ریشه در خون
(برای دختران و زنان میهنم)
والیِ شهر
با سگانش هار، در هر بر و کوی
میزَنَد از چپ و راست.
لشکر آورده به میدان که تو منکوب کند،
عَلَماش بیرقِ ظلم
و زبانش تکفیر.
بر جبینش همهٔ خشم و عناد
نقش بسته چو کهیر.
او بهدنبال همه عطرِ تو میگردد باز:
عاصی از دیدنِ آن طُرهٔ گیسوی تو است،
عاصی از سروْقَدَت سبز ز عشق،
عاصی از معجزهٔ دیدهٔ آهوی تو است.
کور از جهلِ خود، آواز کند:
«این منم، من که بصیر».
خواهد آن پست تو را رام کند
ورنه آماج کند پاکدلت را صد تیر.
او به هر ترفندی
هرزهدل، در پیِ آن است که باز
گیرد و سخت به بندت آرَد.
بهحقارت بِکشاند همهٔ جان و تنت،
و که پامال کند
هرچه باقی ماندهست از بدنت.
افکَنَد پیکرِ مجروحت را در زندان،
تا که شاید شَکَنَد عزم تو را
با درفش و زنجیر.
طالعاش کور، ببین
اهرمن را شده همدست و وزیر.
یا مِکد جان تو را او، بهشهوت، بهجنون،
در دلِ وانِتی بینام و نشان
تا که فرداش کند بانگ که تو
خود فروغلتیدی
از سرِ یک بام به زیر.
خطبهاش جعل و دروغ،
جز ز پستی و بیداد ندارد به ضمیر.
لیک آری به شگفت
بینمت هر لحظه، ایستاده سر هر میدانی
سر برافراخته، از دل خوانی
«من زنم، زندگیام، بشنو ام بانگ هژیر:
حق من آزادیست.
نه کنیزم، نه اسیر.»
ریشه در خونِ کِه داری زیبا
که چنین سرخ زبانی و دلیر؟
هم تو دانی هم من،
نقطهٔ عطف فرا آمده در این پیکار:
اوست، نکبت، در تلاشی بهعبث
تا که مسطور کند چهرهٔ تو، به دروغ و تزویر؛
تو، فراز آمده چون شمس، به شور
بربِههَشته گرهٔ مو در باد،
مرغ آزادی را گشته صفیر.
تو بغُری چون شیر،
او بنالد چه حقیر!
ریشه در خونِ کِه داری؟
تو زیبا!
تو دلیر!
شاهرخ
۲۲ خرداد ماه ۱۴۰۳
***
به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال سوم، شمارۀ ۱۰، آذر ۱۴۰۳




