به سوی آینده

بی‌یادِ رفیقان هرگز مختصری دربارۀ کتاب تازه‌انتشاریافتۀ بی‌یادِ تو هرگز به ‌قلم نویسندۀ صاحب‌نام ایرانی علی‌محمد افغانی

الف. نیک‌بین

 

دل‌ها از غم گشته خون‌فشان             خیزید از جا ای ستم‌کشان

باید اکنون تودهٔ اسیر                               با ما گردد یار و هم‌قدم­

ز جا به‌چاره گر نخیزی این زمان        رها کجا شوی ز‌جور ناکسان

 

                           (سرود اول حزب با آهنگی شبیه آهنگ سرود “مارسی‌یز”)

 

 ”… صدای رفقاست که سرود حزب را می‌خوانند. اولین کسی که در نور زرد لرزان میان هشتی می‌بینم مرزوان است. با همان صورت گلگون و قامت افراشته. بهزاد، سروشیان، محقق، مختاری، پس این است دست‌چینی که در آن دل هراسناک شب، دیو خون‌آشام از رفقای ما کرده است. اسدالله نصیری هم بود که می‌گفتند هنوز توی بند است و گروه منتظر آمدن اوست. رئیس زندان دست‌کم از نیم‌ساعت پیش برای بیدار کردن محکومان دست به کار شده بود. به آن‌ها گفته بود که قرار است به زندان برازجان تبعید شوند. اما چه کسی بود که باور کند. اینک همه آن‌ها در هشتی زندان جمع­اند. هنوز من آن‌ها را می‌بینیم و آن‌ها ما را از لای میله‌ها می‌بینند. آخرین قطره‌های دیداری را می‌نوشیم که با اشک و خون ما همراه است. می‌خواهم سرم را به میله‌ها بزنم تا خون بر چهره‌ام جاری شود. آخر این چه ستمی است؟ چه دست نابکاری است که این بهترین گل‌های روزگار ما را بی‌محابا پرپر می‌کند و دور می‌ریزد؟ از توی کریدور بند سه اسدالله نصیری را می‌بینم که از میان رفقا راه می‌گشاید و می‌آید. بچه‌ها نمی‌دانند چطور باید از او خداحافظی کنند. چه کلمه‌ای باید به او بگویند.

– ببخشید می‌ترسم مرا جا بگذارند.

جمله­ای است که مرتبا می‌گوید و به رفقا که می‌خواهند نگهش دارند لبخند می‌زند. نزاکت و خوش‌خوئی قبائی بود حتی در این لحظه به تن او برازنده. او پیراهن تمیز پوشیده و صورتش را اصلاح کرده است. خود را مدیون او می‌دانم. اگر در بازجوئی و بازپرسی یا جریان دادگاه می‌گفت که آن مدت را کجا مخفی بوده است، به احتمال فراوان حالا من هم نفر هفتم این گروه بودم.

یکی از رفقا که قیافه‌اش را نمی‌بینم، همان جایی که من ایستاده‌ام با صدای بلند زاری را سر داده است. محقق با چهره‌ای گران‌بار از اندیشه ولی وارسته، ابروان از هم‌گشاده و بدون کوچکترین سایۀ غم، به در بند ما نزدیک می‌شود: جای شادی کردن است. مگر نه؟ نهال آزادی خون لازم دارد و ما این خون را به آن می‌دهیم. خودمان داوطلب شده بودیم. مگر غیر از این است؟

ناگهان می‌گوید: پورعسگری کجاست. با او حرف دارم.

پورعسگری، یکی از نادمین فعال بند ما بود. رفقا را با رفتار خود خیلی دلخور کرده بود. بچه‌ها دنبالش می‌روند. دقیقه‌ای نمی‌کشد که او را می‌آورند. مثل سایرین چشم‌هایش پر از اشک است. سر روی شانه یکی از رفقا می‌گذارد و می‌گوید:” رفیق محقق از روی تو شرمنده‌ام. من اشتباه کردم. ولی حالا قول می‌دهم. قول می‌دهم…” هق‌هق گریه اجازه نمی‌دهد گفتارش را تمام کند. محقق می‌گوید:” فقط می‌خواستم از تو این سئوال را بکنم که آیا راه ما حق نبود؟”

-چرا حق بود.

– پس اگر حق بود، دست رفقا را رها نکن. از تو خواهش می‌کنم.

– قول می‌دهم رفیق محقق.

– بگو به شرف حزبی‌ام تا خیال من راحت باشد.

– به شرف حزبی‌ام سوگند، قول می‌دهم.

محقق می‌گوید: من حاضرم. من در اختیار شما هستم. رفقا خداحافظ.

آوای سرود این‌بار از بیرون زندان به گوش می­رسد:

 

دل‌ها از غم گشته خون‌فشان             خيزيد از جا ای ستم‌کشان

بايد کآخر در نبرد ما                                ظالم گردد محو و بی‌نشان

ندا رسد به ما کنون ز هر کران           بپا، برادران، به جنگ دشمنان

ز جا به‌چاره گر نخيزی اين زمان      رها کجا شوی ز جور ناکسان؟“

(علی محمد افغانی. بی یاد تو هرگز. ص ۵۲۵ )

 

کتاب ”بی‌یاد تو هرگز“، خاطرات استاد علی‌محمد افغانی (۱۳۰۳‌ـ‌کرمانشاه)، عضو سازمان نظامی حزب تودۀ ایران و نویسندۀ سرشناس میهن ما، با آنکه در سال‌های  نخست انقلاب تدوین شده است،با چهل‌و‌سه‌سال تاخیر در اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۳ در تهران در ۶۳۹ صفحه برای نخستین بار از سوی ”موسسه انتشارات نگاه“ منتشر شد.

بی‌یادِ تو هرگز، که باید آن را یک کتاب خاطرات ادیبانه در نظر گرفت، با پیوند خوردن علی محمد افغانی ستوان دوم ارتش، با نام مستعار شباب که به‌تازگی از دانشکدۀ افسری فارغ­التحصیل شده بود، با سروان اسماعیل محقق‌زاده دوانی با نام مستعار پیمان در یکی از روزهای پاییز ۱۳۲۸ در قوس جنوبی میدان انقلاب که آن روزها میدان مجسمه نامیده می‌شد، آغاز می‌شود:

“افسری با درجه سروانی که کیف چرمی سیاه رنگی زیر بغلش گرفته بود، به من نزدیک شد. با نگاه نیمه گذرایی که معمولا دو هم­قطار ناآشنا به هم می‌اندازند، و در آن انس و عاطفه مشترکی وجود دارد، براندازم کرد و پرسید: داروخانۀ ستاره کجاست؟ جواب دادم: ساعت ۸ است. علامت تماس از هر دو طرف درست بود. با هم دست دادیم و به طور کاملا عادی مانند دو دوست قدیمی، در طول خیابان سی‌متری به راه افتادیم. گفت: خود را معرفی می‌کنم؛ سروان توپخانه اسماعیل محقق، افسر منتسب به دانشکده افسری که در حال حاضر دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران را می‌بینم”(ص ۶). به این ترتیب علی محمد افغانی به یکی از حوزه‌های پنج نفری سازمان نظامی حزب توده ایران پیوست که دبیر آن محقق‌زاده دوانی بود: “می‌دانم که فرد تازه‌کاری نیستی و همه چیز را می‌دانی ولی به عنوان تذکری که همیشه باید گفت، می‌گویم که جلسات ما مطلقا مخفی است و احدی حتی نزدیک‌ترین دوست یا فامیل ما نباید از راز آن آگاه شود”(ص ۷).

رفیق محقق‌زاده دوانی (متولد ۱۳۰۳دوان شیراز) که در سپیده‌دم ۲۶ مرداد ۱۳۳۴ در گروه شش نفره به دستور امپریالیست‌ها و به دست محمدرضاشاه پهلوی تیرباران شد، چهرۀ تابناک این کتاب است:”محقق چهره آفتاب‌خوردۀ گیرنده‌ای داشت، عینا شبیه صوراسرافیل، این انقلابی شهید صدر مشروطیت، آن‌طور که در عکسش دیده‌ایم. با او مو نمی‌زد. چشم‌های روشن، صورت بیضوی، نه زیاد لاغر نه زیاد پر. هنگام راه رفتن پایش را کمی از عرض برمی‌داشت و بازوانش از بدن فاصله پیدا می‌کرد، و این از سابقۀ ورزشکاری‌اش حکایت می‌کرد. هرگز از خودش سخن نمی‌گفت مگر آنکه به‌خاطر انتقاد یا در جواب انتقادی باشد” (ص ۱۶۴). بدون تردید او یکی از جسورترین مبارزان سازمان نظامی حزب توده ایران بوده که  کم‌تر شناخته شده است. این کتاب در واقع به طور عمده نگارش رویدادها، دادگاه‌ها، زندان‌ها، مبارزات و ابراز شهامت‌های گروهی از اعضای سازمان نظامی حزب تودۀ ایران است که شش تن از آن‌ها در گروه چهارم تیرباران شدند و گروه بسیار بیش‌تری، احکام سنگین از محکومیت زندان ابد تا چندین سال زندان گرفتند و با سرفرازی به پایان بردند. بی‌یاد تو هرگز، درعین‌حال تحلیلی ژرف و میدانی از رویدادهای مهم تاریخی این دوره از جمله وقایع ۲۳ تیرماه ۱۳۳۰(صص ۳۲۱ تا ۳۳۳)، قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱(صص ۳۴۲ تا ۳۵۸)، قتل سرلشگر افشارطوس رئیس شهربانی کل کشور در دولت مصدق (صص ۳۷۲ تا ۳۸۷) رفراندوم انحلال مجلس دورهٔ هفدم در ۱۲ مرداد ۱۳۳۲ و کودتای ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ (صص ۳۸۷ تا ۴۰۳) و رویدادهای روز ۲۸ مرداد (صص ۴۰۳ تا ۴۱۲) هم به‌دست می‌دهد. افغانی خاطرنشان می‌کند که نخستین بار این محقق‌زاده بود که استعداد قصه‌گویی او را دریافت:

“محقق تا می‌دید بعضی از ما سر را روی سینه انداخته و در فکر فرو رفته‌ایم، روی به من می‌کرد و می‌گفت: شباب قصه بگو”(ص۱۷۶)، و روزی به او گفته بود:

“چه خوب است که اقلاً یکی از ما زنده بماند. در این صورت او وظیفه خواهد داشت که این جریانات را بنویسد و منتشر کند. برای آن‌ها که می‌خوانند تجربۀ بزرگی خواهد بود” (۱۵۷).

البته محقق هشداری هم به افغانی داده بود که همواره باید آویزۀ گوش نویسندگان و هنرمندان باشد، زیرا جنایت‌کاران بی‌دانش و هنر برای پرده‌‌پوشی جنایت‌های خود، همواره به قلم و هنر آنان چشم طمع دوخته‌اند:

“این را هم بدان که اگر دستگاه بفهمد که تو نوشتن می‌دانی به این سادگی‌ها دست از سرت برنخواهد داشت. داستان شعر سعدی را در گلستان یادت هست: نشنیدی که صوفی‌یی می‌کوفت/زیر نعلین خویش میخی چند/آستینش گرفت سرهنگی/که بیا نعل بر ستورم بند” (ص ۵۲۲).

کتاب “بی‌یاد تو هرگز” در واقع انجام وظیفه‌ای است که رفیق محقق بر دوش رفیق افغانی گذارده بود.

در مرداد و شهریور ۱۳۳۳، فرمانداری نظامی تهران که ریاست آن را چهره منفوری به نام تیمور بختیار برعهده داشت، با راهنمایی سازمان‌های جاسوسی سیا و انتلیجنس سرویس انگلستان، موفق به کشف سازمان نظامی حزب تودۀ ایران و دستگیری صدها تن از اعضای آن­شد. بعضی از این افسران در موقعیت‌هایی بسیار حساس قرار داشتند. برای نمونه از موقعیت سرگرد خیرخواه می‌توان یاد کرد: “سرگرد عبدالصمد خیرخواه، رئیس کارگزینی دانشکدۀ افسری بود. بعد از ۲۸ مرداد به این پست گمارده شده بود. قبل از آن رئیس گردان جاوید، گارد حفاظتی شخص شاه، بود و هر روز در کاخ شهری یا ییلاقی شاه، او را می‌دید. در جریان سال‌های ۳۱ و ۳۲ که دسیسه‌های دربار علیه حکومت مصدق بُعد تازه‌ای گرفت و هر روز نقشه کودتای تازه‌ای می‌کشیدند، نقش خیرخواه در مقام عاملی که این فعالیت‌ها را برای افشاگری به حزب گزارش می‌کرد، آشکار گشت” (ص ۱۰۹).

افغانی می‌نویسد:”دادستان کل ارتش، درنده‌خویی به نام سرتیپ منوچهر آزموده، در دادگاهی به‌ریاست سرتیپ محمدتقی مجیدی با بی‌شرمی اعلام کرد که ٬شنیده‌ام در این دادگاه بعضی متهمان اظهار کرده‌اند که گویا موقع بازجویی یا بازپرسی به آن‌ها شکنجه داده‌اند. به عرض ساحت مقدس دادگاه می‌رسانم که دادستانی ارتش، دستگاه شکنجه ندارد و کسی را هم شکنجه نداده است.٬ در این موقع، محقق، متهم ردیف شش با همان پیراهن و پیژامه سفید که راه‌های بریده­بریده به رنگ آبی داشت، از جا برخاست:٬آقای آزموده دادستان ارتش این‌طور فرمایش کردند که دادستانی ارتش دستگاه شکنجه ندارد. به عرض دادگاه می‌رسانم که اگر دادستانی ارتش دستگاه شکنجه در اختیار ندارد، پسرعموی آن یعنی فرمانداری نظامی دستگاه شکنجه در اختیار دارد.٬ آنگاه پیراهن خود را از پشت بالا زد، داغ‌های کوتاه و بلند، جای شلاقِ سیمی، شلال شلال، لخته بسته و سیاه‌شده، به ردیف یا روی‌هم روی‌هم، فتیله فتیله پف کرده و بالازده، این‌ها بود آثار شکنجه‌ای که به او داده بودند و دادستان راستگوی ارتش! با مدال‌هایی که بر سینه و تاج و ستاره‌ای که روی دوش داشت، منکر آن می‌شد… ما جای این شلاق‌ها را روی پشت محقق دیده بودیم. می‌گفت وقتی که می‌زدند تا هفده‌تای آن‌ها را شمرده و بعد از آن بیهوش شده و چیزی نفهمیده است. به او دست­بند قپانی هم زده بودند که چون دست‌هایش نسبت به عرض شانه‌های ورزیده‌اش کمی کوتاه بود، بیش‌تر از شلاق سیمی ناراحتش کرده بود”(ص ۲۴). علی‌محمد افغانی به عنوان شاهد مستقیم رویدادها و روایت‌های زندان، شکنجه‌هایی که  به رفیق سرهنگ محمدعلی مبشری داده شده بود را هم بر قلم آورده است: “مبشری بعد از شکنجه‌های فراوان چون می‌دید تحملش رو به پایان است، در دستشویی بازداشتگاه لشگر زرهی با شکستن شیشه عینک و زدن رگ‌های حساس هر دو دستش از قسمت مچ و روی ساعد، اقدام به خودکشی کرده بود. … روزهایی که او را از درمانگاه لشگر برای بازپرسی می‌آوردند، چون قدرت راه رفتن یا ایستادن نداشت، دو نفر زیر بغلش را می­گرفتند” (ص ۲۵). افغانی به‌نقل از محقق درباره سرگرد رفیق جعفر وکیلی هم می‌گوید:”بعد از شکنجه مرا بردند به زندان لشگر زرهی، توی سلول انفرادی، صبح به صبح می‌دیدم گروهبان‌ها سرگرد وکیلی را از جلوی سلولم می‌برند و عصر برش می‌گردانند. صبح که می‌رفت سر پای خودش می‌رفت، عصر که برمی‌گشت دو نفر زیر بازوهایش را گرفته بودند که روی پاهایش کشیده می‌شد. دم سلول که می‌رسید رهایش می‌کردند، می‌افتاد و آن وقت دکتر برای مرهم گذاشتن روی زخم­هایش می‌آمد”(ص ۱۵۵).

علی‌محمد افغانی شکنجه هولناکی که بر خودش هم اعمال شد، شکنجه‌ای که نام آن را دستبند قپانی گذاشته‌اند باجزئیات دقیق آن شرح می‌دهد (ص ۵۳).

افغانی می‌نویسد:” این ابلیسان آدم‌رُو و قاضی‌نمایان جلادصفت، پیش از آنکه متهمان قدم به عرصه دادگاه بگذارند و بر کرسی اتهام بنشینند، پیش از آنکه اصلا پرونده آن‌ها راگشوده و تک­تک مورد بررسی قرار داده باشند، آنان را محکوم کرده بودند. رای‌ها در جلساتی خارج از دادگاه به وسیله فرمانداری نظامی و رکن دو ستاد ارتش صادر شده بود که در جلسه شور به اعضای دادگاه ابلاغ می‌شد” (ص ۵۰).

افغانی می‌نویسد اعتراف‌گیری‌های اجباری، شیوۀ مرسوم این جنایتکاران بود:”موقع بازپرسی یکی از سؤال‌هایی که از ما می شد این بود که در حوزه‌ها چه کتاب‌هایی می‌خواندید. اگر صد کتاب را نام می‌بردیم که یکی از آن‌ها تاریخ حزب کمونیست بود، نودونه تا را رها می‌کردند و همین یکی را می‌چسبیدند. حتی اگر کسی این کتاب را نخوانده، یا اصلاً  آن را ندیده بود، آن قدر او را می‌زدند تا سرانجام اعتراف کند که هر جمله­اش را فوت آب است” (ص ۷۹).

افغانی می‌نویسد: “گفتنی است که … خانواده­های” تیرباران شدگان  “به‌هیچ‌روی حق برگزاری ختم، و شب هفت یا چهلم را نداشتند و این مراسم را بی‌سروصدا و در خفای کامل انجام می‌دادند… همان بعد از ظهری که مریم، همسر هوشنگ وزیریان، با اشک چشمان خود گل درست کرد و سنگ قبر را کار گذاشت، شبش مأموران فرمانداری نظامی آمدند و با پتک آن را تیکه­تیکه کردند و هر تیکه‌اش را به جایی انداختند”(صص ۳۴ و ۴۸).

 

اما چرا افسران توده‌ای تا این اندازه مورد خشم دستگاه شاهنشاهی بودند؟

علی‌محمد افغانی در مقام ممیز دارایی ارتش، به چند مورد از این دلیل‌ها می‌پردازد:”در دادگاه، من از طیاره‌های قراضه‌ای صحبت کردم که انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها با استفاده از ضعف و فساد دستگاه فرماندهی ارتش و سرسپردگی شاه با قیمت‌های گزاف به نیروی هوایی جوان ما تحمیل کرده بودند. این طیاره‌ها، سندربولت، داکوتا، تایگرموث و غیره، چون همگی وازده بعد از جنگ بودند، مرتباً سقوط می‌کردند و روزی نبود که جان یک یا چند تن از خلبانان عزیز ما را به هدر ندهند. همان چند روز قبل از لورفتن سازمان ما، روانشاد سرگرد محتشمی سقوط کرده و کشته شده بود. دوست ما رنجبری هم سقوط کرده و کشته شده بود که هر دو از رفقای هم‌رزم و بسیار ارزنده خود ما بودند. سندربولت یک هواپیمای ساخت آمریکا بود که میان خلبانان و کارکنان نیروی هوایی، به قبرستان خلبان‌ها معروف شده بود… آمریکا روی‌هم هزار فروند از این هواپیماها ساخته بود. ۵۰ خلبان پس از سقوط این هواپیماها کشته شده بودند. بقیه را بهتر دیدند که رد کنند. روی طرح مارشال ۲۰۰ فروندش را دادند به ایران، ۲۰۰ تا ترکیه، ۱۰۰ تا عراق، ۱۰۰ تا یونان. از دویست‌تایی که به ایران دادند تا آن زمان بی­آنکه جنگی در میان باشد، نود خلبان نیروی هوایی ما را ساقط کرده و به کام مرگ فرستاده بودند. یک قلم از این دزدی‌ها خرید ۲۶۰ دستگاه باری جمس از آمریکا بود و پول‌های هنگفتی که رنود تحت سردستگی سپهبد رزم آرا، رئیس ستاد ارتش وقت به جیب زده بودند. خرید دوچرخه از خارج برای درجه‌داران، قلم دوم این دزدی‌ها بود. بعضی از این دزدی‌ها دست‌کمی از جنایت نداشت. زیرا پای جان اشخاص بی‌گناه به میان می‌آمد. موتورهای نوی کامیون‌های جمس تازه خریده را در بازار آزاد دستگاهی ۲۰۰۰ تومان می‌فروختند و بعد موتورهای کهنه و اسقاطی را که در مخازن عباس‌آباد داشتند، تعمیر کرده و جای آن‌ها می‌گذاشتند. تا آن زمان ۶۰ دستگاه فروخته بودند که خبر آن گویا به روزنامه‌ها هم کشیده شد” (ص ۸۹ و ۹۳).

افغانی می‌نویسد: “رفیق محقق‌زاده در دادگاه می‌گوید: ٬ستاد ارتش با همفکری مستشاران نظامی آمریکا بخشنامه‌ای تنظیم و به فرماندهان ارتش ابلاغ کرده بود. از آن‌ها خواسته بود که افسران درستکاری را که دزدی نمی‌کنند و با سربازان و زیردستان رفتار انسانی دارند، معرفی کنند. آن‌ها می‌خواستند افسران عضو حزب تودۀ ایران را شناسایی و بعد از ارتش تصفیه کنند. زیرا یک حقیقت برایشان مسلم بود که عضو حزب تودۀ ایران اولین مشخصه‌اش این است که درستکار باشد، جیره سرباز و جو اسب را ندزدد، در امر باسوادکردن سربازان بکوشد و آن‌ها را به بیگاری‌های مفت و بی‌معنی از قبیل ریگ­جمع‌کنی توی یغلاوی و کلاه یا آجرکشی برای خانه فرمانده نکشد”(ص ۱۰۹).

بخشی بزرگ از کتاب افغانی به فداکاری‌ها، شجاعت‌ها، و جانبازی‌های افسران و نظامیان حزب توده ایران می‌پردازد، او می‌نویسد:” سازمان ما سازمان افسران و درجه‌داران وابسته به حزب تودۀ ایران بود. ٬سازمان درجه‌داران٬، جدا از سازمان افسران (به‌جز درجه‌داران نیروی هوایی که جزو سازمان افسران بود) و تحت مراقبت مرحوم سرگرد جعفر وکیلی اداره می‌شد که در اثر پایداری قهرمانانه این شهید مبارز، تا آن زمان کشف نشده  و از دستبرد مأموران دستگاه دور مانده بود. غیر از مرحوم وکیلی افسر دیگری هم بود که با ٬سازمان درجه‌داران٬ کار می‌کرد به نام سرگرد بهرامی که در منزل چند لحظه قبل از فرارسیدن مأموران فرمانداری و دستگیر شدنش با شلیک اسلحۀ کمری خود را کشته و رازی را که مسئول نگهداشتنش بود با خود به گور برده بود”(ص۱۱۱).

 

***

به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال سوم، شمارۀ ۱۰، آذر ۱۴۰۳

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا