به سوی آینده

گزیده‌هایی از اندیشه‌های ادواردو گاله‌آنو

برگردان: زنده‌یاد ایرج زارع

 

“ادواردو گاله‌آنو”، نویسنده و روزنامه‌نگار اروگوئه‌ای قبل از هر چیز وقایع‌نگار عصر خویش بود، آگاه، دقیق، و شجاع که با تیزهوشی جامعه معاصر را با زخم‌ها و اشباح روزانه‌اش به‌تصویر می‌کشید. شیوه روزنامه‌نگاری در آثارش برتری دارد، ولی به‌گونه‌ای که جدا کردن کارهای ادبی‌اش از سیمای روزنامه‌نگاری‌اش به‌عنوان یک روزنامه‌نگار متعهد غیرممکن است.

وی در سوم سپتامبر سال ۱۹۴۰/ ۱۳۱۹ خورشیدی در مونته‌ویدئو، در خانواده‌ای با اصل و نسب اروپایی از طبقه متوسط و کاتولیک به دنیا آمد. در ۱۴ سالگی اولین کاریکاتور سیاسی‌اش را به هفته‌نامهٔ “آفتاب” فروخت. او به کارهایی مختلف از جمله نقاشی کاریکاتور، پیک، کارگر کارخانه، صندوق‌دار، کارمند بانک، و ویراستار اشتغال داشت. او مانند پرنده‌ای مهاجر همیشه در قارۀ آمریکا در پرواز و سفر بود. روزنامه‌نگاری را از اوایل دهه ۶۰ میلادی ( دهه ۴۰ شمسی) با کار در هفته‌نامۀ “مارش” آغاز کرد. “حافظهٔ آتش” (۱۹۸۲/ ۱۳۶۱خورشیدی ) و “رگ‌های باز آمریکای لاتین” (۱۹۷۱/ ۱۳۵۰ خورشیدی) از آثار شناخته شده‌اش هستند و تا کنون به بیست زبان ترجمه شده‌اند.  “گاله آنو” در جایی مورخ بودن خودش را نفی می‌کند: “نویسنده‌ای هستم که مایلم سهمی در نجات حافظهٔ ربوده شدهٔ تمام قارهٔ آمریکا داشته باشم، ولی قبل از همه در نجات حافظهٔ آمریکای لاتین، این سرزمین تحقیرشده و پرعاطفه سهمی داشته باشم.

در زمان کودتای۲۷ ژوئن ۱۹۷۳/ ۱۳۵۲ در اروگوئه  زندانی شد. پس از آزادی مجبور به ترک میهن شد. به آرژانتین رفت و در آنجا مجلۀ فرهنگی “بحران” را پایه‌گذاری کرد. در سال ۱۹۷۶/ ۱۳۵۵ برای سومین بار ازدواج کرد و در همان زمان بود که در لیست محکومان به ‌مرگ کماندوهای مرگ ژنرال “خورخه رافائل ویدلا” که در همان سال قدرت را در آرژانتین به‌دست گرفته بود، قرار گرفت. کتاب “رگ‌های باز آمریکای لاتین”  او در زمان دیکتاتوری‌های نظامی حاکم در اروگوئه، آرژانتین، و شیلی به زیر تیغ سانسور می‌رود.  پس از ترک آرژانتین و اقامت در اسپانیا تریلوژی معروف “حافظهٔ آتش” را در سال ۱۹۸۲/ ۱۳۶۱ می‌نویسد. او در ابتدای سال ۱۹۸۵/۱۳۶۴ به “مونته ویدئو” بازمی‌گردد.

در سال ۲۰۰۴ / ۱۳۸۳ از پیروزی “جبههٔ وسیع” )”Frente ampilo”) که ائتلافی متشکل از نیروهای مترقی اروگوئه بود حمایت می‌کند. در سال ۲۰۰۵/ ۱۳۸۴ با گروهی از روشنفکران چپ همچون طارق علی و آدولفو پرز اسکیول به کمیتهٔ مشورتی کانال تازه تأسیس تله سور (Tele sur) می‌پیوندد. در ژانویه سال ۲۰۰۶ / ۱۳۸۵ با شخصیت‌های جهانی‌ای دیگر مانند گابريل گارسيا مارکز و ماریو بنه‌دتی  از خواست استقلال پورتوریکو حمایت می‌کند. در نوامبر سال ۲۰۰۸ / ۱۳۸۷ پس از پیروزی اوباما در انتخابات می‌گوید:”کاخ سفید به زودی خانه اوباما خواهد شد، ولی این کاخ سفید به‌دست بردگان سیاه پوست ساخته شد. مایلم و امیدوارم که او هیچ‌گاه این را فراموش نکند.” تعهد و وفاداری به محرومان او را به منتقدی قوی نسبت به نیروهای استعماری و سلطه‌گر تبدیل کرد. در سال ۲۰۰۹ / ۱۳۸۸ در مصاحبه‌ای گفت: “نه فقط ایالات متحده آمریکا، بلکه برخی از کشورهای اروپایی بذر دیکتاتوری را در تمام دنیا کاشتند. و تصور می‌کنند این لیاقت را دارند که به دیگران آموزش دموکراسی دهند.”

ادواردو گاله‌آنو در ۱۳ آوریل ۲۰۱۵ / ۱۳۹۴ در “مونته ویدئو”، پایتخت اروگوئه، بر اثر بیماری سرطان ریه درگذشت.

 

زنان

سان خوان کریسوستومو  (San Juan Crisostomo)  می‌گفت: “صحبت کردن نخستین زن موجب گناه نخستین شد. و سان آمبورسیو          (San Ambrosio)  نتیجه گرفت: “اگر دوباره به زن اجازهٔ حرف زدن داده شود، ویرانی را برای مرد به ارمغان می آورد.”

کلیسای کاتولیک زنان را از حرف زدن منع می‌کند. مسلمانان بنیادگرا زنان را ختنه و چهره‌های‌شان را می‌پوشانند. یهودیان ارتدکس، بسیار پایبند به آیین، روز را با سپاسگزاری این گونه آغاز می‌کنند: پروردگارا! شکر که مرا زن نیافریدی.                                                          

دوختن را می توانند.

گلدوزی را می توانند.

رنج بردن و آشپزی را می توانند.

دختران مطیع.

مادران از خود گذشته.

همسران تسلیم شده.

در طول قرن‌ها و هزاره‌ها این سان بوده است، اگر چه از گذشته‌اش کم‌تر می‌دانیم.

پژواک صداهای نرینه. سایه‌های اندام‌های دیگر.

برای ستودن یک شخص مهم می‌گویند: پشت هر مرد بزرگی یک زن بوده است.

تقلیل دادن زن به جایگاه غم‌انگیز پُشتیِ یک صندلی.

 

تصویر‌هایی که از ماقبل تاریخ می‌آیند، اسب ها، جانوران وحشی، مردان و زنانی که سن و سال ندارند و هزاران سال پیش نقاشی شده‌اند، ولی هر بار دوباره متولد می‌شوند تا کسی آنان را نگاه کند. و یکی می‌پرسد: “چگونه پدربزرگ‌های خشن و زمخت  دیرین ما می‌توانسته‌اند به این سبک، این اندازه ظریف، نقاشی کنند؟  چگونه آنان که دست در دست با حیوانات وحشی‌تر از خویش می‌جنگیدند، می‌توانسته‌اند این تصاویر را بیافرینند؟ چگونه می‌توانسته‌اند این چهره‌ها و اندام‌ها را با این همه زیبایی، این کار‌های جادویی در حال پرواز را که از صخره‌ها می‌گریزند و در هوا پرواز می‌کنند، نقاشی کنند؟

چگونه پدربزرگ‌های‌مان می‌توانسته‌اند؟ یا که اینان به‌راستی مادربزرگ‌های دیرین‌مان بوده‌اند!

 

هیلده گاردا (Hildegarda)

در سال ۱۲۳۴ میلادی/ ۶۱۳ خورشیدی، مذهب کاتوليک زنان را از آواز خواندن در کلیسا ممنوع کرد. زنان، ناپاک از راه طبیعت، موسیقی مقدس را که فقط می‌توانست به‌وسیلهٔ پسربچه‌ها و یا مردان اخته شده سروده شود، کثیف می‌کردند. این مجازات به‌ سکوت، هفت قرن حاکم بود، کمی بیش از هفت قرن، تا این‌که در قرن بیستم، فقط کمی پیش، زنان توانستند در کلیسا به‌تنهایی یا گروهی آواز بخوانند.

کمی قبل از این‌که این ممنوعیت علیه دختران حوا اعمال شود راهبه‌ای بود به‌نام هیلده گاردا که یک صومعه را در کنار رود راین در شهری به نام بینگن  Bingen)) اداره می‌کرد. او موسیقی کلیسایی را آفرید که از نظر من زیباتر از همه موسیقی‌های دیگر است، موسیقی‌ای که در درونم می‌نشیند و عمیقاً تا آخرین گوشهٔ جان و روانم راه می‌یابد. این موسیقی برای سرودن به‌وسیلهٔ زنان نوشته و آفریده شده بود، به‌وسیلهٔ راهبه‌های دیرِ بینگن که هیلده‌ گاردا آن را اداره می‌کرد؛ و خوشبختانه گذشت زمان صدای آنان را از بین نبرد، نوای بی‌همتای فرشتگانی که به‌پاس بهشت می‌توانستند آواز بخوانند.

او [هیلده‌ گاردا] خودش را محدود به خلق موسیقی‌های باشکوهی نکرد که طی قرن‌ها خائنانه به‌وسیلهٔ مردان سروده می‌شدند و زنان اجازه خواندن آن‌ها را نداشتند، بلکه علاوه بر این پیشاهنگ زمان خود بود که سال‌ها پیش راهِ به مبارزه طلبیدن انحصارِ مردانه را در ایمان می‌دانست و صومعه‌اش را به بارویی تبدیل ساخت، به یک معبد آزادی زنانه! او آگاهانه به نوشتن صفحاتی پرداخت که تا به امروز دوام آورده‌اند، صفحاتی که در آن‌ها زن جایگاه مرکزی را اشغال می‌کند. هیلده‌ گاردا آگاهانه می‌گفت:”خون واقعاً  کثیف، خون عادت ماهانهٔ زنان نیست، بلکه خون ریخته شده در جنگ‌ها است.”

 

خوانا آراکو ( ژاندارک) (Juan de Arco)

مردی وجود نداشت که با خوانا بتواند هم‌تراز باشد. نه در استفاده از خیش و نه در شمشیر زدن. او در نیمۀ روز، در سکوت باغ، صداهایی شنید. فرشتگان و قدیسان با او حرف می‌زدند، صدایی آسمانی به او می گفت: “هیچ‌کس در دنیا وجود ندارد که قادر به آزاد کردن فرانسه باشد، به‌جز تو…” و او این گفته را همیشه  تکرار می‌کرد. و بدین‌سان بود که این دهقان بی‌سواد زاده شده برای زایش، در رأس یک ارتش بزرگ قرار گرفت، ارتشی عظیم که بر سر راهش بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. خوانا آرکو دوشیزه جنگجو… باکره، به‌امر ایزدی و یا به‌دلیل ترس و وحشت از مردان، از رزمی به رزمی دیگر پیش‌رَوی می‌کرد. نیزه به‌دست، سوار بر اسب بر ضد انگلیسی‌ها، شکست‌ناپذیر  می‌بود… تا آن‌که مغلوب شد. اسیر شد و انگلیسی‌ها تصمیم گرفتند مسئولیت “این دیوانه” را بر عهدهٔ فرانسویان بگذارند. زیرا او برای فرانسه و دیوان‌سالاران آن، یعنی پادشاه فرانسه، و دیوان‌سالاران خدا، یعنی کلیسا، مسئولیت فرستادن او به محل آتش زدنش را بر عهده گرفتند. او را با موی تراشیده  در غل و زنجیر، بدون داشتن وکیل در دادگاهی حاضر کردند که در آن قضات، دادستان، کارشناسان تفتیش عقاید، اسقف‌ها، بزرگان دیر، کشیشان کلیسا، سردفتران اسناد رسمی و تماشاچیان، همه بدون استثنا با گزارش کارشناسانهٔ دانشگاه سوربن که در آن زمان اعتباری خوب کسب کرده بود  موافقت کردند. بر اساس گزارش دانشگاه سوربن، خوانا د آرکو، تفرقه‌انداز، خائن، دروغگو،  غیب گو، مظنون به ارتداد، متزلزل در ایمان، و متهم به ناسزاگویی به خدا و قدیسان بود. نوزده ساله بود که او را در میدان روان (Ru’an) به چوبی بستند و جلاد هیزم را آتش زد. و سپس زمان سپری شد و او به قهرمان و قدیس، به سمبل و نماد فرانسه و مسیحیت مبدل شد.

 

الیمپیا Olympia))

سمبل‌های انقلاب فرانسه  همگی مؤنث  بودند. زنانی با کلاه ژاکوبن‌ها، با پستان‌ها و موهای افراشته در باد، ولی انقلاب فرانسه بیانیهٔ حقوق مردان و حقوق شهروندی [اعلامیهٔ حقوق مرد و شهروند] را اعلام کرد. و کمی بعد زنی مبارز و انقلابی، هنرپیشه، الیمپیا دی گاله (Olympia de Guache)، پیشنهاد کرد انقلاب بیانیهٔ حقوق زنان و حقوق شهروندی [اعلامیهٔ حقوق زن و شهروند مؤنث] را هم به‌تصویب رساند. و یک دادگاه انقلابی او را محکوم کرد. او با گیوتین گردن زده شد. هنگام بالا رفتن از سکوی اعدام با صدایی رسا پرسید: “اگر ما زنان می‌توانیم به‌سوی جایگاه گیوتین بالا رویم… چرا نخواهیم توانست به‌سوی تریبون عمومی و از آن بالا رویم؟”

یک هفته بعد، انقلاب فرانسه وزیر کشور زن را به‌دلیل دخالت در سیاست گردن زد، “زیرا سیاست به زنان مربوط نیست.”
و چند سال بعد، در هنگامه اولین کمون در پاریس، مرحلهٔ دگرگونی بزرگ، جایی که حق رأی  همگانی تصویب شد… ولی نه خیلی همگانی… نتیجه آن شد که رأی دهندگان، همه مرد، علیه حق رأی زنان رأی دادند. قطعنامه تصویب شده با ۸۹۹ رأی در مقابل ۱ رأی،  زنان را از حق رأی محروم کرد. قطعنامه‌ای تصویب شده به‌اتفاق آرا منهای یک رأی.

 

ویولتا (Violeta)

در سال‌های غم‌انگیز دیکتاتوری ژنرال پینوشه در شیلی، رژیم تصمیم گرفت نام بیست شهرک فقیرنشین اطراف سانتیاگو پایتخت کشور را تغییر دهد. به یکی از این شهرک‌ها به‌نام ویولتا پارا، نام یک نظامی را دادند. ساکنان شهرک ویولتا از پذیرفتن آن نام خودداری کردند، از نامیدن شهرک خود با نامی دیگر که نامش نبود، امتناع کردند و در یک گرد‌هم‌آیی هم‌صدا و هم‌رأی فریاد برآوردند: “ما یا ویولتا پارا هستیم یا هیچ‌چیز.” و بدین‌سان بود که یک بار دیگر ادای احترامی کردند ادای احترام به آن زن دهقان آوازخوان که با صدای فرسوده‌اش در آوازهای پیکارگرش بر ارج نهادن به رازهای سرزمینش آگاه بود. ویولتا زنی تند و تیز بود و البته گناهکار، دوستدار نواختن گیتار به‌سبک تند، خوش صحبت و پرحرف و همدم، و عاشق عشق بود. در هنگام غرق شدن در رقص و لودگی، کلوچه‌هایش را که در حال پخت بودند از یاد می‌برد و می‌سوزاند… سپاس از زندگی… را در آخرین آوازش خواند و پیچ‌و‌تاب شورانگیز یک عشق او را به ورطهٔ مرگ افکند.

 

بن‌مایه:

“گزیده‌هایی از اندیشه‌های ادواردو گاله‌آنو”، گردآورنده و برگردان: زنده‌یاد “ایرج زارع”، دسامبر ۲۰۱۷ / ۱۳۹۶، فرانکفورت.

 

‌***

به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال سوم، شمارۀ ۱۰، آذر ۱۴۰۳

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا