پیشخوان دفتر چهارم شعرهای مهاجر از مجموعه شعرهای شاعر تودهای زندهیاد گودرز بیدلی
بهدلیلی نامدلل و نامتقن، ترک یار و دیار شد و سر به کوه و بیابان نهاده، تا رسیدم به غربت و هجرت. آنهم از بد روزگار به غرب غریب که نه گِل از آن داشتم و نه دل بر آن.
این شعرها چکیدهٔ این دوران برزخی یا دوزخی است که همواره چشمانی دارند، خیره و نگران به سوی شرق. و وایه۱ها دارند از جدایی و دورمانی از اصل، پس میجویند روزگار وصل را، بهقول مولانا:
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
و نالشها دارند از هر جمع و جمعیتی که یا از خوشحالانند و یا بدحالان، و بازتاب کنشها و واکنشها در همجفتی، بههمرهی و بههمدلی- با آنهایی و بی آنهایی- و تنهاییهای آدمی از پس هر حرکت و رفتار، حتی هر شور و حال- در هر دُوری از ادوار- که نمادی از زندگیست و زندگی همین است و نیست جز این.
برخی از شعرها را نامی نهادهام که برخاسته از خواست و خاستنگاه شعر است، که اگر میشد و اگر خوانندگان را میل آن نبود که نامی چِدار۲شان کنم، هرگز دست بدان نمیزدم، که شعر هر چه وحشیتر، خودروتر و به طبیعت حیاتش نزدیکتر، بهتر.
اما غزلها را بهروال معقول کلاسیک بینام گذاردهام که آغاز و پایان هر یک خود مینماید، و هر کس میتواند به ذوق خود نامی بر آن نهد، که همهٔ شعر در شاعر نیست که در خواننده هم هست- این خود بحثی است گسترده که بماند برای فرصتی- و ازاینرو شاعری گفته است:
شعرگویان جان فدایِ شعرفهمان میکنند.
و اگر جز این بود، مُحَجَر۳ میشد، شعر و حیاتش را تداومی نبوده در اذهان، و از همین روست که غزل در شعر مانا و پایاترین گونه است در جهان.
“دنیا خانه ی من است”
برای جوانان
الا ای نوجوانان عزیز و پاک ملتها!
الا ای برفراز زندگانی آمده از رنج و ذلتها.
الا ای دختران نودمیده از گل محنت.
الا ای بچههای نورسیده از دَم رحمت.
الا ای عاشقان مهر هستیساز.
الا ای یاوران زندگیپرداز.
زمین اینک بهزیر پای ناآرامتان، شیداست.
زمان اینک، چنان رنگینکمانِ آسمان زیباست.
شما را جان و دل خوش باد.
شمایان راست اینک، هر چه در هر جا.
شما گلهای شورانگیز دنیائید.
شمیم شعر کوهستان و صحرائید.
سرود شادی آواز،
پَرِ رنگین هر پرواز،
کبوترهای مهر و دوستی را در جهان مانید.
شما آغوش گرم شهر فردایید
بهدستان شما نومشعل پاک اهورایی
همه گفتارتان نیکی
همه پندارتان نیکی
همه کردارتان نیکی
ز جنگ و کین و ظلمتها گریزانید.
ز دلدوری و مهجوری هراسانید.
همه هوش و هواس و خصلت و احساستان،
بر ضد تاریکیست.
بهوصل و عشق و نزدیکی، سزاوارید.
بشر را در مسیر آرزوها، پاس میدارید.
شما امید انسان قرون را، بازمیسازید.
شما چونان “پرومته” سنگِ هستی را بهدوش خویشتن دارید.
شما از نسل انسانهای اعصارید.
شما از رزم “کاوه” بازمیآیید.
شما را چشم هر “اسپارتاکوس” از دور میپاید
شما را خوی “مزدک”هاست
شما را شور “بابک”ها میآغازد
شما را شوق “پوگاچِف” بهسوی راه میآرد
شما را عشق “زاپاتا”
“چه گوارا” ست.
تو دختر!
از زمین “گل”
چه زیبا آمدی این بار.
تو،”ژاندارکی” به کار خویش، دیگر بار.
تو با این جامهٔ پاک و سپیدت-
باز “نایتینگل”شدی امروز.
تو از درد کنیزان شریف روم میخوانی.
تو خود اسطورهٔ گویان هر رنجی،
مرا “افسانهٔ” گنجی.
شما از”لیلی و مجنون” نسب دارید.
شما فریاد “فرهاد” و غم شیرین “شیرین”اید.
شما از “رومئو” “ژولیت”ها قصه میخوانید.
همه “ویس”اید و “رامین”اید.
“کوراوغلی” تا “نگاران”اید.
تو از یونان “سقراطی”.
بهدستت جام شیر و شعر میبینم.
تو از شهر شراب و شاعر، از شیراز میآیی.
تو از “لورکا” برایم شعر میخوانی.
بیا ای جان جانانه،
بیا شعر بلندی هم ز “حکمت” خوان.
بیا تا باز، با “بیدل” غزل خوانیم-
-باهم-
زادهٔ افغان
بیا تا با “نرودا” همسفر گردیم در پهنای دردآلود آفریقا.
بخوان با جاز آمریکا.
بیا، تا آرزویِ “والت ویتمن” را-
به هر جای زمین، چون مه بپوشانیم.
بیا، با “پوشکین” “یوگنی اونه گین” ز بر خوانیم.
بیا، شعر جوانی، از “مایاکوفسکی” بخوان با ما.
بیا، از”گوته” تا “گورکی” بخوان اینجا.
بخوان “افسانهٔ” نیما.
بگو دنیا-
مرا یک خانهٔ زیبای بیهمتاست.
اگر چه رنگ و ملیت،
اگر چه خاک و قومیت،
نشان آشنای ماست.
ولی آمال انسانی همی بایاست.
سخن از بودن و یا از نبودن نیست.
سخن از زیستن باید.
ره به زیستن باید.
کنون از دشمنان زندگی، باید هراسان بود.
به کار خویشتن بینا بود.
مثال “ابن سینا” بود.
بیا از جنگ و کشتار دوری کن.
بیا آواز خود را برتر از صوت سحوری کن.
بیا ای پیک پاکان
نغمههای صلح را سرکن.
جهان را روشن و آباد کن از کار،
درخشان و پراختر کن.
بخوان آواز با شادی،
بیفشان دست،
بکوبان پای،
به رقص آور جهان،
با ساز آزادی
گودرز بیدلی
– – –
پانوشتها [بنمایۀ معنای هر سه “فرهنگ انوری”]:
۱. وایه، حاجت، مراد.
۲. چدار کردن، بستن دست و پای حیوان با جدار (طنابی از پشم، ابریشم، یا چرم).
۳. مانند سنگ شده.
***
به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال سوم، شمارۀ ۱۰، آذر ۱۴۰۳




