هفتاد سال پس از «کنفرانس باندونگ»: چگونه گروهی از کشورهای تراز اولِ استعمارزده به صحنهٔ جهانی مبارزه با امپریالیسم تبدیل شد
در بحبوحهٔ آشفتگی و بیثباتی فزاینده در سراسر جهان، حزب تودهٔ ایران بار دیگر بر تعهدش به پیکار بینالمللی برای تحقق صلح، برابری، حقوق بشر و حقوق دموکراتیک، و عدالت اجتماعی تأکید میکند.
جمعه ۹ مه ۲۰۲۵ هشتادمین سالگرد روزی است که پس از تسلیم شدن بیقیدوشرط فرماندهی عالی ارتش نازی، که به جنگ جهانی دوم ویرانگر در اروپا پایان داد، پیروزی بر آلمان نازی رسماً اعلام شد. این پیروزی حاصل حملههای متقابل اتحاد جماهیر شوروی، نیروهای متفقین، و جنبشهای مقاومت پارتیزانی در سراسر اروپا به نیروهای نازی بود که در سالهای ۱۹۴۴ و ۱۹۴۵ به اوج رسیده بود. پیروزی بر فاشیسم نمایانگر پیروزی زندگی بر مرگ و تأیید زنده بودن دموکراسی به رهبری زحمتکشان و متحدانشان در سراسر جهان بود. سند تسلیم آلمان در واقع دو بار امضا شد. نخستین بار در ریمس، فرانسه، در ۷ مه ۱۹۴۵ امضا شد. اما اتحاد جماهیر شوروی با کل متن سند تسلیم موافقت رسمی نکرده بود. بنابراین خواستار آن شد که بار دیگر این سند در حومهٔ برلین، جایی که بهتازگی به دست ارتش سرخ افتاده بود، به امضای فیلد مارشال (ارتشبد) ویلهلم کایتل، مارشال گئورگی ژوکوف، و فرمانده هوایی مارشال آرتور تِدِر، به ترتیب به نمایندگی از آلمان، اتحاد جماهیر شوروی، و نیروهای اعزامی متفقین برسد. متن بازنگریشدهٔ سند تسلیم آلمان که در برلین امضا شد با آنچه در ریمس امضا شده بود متفاوت بود، زیرا در آن بهصراحت بر خلعسلاح کامل همهٔ نیروهای نظامی آلمان و تحویل سلاحهایشان به فرماندهان نظامی محلی متفقین تأکید شده بود. در هر دو سند بهصراحت نوشته شده بود که تسلیم شدن آلمان نازی از ساعت ۲۳:۰۱ به وقت اروپای مرکزی در ۸ مه ۱۹۴۵ رسمی میشود. با توجه به اینکه مسکو با اروپای مرکزی اختلاف ساعت دارد و یک ساعت جلوتر از اروپای مرکزی است، این بدان معناست که تسلیم شدن آلمان در تقویم شوروی در ۹ مه عملی و رسمی شد. از این روست که در روسیه و دیگر جمهوریهای شوروی سابق و کشورهای بلوک شرق از آن زمان ۹ مه بهعنوان روز پایان رسمی جنگ ثبت شد.
جنگ جهانی دوم اوج تلاش «نیروهای محور» برای سلطه بر جهان بود، ائتلافی که در اساس متشکل از آلمان نازی، ایتالیای فاشیست، امپراتوری ژاپن، و نیروهای متحد آنها بود. آلمان نازی و ایتالیای فاشیست قبلاً اتحاد ویرانگری در حمایت از سرنگونی جمهوری اسپانیا و در هم شکستن وحشیانهٔ دموکراسی در آن کشور تشکیل داده بودند. این سرکوب آنها منجر به استقرار دیکتاتوری فاشیستی در اسپانیا شد که تا زمان مرگ رهبر آن فرانسیسکو فرانکو در سال ۱۹۷۵، یعنی تا نزدیک به پنجاه سال پیش، ادامه داشت.
آلمان نازی برای تصرف نظامی اروپای مرکزی در آغاز از حمایت بریتانیا برخوردار بود، زیرا امید بریتانیا این بود که آلمان نیروهایش را به سمت شرق، علیه اتحاد جماهیر شوروی بتازاند. این سیاست مماشات بریتانیا با آلمان نازی به دلایل متعدد و از جمله جاهطلبیهای هیتلر و همچنین بیاعتباری سیاست مماشات در افکارعمومی شکست خورد.
تجاوز دولتهای نازی-فاشیست ناشی از ضرورت اقتصادی بود: نیاز به تقسیم مجدد جهان در تقابل با قدرتهای امپریالیستی موجود- بریتانیا، فرانسه، و آمریکای نوظهور- با هدف کمک به رقابت شرکتهای بزرگ آلمان، ژاپن، و ایتالیا برای کسب سود.
در جنگ جهانی دوم بیش از پنجاه میلیون نفر کشته شدند، از جمله در حدود شش میلیون یهودی که در «هولوکاست» به قتل رسیدند و بیش از بیست میلیون شهروند شوروی. همچنین، چندین کشور بیرحمانه غارت شدند و اقتصادهای چندین کشور به ویرانی کشانده شد که موجب خرابی و آشفتگی در سراسر جهان شد.
پیروزی بر نازیسم و فاشیسم که با صرف چنین هزینهٔ هنگفتی به دست آمد تأکیدی بود بر بیفایدگی مماشات با فاشیسم، رویکرد و سیاستی که در آن زمان بسیاری از قدرتمندان در پیش گرفتند. بهنحوی میخواستند خطرآفرینی و تهدیدی بسیار واقعی را که در حال شکل گرفتن بود نادیده بگیرند، تا اینکه کار به جایی رسید که دیگر نتوانستند آن را نادیده بگیرند. آن پیروزی همچنین نشاندهندهٔ ضرورت مقاومت و مبارزه با آن جریان پلید و سرکوبگر بود.
دولت رفاه
پیروزی بر فاشیسم و آزاد شدن از چنگال آن در سال ۱۹۴۵ همچنین نویددهندهٔ تغییر به سمت سیاستهای مترقیتر در غرب در سالهای پس از جنگ بود، تغییری که نسلی از زحمتکشان از آن برخوردار شدند که دیگر تمایلی به بازگشت به روزگار سختیها، فقر شدید، و بیثباتی مداومی نداشتند که در سالهای بین دو جنگ متحمل شده بودند. همین باعث شد که دولت رفاه و خدمات بهداشت و درمان ملی در بریتانیا پایهگذاری شود- که مایهٔ رشک بسیاری از کشورهای جهان بود- و روند پرشتابی برای ملی کردن به راه افتد.
واقعیت این است که پیروزی بر فاشیسم طلیعهٔ عصر نوینی بود. اما پایان استعمار نبود. امپراتوریهای بریتانیا، فرانسه، بلژیک، اسپانیا، پرتغال، و هلند باقی ماندند و، در مواجهه با مبارزات قدرتیافتهٔ ساکنان مستعمرات برای رهایی، همچنان به سرزمینهای استعماریشان چسبیدند. ملتهای کشورهای مستعمره، که در سالهای وحشتبار جنگ جهانی دوم متحمل سختیهای زیادی شده بودند، آزادی را حق خود میدانستند. اما ارتشها و نیروهای انتظامی و امنیتی امپراتوریهای کهنه، در هماهنگی با نیروهای نظامی و انتظامی آمریکای نوظهور، دست به سرکوب جنبشهای آزادیبخش زدند، از کارائیب و قاره آفریقا گرفته تا هند و آسیای جنوب شرقی. ملتهای مستعمره که در گردانها و هنگهای اربابان استعمارگرشان در مبارزه با فاشیسم جنگیده بودند و قربانیان زیادی داده بودند نمیتوانستند بپذیرند که بار دیگر مطیع و فرمانبردار شوند و دست از آرمانهای ملی و آرزوی رهایی ملی خودشان بکشند. این جنبشهای رهاییبخش ملی، حتی پس از دستیابی به استقلال رسمی در پی مبارزات طولانی و رنجبار، میبایست با تهدیدهای ناشی از کنترلهای سازمانهای مالی بینالمللی و نیز سرویسهای اطلاعاتی مخفی کشورهای دیگر- بهویژه آمریکا- مقابله کنند. این وضع متأسفانه تا امروز ادامه دارد.
به مناسبت مهم هشتادمین سالگرد پیروزی بر فاشیسم، یاد و خاطرهٔ همهٔ آنهایی را که در مبارزه با نیروهای محور و همدستانشان پایداری کردند و کشته شدند گرامی میداریم و به آنها درود میفرستیم: ارتش سرخ شجاع و واحدهای پارتیزانی که با تحمل هزینهای گزاف و با فداکاریهای عظیم توانستند ماشین جنگ نازیها را در شرق عقب بنشانند و مسیر جنگ را تغییر دهند؛ نیروهای متفقین که در شمال آفریقا، در سواحل نُرماندی، و در شرق آسیا جنگیدند؛ و انبوهی از جنبشهای مقاومت کوچک و بزرگ که در شرایطی بسیار دشوار، که پیروزی ناممکن مینمود، مبارزه را پیش بردند و در راه آرمان رهایی ملی کشورهایشان به این پیکار ادامه دادند.
راست جدید
البته آگاهیم که این هشتادمین سالگرد را- که برای بیشتر آنهایی که در پیکارهای منجر به پیروزی بر فاشیسم شرکت کردند یا شاهد آن بودند و هنوز زندهاند شاید آخرین سالگرد مهم [پیش از نَوَدمین سالگرد] باشد- در حالی جشن میگیریم که درگیری نظامی بین روسیه و اوکراین هنوز ادامه دارد. در واقع، رژهٔ اصلی به این مناسبت در میدان سرخ مسکو- با حضور ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، شی جینپینگ، رئیسجمهور چین، و شماری از سران کشورهای دیگر جهان- در میان تدابیر امنیتی شدید در پی تشدید درگیری های نظامی بین دو کشور برگزار میشود. این وضع بیشک مایهٔ اندوه و نومیدی هر دو ملت است، بهویژه کهنهسربازان بازمانده از زمان جنگ، چه روس و چه اوکراینی، که در کنار یکدیگر، بهعنوان رفیق و هموطن، رزمیدند و به پیروزی حماسی بر فاشیسم دست یافتند.
همچنین، حزب تودهٔ ایران در مورد روند آشکار و روبهرشدِ سر بلند کردن «راست جدید» در عرصهٔ سیاست چندین کشور در سی سال گذشته بار دیگر هشدار میدهد. این نیرو مورد توجه فزایندهای در سطح بینالمللی قرار گرفته است. این نوع سیاستوَرزی در سراسر جهان ریشه دوانده است، از کشورهای در حال توسعه و کشورهای اتحاد جماهیر شوروی سابق و بلوک شرق گرفته تا تعداد فزایندهای از کشورهای غربی، از جمله در آمریکا، که خود را در گفتمانی مانند پروژهٔ «قرن جدید آمریکایی» و اخیراً «آمریکا را دوباره باعظمت کنیم» (MAGA) نشان میدهد.
همهٔ اینها ناشی از ناتوانی و شکست مفتضحانهٔ لیبرال دموکراسی- همراه با الگوهای وابسته به آن مانند اقتصاد نولیبرالی و بازار آزاد لگامگسیخته- در ارائهٔ راهحل واقعی برای چالشهای بیشماری است که بسیاری از ملتها با آنها روبهرو هستند. همین باعث شده است که آفت ناسیونالیسم افراطی و بنیادگرایی مذهبی نیز گسترش یابد.
حزب تودهٔ ایران همهٔ مظاهر و اَشکال آفت فاشیسم را، از جمله نمونههای کهنه و نو آن را، و نیز همدم طبیعی آن- امپریالیسم- را قاطعانه محکوم میکند. ما اهمیت عظیم پیروزی بر فاشیسم را، هشتاد سال پس از آن پیروزی، و نیز نمونهٔ درخشانی را که این پیروزی برای جنبشهای مبارزاتی سراسر جهان برای تحقق صلح، پیشرفت اجتماعی و اقتصادی، و رهایی ملی به جا گذاشته است، درک میکنیم. تأکید میکنیم که از نگاه ما بسیار مهم است که تلفات و خسارات و فداکاریهای آن دوره را هرگز فراموش نکنیم، یا درسها و هشدارهای آن را برای دنیای امروز و آینده، که همچنان موضوعیت دارد و بجاست، نادیده نگیریم.
هفتاد سال پیش، بذر نظم نوین جهانی در باندونگ اندونزی کاشته شد. در تالار ضیافت عمارت “انجمن کُنکوردیا” (انجمنی برای “ترویج تعاملهای دوستانه” در عصر استعمار) که اکنون “بنای آزادی” نامیده میشود، رهبران آسیا و آفریقا گردهم آمدند تا در برابر امپریالیسم و سلطهگری متحد شوند. ساختمانی که زمانی تابلویی با این عبارت داشت: “ورود سگها و بومیان ممنوع” (و محل برگزاری جشنهای افسران، بازرگانان، و اشراف هلندی در ستایش قدرتِ استعمار بود)، به صحنهای برای کنفرانس باندونگ تبدیل شد؛ رویدادی سرنوشتساز در مبارزه برای استقلال و حق تعیین سرنوشت. آنچه روزی نمادِ تکبّر استعماری بود، به نمادِ رهایی بدل شد.
در ۹ دسامبر ۱۹۴۷/ ۱۹ آذرماه ۱۳۲۶ خورشیدی نیروهای نظامی هلند به روستای رواجده در منطقه جاوای غربی یورش بردند. نیروهای نظامی که مصمم بودند جنبش استقلال اندونزی را سرکوب کنند و این کشور را در وضعیت مستعمرهٔ هلند حفظ کنند، به مردان این روستا دستور دادند محل اختفای “لوکاس کوستاریو”، رهبر مقاومت، را فاش کنند. ولی وقتی هیچکس چیزی نگفت، قتلعام آغاز شد: ۴۳۱ مرد اعدام شدند؛ برخی با شلیک گلوله و برخی دیگر با ضربات قنداق تفنگ تا سر حد مرگ کتک خوردند. جسدهای آنان در گورهای دستهجمعی دفن شد.
پس از کشتار روستای رواجده، افسران هلندی به باندونگ، مرکز قدرت استعماری در غرب جاوه، بازگشتند. در آنجا، در تالار باشکوه عمارت “انجمن کُنکوردیا”، جامها را بهپاس “اقدام پلیسی”شان بلند کردند. بنا بر روایتهای اندونزیایی، آنان کارآمدی عملیات رواجده را جشن گرفتند. این انجمن (با کفپوشهای مرمرین، چلچراغهای درخشان، و بار مجهز) پناهگاه محبوب افسران پس از عملیات میدانی بود.
با این حال، تاریخ واقعههایی عجیب و طنز آلود دارد. چه کسی میتوانست تصور کند که همین عمارت، عمارتی که در سال ۱۹۵۵ / ۱۳۳۴ خورشیدی “بنای آزادی” نام گرفت، به صحنه جهانی مبارزه با استعمار و امپریالیسم تبدیل شود؟ چه کسی میتوانست پیشبینی کند زیر همان چلچراغهایی که زمانی چشماندازهای آیندهٔ استعماری در پرتوشان طراحی میشد، رهبران جهان سوم دههها بعد گردهم آیند تا خواستار نظمی نوین در جهان شوند؟
در انجمن کُنکوردیا، استعمار چهرهٔ واقعیاش را آشکار میکرد.
در قلب باندونگ، شهری که روزگاری بهدلیل زیبایی و موقعیت راهبردیاش “پاریس جاوه” نامیده میشد، ساختمانی قرار داشت که مظهر غرور و تکبّر استعمار هلند بود: “انجمن کُنکوردیا”. این دژ انحصاری که در سال ۱۸۹۵ / ۱۲۷۴ خورشیدی ساخته و در سالهای دهه ۱۹۲۰ / ۱۲۹۹ بازسازی شد، محلی بود برای گردهمایی رهبران استعمارگری هلند (مالکان زمینهای کشاورزی، مقامهای دولتی، و افسران نظامی) تا در آنجا درباره سرنوشت میلیونها اندونزیایی تصمیم بگیرند.
در میان دیوارهای مرمرین آن، قراردادهایی پر سود برای چای، قهوه، کائوچو، و گیاه گنه گنه (منابعی که زیربنای قدرت اقتصادی هلند را تشکیل میدادند) بهامضا میرسید. هرگاه شورشی در جاوه یا سوماترا برمیخاست، دستورهای راهبردی (استراتژیک) برای استقرار نیروها و بازگرداندن “نظم و ثبات” از این معبدِ قدرت استعماری صادر میشد.
“انجمن کُنکوردیا” نه تنها مکانی برای تنظیم طرحهای مربوط به راهآهن و زمینهای کشاورزی بود، بلکه انتظامها برای سرکوب نظاممند (سیستماتیک) نیز در آنجا تکمیل میشدند. در اینجا، نظام کشت اجباریای که کشاورزان اندونزیایی را مجبور میکرد بخشی از برداشتشان را به مقامهای استعماری تسلیم کنند، اصلاح و گسترده شد. مالکان مزارع و مقامهای دولتی درباره تنظیم مهاجرت نیروی کار، به حداکثر رساندن سود، و سرکوب کردن ملیگراییِ (ناسیونالیسمِ) اندونزیاییها بحث میکردند. ولی باندونگ برای همیشه بهشت استعمار باقی نماند.
مقاومت: باندونگ همچون کانون انقلاب
در حالی که در درون “کُنکوردیا” با امید به پایدار ماندن سلطنت هلند جامها سرکشیده میشدند، در بیرون از آن شورش در حال شکل گرفتن بود. در سالهای دهه ۱۹۲۰/ ۱۲۹۹ خورشیدی باندونگ به کانون بیداری سیاسی تبدیل شد. در اینجا، یک مهندس جوان بهنام “احمد سوکارنو” حزب “ملی اندونزی” (“PNI”) را تأسیس کرد. باندونگ به مرکز فکری مقاومت تبدیل شد، اعلامیههای ملیگرایانه در آن پخش میشد، و دانشجویان دانشکده فنی برای مبارزه با اشغالگران برنامهریزی میکردند.
جنگ جهانی دوم پویایی قدرت را تغییر داد. ژاپنیها هلندیها را از اندونزی بیرون راندند و اگرچه حکومتشان خشن بود، ولی به ملیگرایان اندونزیایی اجازه دادند ساختارهای سیاسیشان را بر پا دارند. هنگامی که ژاپن در سال ۱۹۴۵/ ۱۳۲۴ تسلیم شد، سوکارنو و محمد حتا اعلام استقلال کردند. هلند با خشم فراوان واکنش نشان داد و دهها هزار سرباز را در آخرین تلاش برای بازپس گرفتن مستعمرهاش به اندونزی اعزام کرد.
دریای آتش باندونگ
در ماه مارس ۱۹۴۶/ اسفند- فروردینماه ۱۳۲۵ باندونگ به صحنهٔ نقطهعطفی چشمگیر در مبارزهٔ استقلالطلبانهٔ اندونزی تبدیل شد. سربازان بریتانیایی که به هلند برای استعمار مجدد اندونزی کمک میکردند با مقاومتی شدید روبرو شدند. جنگجویان اندونزیایی در اقدامی اعتراضی شهر خود را تخلیه کرده و آن را بهآتش کشیدند. شعلههای آتش به باندونگ لاوتان آپی (دریای آتش باندونگ) معروف شد. سربازان هلندی هنگامی که وارد باندونگ شدند با شهری ویران مواجه شدند، شهری ویران شده که آرزوی احیای استعمار را از بین برد و هلند سرانجام در سال ۱۹۴۹/ ۱۳۲۸ شکست را پذیرفت و اندونزی آزاد شد. “انجمن کُنکوردیا” که زمانی نماد برتری غرب بود، توسط دولت اندونزی به “بنای آزادی” تغییر نام یافت.
“کنفرانس باندونگ” (۱۹۵۵ / ۱۳۳۴)
شش سال پس از خروج هلند، رهبران ۲۹ کشور آسیایی و آفریقایی برای برپایی کنفرانسی تاریخی در باندونگ گردهم آمدند. در این کنفرانس مستعمرات پیشین نخستین بار در تاریخ معاصر بدون حضور حتی یک قدرت غربی دور میز مذاکره گردهم آمدند. فهرست میهمانان نمادین بود: “جواهر لعل نهرو”، نخست وزیر دوراندیش هند، “جمال عبدالناصر”، رئیس جمهور مصر، رئیسجمهوری که ملی شدن کانال سوئز توسط او الهامبخش جنبشهای ضد استعماری شد، و “ژو انلای”، نخست وزیر چین. آنان نماینده کشورهایی بودند که زنجیرهای استعمار را از پای خود گسسته بودند و علاوه بر این کشورهایی بودند که هنوز در حال مبارزه برای آزادی بودند.
دستور کار کنفرانس باندونگ روشن بود: پایان دادن به استعمار، طرد اتحادهای نظامی، و ترویج همکاری اقتصادی بدون مداخلهٔ غرب. ده اصل کنفرانس باندونگ از جمله احترام به حاکمیت ملی، عدم مداخله در امور داخلی، و همزیستی مسالمتآمیز کشورها تصویب شد. این اصول به شاخصی اخلاقی برای جهان پسااستعماری تبدیل شدند و پایه و اساس “جنبش عدم تعهد” (“NAM”) و “گروه ۷۷” (“G 77”) در سازمان ملل متحد را بنا نهادند.
“روح باندونگ”
رئیسجمهور سوکارنو در سخنرانی افتتاحیهاش در این کنفرانس، با گرامیداشت فداکاریهای کسانی که راه را برای “این دیدار و گردهمایی کشورهای مستقل از دو قاره بزرگ جهان” هموار کرده بودند، از “روح باندونگ” یاد کرد. تأثیر باندونگ از دیپلماسی فراتر رفت. انقلابیون اتحادهایی ایجاد کردند که قرن بیستم را دگرگون ساخت. رهبران آفریقایی برای مبارزات آزادیبخششان از حمایت برخوردار شدند. پیام واضح بود: دوران حکومت استعماری به پایان رسیده است.
“باندونگ، تهدیدی برای طرح تمدنسازی بلژیک”
بلژیک که هنوز با مشت آهنین بر کنگو حکومت میکرد، با نگرانی به این کنفرانس مینگریست. نشریههای حامی استعمارگران نسبت به “ایدههای خطرناکی” که ثبات کنگو را تضعیف میکردند، هشدار میدادند و باندونگ را “ضد غرب” یا ابزاری در دست مسکو و پکن معرفی میکردند. سناتور “پیر ویگنی”، از حزب کاتولیک، آن را “تهدیدی برای کار تمدنسازی بلژیک در آفریقا” نامید. وزیر امور خارجه سوسیالیست، “پل-هنری اسپاک” (BSP)، ادعا کرد کنگو “آماده” استقلال نیست. تنها حزب کمونیست حمایت صریح خود را از کنفرانس باندونگ همچون “گامی تاریخی علیه امپریالیسم” ابراز کرد. با این حال، “روح باندونگ” بهزودی الهامبخش “پاتریس لومومبا”، ملیگرای کنگویی، شد.
میراثِ باندونگ
پس از هفتاد سال، ساختارهایی که کنفرانس باندونگ در پی برچیدنشان بود، دست نخورده باقی ماندهاند. اقتصاد جهانی همچنان زیر سلطه قدرتهای استعماری پیشین است. شرکتهای چندملیتی و نهادهای مالی غربی، مستعمرههای پیشین را در دام بدهیها و وابستگیها گرفتار کردهاند. صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی “توسعه” را دیکته میکنند، در حالی که مداخلههای نظامی غرب در خاورمیانه، آفریقا، و آمریکای لاتین همچنان ادامه دارد. با این حال، آرمانهای کنفرانس باندونگ (در “گروه ۷۷” ، “بریکس”، جنبشهای عدالت اقلیمی”، مبارزات ضد استعماری”، و فراخوانها برای “جهانی چندقطبی”) همچنان زنده هستند. در هر مبارزه علیه استثمار و برای حق حاکمیت ملی، پژواکهای سال ۱۹۵۵/ ۱۳۳۴ طنینانداز هستند. همانطور که سوکارنو اعلام کرد: “چیزی بهنام نیمه آزاد بودن وجود ندارد، همانطور که چیزی بهنام نیمه زنده بودن وجود ندارد.” کنفرانس باندونگ فقط حاشیهای در تاریخ نبود. این رویداد آغاز قیام کشورهای جنوب جهان بود. مبارزهای بود که بههیچوجه پایان نیافته است.
نوشته پيتر مرتنز، دبير كل حزب كارگران بلژيك در نشريه خبري روابط بين المللى حزب ارديبهشت ١٤٠٤
به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۳۴، ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴




