شعرهای ماندگار در ادبیات معاصر فارسی دو شعر از: جعفر کوشآبادی و منوچهر آتشی
ن. م. بندر.
“پرندهٔ فلزی” -یا فلزی شده- در شعر کوشآبادی (متولد ۱۳۲۰) و سوارِ نشسته بر “اسب سفید وحشی” در شعر “خنجرها ، بوسهها و پیمانها” در شعر آتشی (متولد ۱۳۱۰)، اولی نسل سوم شاعران نوپرداز و دومی جزو نسل نخست نوپردازان، شباهتهایی اساسی بهلحاظ آرمانهایشان با یکدیگر دارند. اسب سرکش بر سوار نشسته بر خود که “سر با بُخور گَندِ هوسها” آکنده خشم گرفته که چرا به میدان نمیآید، پرنده فلز شده اما با تمام فلزیتاش میگوید “در شکوه جنبش پرندگان/دوباره زاده میشوم”. شعر “خنجرها ، بوسهها و پیمانها” در پس از کودتا و سرکوب مبارزات آزادیخواهانه سروده شده و در اواخر سالهای دههٔ ۱۳۳۰ در مجموعه شعر آتشی بهنام “آهنگ دیگر” نیز بهچاپ رسید. شعر “پرندهٔ فلزی” در ادامه همین سرکوب مبارزات آزادیخواهانه سروده شده و در اواخر سالهای دههٔ ۱۳۴۰ در مجموعه شعری بهنام “ساز دیگر” نیز بهچاپ رسید.
بانگ رسای آرمان آزادیخواهی در تولیدات هنری هنرمندان ایرانی هیچگاه خاموش که نه، حتا فروکش هم نکرد. این دو شعر و آثار هنرمندانهای دیگر از این دست در ادبیات ما هیچگاه زیر تأثیر فضای ترفند تبلیغاتی “شعاری” یا “دستوری” خلاقیت و هنرشان زوال نپذیرفت.
– – –
جعفر کوشآبادی
پرندهٔ فلزی
من آن پرندهٔ فلزیم،
که پای کاهدان دهکده،
کنار دستهای مفرغی،
کنار تودهای علامت و کتل فتادهام.
چه روزها که در میان دستههای نوحهگر،
امام زادههای خشتی دهات را،
طواف کردهام.
چه لحظهها، در آن زمان که سیب قندک درشت ماه،
بهچشم کودک حصیرباف روستا شکفته بود،
پرندهای ز ره رسید و با من از شکارچی گلایه کرد.
من آن پرندهٔ فلزیم
که قلب کوچکم هنوز،
برای مهربان نگاه پیرمرد پینهدوز،
و گوشوارههای تلقی بساط دورهگرد
می تپد.
من آن پرندۀ فلزیم،
که شعلههای کوته چراغها،
و بوی نان تازه از تنورههای دور،
مرا به زندگی امید داده است.
اگرچه کودکی دلش به توپ کوچکی خوشست،
اگر چه مردم فقیر شهر،
به لقمهای غذا،
نیازِ جانشان ز یاد میرود،
ولی چه باک
چون حقیقت از زمین دشت،
چو گندمی جوانه میزند،
و مشتهای بسته باز میشود.
من آن پرندۀ فلزیم،
که منتظر کنار دستهای مفرغی فتادهام.
دگر ز چارچوب کهنهٔ حیاط،
پرندهای مرا صدا نمیزند.
چه روزها که از هواکش کنار کاهدان دهکده،
بهچشم خویش دیدهام،
کبوتری غریب،
کنار سطل آب، زیر آفتاب،
غبار راه را ز بال خستهاش نشست و شست،
به من کلامی از پرندهها نگفته سوی دشتها پرید.
من آن پرندهٔ فلزیم،
که پای کاهدان دهکده هنوز،
به گلهٔ پرندگان امید بستهام.
بهگوش خودشنیدهام،
که چون پرندهای به سوی شهر رفت و بازگشت.
جوانهای دمید.
شکوفهای دهان به خنده باز کرد.
من آن پرندهٔ فلزیم
که در شکوه جنبش پرندگان
دوباره زاده میشوم.
در آن زمان بهار میشود.
تمام چشمههای رستگاری زمین،
به کوچهباغهای مرده جوش میزند،
و از کشالهٔ حصار باغ،
گیاه دوستی زبانه میکشد،
و در هوای تازهٔ بهار،
پرندگان خستهٔ نیازمند،
یکی یکی ز ره رسیده روی شاخهها،
چو پنبههای پنبهزن پَر سفیدِ خویش را،
میان برگهای سبز باد میدهند،
و من ز پیلهٔ فلزیم
جوانه میزنم.
– – –
[برگرفته از مجموعه شعر “ساز دیگر”، چاپ نخست سال ۱۳۴۹، تهران].
منوچهر آتشی
خنجرها ، بوسهها و پیمانها
اسب سفيد وحشی
بر آخور ايستاده گرانسَر
انديشناكِ سينهٔ مفلوك دشتهاست
اندوهناکِ قلعهٔ خورشيدِ سوختهست
با سر غرورش امّا دل با دريغ ريش
عطرِ قَصيلِ۱ تازه نمیگيردش به خويش
اسب سفيد وحشی ـ سيلاب درهها
بسيار از فراز كه غلتیده بر نشيب
رَم داده پرشكوه گوزنان
بسيار در نشیب، كه بگسسته از فراز
تارانده پر غرور پلنگان
اسب سفيد وحشی، با نعل نقرهوار
بس قصّهها نوشته به طومار جادهها
بس دختران ربوده زِ درگاه غرفهها
خورشيد، بارها به گذرگاهِ گرمِ خويش
از اوج قلّه بر كفل او غروب كرد
مهتاب، بارها به سراشيب جلگهها
بر گردن ستبرش پيچيد شال زرد
كُهسار، بارها به سحرگاه پرنسيم
بيدار شد زِ هلهلهٔ سُمِ او زِ خواب
اسب سفيد وحشی اينك گسستهيال
بر آخور ايستاده غضبناك
سُم میزند به خاك
گنجشكهای گرسنه از پيش پای او
پرواز میکنند
یادِ عنان گسيختگیهاش
در قلعههای سوخته ره باز میكنند
اسب سفيد سركش
بر صاحبِ نشسته گشوده است يال خشم
-جويای عزم گمشدۀ اوست-
می پرسدش زِ ولولهٔ صحنههای گرم
می سوزدش به طعنه خورشيدهای شرم
با صاحبِ شكسته دل امّا نمانده هيچ
نه تركش و نه خِفتان۲، شمشير مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سُتُرگِ مردِ بيابان فسرده است:
“اسب سفيد وحشی! مشكن مرا چنين !
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشهٔ خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنهٔ من
اسب سفيد وحشى!
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته كينه به پيمان آشتى
آلوده زهر با شكر بوسههاى مهر
دشمن كمان گرفته به پيكان سكهها
اسب سفيد وحشى!
من با چگونه عزمى پرخاشگر شوم
من با كدام مرد درآيم ميان گَرد
من بر كدام تيغ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم ترا
اسب سفيد وحشى!
شمشير مرده است
خالى شده است سنگر زينهاى آهنين
هر دست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشی !
در قلعهها شكفته گل جامهاى سرخ
بر پنجهها شكفته گل سكههاى سيم
فولاد قلبها زده زنگار
پيچيده دور بازوى مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشى!
در بيشهزار چشمم جويای چيستی؟
آنجا غبار نيست، گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست، زنی خفته در سرشك
آنجا حصار نيست، غمی بسته راه خواب
اسب سفيد وحشى!
آن تيغهاى ميوهشان قلبهاى گرم
ديگر نرُست خواهد از آستين من
آن دختران پيكرشان مادهآهوان
ديگر نديد خواهى بر تَركِ زين من
اسب سفيد وحشى!
خوش باش با قَصيلِ تَرِ خويش
با ياد ماديانى بور و گسستهيال
شيهه بكش، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشى!
بگذار در طويلهٔ پندارِ سردِ خويش
سر با بُخور گَندِ هوسها بياكَنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشی به پا كنم
اسب سفيد وحشی !
خوش باش با قَصيلِ تَرِ خويش.”
اسب سفيد وحشی امّا گسستهيال
انديشناكِ قلعۀ مهتاب سوختهست
گنجشكهای گرسنه از گِرد آخورش
پرواز كرده اند،
يادِ عنان گسيختگیهاش
در قلعههای سوخته ره باز كردهاند.
– – –
[برگرفته از مجموعه شعر “آهنگ دیگر”، چاپ نخست سال ۱۳۳۸، تهران].
پانویسها:
۱. ساقههای جو نارس که خوراک چهارپایان است.-فرهنگ انوری.
۲. خِفتان، نوعی لباس جنگی برای محافظت بدن در مقابل ضربهٔ سلاح که درون آن را از ابریشم، پشم، یا پنبه پُر میکردهاند.- فرهنگ انوری.
به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال دوم، شمارۀ ۹، آذر ۱۴۰۳




