به سوی آینده

مارکسیسم در مقابله با سِتَروَنیِ «جَزم‌گراییِ» فلسفی- ‌سیاسی …

محمد امیدوار

تئوری ما حُکمِ جَزمیِ ” دُگم”  نیست، بلکه رهنمودِ عمل است

[انگلس این نکته را در نامهٔ مورخ ۲۹ نوامبر سال ١۸۸۶/ ۸ آذرماه ۱۲۶۵ خورشیدی به “زورگه” خاطرنشان ساخت و ضمن انتقاد از خصلت سکتاریستی فعالیت سوسیال‌دمکرات‌های آلمانی که آن زمان درحال مهاجرت در آمریکا به‌سر می‌بردند، تصریح کرد در نظر آنان تئوری حُکمِ جامد “دگم” است نه رهنمون عمل]۱

 

پیش‌درآمد

فرزانۀ فرهیخته، رفیق احسان طبری، در جستاری به‌نام “در ربایش آتش” که به‌مناسبت صدوشصتمین سالگرد تولد کارل مارکس نگاشته بود، از جمله  یادآور می‌شود: “مارکسیسم مجموعه‌ای از جزئیاتِ لایتغیر نیست، دُگم نیست، علم است. با آن‌که یک سیستم فکری است، ولی سیستم جامد نیست، سیستم فکری رشد یابنده است، و با آن‌که مارکس و انگلس و لنین در ایجاد و گسترش آن سهمی شگفت‌انگیز دارند، مارکسیسم امروزی ثمرهٔ تنها اندیشهٔ آنان نیست، بلکه در غنا و بسط آن، جنبش‌های انقلابی کارگری و دانشمندان و اندیشه‌وران انقلابی سراسر جهان شرکت دارند؛ به‌علاوه، از منبع علوم طبیعی و اجتماعی و اسلوبی دم‌به‌دم غنی‌تر و غنی‌تر می‌شود. …” ۲

جزم‌گرایی (دگماتیسم) همواره یکی از دشمنان اساسی اندیشه‌های مارکس، انگلس، و لنین بوده است، جزم‌گرایی‌ای که این اندیشه‌های دوران‌ساز را در حد “آیات الهی” و اصولی تغییرناپذیر تنزل داده است. مارکس، انگلس، و لنین بر ضرورت کامل شدن نظریاتی که آنان در قرن نوزدهم و در شرایط تاریخی‌ای مشخص از رشد سرمایه‌داری پایه‌ریزی کرده بودند همواره تأکید  داشتند و هرگونه عدولی از این اسلوب را  ضد مارکسیستی می‌دانستند.  لنین در جزوۀ  “نامه‌هایی دربارۀ دو تاکتیک” یادآور می‌شود: “مارکس و انگلس همیشه و به‌درستی می‌گفتند که تئوری ما جزمی نیست، بلکه راهنمای عمل است، و صِرفِ حفظ‌کردن و تکرار فرمول‌هایی را که در بهترین حالت فقط وظایف کلی ما را نشان می‌دهند و در شرایط اقتصادی و سیاسی مشخصِ هر دورهٔ معیّن از روند تاریخی ناگزیر ‌تغییرپذیرند، مسخره می‌کردند.”۳

به‌گمان نگارنده،”مارکسیسم” نظریه‌ای انقلابی، فلسفی، اقتصادی، و سیاسی برای تغییر جهان کهن و بنیادنهادن جهانی نو توسط کارل مارکس و فردریش انگلس در قرن نوزدهم پایه‌گذاری شد. این نظریه با تحلیل علمی تاریخ و اقتصاد، فهم و تبیین تضادهای اجتماعی و اقتصادی‌ای را که در ساختارهای اقتصادی و روابط تولیدی ریشه دارند دنبال می‌کرد و هدف آن تغییر جهان بود. کارل مارکس در اثر معروفش “سرمایه” (Das Kapital) به‌ تحلیل نظام سرمایه‌داری و تناقض‌های ذاتی‌اش می‌پردازد. او در این اثر، سرمایه‌داری را به‌منزلهٔ نظام اقتصادی‌ای که بر اساس بهره‌کشی از نیروی کار و تولید ارزش اضافی بنا شده است بررسی می‌کند. مارکس معتقد بود این تناقض‌ها نهایتاً به فروپاشی سرمایه‌داری و جایگزین شدنش با نظام اجتماعی‌ای عادلانه‌تر منجر خواهد شد.

برخلاف ادعاهای برخی “مارکسیست”ها، نه مارکس و نه انگلس ساختار روشن و همه‌جانبه‌ای از نظام جایگزین، یعنی نظام سوسیالیستی، ارائه ندادند. رفیق طبری در این زمینه می‌نویسد: “البته برخی مشخصات بسیار عمدۀ نظام سوسیالیستی را مارکس و انگلس بر اساس تجربهٔ کمون پاریس و تحلیل‌های عمیق علمی‌ای دیگر به‌دست داده‌اند؛ ولی به‌خوبی از شیوه هستی رخدادهای تاریخی و تنوع اَشکال آن‌ها در عینِ ثبات ماهیت‌شان آگاه بودند و به صادر کردن آیات وَخشورانه [پیامبرانه] دست نزده‌اند. درست به‌همین سبب تنظیم ٬شرعیات٬ی از گفته‌های مارکس در بیست، سی بندِ کوتاه و ارائهٔ آن به‌عنوان نظر مارکس دربارهٔ ساختمان سوسیالیسم یک شارلاتانیسم واقعی است…. ” ۴

 

ریشه‌های تاریخی‌فلسفیِ “جزم‌گرایی“ (دُگماتیسم)

بر اساس تعریف‌های منبع‌های موجود، کلمهٔ “دُگما” در قرن هفدهم از زبان لاتین گرفته شده است: “dogma” که خود آن از زبان یونانی باستان: “δόγμα” (رومن‌نویسی شدهٔ dogma) مشتق و به‌معنای عقیده، باور، یا قضاوت است. ریشهٔ این کلمه از فعل یونانی باستانی “δοκεῖ” (رومن‌نویسی شدهٔ dokeî) گرفته شده که به‌معنای “به‌نظر می‌رسد که…” یا “ظاهر می‌شود که…” است. شکل جمع آن، بر اساس لاتین “dogmata” است، اگرچه در زبان انگلیسی، بیشتر از “dogmas” استفاده می‌شود. ۵

ریشه‌های فلسفی دُگماتیسم به تفکرات و جریان‌های فلسفی‌ای بازمی‌گردد که بر پذیرش اصول و باورهای ثابت و ‌تغییرناپذیر تأکید دارند. دگماتیسم در زمینه‌های مختلفی از فلسفه، دین، و علم ظاهر شده است و همواره به‌معنای نوعی از باور یا نگرش است که بدون پذیرش شک و تردید، آموزه‌هایی خاص را به‌عنوان حقیقت نهایی می‌پذیرد. ریشه‌های “دُگماتیسم فلسفی” را در موارد زیر می‌توان جستجو کرد:

 

فلسفهٔ باستانی یونان

در فلسفهٔ یونان باستان برخی مکتب‌ها به آموزه‌هایی دُگماتیک تمایل داشتند که به دنبال تثبیت اصول متافیزیکی و اخلاقی بودند. به‌ویژه، مکتب‌های فلسفی‌ای مانند رواقیون(Stoics)  و اپیکوریان (Epicureans)  به باورهایی استوار بر اصول بنیادین خود پایبند بودند. آن‌ها معتقد بودند این اصول متافیزیکی یا اخلاقی به‌طورمطلق صحیح هستند و به تغییر نیاز ندارند. این تفکرات در مقام نوعی دُگماتیسمِ اولیه شناخته می‌شوند.

 

فلسفهٔ “ارسطو“یی

فلسفهٔ ارسطو نیز به‌دلیل استوار بودن بر نوعی واقع‌گرایی و مفاهیم متافیزیکی‌ای ثابت، در طول تاریخ به شکل‌ گرفتن برخی دیدگاه‌های دُگماتیک کمک کرد. آموزه‌های او [ارسطو] در زمینه‌های فیزیک، اخلاق، و متافیزیک درحکم اصولی علمی و فلسفی قرن‌ها بدون تغییر یا روبرو شدن با چالشی جدی پذیرفته شدند.

 

“دین“ و “کلیسا“

یکی از مهم‌ترین مظاهر دُگماتیسم در طول تاریخ، دُگماتیسم مذهبی بوده است. کلیساهای بزرگ مسیحی و دیگر ادیان جهان، اصول و اعتقادات دینی‌شان را به‌صورت دُگماهایی قاطع و ‌تردیدناپذیر معرفی کردند. برای مثال، آموزه‌هایی چون اصول مسیحیت، اسلام، و سایر “ادیان الهی”، و یا نقش “پیامبران” در مقام فرستادگان “خدا” و نمایندگان او روی زمین و نهایی و ‌تغییرناپذیر بودن اصول عنوان شده از سوی آنان درحکم دُگماهایی تعیین شدند که پیروان‌شان به پذیرش بدون چون‌وچرای این اصول موظف بودند. این شکل از دُگماتیسم در شکل‌ دادن به مفاهیم “دُگما” در فلسفه نقشی بزرگ داشته‌اند.

 

دُگماتیسم در مقابل “شک‌گرایی”

دُگماتیسمِ فلسفی اغلب در تقابل با شک‌گرایی موردتوجه قرار گرفته است. شک‌گرایان، مانند “پیرونیست“‌ها، از پذیرش دُگماهای فلسفی و متافیزیکی سر باز زدند و استدلال می‌کردند دانشِ قطعی دربارهٔ امور غیرمشهود غیرممکن است. آنان معتقد بودند هرگونه ادعای فلسفی با ضد آن می‌تواند به‌چالش کشیده شود. این تقابل میان دگماتیسم و شک‌گرایی یکی از محورهای مهم بحث در فلسفهٔ غرب بوده است.

 

“کانت” و نقدِ دُگماتیسم

ایمانوئل کانت در اثر مشهورش به‌نام: “Critique of Pure Reason”  که به فارسی “نقد عقل محض” ترجمه شده است، به‌طورمستقیم به‌نقد دُگماتیسم پرداخت. او دُگماتیسمِ فلسفی را رویکردی توصیف کرد که بدون بررسیِ دقیقِ توانایی‌هایِ عقل و ذهن، به‌طورمستقیم به استنتاج‌های متافیزیکی می‌پردازد. کانت معتقد بود فلسفه نمی‌تواند به‌طورمطمئن از چنین روش‌هایی برای شناخت حقایق متافیزیکی استفاده کند و به‌جای آن باید ابتدا به بررسیِ محدودیت‌هایِ عقلِ انسانی پرداخت.

 

“هگل” و “دیالکتیک” رویارویِ دُگماتیسم

هگل نیز در فلسفه‌اش به‌چالش با برخی عرصه‌های دُگماتیسم پرداخت و نشان داد حقیقت فرایندی پویا و دیالکتیکی است که از طریق تضاد و تعارض به‌دست می‌آید. برخلاف دُگماتیسم که به اصول ثابت متکی است، هگل بر این باور بود که حقیقت از طریق حرکت مداوم بین تز، آنتی‌تز، و سنتز پدید می‌آید.

 

“مارکس” و “دیالکتیک ماتریالیستی”

مارکس از روش دیالکتیکی هگل استفاده کرد، اما آن را به‌منزلهٔ ابزاری برای تحلیل مادی و تاریخی به‌کار گرفت. مارکس دُگماتیسم ایدئالیستی هگل را نقد کرد و رویکرد خود را بر اساس تغییرها و تناقض‌های مادی در تاریخ توسعه داد.

درمجموع، دُگماتیسمِ فلسفی بر این ایده استوار است که برخی اصول و باورها بدون چالش و تردید پذیرفته می‌شوند، درحالی‌که جریان‌های فلسفی مخالف، مانند “شک‌گرایی” و “دیالکتیک”، به‌جای پذیرش اصول ثابت، بر تردید و تغییر مداوم تأکید دارند. رفیق طبری در همان جستارش به‌نام “در ربایش آتش”، مفهوم مقابله با دُگماتیسم را به‌زیبایی از قول نویسنده و فیلسوف آلمانی گوته این‌چنین یادآوری می‌کند: “برای مارکسیست‌ها، به‌گفتهٔ پرمغز گوته، تئوری خاکستری است و این درخت زندگی است که همیشه سرسبز است.”

 

جَزم‌گرایی (دُگماتیسم) در مبارزۀ سیاسی                                                            

جزم‌گرایی و جَزم‌اندیشی در مبارزۀ سیاسی را هم در جریان‌های چپ و هم در تفکرات راست می‌توان مشاهده کرد. حزب تودۀ ایران در اسناد مصوب هفتمین کنگره‌اش پیرامون جزم‌گرایی به‌درستی اشاره می‌کند: “حزب تودهٔ ایران که جهان‌بینی‌اش بر پایهٔ اندیشه‌های علمی مارکسیسم-لنینیسم بنا شده است، در طول حیات هشتادساله‌اش همواره از سوی دیدگاه‌های راست‌گرایانه و همچنین مواضع چپ‌گرایانه مورد انتقاد و حملهٔ تبلیغاتی قرار داشته است. دیدگاه‌های راست‌گرایانه، حزب ما را حزبی سنّتی و اسیر دُگماتیسمِ (جزم‌گراییِ) مذهب‌گرایانه، و چپ‌گرایان، حزب ما را حزبی رفورمیست (اصلاح‌طلب) و پشت کرده به اندیشه‌های انقلابی مارکسیسم-لنینیسم معرفی کرده‌اند. امّا برداشت‌ها و برنامه‌های حزب ما، و همچنین واقعیت‌های تاریخی عملکرد و مبارزهٔ حزب تودهٔ ایران، نافی این ادّعاهاست. حزب ما همواره اعتقاد داشته و بر این امر تأکید کرده است که مارکسیسم مجموعه‌ای از احکام تغییرناپذیر نیست؛ علم اجتماعی-اقتصادی و سلاحی نیرومند در مبارزهٔ طبقاتی است که با آنکه مارکس، انگلس، و لنین در تدوین و گسترش آن سهم شگفت‌انگیزی داشته‌اند، ولی امروزه ثمرهٔ بیش از دو سده مبارزهٔ جنبش کارگری و کمونیستی جهان و دانشمندان و اندیشه‌وران انقلابی جهان است، و از تغییر، تحوّل، و تکامل علوم اجتماعی و طبیعی بهره‌ها گرفته و غنی‌تر شده است.”۶

یکی از نمونه‌های بارز جزم‌گرایی در عرصۀ مبارزۀ سیاسی در سال‌های اخیر درک نکردنِ تحول‌هایِ جهان پس از فروپاشی “اتحاد جماهیر شوروی” و دیگر کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی و همچنین وضعیت جامعهٔ ما ۴۵ سال پس از انقلاب بهمن ۵۷، تغییروتحول‌هایِ طبقاتی، تحول‌ها در ماهیتِ حکومتِ برآمده از انقلاب و تغییرها در سپهر سیاسی کشور است. دیدِ مارکسیستی-لنینستی در این زمینه حکم می‌کند که با بررسی دقیق حوادث و تغییروتحول‌هایِ اساسی جهان و ایران و ارتباطِ تنگاتنگ‌شان با یکدیگر بتوان به مجموعه‌ای از داده‌های منطقی و علمی رسید که راهگشای مبارزۀ نیروهای انقلابی برای تغییر وضعیت کنونی به‌نفع توده‌های کار و زحمت باشد.

ما در عرصه ارزیابیِ تحول‌های جهانی با دُگماتیسمی هم از راست و هم از چپ روبه‌رو هستیم. از یک سو می‌توان دید که با فروپاشی اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی در دههٔ ۱۹۹۰/ ۱۳۷۰خورشیدی نظریه‌پردازان سرمایه‌داری فاتحانه “پایان تاریخ” را اعلام کردند و برخلاف تجربهٔ علمی– جامعه‌شناسانهٔ متکی به تحول‌هایی به‌قدمت هزاران سال در جامعه بشری و تکامل آن از یک فرماسیون (نظام) اقتصادی-اجتماعی به نظامی نوین، مدعی شدند که نظام سرمایه‌داری ابدی است و تاریخ تحولات اجتماعی از آن نوعی که مارکس و ماتریالیسم تاریخی او مدعی آن هستند به‌پایان رسیده است.

و از سوی دیگر این نظریه مطرح می‌شود که “اتحاد جماهیر شوروی” نه به‌دلیل مجموعه‌ای از مشکل‌ها و کاستی‌های درونی در ساختمان سوسیالیسم و توطئه‌های مداوم امپریالیسم، بلکه تنها به‌دلیل توطئه‌های امپریالیسم و خیانت گارباچف سقوط کرد. در چنین ارزیابی‌ای روشن نیست چگونه ۱۹ میلیون عضو حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی۷، و ۴ میلیون عضو کومسومول [سازمان جوانان کمونیست]، و ارتش سرخ و ده‌ها میلیون عضو اتحادیه‌های کارگری و سازمان‌های زنان در هنگام انجام توطئه کودتایی یلتسین و امپریالیسم آمریکا حاضر نشدند در دفاع از کشور شوراها به میدان مبارزه بیایند؟

ادامۀ بحران‌های فزاینده در درون سرمایه‌داری و تحول‌های روی داده در امر فناوری و تغییرهای انجام شدهٔ جدی در شیوهٔ تولید و در نیروهای مولده و ابزار تولید که از عامل‌های مهم “تغییر” در نظام‌های اجتماعی– اقتصادی هستند حکایت از بی‌اعتبار بودنِ نظریهٔ “پایان تاریخ” و درمقابل آن حرکت جهان به‌سمت نظامی نو و برپا شدن آن خواهد بود، نظامی که ما معتقدیم سوسیالیسمی خواهد بود بر اساس آرمان‌های انسانی آزادی، عدالت اجتماعی، و تجربه‌های غنی برپا شدن نخستین نظام سوسیالیستی در جهان، ضعف‌ها و دستاوردهایش در شرایط تاریخی‌ای متفاوت با سال‌های آغازین قرن بیستم که انقلاب کبیر اکتبر در آن رخ داد.

به‌گمان ما، مارکسیسم-لنینیسم قرن بیست‌ویکم عصارۀ یک سده مبارزهٔ دشوار و پرفرازونشیب طبقهٔ کارگر برای رهایی از زنجیرهای سرمایه‌داری است. این مجموعه، ابزار نیرومند مبارزه‌ای است که در مرکز آن بازگشت به گذشته و تکرار طوطی‌وار و بی‌محتوای این یا آن نقل‌قول خارج از متن نیست، بلکه حرکت به جلو با کوله‌باری انباشته از تجربه‌های گران‌بها، و پیروزی‌ها و شکست‌هاست. مهم‌تر از همه، این باور است که باید جایگزینی در مقابل سرمایه‌داری جهانی بنا کرد.

اوئن اونیل، کمونیست ایرلندی و نویسندهٔ کتاب “شعبده‌بازی سرمایه‌داری” به‌درستی به این نتیجه می‌رسد که “نظام میرندهٔ سرمایه‌داری را باید مهار زد و از سر راه برداشت و نظامی نوین، عادلانه، انسانی، و طبیعت‌دوست- نظام سوسیالیستی- را به‌جای آن نشاند تا بتوان از نابودی تمدن بشری و چه‌بسا حیات روی زمین جلوگیری کرد. … ” ۸

وجهی دیگر از جزم‌گرایی در این عرصه در سال‌های اخیر را در گسست طیفی از نیروهای چپ از اندیشه‌های مارکسیستی-لنینستی  و روی ‌آوردن‌شان به “سرمایه‌داری با سیمای انسانی” می‌توان مشاهده کرد، روی‌کردی که این نیروها پس از فروپاشی اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی- به‌روایتی دیگر- به همان نتیجه‌گیری زیر عنوان “پایان تاریخ” رسیدند و تصمیم گرفتند آیندهٔ بشر را در “انسانی” کردن “سیمای سرمایه‌داری” می‌باید جستجو کرد، و به‌نظرشان اعتقاد داشتن و استفاده کردن از اندیشه‌های مارکس، انگلس و لنین به‌منزلهٔ ابزار مبارزۀ طبقه کارگر، “کهنه‌گرایی” است. روشن نیست که عقب‌گرد به اندیشه‌های سرمایه‌داری که اساس شکل‌گیری آن متعلق به قرن‌های ۱۶ تا ۱۹ میلادی تعلق دارد [به‌لحاظ تقویمی معادل دوران صفویه تا قاجاریه در ایران] را چگونه می‌توان “نواندیشی” تصور کرد و بشریت را به ادامۀ بی‌انتها در نظام ظالم، غیرانسانی، و مخرب سرمایه‌داری محکوم دانست.

 

جزم‌گرایی در درک مفهوم‌ “انقلاب”، مبارزۀ ضدِ امپریالیستی، و تغییروتحول‌های ایرانِ ۴۵ سال پس از انقلاب بهمن

یکی دیگر از عرصه‌های مهم مشاهدۀ جزم‌گرایی هم در طیف اندیشه‌های راست و هم چپ، برخورد با پدیدۀ انقلاب، تغییروتحول‌های ایران ۴۵ پس از سال از پیروزی انقلاب بهمن، و مفهوم مبارزۀ ضدِ امپریالیستی است.

“اسلامی” خواندنِ انقلاب عظیم مردم میهن ما یا نفیِ روی دادنِ انقلاب در بهمن ۵۷ در ایران، ارتجاعی دانستن این جنبش عظیم مردمی، و تلاش در تخطئه کردن دستاوردهای این جنبش برخاسته از درون جامعه، دربرگیرندۀ طیفی از نظرهای جزم‌گرایانه هم از راست و هم از چپ است.

حزب تودهٔ ایران بر این عقیده بوده و هست که “انقلاب بهمن ۵۷ جنبش اجتماعی عظیمی بود که اکثریت مردم کشور ما را، از قشرها و طبقه‌های گوناگون، با خواست‌ها و دیدگاه‌های متفاوت، به‌حرکت درآورد و یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های سرمایهٔ جهانی و ارتجاع در منطقهٔ خاورمیانه را درهم کوبید. انقلاب بهمن، انقلابی ملّی و دموکراتیک و نمونه‌ای کلاسیک از انقلاب‌های توده‌ای در شرایط ویژهٔ رشد سرمایه‌داری در ایران بود. این انقلاب به‌دلیل‌های معیّنی در نهایت شکل مذهبی به خود گرفت. … امروزه روشن است که خمینی و دیگر سران اسلام‌گرای رژیم ولایت ‌فقیه با بهره‌گیری از جنبش مردمی‌ای که نیروهای چپ و ملّی و مذهبی ترقی‌خواه نقش بارزی در شکل‌گیری آن داشتند، و با استفاده از تریبون منبر و مسجد که آزادانه در اختیار آنها بود، با شعارهای مردمی آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی همراهی کردند و برای تصاحب و قبضه کردن جنبش مردمی ایران خیز برداشتند. عامل خارجی نیز در نتیجه‌بخش بودن این تلاش نیروهای اسلام‌گرا بی‌تأثیر نبود. اکنون روشن شده است که موضع امپریالیسم آمریکا در آن برهه، متوجه جلوگیری از تعمیق انقلاب و قدرت‌گیری نیروهای چپ، و حمایت از به‌قدرت‌رسیدن نیروهای اسلام‌گرا بوده است.”۹

تحولات ایران پس از انقلاب بهمن نیز از موضوع‌های جالب بحث در سال‌های اخیر بوده‌اند.  درک نکردنِ این واقعیت که ایرانِ سال ۱۴۰۳ همان ایرانِ سال ۱۳۵۷ نیست و  تغییروتحول‌ها در توازن نیروهایی که در پیروزی انقلاب نقشی کلیدی داشتند، ماهیتِ طبقاتی حاکمیت برآمده از انقلاب و تغییرها در آن، روابط این حاکمیت با نیروهای خارجی، و تغییرهایی جدی در ساختار طبقاتی جامعه، اساساً شرایطی بسیار متفاوت با شرایط آن دوران را رقم می‌زند که به سیاست‌های انقلابی‌ای متناسب با شرایط روز نیازمند است.

اگر حزب ما با توجه ‌به توازن نیروها در جامعه، آزادی فعالیت و رشد نیروهای مترقی در فضای انقلابی آن روزها و طیف ناهمگون طبقاتی حاکمیت برآمده از انقلاب در آغاز انقلاب به “نبرد”ی حساس (نبردِ که بر که) در حاکمیت و همه عرصه‌های جامعه معتقد بود و اعتقاد داشت سرنوشت انقلاب بهمن به سرنوشت این “نبرد” بستگی دارد، چهل‌وپنج سال پس از آن دوران و استقرار حکومت استبدادی‌ای مطلق که نمایندۀ کلان‌سرمایه‌داری تجاری و بورژوازی دیوان‌سالارِ رشد کرده و فربه شده در درون دستگاه دولتی و نهادهای نظامی-امنیتی حکومتی است، و سرکوب خونین همه نیروهای مترقی و آزادی‌خواه، و در پیش گرفتن سیاست‌های کلان نولیبرالی در عرصهٔ اقتصاد، سیاست‌هایی که در دفتر رهبری رژیم تعیین می‌گردند، تکرار فرمول‌هایی که در ۴۵ سال پیش و در شرایط آن دوران تنظیم شده بودند در بهترین حالتش جزم‌گرایی و تکرار طوطی‌وار نظراتی است که نه‌تنها اعتباری در شرایط کنونی جامعه ما ندارند، بلکه نشان روشنی از درک نادرست و غیردیالکتیکی پدیده‌هاست. دیالکتیک به ما می‌آموزد که باید به‌دقت سرشت عینی پدیده‌ها و روندها را در نظر گرفت و تنها معیار درستیِ اندیشه‌ها تطابق داشتن‌شان با واقعیت عینی و تاریخ است.

هراکلیتوس (هراکلیت فیلسوف یونانی پیش از سقراط) که از نخستین کسانی بود که لفظ “دیالکتیک” را به‌کاربرد بر این باور بود که جهان همواره در حال تغییر و حرکت است و هیچ‌چیز پابرجا نیست و این گفتهٔ مشهور به او نسبت داده می‌شود که: “هیچ‌کس دو بار در یک رودخانه قدم نمی‌گذارد، چرا که آن رودخانه یکسان نیست و او نیز همان آدم نیست.”

 

“امپریالیسم” و مبارزۀ “ضدِ امپریالیستی” در دوران ما

لنین کتاب “امپریالیسم – بالاترین مرحلۀ سرمایه‌داری” را در سال ۱۹۱۶/ ۱۲۹۵خورشیدی پنجاه سال پس از انتشار کتاب “سرمایه” (“کاپیتال”) به‌منظور گسترش گزاره‌ها و اندیشه‌های مارکس دربارۀ سرمایه‌داری و در واقع در توضیحِ آماده‌ بودنِ شرایط برای انقلاب سوسیالیستی در روسیهٔ آن زمان، زمانی که شرایط رشد آن در روسیه با اندیشه‌های مارکس و انگلس دربارۀ تحقق انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری همخوانی کامل نداشت، تنظیم کرد۱۰.

کتاب “امپریالیسم – بالاترین مرحلۀ سرمایه‌داری” در واقع در دوران نخستین جنگ جهانی نوشته شده بود و یکی از توجهات اساسی‌اش توضیحِ “علل بنیادی جنگ، طرق برون‌رفت از آن و افشای اپورتونیسم بین‌المللی” بود که “در پردهٔ شعار دفاع از میهن عملاً از جنگ حمایت می‌کرد” و چالش‌هایی که این شرایط در برابر جنبش کارگری قرار داده بود. گزاره‌ها و نتیجه‌گیری‌های لنین دربارۀ مرحلهٔ رشد سرمایه‌داری در آن زمان، “ناموزونیِ” رشد اقتصادی-سیاسی سرمایه‌داری، پایه‌های نظری انقلاب سوسیالیستی را تشکیل می‌دهند۱۱.

لنین در این اثر مهمش به ماهیتِ اقتصادیِ امپریالیسم، پیدایش و فرمانرواییِ انحصارها و الیگارشی سرمایهٔ مالی، خصلت ضدِ خلقی و طفیلی‌گری این سرمایه و سلطهٔ انحصارهای سرمایه‌داری و تغییر ماهیتِ نظام از صدور کالایی به صدور سرمایه توجه زیادی کرد. لنین همچنین ماهیتِ امپریالیسم از نقطه‌نظر سیاسی را ارزیابی کرد و معتقد بود که “به‌طورکلی عبارت است از تمایل به اِعمال زور و ارتجاع”.

از نگارش این اثر ارزشمند لنین بیش از صدوهشت سال می‌گذرد و جهان پس از نگارش این اثر شاهد جنگ جهانی دوم بود که دلیل اساسی‌اش- همان‌طور که لنین پیش‌بینی کرده بود- تقسیم و بازتقسیم جهان و بازارها به‌قیمت خون‌ده‌ها میلیون انسان و نابودی بخش‌هایی وسیع از کشورهای اروپایی بود. توجه به این تاریخچه از آنجا اهمیت دارد که اگرچه بنیان‌های اساسی سرمایه‌داری انحصاری همچنان بر پایهٔ همان کشفیات مهم مارکس، انگلس، و لنین استوار است ولی کمونیست‌ها نمی‌توانند به تحولات عظیمی که در ساختار سرمایه‌داری انحصاری رخ‌ داده است بی‌توجه بمانند. از جملهٔ این تحول‌ها به پیدایش اَبَرشرکت‌های انحصاری‌ای که توان مالی‌سیاسی‌شان از بسیاری از دولت‌های سرمایه‌داری نیز فزونی گرفته است، انحصار فناوری و انقلاب انفورماتیک در دست انحصارهای سرمایه‌داری و همان‌طور که سند هفتمین کنگره حزب تودۀ ایران به‌درستی اشاره می‌کند قرارگرفتن علم و فن جزو نیروهای مولّد و محرّک تحوّل اجتماعی و واردشدن علم به ترکیب زیربنای جامعه، تغییرات در ساختار طبقاتی جامعه‌های پیشرفتهٔ سرمایه‌داری و آنچه مارکس از آن با ‌عنوان پرولتاریای صنعتی نام می‌برد و اهمیت این تحولات مهم در ارائهٔ راهکارهای مبارزاتی‌شان می‌توان اشاره کرد (برای نمونه، ارزش شرکت مایکروسافت در انتهای سال ۲۰۲۳/ ۱۴۰۲،  ۳٫۱۸ تریلیون دلار و ارزش شرکت اَپل در انتهای ۲۰۲۳/ ۱۴۰۲، ۳٫۵۲ تریلیون دلار بود. این در حالی است که ارزش تولید ناخالص ملی فرانسه در پایان سال ۲۰۲۳/ ۱۴۰۲، ۲٫۷۸ تریلیون دلار و انگلیس ۳٫۳۷ تریلیون دلار بود)۱۲.

یکی از مسایل اساسی برای حزب تودۀ ایران و جنبش کمونیستی و کارگری جهان در سال‌های پس از فروپاشی اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی، فائق آمدن بر نشیب‌ها و دشواری‌های جدی جنبش جهانی کمونیستی برای حفظ انسجام در درون صف‌هایش و سپس ارائه راهکارهایی مناسب به‌منظور مبارزه با امپریالیسم جهانی، به‌رهبری امپریالیسم آمریکا، در شرایط دشوار کنونی بوده است. در شرایطی که جورج بوش (پدر) “نظم نوین جهانی” و به‌عبارتی روشن‌تر، آغاز دوران یکه‌تازی امپریالیسم آمریکا و سیطره‌اش بر جهان را اعلام می‌کرد و  همان‌طور که اشاره شد نظریه‌پردازان سرمایه‌داری “پایان تاریخ” را اعلام می‌کردند، جنبش کمونیستی و کارگری جهان در زیر تهاجم گستردۀ دستگاه‌های تبلیغاتی امپریالیسم در راه بازسازی خود مبارزه‌ای دشوار را آغاز کرده بود و امروز می‌توان مدعی شد این جنبش- برخلاف همهٔ پیش‌بینی‌های دشمنان جنبش جهانی کمونیستی در اطمینان به فروپاشی و نابودی آن- توانسته است به‌رغم همهٔ فرازونشیب‌ها به پیکار جهانی‌اش بر ضد امپریالیسم و ارتجاع ادامه ‌دهد و در سطح جهان چالشی بزرگ بر ضد نظام سرمایه انحصاری باشد.

امروز برخلاف تمایل امپریالیسم جهانی برای یکه‌تازی در عرصهٔ جهانی، قطب‌بندی‌های جدید اقتصادی- سیاسی‌ای در مقابل آن به‌وجود آمده است، قطب‌بندی‌هایی که نویدبخش تحول‌ها در راستایی دیگر است. رشد جمهوری خلق چین در مقام قدرتی جهانی در مقابل امپریالیسم آمریکا، و مقاومت کشورهای آسیا، آفریقا، و آمریکای لاتین در برابر تلاش‌های امپریالیسم برای اِعمال هژمونی و آغاز “جنگ سرد”ی جدید همگی نشانه‌هایی در این راستا است. نشریۀ “دموکراسی خلقی”- نشریۀ حزب کمونیست هند (مارکسیست)- در این زمینه می‌نویسد: “امسال اتحادیهٔ آفریقا که ادامه ‌دهندهٔ ٬سازمان وحدت آفریقا٬ است شصتمین سالگرد بنیان‌گذاری‌اش را جشن خواهد گرفت. در خلال کنفرانس افتتاحیه سازمان وحدت آفریقا در سال ۱۳۴۲، قوام نکرومه به رهبران کشورهای آفریقا هشدار داد که برای دستیابی به یکپارچگی و ثبات اقتصادی، سازمان وحدت آفریقا باید به‌صراحت موضع سیاسی‌ای ضد امپریالیستی شفاف و  استوار داشته باشد. … دوراندیشی قوام نکرومه ممکن است در سال ۱۴۰۲ برآورده و به کامیابی نرسد. بااین‌حال، خودداری آفریقا از همگامی با خط‌مشی جنگ سرد جدید و فراخوانی‌اش برای گفت‌وشنودهای صلح در اوکراین و آرایش دوباره همکاران بین‌المللی‌اش نشان می‌دهد نظم جهانی متفاوتی امکان‌پذیر است: نظمی که در آن آفریقا دیگر مرهون و مدیون ٬غرب متحد٬ نیست. …”۱۳

یکی از عرصه‌های جالب تقابل نظری با جزم‌گرایی در سال‌های اخیر که در زرورقی از اعتقاد به “مارکسیسم-لنینیسم” ارائه شده و می‌شود این ادعاست که رویارویی حکومت جمهوری اسلامی با آمریکا و سیاست‌های آن در منطقه خاورمیانه بازتاب روشن مبارزه با امپریالیسم است و ازآنجائی‌که مبارزۀ امپریالیستی در سطح جهان عمده‌ترین صحنۀ مبارزه برای کمونیست‌هاست بنابراین دفاع از جمهوری اسلامی ضرورتی انکارناپذیر است. نگارنده چند سال‌ پیش، به‌مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب بهمن ۵۷ در این زمینه نوشته بود که روشن است که ضدیّت و مقابلهٔ رژیم ولایی کنونی با آمریکا بر مبنای درکی مشابه با درک نیروهای چپ و حزب ما از امپریالیسم و مبارزهٔ ضدامپریالیستی نیست که مضمونش مخالفت با برتری‌طلبی ویرانگر سرمایهٔ انحصاری در سطح جهانی است. رژیم کنونی پیگیرانه با تلاش نیروهای ضدامپریالیست برای متحدشدن و همکاری با یکدیگر باهدف ساختمان جهانی دیگر، مخالفت می‌کند. تلاش رژیم برای صدور “اسلام” به منطقه و  حتی شماری از کشورهای آفریقایی و آسیایی و برپایی مجدد “امپراتوری صدر اسلام” با مبارزۀ ضد امپریالیستی راستین که کمونیست‌ها پیشتازان آن هستند تفاوتی فاحش دارد. لازم به یادآوری است که در سه دههٔ گذشته، برنامه‌های اقتصادی کلان رژیم ولایی بر اساس نسخه‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی و به‌منظور اجرای اصلاحات اقتصادی نولیبرالی پردامنه تنظیم و اجرا شده است. سرکوب خشن و خونین حقوق کارگران و زحمتکشان، روند رشد انحصارهای اقتصادی داخلی که عمدتاً در دست سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی رژیم قرار دارد نشانی آشکار از الگوی اقتصادی-اجتماعی مطلوب رژیم حاکم در ایران است که در اصل سرمایه‌داری پیچیده شده در شعارهای “اسلام سیاسی” و خالی از محتوای ضد امپریالیستی است۱۴.

 

کلام آخر

جزم‌گرایی و جزم‌اندیشی با اندیشه‌های مارکس، انگلس، لنین، و کمونیست‌ها که اعتقاد دارند اصول این اندیشه‌های دوران‌ساز هنوز سلاحی نیرومند در مبارزۀ امروزین آنان هستند، در تقابل آشکار قرار دارد. تکرار بی‌محتوا و طوطی‌وار سخنان مارکس، انگلس و لنین بدون درنظر گرفتن شرایط تاریخی مشخص آن‌ها نشانهٔ نداشتن درکی روشن و علمی از این اندیشه‌ها و ضرورت به‌روز رساندن آن‌ها در مبارزۀ دشوار کنونی است.

پروفسور دیوید مک‌لِلان، محقق انگلیسی و استاد تئوری سیاست در دانشگاه لندن، در سخنرانی‌ای در کنفرانس “مارکس ۲۰۰” به نکته‌‌ای جالب اشاره می‌کند و می‌گوید: “تصوّر اینکه مارکس صرفاً فرزند زمان خودش است- و نه زمان ما- اشتباه است. مطالعهٔ مارکس و دیدگاه‌های او صرفاً موضوعی جالب از لحاظ تاریخی نیست. دانش اخیر نشان داده است که مطالعهٔ مارکس موضوعی است مربوط به عصر ما، و باید هم چنین باشد. نزدیک‌ترین و برجسته‌ترین گواه این نظر، بحران مالی سال ۲۰۰۸-۲۰۰۷ و پیامدهای آن، و نحوهٔ بررسی و شناخت آن است. به‌نظر می‌آید از هر دیدگاهی که به علّت این مسئله نگاه شود، توسّل سرمایهٔ جهانی به سرمایهٔ مالی به‌مثابه وسیله‌ای برای برانگیختن کسب سود و بالابردن سودهای کاهش‌یافته دیده می‌شود؛ و جالب است که چنین نگاه و استدلالی، دانسته یا نادانسته، الهام‌گرفته از مارکسیسم است.”۱۵

اسناد هفتمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران (کنگرۀ خاوری) نیز به‌درستی در این زمینه می‌گوید: “دوران ما دوران گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم است. بر این بنیاد، مبارزهٔ جنبش کارگری و کمونیستی جهان و حزب تودهٔ‌ ایران، به‌مثابه عضوی از این خانواده، تا رسیدن به سوسیالیسم ادامه خواهد یافت؛ نه به‌خاطر آنکه ما به دنبال مدینهٔ فاضله‌ای دست‌نیافتنی هستیم، بلکه به‌خاطر این اعتقاد عمیق که سوسیالیسم قرن بیست‌ویکم تنها گزینهٔ مترقی‌ و انسانی پیشِ روی جامعهٔ بشری است. در غیر این صورت، باید بی‌عدالتی، فقر، و محرومیت بیش از پیش در جامعهٔ‌ بشری، نابودی طبیعت و محیط‌زیست انسان و دیگر ساکنان کرهٔ زمین، نژادپرستی، و وحشی‌گری جنگ‌طلبانهٔ سرمایه‌داری را پذیرا شویم. ما هرگز تن به چنین سرنوشتی نخواهیم داد.”۱۶  

 

بُن‌مایه‌ها

۱.‌ کتاب “بیماری کودکی چپ‌گرایی در کمونیسم“، و.ا.لنین، ترجمۀ محمد پورهرمزان، چاپ ششم، ص ۱۵۳، انتشارات حزب تودۀ ایران، ص سال ۱۳۸۷.

۲.‌ مقالۀ “در ربایش آتش”، کتاب “نوشته‌های فلسفی و اجتماعی”، احسان طبری، جلد اول، ص ۷۵،  انتشارات حزب تودۀ ایران، سال ۱۳۸۶.

۳.‌ مقالهٔ “نامه‌هایی دربارهٔ تاکتیک”، آوریل ۱۹۱۷ [۱۲۹۶خورشیدی]، “مجموعۀ آثار”، و.ا. لنین، جلد ۲۴، صفحه‌های ۴۲ تا ۵۴، انتشارات پروگرس، ۱۹۶۴ [۱۳۴۳].

۴.‌ مقالۀ “در ربایش آتش”، کتاب “نوشته‌های فلسفی و اجتماعی”، احسان طبری، جلد اول، ص ۸۱، انتشارات حزب تودۀ ایران، ۱۳۸۶.

۵.‌ https://en.wikipedia.org/wiki/Dogma

۶.‌ “مجموعۀ اسناد هفتمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران (کنگرۀ خاوری)”، ص ۵۶               https://shorturl.at/vPvCB

۷.‌ ‌ اگرچه یافتن ارقام دقیق در مورد تعداد اعضای حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی دشوار است، ولی بر اساس برخی اسناد موجود تعداد اعضای حزب کمونیست اتحاد شوروی در سال ۱۹۸۶/ ۱۳۶۵خورشیدی ۱۹ میلیون نفر تخمین زده می‌شود که ۴۴ درصد آن کارگران صنعتی و ۱۲ درصد کارگران کشاورزی بودند.

https://shorturl.at/SK5Du

۸.‌ “نامۀ مردم”، شمارۀ ۱۱۹۲، ۱۷ مهرماه ۱۴۰۲.

۹.‌ ۶، ص ۲۱

۱۰.‌‌ این کتاب لنین نخستین‌ بار با عنوان: “امپریالیسم – مرحلۀ امروزین سرمایه‌داری”، در میانهٔ سال ۱۹۱۷/ ۱۲۹۶خورشیدی با نام مستعار ن. لنین (ولادیمیر ایلین) به‌چاپ رسید. مقدمۀ رفیق جان‌باخته محمد پورهرمزان بر کتاب “امپریالیسم – بالاترین مرحلۀ سرمایه‌داری”، انتشارات حزب تودۀ ایران، صفحه‌های ۸ و ۹.

۱۱.‌  کتاب “امپریالیسم- بالاترین مرحلۀ سرمایه‌داری”، و.ا. لنین، ترجمهٔ محمد پورهرمزان،  چاپ  دوم، ۱۳۹۰، انتشارات حزب تودۀ ایران، صفحه‌های ۸ تا ۱۱.

۱۲.‌ پایگاه اینترنتی

https://www.worldeconomics.com

۱۳.‌  “نامۀ مردم”، شمارۀ  ۱۱۸۰، ۴ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۲.

۱۴.‌ “نامۀ مردم”، شمارۀ ۱۰۷۱، ۲۹ بهمن‌ ۱۳۹۷

۱۵.‌  “نامهٔ مردم”، شمارۀ ۱۰۵۲، ۷ خرداد ۱۳۹۷

۱۶.‌ ۶، ص ۶۴

به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال دوم، شمارۀ ۹، آذر ۱۴۰۳

 

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا