دیدگاهی مارکسیستی دربارۀ الغاگرایی (ابولوسیونیسم) وانسا تامپسون
اقتباس، ترجمه و کوتاهنگاری: مرداد شرقی
جنبش بینالمللی ملغیٰٰ ساختن۱ abolitionism (در واژه بهمعنای “برهم زدن”) بازتعریف جنبش جهانی برای لغو مناسبات پرخشونت سیستم سرمایهداری است، مناسباتی که سرچشمهٔ خشونت فرااقتصادیاش را میتوان و میبایست در سرشت وجود ابزارهای حکمرانی منوط به آن جست. از جمله این خشونتها، از زندان، پلیس، و یا مجتمعهای نظامی- صنعتی میتوان نام برد. پس محصولات نظام سرمایهداری مانند پلیس، زندان یا مجتمع نظامی-صنعتی، ابزاری مؤثر برای استثمار و سرکوب جنبشهای آزادیخواهی هستند.
بهویژه از زمان جنبشهایی جهانی در سال ۲۰۲۰ / ۱۳۹۹ خورشیدی بهخاطر زندگی سیاهپوستان و در حمایت از زندگی آنان در برابر خشونت پلیس و دستگاههای امنیتی، فعالان در بخشیهایی از اینگونه جنبشها، رویکردهایی بر پایهٔ الغای این دستگاهها را دنبال میکردند.
این فعالان در ارزیابیها[یشان] به کارکرد و نقشِ، برای مثال، پلیس در نظم اجتماعی سرمایهداری، در راه الغای پلیس مبارزه میکنند، و موازات با آن، جنبشهای ضدنژادپرستی خواستار از میان بردن تبعیض نژادی هستند، و کارزارهای خودسازماندهیشدهٔ پناهجویان خواستار حذف مرزهای کشوری شدهاند. در همراهی با آنها، کنفرانسها و کنگرههای مختلف بر پا شده از سوی جناحهای چپ تلاش دارند اینگونه جنبشها در چارچوب سیاسیای محکمتر قرار گیرند.
اگر چه توجه روزافزون از اینگونه الغاگرایی در میان نیروهای چپ رونق یافته است، اما ارجاع دادنهای مارکسیستی وابسته آن به حاشیه رانده شده است. با توجه به اینکه سرچشمه تاریخی الغاگرایی در مبارزه برای لغو بردهداری رقم زده میشود، اما پرداختن جدی به درک الغاگرایی از دیدگاه مارکسیستی اغلب در پسزمینهها محو میشود. نکته اساسی در اینجاست که از یک طرف مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و قدرت اعمالگرایی دولتی دست در دست هم دارند و از طرف دیگر اختلاف میان دیدگاه ایدئالیستی و ماتریالیستی نسبت به الغاگرایی انکارناپذیر است.
با توجه به شناخت بر اینکه قدرت انحصاری اعمال قوانین و خشونت در دست نهادی بهنام دولت (یا حکومت)۲ که خود زادهٔ مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و سرمایهٔ مالی است و همین مناسبات تولیدی هستند که بازدارندهٔ پا گرفتن مناسبات انسانیاند در واقع میبایست ملغیٰ شوند. و البته که مبارزهٔ مداوم علیه اعمال خشونت لگامگسیخته و اَبَر استثمار از دیدگاه ماتریالیسم با استفاده از گزینهها و شرایط موجود در مبارزهٔ طبقاتی امری ضروری است.
ما در این نوشتار به دو دیدگاه (ماتریالیستی و لیبرالیستی بههمراه گذری در حاشیه به جنبههای تاریخیشان) دربارهٔ الغاگرایی میپردازیم.
یکی از انتقادهای اصلی وارد بر مناسبات تولیدی سرمایهداری، اجتنابناپذیری ستم مستقیم طبقاتی است، که الغاگرایی علیه خشونت زادهٔ شیوهٔ تولید سرمایهداری را به هدف در مبارزه تبدیل میکند.
ویلیام دیوبویس۳ (W.E.B Du Bois)، تاریخدان، نویسنده و اندیشمند آمریکایی، از مبارزان علیه تبعیض نژادی در دستنوشتهٔ منتشر نشدهٔ خود به سال ۱۹۵۱/۱۳۳۰ بهصراحت اشتراک دیدگاه کمونیستی و الغاگرایی را برجسته ساخت. بدین جهت است که جنبشهای الغاگرایی قرن نوزدهم میلادی جنبشهای کمونیستی نیز خوانده میشدند؛ و کمونیستها همواره مظنون به الغاگرایی بودهاند، زیرا جنبش کمونیستی و الغاگرایی هر دو در قرن نوزدهم میلادی بهوجود آمدند و همین نیز دلیلی دیگر بر کمونیست خواندن الغاگرایان است.
او در دستنوشتهٔ خود تأکید میکند: “در حالی که کمونیستها اصرار بر سیاسی شدن بردگان عصر نو داشتند، الغاگرایان در این دوران خواستار برچیده شدن بردهداری بودند ولی نه ٬ساختارهای صنعتی٬”؛ در این راستا مبارزین علیه تبعیض نژادی نیز ملغیٰ شدن این گونه تبعیض را خواستار بودند. با اینکه مارکس بهگونهای ویژه با بردهداری مدرن و استعمار برخورد نکرد، اما در واقع این مارکس بود که خواهان پیوند ناگسستنی این دو جنبش یاد شده در بالا با یکدیگر – بهویژه در دوران جنگ داخلی(۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵ آمریکا برابر با ۱۲۴۰ تا ۱۲۴۴)- بود و رواج آن را نیز بسیار مهم میدانست.
مارکس در تحلیل خود از انباشت اولیه، بر نقش مرکزی بردگی و گسترش استعماری بهمنزلهٔ “لحظههای اصلی” تأکید کرد [آثار مارکس و انگلس، جلد ۲۳، ص ۷۷۹ (نسخه آلمانی)].۴ او در ۱۵ سال آخر زندگی خود، در پسزمینه تعامل فشرده با مطالعات روسیه، چین، بهویژه قیام تایپینگ، هند، بخشهایی از آفریقا و قاره آمریکا انباشت اولیه را بهمنزلهٔ انباشتی مداوم توصیف میکند. در این مضمون جان براون ۵ (John Brown) کارکردی نشانگر از جنبش کارگران برده شده و مبارزان برای لغو جنگ از خویش نشان داد؛ و در همراهی با آن عمدتاً مارکسیستهای سیاهپوستی مانند دیوبویس، سی ال آر جیمز (C.L.R. James)، اریک ویلیامز (Eric Williams ) یا حتی نظریهپردازان رادیکال سیاهپوست مانند تی. توماس فورچون (Thomas Fortune)، الغا را اصطلاحی دیگر برای کمونیسم و نه جدا از آن میدانستند.
بدینگونه دیوبویس در اثر خود بهنام “نوسازی مبارزات سیاهان آمریکا”- منتشر شده در ۱۹۳۵ / ۱۳۱۴- توضیح میدهد که استثمار شدید بردگان در ایالتهای جنوبی، مانند پرولتاریای تیرهپوست سایر بخشهای ایالات متحده، از موجبات محوری “انباشت” در نظام لگامگسیختهٔ سرمایهداری است؛ و اینکه، برخلاف نظریه موجود الغای بردهداری، این دستاورد تنها مدیون مبارزه ایالات شمالی برای لغو بردهداری نبوده است.
دیوبویس نشان میدهد بردگان در جنوب آمریکا با اعتصاب دستهجمعی چهار میلیون نفری در الغای بردهداری در ایالات متحده نقشی اساسی داشتند و برای گسستن زنجیرهای خود به مبارزان شمال وابسته نبودند. با این کار، او مبارزات کارگران غیرآزاد یا کمتر آزاد را بهصراحت در روند مبارزات طبقاتی و جنبش کارگری قرار میدهد. جدا بودنِ مقاومت بردگان سیاه از مقاومت جنبش کارگری سفید را بهنقد میکشد و گلایهمندانه به کاسته شدن حمایت جنبش کارگری از مبارزهٔ مشترک در کنار بردهها نیز میپردازد. سه سال پس از انتشار کتاب “نوسازی مبارزات سیاهان آمریکا” نوشتهٔ دیوبویس، مورخ سیاهپوست رابرت جیمز سیریل لیونل ۶ (Cyril Lione Robert James)، اثری بنیادی در مورد انقلاب هائیتی در سالهای ۱۷۹۱ تا ۱۸۰۴ / ۱۱۷۰ تا ۱۱۸۳ منتشر کرد، اثری که آن را همچون تجلی بنیادی مقاومت الغاگرایانه بهمنظور الغای بردهداری در “سنت دومینگ” (Saint-Domingue) و لحظهای استثنائی در مبارزات طبقاتی جهانی میتوان دانست.
شورش بردگان در همآوایی با سیاهپوستان (سیاهپوستانِ بهطوررسمی آزاد) و همچنین کارگران کشاورزی لهستانی و آلمانی در سنت دومینگ، از مستعمرات فرانسه و یکی از سودآورترین اقتصادهای مزرعهداری در جهان آن زمان، از نخستین مبارزات برای الغای بردهداری در جهان نام برده میشود، و بهعنوان اولین شورش بردگان شناخته میشود که به انقلاب منجر گردید. در نتیجه این انقلاب زنجیرهای استعمار فرانسه بر آن حیطه (هائیتی) از هم گسستند. این در حالی است که انقلاب هائیتی مدتها در تاریخ جنبشهای جهانی کارگری در سایه باقی ماند.
مطالعه دیگری که هم برای مارکسیسم و هم برای الغاگرایی پیشگام تلقی میشود، اثر اریک ویلیامز۷ (Eric Williams) بهنام: “سرمایهداری و بردهداری”- منتشر شده در سال ۱۹۹۴ / ۱۳۷۳- بود. اریک ویلیامز در این اثر تصریح میکرد:
۱. بردهداری در درجه اول یک پدیده اقتصادی است و نه پدیدهای “نژادی” یا حتی ضد سیاهپوستان،
۲. بردهداری تا حد زیادی بهدلیل گسترش اقتصاد مزارع در توسعهٔ سرمایهداری جهانی و عروج انقلاب صنعتی نقشی اساسی بر عهده داشته است، و
۳. ریشههای آنچه به لغو بردهداری در بریتانیای کبیر بهسال ۱۸۰۷ / ۱۱۸۶ منجر شد را در انسانگرایی لیبرال یا بشردوستی ملغیٰگرایان نمیتوان ردیابی کرد، بلکه در ارتباط تنگاتنگ میان مبارزات بردگان و بحرانِ سیستم (سیستمِ منسوخِ)سوداگری (مرکانتیلیسم)۸ میبایست آن را توضیح داد.
ویلیامز با اشاره به برخی از رشتههای خاص موجود در جنبش الغاگرایی (ابولوسیونیسم)، دستاوردهای لغو را حرکتی بهسوی تجارت آزاد میدانست تا نشانهای از انساندوستی. او لغوگرایی را بهصورت کلی در ارتباط با آنچه از میانهٔ بحران و تضاد طبقاتی برآمده است بررسی میکند.
این تفاوتی اساسی میان ملغیٰگرایان مادیگرا (آبولوسیونیستهای ماتریالیست) مانند دیوبویس، جیمز، و دیگران در برابر ملغیٰگرایان لیبرال یا آرمانگرایانی مانند آبراهام لینکلن، ویکتور شولچر، و ویلیام ویلبرفورس است که اساساً نگران ادغام کار برده با کار مزدی بودند. بهعبارتی دیگر، الغای ماتریالیستی به فکر اصلاح نظام اجتماعی سرمایهداری نیست، بلکه پیگیر (دگرگونی) آن است.
پس از این تصویر تاریخی کوتاه دربارهٔ ارتباط میان الغاگرایی و مارکسیسم، دو جنبهٔ دیگر در تاریخ الغاگرایی رادیکال بسیار مهم هستند. از آن جمله نشان بُعد فراملیتی همبستگی کارگران را میبایست نام برد و آن این که در اروپا کارگران با شورشهای بردگان نیز اغلب ابراز همبستگی میکردند. اعتصابات قند یا اعتصاب کارگران نساجی نمونههایی در این شمار هستند. کارگران اروپایی با این درک که از جمله تا زمانی که کارگران درحاشیه در زنجیر هستند نمیتوانند به آزادی دست یابند با مبارزات بردگان ابراز همبستگی میکردند. از جمله این همبستگیها از اعتصاب کارگران نساجی در لانکاشِـر (Lancashire) بهسال ۱۸۶۲ / ۱۲۴۱ در همبستگی با مبارزات الغاگرایانهٔ ایالتهای جنوبی آمریکا میتوان نام برد.
بهعلاوه، الغاگرایی صرفاً نفی نیست، بلکه بیش از همه آزمودن جایگزینهای رادیکال است. از نظر تاریخی از مبارزه کارگران برده شدهٔ فراری در “کیلومبو” (Quilombo) برزیل، “بالينكو دی سان باسيليو” (Palenque de San Basilio) در کلمبیای امروزی، تشکیلات مبارزان “مارون” (Maroon) در جامائیکا گرفته تا جنبشهایی شورایی-دمکراتیک مانند کمون پاریس را میتوان نام برد که بهمنزلهٔ جایگزینهایی برای شیوهٔ تولید سرمایهداری یا شیوۀ بازتولید استعماری آن آزمایش میشدند.
همانطور که در پروژههای کِشت و آموزشی آمیلکار کابرال (Cabral Amílcar ) و حزب آفریقایی برای استقلال گینه و “کپ ورد”(Kap Verde) یا مدلهای “حزب پلنگ سیاه” بهمنظور دفاع از خود همچون” حفظ بقای انقلاب” نشان داده شده است، بسیاری از رویکردهای متمرکز بر خشونت مستقیم، سلب مالکیت خصوصی، اشکال کار آزاد یا اندک و همچنین توسعهنیافتگی بهعنوان شرایط حاکم در شیوهٔ تولید سرمایهداری، بهواقع همخوانیای بناگزیر با مواضع ضداستعماری فرانتز فانون (Fanon)، کابرال و کلودیا جونز (Claudia Jones) پیدا کردهاند. زیرا اینان به نقش کار غیرآزاد یا کمتر آزاد، استثمار امپریالیستی و جنگها، همچنین دستگاه خشونت علیه تودهها در حفظ مناسبات تولید سرمایهداری بسیار پرداختند. در همان زمان، بسیاری از این انقلابیون روی هدفهایی جایگزین تمرکز داشتند.
برای مثال، “پالمارس”، یکی از بزرگترین سکونتگاههای “کیلومبو” آفریقاییهای فراری و آزاد که در حدود سال ۱۶۰۰ میلادی در تپههای برزیل تأسیس شد، شامل ۲۵ هزار سکنه بود. آنان یک جمهوری خودکفا تأسیس کرده بودند.
جورج جکسون۹ (George Jackson)، شخصیتی پویا، سخنگوی بدبختترین بینوایان و پیشتاز خطرناکترین جبههٔ مبارزه بود. زندان را بهسختی عرصهای میتوان تصور کرد که در آن جنگ چریکی رخ دهد؛ با این حال او و دیگر زندانیان “سن کوئنتین” شهامت جنگی برای عزت و آزادی را در این بدترین منطقه از خود نشان دادهاند. او از اعضای حزب سیاهپوستان “پلنگ سیاه” با جهتگیری مارکسیستی اما با محوریت “دفاع از خود” بود. پیش از آن او از پیشاهنگان “خانواده چریک سیاه” تأسیس شده در زندان ایالتی سن کوئنتین بود که و. ال. نولن۱۰ (W.L. Nolen) نیز از مؤسسان آن بود. تمرکز بینش این جنبش بیشتر بر الغاگرایی زندان استوار بود. جکسون نامههای نوشته شده خود در زندان را بهسال ۱۹۷۰ / ۱۳۴۹ خورشیدی با نام “برادر سولداد” (Soledad Brother) منتشر میکرد. او در این نامهها عملکرد زندان و گسترش آن را گذار کارگران سیاهپوست جوامع مزرعهداری به بردگی مزدی توصیف میکرد. استوار بر پایهٔ این سامان او بهواقع توضیح میداد در زیرساخت نظام سرمایهداری کارگران سیاه پرمُصیبتتر از کارگران سفیدپوست در بازار کار رقابتی هستند. بنابر این دیدگاه، جکسون زندان را نه صرفاً بهعنوان تداوم بردگی، بلکه بیش از همه بهعنوان روشی دولتی برای سرکوب مقاومت انقلابی و حفظ قشری با عنوان “خرده پرولتاریا“ که غالباً اما نه منحصراً نژادگرا شدهاند میداند.
با توجه به روند سرکوب جنبشهای انقلابی سالهای دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰/ سالهای دهههای ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ و همچنین “تعدیل” و بازسازی “دولتهای رفاه اجتماعی” با پا گرفتن اِعمال دکترین نولیبرالیسم اقتصادی در غرب، این دولتها بهطرزی فزاینده به ارگانهای سرطانزای ضد رفاه و سرکوب تبدیل میشدند، لغوگرایان رادیکال در جهت مبارزه برای ملغیٰ ساختن زندان، اردوگاههای اِعمال خشونت به مهاجران، پلیس و همچنین الغای مدیریت جمعیت با شمار بیش از حد کارگران متمرکز میشدند.
این روند هرگز به تنهایی در ایالات متحده آمریکا، جایی که تکنیکها و مدلهای زندان مانند زندان با امنیت بالا از آلمان اقتباس شده و بهکمال رسیده است، متمرکز نبود (رجوع شود به: “گیلمور” ۲۰۰۷ میلادی/ ۱۳۸۶) ۱۱، بلکه الغاگرایان از یکدیگر الهام میگرفتهاند و همچنین بهخوبی شبکهای بینالمللی داشتند. برخلاف آنچه اغلب ادعا میشود، الغاگرایی از ایالات متحده آمریکا به اروپا سرایت نکرد، بلکه الغاطلبی برای زندانها و سیستمهای کیفری نیز بهموازات انتقادات رادیکال از زندانها در اروپا توسعه مییافت.
برای نمونه، بسیج برای آزادی زندانیان سیاسی اعضایRAF۱۲ و همچنین مبارزات عمومی علیه زندانها در کشورهای مختلف ظهور کرد. حمایت سیاسی از سازمان زندانیان علیه نظام زندان و نظام کیفری با تأمل بر بیفایده بودن این نظامها افزایش یافت.
افزایش شورشها در شهرهای بزرگ اروپایی مانند لندن، بریکستون، پاریس، و مارسی نه تنها به گسترش نقش دولت (که روزافزون چهره نولیبرالیستی خود را نمایان میکند) در تنبیه “جامعه”، بلکه به تغییر موقعیت ساختاری قشرهای فرودست نیز اشاره داشته است. سرکوبگری فزایندهٔ مدیریت مهاجرت از اواخر سالهای دهه ۱۹۷۰ /۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ و گسترش جنایی سازی “عبور مرزی“ نیز در روند روشنگری چهرهٔ نولیبرالیسم نمایانتر میشود و بهطورپیگیر در زمینه مبارزات الغاگرایی علیه مرزها مورد بحث قرار میگیرد. این تغییر جهتگیری نسبی الغاگرایی در پایان قرن بیستم در پسزمینهٔ تغییرات ساختاری نولیبرالی، افزایش مجازات و جرم انگاری فقر، گسترش سیستمهای کنترل و مجازات برای تنظیم گذار از بحرانهای سرمایهداری صورت میگیرد. جنبش الغاگرایی فزاینده اشکال حبس یا مهار اجتماعی ظالمانه (مانند پلیس، رژیمهای مرزی، مراقبت، بیمارستانهای روانی، سیاستهای اجتماعی سرکوبگر، انضباطی، ریاضتی، و غیره) را هدف قرار میدهد. برای نمونه، مجتمع زندان صنعتی در ایالات متحده آمریکا نشان میدهد که گسترش زندانها و دستگاه پلیس “پاسخهای” اجتماعی دولت به خطرات گوناگون از انباشت بیش از حد (شمار جمعیت کارگر) است (آثار مارکس و انگلس، جلد ۲۳، ص ۶۷۴ نسخۀ آلمانی)۱۳که در سرمایهداری اجتنابناپذیر میشوند. در نتیجه فرایند مدیریت بحرانهای گریزناپذیر سرمایهداری و برای اعمال استراتژیهای بقای سود رژیم سرمایه، جرم انگاری بخشهای به حاشیه رانده شده طبقهٔ کارگر و کسانی که برای سرمایه زائد هستند در دستورکار دولت قرار میگیرد و نیروی پلیس برای مهار این جریان بهکار گرفته میشود.
الغاگرایان تشکل سیاسی طیفی بزرگ از استثمارشوندگان و بینوایان جامعه را خواهان هستند که مبارزات نهادینه شدۀ وابسته به تضاد طبقاتی را به مبارزات استاندارد شده انباشت فزونگرای طبقه کارگر محدود نمیکند، بلکه در گسترش مبارزات به ایجاد مقاومتهایی تلاش دارد که روند ارزشگذاری سرمایهداری را میتوانند مختل کنند؛ از آن جمله به محاصرهٔ خطوط لوله، اشغال مکانها یا تحصنهای اختلالآور در روند روزانه میتوان اشاره کرد که بهیقین طرف جناح حاکم را به گُنگی وادار میکند.
درعینحال، برخی رویکردهای الغاگرایانه خطر تمرکز بیش از حد مبارزات بر یک نقطه کانونی را زیاد کرده و در نتیجه خشونت دولتی زاییده نظام سرمایهداری کمنما یا به پسزمینه سوق داده میشود. مبارزه علیه سرمایهداری همیشه باید در وسعت به طبقه تحت ستم بپردازد، یعنی این مبارزه نمیبایست تنها برای لغو پلیس یا زندان، بلکه برای بهدست آوردن و ضمانت اجرایی حق مسکن، بهداشت و درمان عمومی بدون تبعیض، آموزش عمومی رایگان و برای دستمزدهای مطابق با عدالت اجتماعی، برای اجتماعی شدن و سلب مالکیت خصوصی بر سرمایه مالی و ابزار تولید، علیه مرزهای کشوری و آزادی سفر برای همه بهقوت کافی برسد. خاستگاه لغوگرایی ماتریالیستی که در آن لغو مالکیت خصوصی و لغو خشونت دولتی دست بهدست هم میدهند، همچون قطبنمایی عمل میکند که همواره به برجسته سازی نیاز دارد.
– – –
برگرفته از نوشتهٔ ”دیدگاهی مارکسیستی دربارهٔ الغاگرایی“ دکتر “وانسا تامپسون” (Vanessa E. Thompson)- استادیار دانشکدهٔ جامعهشناسی دانشگاه فرانکفورت، به چاپ رسیده در برگههای مارکسیستی شماره ۳/۲۰۲۴
پانویسها/بنمایهها:
۱- آبولیسیونیسم یا ملغاسازی در اصل به جنبش مبارزه برای الغای برده داری در انگلستان اطلاق میشده است.
۲ – ما در اینجا به نقش قوای مختلف حکمرانی که در حوصله مطلب حاضر نمیگنجد، نمیپردازیم؛ و کلیدواژۀ دولت را به اختصار جایگزین تجلی «قدرت انحصاری نصب و اعمال قوانین و خشونت» میکنیم. [م. ش.]
۳ – پدرِ پدربزرگ او یک فرانسوی و صاحب برده بود که چندین فرزند از بردههای خود داشت. از این جهت میتوان نام او را “دو بوآ” نیز تلفظ کرد. به هر جهت نوشتارهای انگلیسیزبان نام او را با تلفظ استفاده شد ما در متن به کار بردهاند.
۴ – … این امر مستلزم انباشت بدبختی متناسب با انباشت سرمایه است. انباشت ثروت در یک قطب در عین حال انباشت بدبختی، عذاب، بردگی، جهل، وحشیگری و رذالت اخلاقی در قطب مقابل، یعنی در سمت طبقهای است که محصول خود را بهعنوان سرمایه تولید میکند. … نسخه آلمانی این اثر از اینجا قابل دسترسی میباشد:
https://marx-wirklich-studieren.net/wp-content/uploads/2012/11/mew_band23.pdf
۵ – “جان براون” متولد نهم ماه مه۱۸۰۰ میلادی در تورینگتون کنتیکت ایالات متحدۀ آمریکا و اعدام شده در دوّم دسامبر۱۸۵۹ میلادی در چارلزتاون ویرجینیا، از جملهٔ آزادیخواهان و اندیشمندان آمریکایی بود که تمایلات ضدّ برده داری بسیار شدید داشت.
۶ – سیریل لیونل رابرت جیمز (زادۀ ۴ ژانویه ۱۹۰۱- درگذشته ۱۹ مه ۱۹۸۹) نویسنده، نمایشنامهنویس، منتقد ادبی، رهبر جنبشهای آفریقایی، تاریخنویس ورزشی و نظریهپرداز سیاسی آفرو-کریبین (دورگه آفریقایی و کارائیبی) بود.
۷ – تاریخ دان و فعال سیاسی اهل ترینیداد و توباگو بود، که از ۳۱ اوت ۱۹۶۲ تا ۲۹ مارس ۱۹۸۱ نیز در جایگاه نخستین نخستوزیر این کشور بر مسند بود.
۸ – شیوهای است در اقتصاد سیاسی که برای به حداکثر رساندن صادرات و به حداقل رساندن واردات طراحی شده است.
۹ – جورج جکسون George Jackson زادۀ ۲۳ سپتامبر ۱۹۴۱ در شیکاگو، ایلینوی، مرگ در ۲۱ اوت ۱۹۷۱ در زندان ایالتی ”سن کوئنتین“ San Quentin، کالیفرنیا یک فعال مبارز آمریکایی ”حزب پلنگ سیاه“ بود. در دوران حبس به سیاست پرداخت و تحصیل کرد. او به خاطر نوشتههای اجتماعی-انقلابی خود، که در آن از سرنگونی خشونت آمیز حمایت میکرد، در سراسر جهان شناخته شد. او در ۲۱ آگوست ۱۹۷۱، سه روز قبل از محاکمه خود، در حیاط زندان ”سن کوئنتین“ هنگام تلاش برای فرار بهدنبال شورش زندانیان به ضرب گلوله کشته شد. (ویکی پدیا)
۱۰ – نولن زادۀ ۱۳ دسامبر ۱۹۴۳ – ۱۳ ژانویه ۱۹۷۰ زندانی آمریکایی که در سال ۱۹۶۶ به همراه ”جورج جکسون“ خانوادۀ چریکی سیاه را در زندان ایالتی سن کوئنتین تأسیس کرد. (ویکی پدیا)
۱۱- روث ویلسون گیلمور (زادۀ ۲ آوریل ۱۹۵۰ در نیوهیون، کانتیکت) جغرافیدان و نظریهپرداز آمریکایی و فعال الغای جرمشناسی است. او استاد و مدیر ”مرکز مکان، فرهنگ و سیاست“ در دانشگاه سیتی نیویورک است. او در کتاب خود به نام “گولاگ طلایی“ منتشر شده در سال ۲۰۰۷ / ۱۳۸۶ خورشیدی در باره موضوع یادشده در بالا توضیح میدهد. این کتاب در مورد رشد خارقالعادۀ سیستم زندان ایالتی کالیفرنیا از سال ۱۹۸۲/ ۱۳۶۱ و مخالفت مردمی با گسترش استفاده از زندانها بهعنوان راهحلهای مهم برای محکومان در مناسبات اجتماعی حاضر است. نسخۀ اصلی این کتاب در پیچ زیر در دسترس میباشد:
https://is.gd/IPFqfW
۱۲ – آر. اِی. اف فراکسیون ارتش سرخ در دورهٔ اول حیات خود با نام گروه بادر-ماینهوف نیز شناخته میشد. فراکسیون ارتش سرخ در سال ۱۹۷۰ توسط آندرآس بادر (Andreas Baader)، گودرون انسلین (Gudrun Ensslin)، هورست مالر (Horst Mahler)، اولریکه ماینهوف (Ulrike Mainhof) و چند نفر دیگر پایهگذاری شد و خود را یک گروه چریکی شهری کمونیستی و ضد امپریالیستی توصیف میکرد. (ویکی پدیا)
۱۳ – نسخه اصلی این اثر در اینجا قابل دسترسی است:
https://l1nq.com/zLtSG
***
به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال دوم، شمارۀ ۹، آذر ۱۴۰۳




