مسایل نظری و تئوریک

به‌مناسبت تولد فردریش اِنگِلس اندیشمندِ مبارزِ راه سوسیالیسم علمی!

فریدریش اِنگلس، شخصیتی که ما اندیشه، کار، و میراث او را در مقام انقلابی‌ای استثنایی درتنظیم و پیشبرد مبارزه، بحث و عمل روزمره درخدمت کارگران وزحمتکشان و برای ساختمان جامعه‌ای نو- سوسیالیسم- با افتخار به‌کار می‌گیریم. اِنگلس در ۲۸ نوامبر ۱۸۲۰ / ۷ آذرماه ۱۱۹۹خورشیدی در شهر بارمِن در ایالت “نُرد راین ‌وستفالِن” در آلمان، درخانواده‌ای مرفه به‌دنیا آمد. پدرش او را در اواخر سال ۱۸۴۲ / ۱۲۲۱خورشیدی به انگلستان فرستاد تا در شرکت نساجی‌ای در منچستر که پدرش در آن شریک بود، به فراگیری مدیریت کسب و کار بپردازد. ولی او به‌جای آموختن فنون تجارت از نزدیک شاهد استثمار شدید طبقه کارگر توسط سرمایه‌داران و مبارزه کارگران برای رهایی از زنجیرهای سرمایه بود. کسب دانش فلسفی ژرف او در این دوران همراه با تجربهٔ عملی او در کارخانه نساجی در تدوین آتی درک مادی (ماتریالیستی) او از تاریخ اهمیتی زیاد داشت. اِنگِلس نتیجه این تجربیات فلسفی-علمی و عملی‌اش را  درکتاب‌ “نقد اقتصاد سیاسی” در سال ۱۸۴۴/ ۱۲۲۳خورشیدی در سن ۲۴ سالگی و در کتاب “وضعیت طبقهٔ کارگر در انگلستان” در سال ۱۸۴۵/ ۱۲۲۴خورشیدی انتشار داد. او همچنین چند دهه بعد بیان کرد: در منچستر  به روشن‌ترین وجه متوجه شدم واقعیت‌های اقتصادی… حداقل در جهان مدرن، قدرت تاریخی‌ای تعیین کننده دارند که پایهٔ ظهور تضادهای طبقاتی امروزی در آن‌ها شکل می‌گیرند و این تضادهای طبقاتی خود اساس شکل‌گیری حزب‌ها، مبارزهٔ آن‌ها، و درنتیجه کل تاریخ سیاسی است. اِنگلِس پس ازمدت زمانی کوتاه در سال ۱۸۴۴/ ۱۲۲۳ به پاریس رفت و در آنجا با مارکس آشنا شد. این آشنایی که شروع دوستی‌ای مادام‌العمر بود در پیشبرد آگاهی و مبارزهٔ کارگران و زحمتکشان جهان نقشی مهم و تعیین کننده داشت. زندگی و کار اِنگلِس از زندگی و کار دوستش مارکس جدایی‌ناپذیر است. در نتیجهٔ کارهای علمی- نظری هر دو، طبقه کارگر و زحمتکشان ابزارهایی نظری به‌دست آوردند که به آنان امکان می‌دهد از استثماری که در جامعه سرمایه‌داری قربانی آن هستند آگاه شوند و “راهنمای عملی”‌ای انقلابی داشته باشند که از راه دگرگون کردن جامعه موجود، شالودهٔ جامعه‌ای نو را می‌گذارد، جامعه‌ای نو که در آن بهره‌کشی(استثمار) انسان از انسان به پایان می‌رسد. ما این نوع جهان‌بینی نظری-علمی را به‌خاطر شالوه‌های عینی‌ای که دارد، سوسیالیسم علمی می‌نامیم. انگلس برپایهٔ همکاری و همفکری با مارکس در طول سال‌های ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۶ دو کتاب”خانواده مقدس” و “ایدئولوژی آلمانی” با محتوای نقد فلسفهٔ هگل و فویرباخ را به‌تحریر درآورد. این دو هم‌رزم همچنین در ادامهٔ کارهای علمی- نظری‌شان زمینه‌های فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی را پایه‌ریزی کردند. انگلس خود نیز آثاری مهم مانند “جنگ دهقانی در آلمان”، “اصول کمونیسم”، “منشأ خانواده، مالکیت خصوصی، و دولت”، “آنتی دورینگ یا انقلاب در  علم”، “انقلاب و ضد انقلاب در آلمان”، “تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم”، “دیالکتیکِ طبیعت”، و”لودویگ فویرباخ و پایان فلسفهٔ کلاسیک آلمان” را به‌رشتهٔ تحریر درآورد. به‌گفتهٔ لنین: بدون درنظر گرفتن و برخورد با تمام آثار انگلس، نمی توان مارکسیسم را درک کرد و به‌طورکامل با آن آشنا شد. اِنگِلس نیز همانند مارکس یک انقلابیِ عملگرا با اعتقاد به تلفیق و ضرورت مبارزه عملی و پیشبرد و تکمیل تئوری انقلابی بود. بنابراین برای پیشبرد مبارزه در کنار توده‌های کار  در  سال ۱۸۴۷/ ۱۲۲۶ به “اتحادیهٔ کمونیست‌ها” پیوست و رئوس اصلی مرام‌نامهٔ “اتحادیهٔ کمونیست” را نوشت، همچنین او همراه با مارکس در فوریه ۱۸۴۸/ ۱۲۲۷خورشیدی “مانیفست کمونیست” را منتشر کردند.

اِنگلِس تاریخ‌دان و جامعه‌شناسی برجسته بود و در روند تدوین نظریه‌هایش ازجمله به این نتیجه رسید که: “کمونیسم به‌هیچ‌وجه کیش و آیین نیست، بلکه جنبش است؛ مبتنی بر اصول از پیش تعیین شده نیست، بلکه مبتنی بر واقعیت است.  …” اثر مهم “ایدئولوژی آلمانی” نتیجهٔ همکاری نزدیک مارکس و انگلس در پایه‌ریزی این نظریه بود با برجستگی این تز ماتریالیستی مهم که “این آگاهی نیست که زندگی را تعیین می‌کند، بلکه زندگی است که آگاهی را تعیین می‌کند.” این تز همچنین بیانگر این واقعیت است که “افکار طبقهٔ حاکم همیشه افکار غالب در جامعه است، به‌بیانی دیگر، طبقه‌ای که تسلط بر قدرت مالی جامعه را دارد، درعین‌حال بر قدرت معنوی جامعه نیز مسلط است. طبقه‌ای که وسایل تولید مادی جامعه را دراختیار دارد، همچنین صاحب وسایل تولید معنوی است، به‌نحوی که افکار آنانی که فاقد ابزار تولید معنوی‌اند، تحت تأثیر افکار مسلط قرار دارد. مارکس و انگلس ارتباط میان تولید مادی و معنوی، بین مالکیت بر ابزار تولید مادی و معنوی و مطابق آن ارتباط میان ایدئولوژی سردرگم کنندهٔ غالب بورژوازی و تبعیت طبقهٔ کارگر و زحمتکشان از آن را آشکار کردند. بنابراین اتفاقی نیست که سرمایه‌داری هم‌زمان با افزایش سرشت استثماری‌اش، ابزار تولید و ترویج ایدئولوژی‌اش را درحکم ابزارهائی برای حفظ سلطه‌اش بر طبقه‌های استثمارشده به‌طورفزاینده در دست خودش متمرکز می‌کند. همان‌طور که انگلس اشاره می‌کند، این کارگران و زحمتکشان هستند که با عملکردشان در روند پروسه تولید اجتماعی به ضرورت تحول اجتماعی از طریق مبارزه آگاهی یافته تا به سلطهٔ همهٔ طبقات پایان داده و جامعه‌ای نو را بنیاد بگذارند. یکی از آثار بسیار مهم و علمی انگلس کتاب “منشأ خانواده، مالکیت خصوصی، و دولت” است. از نظر انگلس دولت محصولی تاریخی در  پروسه تکاملی جامعهٔ بشری است. او این موضوع را از دوران باستان، یعنی از زمانی که بشر مرحله تاریخی زندگی بدون وجود مقوله دولت را سپری می‌کرد، بر پایه اسلوب ماتریالیسم دیالکتیک بررسی کرد. او در این کتاب توضیح می‌دهد در شرایط  ویژهٔ تضادهای آشتی‌ناپذیر فزاینده بین طبقات اجتماعی، وجود نیروئی که به‌ظاهر مافوق اجتماع باشد و”نظم” را حفظ کند لازم به‌نظرمی‌آید. این نیرو که از بطن اجتماع خارج می‌شود ولی به‌مرور از آن بیگانه می‌گردد، دولت است. انگلس بر این باور بود که طبقه کارگر حتی بعد از دستیابی به قدرت سیاسی نیز به دولت نیاز دارد تا بتواند بر قدرت بورژوازی غلبه کند و سازماندهی جامعه جدید را آغاز کند. با ناپدید شدن جامعه‌ای که به طبقات تقسیم شده است، دولت دلیل واقعی وجودش را از دست می‌دهد. دولت زمانی که دیگر نماینده یک طبقه ممتاز نیست بلکه نماینده کل جامعه است، خود را زائد می‌کند.  از جمله مهم‌ترین عملکردهای اِنگِلس پس از مرگ مارکس در سال ۱۸۸۳/ ۱۲۶۲خورشیدی تدارک و تکمیل جلد دوم و سوم کتاب “سرمایه” بر پایه یاداشت‌های ناتمام مارکس بود.

حزب تودهٔ ایران با گرامی‌داشت دویست‌وچهارمین سالگرد تولد “فریدریش اِنگِلس”، اندیشمند انقلابی، بر این باور است که عملکرد شایستهٔ او دوش به‌دوش مارکس در  پایه‌گذاری و تدوین ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک و سوسیالیسم علمی، گنجینه‌ای است با ارزش برای کارگران و زحمتکشان و همه مبارزان راستین در راه ساختن و تحقق جامعهٔ نو سوسیالیستی.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ  ۱۲۲۴، ۱۰ دی ۱۴۰۳

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا