهدی در آخرالزمان هستند. از نگاه زیدیه، غیبت امام با شرط خروج امام و دعوت به امامت خود منافات دارد. از این رو انطباق مصداق امام موعود و منتظر در امام دوازدهم شیعیان اثنیٰعشری را رد کرده یا حداقل تأیید نمیکنند. آنان تنها معتقدند امام منتظر در آخرالزمان به دنیا آمده و قیام خواهد کرد.
بهطورکلی مهدویت در زیدیه، مهدویت نوعیه است. آنها آخرین امام از سلسله ائمه را که جهان را پر از عدل و داد کند مهدی موعود میدانند و معتقدند باید از هر سیدی که دعوت به خود کند پیروی کرد چه بسا او همان مهدی موعود باشد اگر جهان را پر از عدل و داد کرد و کار را بهاتمام رساند مهدی موعود بودن او معلوم میشود، در غیر این صورت منتظر سید دیگری مىمانند.
- ادعاى مهدويت توسط محمد بنمكى (شهيد اول)
محمد بنمکی كسى است که به “شهید اول” در راه ولایت فقیه مشهور است. پیروان محمد بنمکی خون اهل سنت را حلال و نکاح متعه را مباح میدانستند. او نخستین کسی بود که دعوی نیابت مهدی را كرد. محمد بنمکی (شهید اول)، در کتاب “المعه الدمشقيه” در سال ۷۸۲ قمرى ( ٨۴۴ خورشيدى) نیز مسئله ولایت فقیه را مطرح میکند. در این کتاب مجموعهای از فتواهای وی وجود دارد که بربنیاد ولایت فقیه صادر شده است. خمس به نایب عام امام یعنی فقیه جامعالشرایط در همین کتاب طرح شد، همچنان که برای نخستین بارعبارت “فقیه جامعالشرايط” را وارد فقه شيعه كرد و گفت بدون حضور شخص وی (مكى) نمیتوان نماز آدینه [نماز جمعه] برپا داشت. یکی از یاران پرآوازه محمد بنمکی بهنام محمد يالوشی بهحکم محمد بنمکی و بهجرم ادعاى پیامبری و استقلال از مکی کشته شد.
روشن است كه چرا از نظر انجمن حجتيه دو فرد، فرقه و يا آيين با يك عمل واحد، يكى “شهيد اول” مىشود و ديگرى “فرقۀ ظاله”. ورود یا عدم ورود این انجمن به سیاست به مقتضای زمان بوده است. این انجمن در رژیم پهلوی با جذب نیروهای جوان و مذهبی و منفعل ساختن آنان از مبارزه، در همکاری با ساواک و با دراختیار گرفتن ادارۀ مرکزی آن توسط جواد مادرشاهی (از رهبران این انجمن) در جایگاهی قرار داشت که میتوانست پروندههای دلخواه را معدوم و خاکستر کند. پس از انقلاب بهمن ۵۷ نیز این انجمن توانست برای انحراف و بیمحتواسازی انقلاب تا بالاترین ارکان قدرت نفوذ کند.
پانویسها/بنمایهها:
۱. كتاب “در شناخت حزب قاعدين زمان”، عمادالدين باقى، نشر “دانش اسلامى”، سال ١٣٦٣. اين كتاب حاوى مطالب و دادههایی خوب در شناخت جريان حجتیه است.
۲ . دين یهود ماشیح، دین مسیحیت عیسی مسیح (پسر انسان) و بعضاً فارقلیط، دین مزدیسنا (زرتشتیت) سوشیانس، دین بودایی میتریا، دین هندو کالکا را موعود میدانند.
۳. كتاب “برخى بررسىها دربارهٔ جهانبينىها و جنبشهاى اجتماعى در ايران”، احسان طبرى، صفحه ۵۱۶، نشر آلفا، چاپ اول، ١٣٥٨. انتشارات حزب تودۀ ایران
۴و ۵ همانجا.
۶. وزيران و مصلحتانديشان با درايت و دلسوز بهويژه آنها كه از تبار تودۀ مردم بوده و در اندك موقعيتهايى زمينه حضور در دربار وديوان را يافتند اگر چه گاهى حتى در سركوب جنبشهاى اجتماعى نیز نقش داشتند با اين وجود جلوههايى از رشد و پيشرفت را باعث و عامل إصلاحاتى در روند أمور بودند. سياستمداران مصلحتانديشى كه در كنار تمشيت أمور نيمنگاهى به ملك و ملت داشتهاند ولى در ادامه، مورد سوء ظن حاكم يا ضربخوردۀ سخنچينان شدند نیز كم نبودند، از جمله اميركبير يا فرزانهاى چون بزرگمهر به دست خسرو كواتان، يحيى برمكي به دست هارون خليفه عباسى، حسنك وزير به جرم قرمطى به دست محمود غزنوي.
۷. نبايد از نظر دور داشت كه با بهائيان نيز همواره به طروق مختلف بهويژه در رژيم فقهاء نه حتى بعنوان اقليت دينى بلكه به عنوان آيينى مطرود كه واجد هيچگونه حقوق اساسى، مدنى و شهروندى نيستند تا همين لحظه برخورد شده است. در این میان میتوان از تفاوت بارز میان پيروان آيين بهايى با بابىها نام برد. انفعالى بودن، تحمل شدايد و حقكشىهاى بدون واکنش و عصیان، برگرفته از آموزههاى آیین بهایی است در حالی که مسلک بابیها بر عکس بهکلی بر ضد هیئت حاکمه و دربار بود و آنان در این راستا مجاهدت می کردند.
۸. کافی، جلد ۸، صفحه ۲۹۵ و وسائلالشیعة ج: ۱۵ ص: ۵۲ و مستدرکالوسائل ج: ۱۱ ص: ۳۴
۹. مقدمه صحيفه سجاديه
۱۰. گفتار حلبی: شیعه میگوید در عصر غیبت امام زمان جهاد نیست! چرا؟ و پاسخ میدهد چون که حاکم اسلامی باید معصوم باشد مصداق پیدا نکردهاست.
۱۱. ولا تلقوا بایدیکم الی التهلك
به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال دوم، شمارۀ ۹، آذر ۱۴۰۳




