داستان: زندانِ دوم
صمد روزبهانی
با دست شانۀ راستم را هل داد و گفت:”یالا برو تو”.
پیش از آن درِ آهنی سیاهرنگی را که هیچ دریچهای نداشت باز کرده بود. قفلِ در خیلی معمولی بود، از همان قفلهایی بود که مغازهدارها پس از پایین کشیدن کرکرهٔ مغازه از آن استفاده میکردند: لولهای سیاه و دستگیرهٔ قوسی شکل روی آن. سرم را پایین آوردم و با احتیاط وارد شدم. جایی را نمیدیدم، تاریک تاریک بود، نه پنجرهای بود و نه حتی روزنهای.
– برادر صبر کن…
صدای مردی بود که دیده نمیشد. در اما با صدای غژغژ ترسآوری بسته شد. صدای تقی آمد و در قفل شد. خودم را پاکشان به کنار دیوار رساندم و به آن تکیه دادم. بوی تند سیگار سلول را پر کرده بود. بوی ادرار هم در فضا پیچیده بود. کمی از دیوار فاصله گرفتم تا پیراهنم کثیف نشود. پیراهن آبیرنگ چارخانهای را پوشیده بودم که دیروز مادرم برایم خریده بود. دیشب تولدم بود. بیستویک ساله شده بودم. یکباره صدای وحشتناک کوبیدن در برخاست. یکی به در میکوبید و فریاد میزد:
– برادر واکن، تو رو خدا واکن. بابا ترکیدم…
اما پاسخی نیامد. حالا که چشمم تا حدی به تاریکی سلول عادت کرده بود، پیکر کوتاهقامت مردی را دیدم که پشتی خمیده داشت. مرد مثل اینکه از نفس افتاده باشد، با صدای آرامتری گفت:
– نامردا وا نمیکنن، بابا دارم میترکم.
بازهم پاسخی نیامد. این بود که دوباره با کف دست به درآهنی کوبید:
– برادر، مسلمان، بابا این درو واکن، دستشویی میخوام برم…
از در سلول دور شد. از صدای کرکر کفشش معلوم بود که به طرف دیگر سلول میرود. چند بار با خودش گفت:
– لاالهالله، شیطونه میگه همینجا…
اما دوباره کرکر صدای کفشهایش به گوش رسید. انگار باز هم به در سلول نزدیک میشد.
-عباس! عموجان قایمتر بزن. این جا زیرزمینه. اونام بالان، خب نمیشنفن.
صدا از گوشهای از سلول میآمد. اما کسی دیده نمیشد. سایه خمیده باز هم به در نزدیک شد و این بار باز هم محکمتر کوبید:
– آخه نامسلمان، آخه نامرد، دِ این درِ لامصبو واکن. بابا آخه ما هم آدممیم.
باز هم پاسخی نیامد، اما او این بار ضربههایش را قطع نکرد و باز هم محکمتر با پا و کف دست به در کوبید. ضربهها چنان شدید بود که هر بار که میزد بند دل آدم پاره میشد. مرد یکریز به در میکوبید، خواهش میکرد و ناسزا میگفت. بعد صدای پایی آمد، آرام و سنگین. وقتی مرا به طرف سلول میآوردند، پلهها را شمرده بودم. یازده تا بود و حالا هشت، نه، ده و یازده. کلید، در قفل چرخید، صدایتقی برخاست و در غژغژکنان باز شد. نور کمرنگی محجوبانه از لای در وارد شد و موش کوچکی به تندی از سلول گریخت.
-چیه مرتیکهٔ عملی شلوغش کردی، بیا برو گمشو، بیپدر…
سایه خمیده در چشمبرهمزدنی از جلوی نگهبان رد شد:
– خدا عمرت بده برادر…
حالا که نور بیرون، سلول را تا حدی روشن کرده بود، پنج، شش نفری را دیدم که در یک گوشۀ سلول چمباتمه زده بودند. در هنوز باز بود. مأموری که جلوی در ایستاده بود، همان بود که مرا از اتاق رئیس کمیته تحویل گرفت و آورد توی سلول انداخت. چهارشانه بود با موهای صاف کوتاه که کمی به بوری میزد. پوتین به پا داشت و پیراهن کرمرنگش را انداخته بود روی شلوار سیاه راهراهش. صورتش تازه ریش درآورده بود. کم سنوسال بود، به شانزده یا هفده سال میخورد. اما تندخو و عبوس بود. مساحت سلول شاید ده متری میشد. این جا قبل از انقلاب، مرکز پیشآهنگی بود. کمی بعد از انقلاب شد مرکز کمیتۀ انقلاب اسلامی و حالا زیرزمین آنجا شده بود زندان. مرد دوان دوان آمد:
– خدا از بزرگی کمات نکنه برادر…
یک لحظه مرا دید اما تند رفت و کنار دوستانش نشست.
-دیگه کسی نبود. تا موقع شام درو باز نمیکنمها.
سریع خودم را به در نزدیک کردم و گفتم:
– آقا میشه من یه زنگ بزنم به خانه. مادرم نگران میشه.
اما در بار دیگر با غژغژ اندوهناکی بسته شد. وای که چقدر دلم میخواست پر بکشم و از در سلول بیرون بزنم و بروم خیابان خیام و پشت بساط کتابفروشیام بایستم. کنار دیوار خانهای، چند تا میز تاشو گذاشته بودم و روی آنها، کتابها و روزنامههای حزب تودۀ ایران را میفروختم. ضبطصوت کهنهای هم داشتم که سرودهای انقلابی را پخش میکرد. این بود کتابفروشی من. در این دنیای بزرگ و در این شهر کوچک، این بساط کتابفروشی کوچک چند متری، برایم بهترین جای جهان بود. درخت بزرگی هم کنار پیادهرو بود که با برگهای کوچکش، سایهبان کتابفروشی من بود. صبحها و عصرها، گنجشکها میآمدند و با جیکجیک دلانگیزشان این کتابفروشی کوچک را غرق شادی میکردند. یک روز یکی از دوستان پدرم به او گفته بود:
– علی بیدنه آق توک اوغلان خیام خیابانونده، حزبن روزنامه سونو ساتیر۱.
پدرم خندیده بود و به شوخی به او گفته بود:
– او منیم اوغلومده یولداش جان.۲
فردا دوست پدرم پیش منآمد، کنار بساط کتابفروشی. صورتش را لبخند پوشانده بود. رو کرد به من و گفت:
– پدر سوخته، تو پسر علی پاشایی؟
روزنامهای خرید، رویم را بوسید و رفت.
در سلول با صدای غژغژ بلندی باز شد، اما رنگ سلول عوض نشد. شب بود. ساعت چند بود، نمیدانم. ساعت نداشتم. ساعتم را آن بالا توی دفتر کمیته گرفته بودند. کمربند هم نداشتم. آن را هم گرفته بودند. از توی تاریکی جلوی در، صدایی درشت و تلخ داد زد:
– بیاین شامتونو بگیرین، یالا معطل نکنین.
صدای زیر تحقیرشدهای پاسخ داد:
– آخه ما که جایی رو نمیبینیم برادر.
دوباره صدای درشت و تلخ جلوی در با تحکم گفت:
– برادر بهرامی این چراغ سلول رو روشن کن.
چند لحظه بعد نور زردرنگ پریدهای سلول را روشن کرد. نور از لامپ چهلی میتراوید که از سقف سلول به سیمی آویزان بود. دیوارها و کف سلول از سیمان بود اما سقف را گچ سفیدی کشیده بودند که اینجا و آنجا به سیاهی میزد. یکیدو جایی آثار استفراغ دیده میشد و یکی از گوشههای سلول خیس بود.
– آقا جان تازه وارد! بیا غذاتو بگیر، دیگه تا فردا صب خبری نیستا! ها، بیا عموجان، خجالت نکش.
همان مرد خمیده بود. موهای پریشان سفیدش از دور کلاه چرک شتری رنگش بیرون زده بود. پیراهن چرکی هم به تن داشت که به سفیدی میزد، با یک جلیقه طوسی رنگ راه راه. بهنظرم بیش از چهل سال نداشت، اما بیشتر از شصت سال نشان میداد. جلو رفتم. دو نفری جلویم ایستاده بودند. نوبت که به من رسید، نگهبان کاسه مسی کجوکولهای را کف دستم گذاشت با نصف نان لواش بیات. برگشتم و دوباره به نگهبان گفتم:
– ببخشید آقا! میشه من یه زنگی بزنم به خانه؟
دوباره در با غژغژ بلندی بسته شد. از لای در شنیدم که گفت:
-حالا ببینم.
دلم شور میزد و صدای تاپ تاپ قلبم را میشنیدم. کاسه غذا هم خیلی کثیف بود. توی آن مقداری آب عدس بود با یکی دو قاشق عدس. از قاشق هم خبری نبود. نان را داخل کاسه عدس فرو کردم و در دهانم گذاشتم. طعم آب بدبویی را میداد که از جوی خیابانها و کوچههای محلههای پایین شهر برمیخیزد. اما خیلی گرسنه بودم. جلسه حوزه داشتیم و ظهر نرسیده بودم که به خانه بروم. کم کم به طعم غذا عادت کردم و یکباره دیدم که کاسهام خالی شده است. یاد رمان “همسایهها”ی احمد محمود افتادم که مادر خالد به او میگفت:
– آدم که گشنه باشه، سنگم میخوره.
دلم شور میزد. شاید تا ساعت ده شب هم مامان نگران نشود. این روزها آنقدر کار و فعالیت هست که زودتر از این هیچ وقت خانه نمیرفتم. اما بعدش چی؟ مامان همیشه میگفت:
-آقا جان دیر نیا، آدم دلش هزار جا میره.
باز مامان، خانم جان، مادر بزرگم، که هیچی:
– زود بیا خانه ببم، آدم هول میکنه.
اما از آقاجان، پدرم، خیالم راحت بود:
– پسرم احتیاط کن اما نترس.
پدرم دل کوچکی داشت، این را از بغضها و بالاوپایین رفتن سیب گلویش میگویم، از نم اشکهایش که بیشتر وقتها زیر چشمانش را تر میکرد، وقتی صحبت از دکتر ارانی میشد یا مردم ویتنام. اما دل بزرگی هم داشت، این را بهخاطر آرزوهایش میگویم، بهخاطر رؤیاهایش میگویم. میگفت:
– پسرم بالأخره یه روز این بساط استثمار جمع میشه، اونوقت بهقول مارکس تازه تاریخ بشر شروع میشه.
فقط دلم به دوستم ابوطالب خوش بود. او دید که مرا گرفتند. اون ور خیابان بود که مرا گرفتن. خدا کنه منرو دیده باشه. خدا کنه بره خانه و به مامان اینها بگه که منرو گرفتن. مهربان عجیبی بود این دوست. در دبیرستان همکلاسم بود. قد کوتاهی داشت با موهای فرفری ریز. چانهٔ پیش آمدهای داشت با چشمان قهوهای روشن. از خجالت هرگز به چشمان کسی نگاه نمیکرد و همیشه برای پنهان کردن خجالتش دستهایش را بههم میمالید. کم حرف میزد و خلقوخویی صمیمانه و نرم داشت. یک روز که کنار بساط کتابفروشی کنارم ایستاده بود، گفت:
– میشه منم پیشت وایستم؟
و ابوطالب برای همیشه پیش من کنار بساط کتابفروشی ایستاد. خدا کنه ابوطالب سوار دوچرخهش بشه ، بره خانه ما، به مامان بگه منرو گرفتن.
از بیکاری خسته شدهام. تقریباً ساعت پنج عصر بود که مرا گرفتند. الان شاید ساعت ده یا یازده باشد. دلم میخواد درِ سلول رو باز کنم، چارتاق، و تمام سلول رو جارو کنم و بعد با شلنگ آب بیفتم به جانش. یک قلم بیارم و یک سطل رنگ. تمام دیوارا رو رنگ کنم، هر کدام را به یک رنگ، مثل رنگای رنگینکمانِ بعد از باران. در آهنی رو از جاش بکنم ببرم بدمشبه آهنگری، اونوقت برم به یک نجاری، بگم اوستا یه در چوبی قشنگ میخوام، قسمت بالاش قوس داشته باشه، شیشههاش رنگ و وارنگ باشن، مثل اون اورسیهای قدیم.
سکوت و تاریکی سلول را آتش قرمز رنگ سیگار و کام گرفتن و پف کردن آن در هوای سلول، درهم میشکست. من هیچ وقت سیگار نکشیده بودم، اما همیشه از بوی سیگار خوشم میآمد. این بود که با دود سیگار همبندیهایم مشکلی نداشتم.
– آقاجان! بابا بیا این جا ببینیم چه شده آخه شما رو گرفتن، بیا غریبگی نکن بَبَم.
همان مرد خمیده بود که مرا صدا میکرد. اولش از او و دوستانش خوشم نیامده بود. شبیه معتادها بودند، هم صدایشان و هم انحنای اندامشان. اما حالا در سیاهی غمناک شب، زیر نور پریدهرنگ لامپ سقف، از شنیدن صدای او دلم باز شد. شاملو بود که گفته بود:
– آدمی آبادانی است.”
شاید، مطمئن نیستم. در همین چند ساعت ذهنم را غبار گرفته است و این غبار نمیگذارد که دهها ترانه و شعری را که همیشه در خاطرم بود بهیاد بیاورم:
– در این جا چار زندان است، به هر زندان…
آی از این غبار. به طرف آنها رفتم. سلام کردم. ایستادند و با من دست دادند. یکی از آنها که جوان لاغر و بلندبالایی بود و از همه محکمتر با من دست داده بود، گفت:
– آقا جان به زندانی شباهت نداری، بگو بینیم چی کار کردی؟
– هیچی، اعلامیه پخش کردم.
– اعلامیه چی آقاجان، شاه دوستی؟ اون که دیه رفت.
– نه! اعلامیه فوت آیتالله طالقانی۳ رو پخش میکردم
مرد خمیده به میان حرفهای دوستش پرید و گفت:
– آقاجان توام ما رو فیلم کردیها! مگه بهخاطر اعلامیه طالقانیم آدمو میگیرن. راستشو بگو اهل موادی؟
مرد سومی که کلاه لبهدار چرکی سرش بود و توپرتر از دیگران نشان میداد، با حالت اعتراض رو به دوستش گفت:
– بابا عباس چی میگی؟ از ریختش معلومه که تا حالا رنگ موادم ندیده. حرفا میزنی آ.
– دخترمختر بردی خانه، دِ بگو شیطان. اینجا که غریبه نیس.
-نه به خدا. نمیدانم خبر دارید یا نه؟ دیروز آقای طالقانی فوت شد. حزب ما هم اعلامیه داده بود، تسلیت گفته بود. من و دوستم اعلامیهها رو برده بودیم پخش کنیم. یه دفعه کمیته ریخت و من رو گرفت. انداختنم تو یه پیکان و آوردند این جا.
سکوت فضای سلول را پر کرد. باورشان نمیشد. حباب اعتماد تَرَک برداشته بود. مرد خمیده سکوت را شکست و کنایهوار گفت:
– خب آخه اینم شد حرف، ببم؟ آخه آقاجان این حرف شما رو دیوانه قبول میکنه که ما قبول کنیم؟ هان؟ خودت رو بذار جای ما. میخوای نگی نگو، گفتیم شبه، دور هم نشستیم و حرف میزنیم، میخوای نگی نگو، اما دیگه ما رو دست ننداز ببم!…
حباب اعتماد شکست و دیوار بیاعتمادی سر برکشید. دوباره سیگارشان را روشن کردند و آرام آرام از من دور شدند. من هم به طرف دیگر سلول رفتم. تنها آتش سرخ سیگارها و صدای کامگرفتن و بیرون دادن دود سیگارها بود که سکوت و تاریکی را میشکست.
پیراهنم را درآوردم، چند تا کردم، گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم. دلم شور میزد، مامان، خانمجان. تمام ترانهها و شعرها را فراموش کرده بودم، اما اسم تمام رفقایم آمده بودند روی نوک زبانم. خوابم نمیآمد. برگشتم روی پهلوی راستم. در تاریکی فقط شعله قرمزرنگ سیگارها دیده میشد. به خودم گفتم:
– خدا کند فردا ابوطالب روزنامۀ ”مردم“ را از گاراژ اتوبوسها بگیرد.
پانویسها:
۱. علی یه پسر موسفید تو خیابون خیام، روزنامه حزب رو میفروشه.
۲. اون پسر منه رفیقجان.
۳. آیتالله طالقانی در نوزده شهریورماه سال ۱۳۵۸، تنها هفت ماه پس از پیروزی انقلاب درگذشت.
***
به نقل از «به سوی آینده» دورۀ دوم، سال سوم، شمارۀ ۱۱، خرداد ۱۴۰۴




