دیالکتیکِ یک جامعۀ الگوریتمی۱
گیتا برزو
مقدمه
در دنیای امروز، شبکههای اجتماعی دیگر فقط ابزاری نیستند برای فرستادن پیام در بین مردم. آنها به فضاهایی بزرگ برای ارتباط و تعامل تبدیل شدهاند، فضاهایی که فکرها، احساسها، و نظرها با سرعتی بسیار زیاد پخش میشوند. اما در پشت این پویاییِ ظاهری، الگوریتمهایی قرار دارند که با وجود ناپیدا بودن، همهجا حضور داشته و در ایجاد شرایط موجود نقشی بزرگ دارند. این الگوریتمها تا حد زیادی تصمیم میگیرند چه چیزی را ببینیم، چه مطلبی را بخوانیم، و چه محتوایی برای ما نمایش داده شود. بهاین ترتیب، دیگر خودِ “کاربران” نیستند که انتخاب میکنند چه چیزی ببینند، بلکه این برنامههای هوشمند هستند که با محاسبههایی خاص و گاهی نامشخص، اطلاعات را برای ما فیلتر و دستهبندی میکنند.
الگوریتمها بیطرف نیستند. هدف اصلی آنها این است که توجه ما را جلب کنند و کاری کنند تا بیشتر در فضای مجازی بمانیم. برای کار روی این هدف، محتواهایی را در اولویت قرار میدهند که احتمال بیشتری دارد واکنش ما را برانگیزد، مثل عصبانیت، خنده، ترس یا احساس ناراحتی از بیعدالتی. این نوع محتواها تجربهٔ ما از فضای مجازی را کاملاً دگرگون می کند و نگاه ما به دنیا را هم تحت تأثیر قرار میدهد. به همین دلیل موضوعهایی که در فضای مجازی فراگیر یا پرطرفدار میشوند لزوماً درست، مفید یا منصفانه نیستند، بلکه بیشتر آنهایی هستند که احساسات را قویتر تحریک میکنند.
در چنین شرایطی، هر “کاربر” همزمان هم نقش تماشاگر را دارد و هم نقش بازیگر. رفتارهایی که در فضای مجازی انجام میدهیم، مثل لایک کردن، نظر دادن، یا بهاشتراک گذاشتن، خوراک الگوریتمها را فراهم میکنند. الگوریتمها هم بر اساس همین رفتارها چیزهایی را به ما نشان میدهند که ممکن است به دیدنشان علاقهمند باشیم و بهاین ترتیب کمکم روی انتخابها، سلیقهها، و حتی باورهای ما، تأثیر میگذارند. این روند باعث میشود ما بیشتر با کسانی روبهرو شویم که مثل خودمان فکر میکنند و با نظرهای متفاوت با نظرما کمتر آشنا شویم. کمکم گفتوگوها ضعیفتر میشوند، برخورد اندیشهها کمتر میشود، و جامعه به گروههایی جدا از هم تقسیم میشود. در این وضعیت چیزی که درمقام “نظر عمومی” دیده میشود دیگر بهطورطبیعی و آزادانه بهوجود نیامده، بلکه نتیجهٔ هدایت و مدیریت پنهانی است.
در برابر این تغییرها لازم است نگاهی انتقادی داشته باشیم. نوعی شیوهٔ فکر کردن بهنام “اندیشهٔ دیالکتیکی” به ما کمک میکند تنشها، تضادها، و قدرتهایی پنهان را که پشت این فضاها وجود دارند بهتر بشناسیم. این نوع نگاه و فکر کردن به ما یادآور میشود پدیدههای مجازی، مثل الگوریتمها، جدا از جامعه، اقتصاد یا سیاست نیستند. برای درک واقعی آنها نباید فقط به جنبهٔ فنیشان نگاه کنیم، بلکه باید بپرسیم این سیستمها چه هدفی دارند، چگونه کار میکنند، و چه تأثیری بر زندگی و جامعهٔ ما میگذارند؟ فقط با این نوع درک عمیق است که میتوانیم دوباره کنترل این ابزارها را بهدست بگیریم و بهجای اینکه گرفتارشان شویم آنها را در خدمت آزادی و آگاهی به کار ببریم.
الگوریتمهای افکارِ عمومی
در دنیای امروز، شبکههای اجتماعی صرفاً ابزارهایی برای ارتباط نیستند. آنها به محیطهایی تبدیل شدهاند که در آنها ایدهها، اخبار، و باورها بهسرعت و بهصورتی گسترده منتشر میشوند. با این حال، این گردش اطلاعات پدیدهای کاملاً طبیعی یا تصادفی نیست. در پسِ این جریان بهظاهر خودجوش اطلاعات، سامانههایی پیچیده و هوشمند به نام “الگوریتم” قرار دارند که تصمیم میگیرند کدام محتوا بیشتر دیده شود، چه پُستی بیشتر لایک بگیرد، و چه موضوعی در مرکز توجه قرار گیرد.
این الگوریتمها با هدف اصلی “افزایش مشارکت کاربران” طراحی شدهاند، بهاین معنا که میکوشند کاربران را بیشتر درگیر این الگوریتمها کنند، آنان را به کلیک کردن، دیدن، لایک کردن، و بهاشتراک گذاشتن بیشتر ترغیب نمایند. الگوریتمها برای رسیدن به این هدف، محتوا را نه بر اساس منطق یا زمان انتشار، بلکه بر اساس محاسبههایی پیچیده بهلحاظ میزان جذاب بودن و سودمندی احتمالیشان برای کاربر رتبهبندی میکنند. درنتیجه، آنچه ما در صفحهٔ خودمان میبینیم، الزاماً مهمترین یا دقیقترین اطلاعات نیست، بلکه محتوایی است که احتمال میرود بیشترین واکنش ما را برانگیزد.
در چنین شرایطی کاربر دیگر تنها یک دریافتکنندهٔ منفعل نیست، بلکه به بخشی فعال از شبکهای بزرگتر تبدیل میشود. هر کنش او، چه لایک زدن، چه نظر دادن، چه اشتراکگذاری کردن، بر مسیر انتشار محتوا تأثیر میگذارد و الگوریتم نیز با تحلیل این رفتارها، محتوای پیشنهادی برای دیگر کاربران را تنظیم میکند. این تعامل دوطرفه به نوعی زنجیرهٔ پیوسته از تأثیرگذاری متقابل میان کاربران و الگوریتمها منجر میشود.
مدلهای ریاضی و رایانشی [رایانهای] مختلفی برای توصیف این فرایند توسعه یافتهاند. این مدلها اغلب تلاش میکنند نشان دهند عقاید در جامعه چگونه گسترش مییابند یا بهتدریج تغییر میکنند. آنها افکار عمومی را همچون پدیدهای پویا و زنده تصویر میکنند که بهطور مداوم تحت تأثیر محیط اجتماعیشان قرار دارد و با آن تغییر میکند.
در چنین فضایی مفهوم “فرد” نیز دگرگون میشود. هویت مجازی ما دیگر مستقل از تعاملهای جمعی نیست، بلکه در بستری از واکنشهای متقابل و تأییدهای اجتماعی شکل میگیرد. آنچه دربارهٔ ما گفته میشود، پُستهایی که لایک میخورند یا بازنشر میشوند، بر رفتار و انتخابهای بعدی ما اثر میگذارند. بنابراین، هویت مجازی ما پیوسته در حال شکلگیری، تغییر، و بازتعریف است.
الگوریتمها این رفتارها را با دقت ثبت، تحلیل، و پردازش میکنند. برخی صداها را پررنگتر میکنند و برخی دیگر را نادیده میگیرند. برخی موضوعها را برجسته و به صدر توجهشان ارتقا میدهند، در حالی که برخی دیگر را به حاشیه میرانند. این انتخابها نه بر پایهٔ حقیقت یا منطق، بلکه براساس عاملهایی چون جذاب بودن، میزان واکنشبرانگیز بودن برای کاربران، و قابلیت فراگیر شدن صورت میگیرد.
ازاینروی، رابطهٔ میان انسان و الگوریتم رابطهای بیطرف و خنثی نیست. این سامانهها تأثیری واقعی بر شکلگیری فضای عمومی گفتوگو دارند. آنها تعیین میکنند چه موضوعی مشروع تلقی شود، چه کسی دیده شود، و چه صدایی شنیده شود. درنتیجه، برخی دیدگاهها میتوانند بهطرزی چشمگیر تقویت و تکرار شوند، در حالی که برخی افراد یا افکار از صحنهٔ عمومی حذف میشوند.
چنین سیستمی به پدیدهای میانجامد که آن را “قطبیشدن” یا “پولاریزاسیون” مینامند. کاربران بیشتر با کسانی روبرو میشوند که دیدگاههایی مشابه خودشان دارند و کمتر در معرض دیدگاههای مخالف قرار میگیرند. این وضع به شکل گرفتن “حبابهای اطلاعاتی” و “دایرههای بستهٔ فکر” منجر میشود، فضاهایی که تنها اطلاعاتی در آنها تقویت میشوند که باورهای موجود را تأیید میکنند و برای نقد یا تغییر کمتر فرصتی در این فضاها فراهم میآید.
نکتهٔ مهم اینجاست که الگوریتمها فقط بازتابدهندهٔ رفتار کاربران نیستند، بلکه خودشان نیز در شکل دادن به این رفتارها نقش دارند. آنها حلقههای واکنش متقابل ایجاد میکنند، یعنی رفتار ما بر پیشنهادهای بعدی اثر میگذارد، و این پیشنهادها نیز مجدداً رفتار ما را تغییر میدهند. این تأثیرگذاریهای متقابل به الگوریتمها امکان میدهد نه تنها روند شکلگیری افکار عمومی را دنبال کنند، بلکه آن را هدایت، تقویت، یا حتی دستکاری نمایند.
با اینکه الگوریتمها در ظاهر ابزارهایی فنی و بیطرف بهنظر میرسند، اما در واقعیت امر چنین نیست. این سامانهها میتوانند در خدمت منافع مشخص قدرتهایی سیاسی و اقتصادی قرار گیرند. امروز، بخش بسیار کوچکی از جمعیت جهان که عمدتاً شامل سهامداران و مدیران شرکتهای بزرگ چندملیتی است، مالک بیش از ۹۰ درصد از ثروت جهانی هستند. این گروه ثروتمند با تکیه بر نظام سرمایهداری لیبرالِ جهانیشده، نفوذی جدی بر دولتها و سیاستمداران بهویژه در کشورهای پیشرفته از نظر فناوری اعمال میکنند. آنان در سایه این قدرت متمرکز توانایی شکل دادن به سامانههای مجازی بر اساس منافعشان را دارند. از طریق چیزی شبیه به “اتاق فرمان مجازی”، میتوانند افکار عمومی را جهت دهند، ایدهها و باورها را در پشتصحنه شکل دهند و مسیر حرکت جمعی را هدایت نمایند. آنان در سطح جهانی میتوانند ارادهشان را بهنام “خواست عمومی” جلوه دهند، آن هم با استفاده از شیوههایی که ظاهری دموکراتیک دارند ولی در واقع از پیش طراحی و کنترل شدهاند.
با این حال، در پشت این نظم دیجیتالی پیشرفته، واقعیت اجتماعی و تاریخیای بسیار پیچیدهتر پنهان است. جامعه مملو از تنشها، تناقضها، و تضادهایی است که روشهای تحلیل پیشرفته و مدلهای محاسباتی قادر به شناسایی کامل آنها نیستند. الگوریتمها میتوانند رفتارهای قابل مشاهده را تحلیل کنند، اما از درک عمق تعارضهای اجتماعی، پویایی ساختارهای تاریخی، و منطق پنهان روابطِ قدرت ناتواناند.
در همینجاست که تحلیل دیالکتیکی میتواند نقشی بسیار مؤثر داشته باشد. تنها این نوع تحلیل است که میتواند از سطح ظاهری تعاملهای مجازی و سطحی فراتر رود و ما را از تضادهای درونی، فرایندهای دگرگونی، و ماهیت زنده و متغیر واقعیت اجتماعی به شناختی عمیق برساند.
تحلیلِ دیالکتیکی
نگاهِ دیالکتیکیمان در برابر منطق سرد و محاسبهگرِ الگوریتمها، دعوتمان میکند زاویهٔ دیدمان را تغییر دهیم. بهجای اینکه جریانهای اطلاعاتی را صرفاً دنبال کنیم از خودمان بپرسیم: این جریانها چه معنایی دارند؟ چرا پارهای از ایدهها بهسرعت منتشر میشوند و بعضی دیگر نه؟ چرا حتی با وجود تلاش برای جهت دادن و کنترل افکار عمومی، اختلافها و شکافهای عقیدتی و تضادهای اجتماعی همچنان بازتولید میشوند؟
روش دیالکتیکی تنها به توصیف پدیدهها و ترسیم تحولات نمیپردازد، بلکه هدفش آشکار کردن تنشها و تضادهای ریشهای در ساختار جامعه است. از این منظر، آنچه در شبکههای اجتماعی با عنوان “اجماع” یا “توافق عمومی” ظاهر میشود، ممکن است در واقعیت امر تنها توهمی موقتی باشد، نقابی باشد برای پنهانکردن تعارضهای حلنشده. شاید توافقی که به چشم میآید نتیجهٔ نابرابری در قدرت، حذفِ نمادین صداها یا نوعی سلطهٔ نامرئی باشد.
پذیرفتن یک ایدهٔ غالب از سوی افراد نیز لزوماً نشانهٔ اقناع یا پذیرش منطقی نیست. این امر میتواند ناشی از فشارهای اجتماعی، ترس از طرد شدن، یا تأثیر فضای غالب و انتظارات جمعی در رسانههای اجتماعی باشد. بنابراین، چنین پذیرشی را باید تلاشی درونی برای ایجاد تعادل میان دو خواستهٔ متضاد در نظر گرفت: از یک سو نیاز به همبستگی و پذیرفته شدن در جمع، و از سوی دیگر میل به استقلال و حفظ هویت فردی. از دیدگاه دیالکتیکی، هر موضعگیری فردی بازتابی از تنش و تعامل میان این دو گرایش متضاد است.
هنگامیکه در فضای مجازی یک حرکت جمعی شکل میگیرد، مثلاً برای اعتراض به بیعدالتی یا نابرابری، آن را نتیجهٔ برنامهریزی آگاهانهٔ الگوریتمها یا ابزارهای قدرت حاکم نمیتوان دانست. برعکس، چنین حرکتهایی معمولاً از سوی کسانی شکل میگیرند که از قدرت رسمی و ابزارهای دیجیتال مسلط محروماند. آنان بر پایهٔ تجربههای زیسته، احساس خشم، سرکوبشدگی، و میل به تغییر به میدان میآیند نه با اتکا به الگوریتمهایی که معمولاً در خدمت قدرتهای سیاسی و اقتصادی هستند.
قدرت حاکم از طریق کنترل زیرساختهای دیجیتال و الگوریتمهای پنهان تلاش میکند این صداهای معترض را سرکوب، منحرف یا نامرئی کند. بااینحال، گاه خشم اجتماعی و انرژی نهفته در جامعه بهصورت موجی پیشبینینشده و قدرتمند خود را نشان میدهد، موجی که شکافهای پنهان ساختار اجتماعی را آشکار میسازد، شکافهایی که سالها زیر لایهای از نظم ظاهری پنهان ماندهاند.
از سوی دیگر، واکنش منفی نسبت به این صداهای معترض همیشه از سر دشمنیای آگاهانه نیست، بلکه گاه در تضادهایی عمیقتر ریشه دارد، در تضاد در نگرش به جهان، در تجربهٔ طبقاتی، جنسیتی، قومی یا فرهنگی. نگاه دیالکتیکی نشان میدهد هیچ جامعهای یکپارچه و خنثی نیست، بلکه همواره میدان کشاکش نیروهای متضاد است. بحث اندیشهها نیز- برخلاف تصور رایج- نه خنثی است و نه صرفاً نظری، بلکه بازتابی است از مبارزهٔ نیروهای اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی در دل جامعه.
الگوریتمها در این میان نقشی تعیینکننده دارند، اما نه به این دلیل که توان تشخیص حقیقت یا اهمیت اجتماعی محتوا را دارند. تصمیمگیری الگوریتمها بر اساس معیارهایی مانند میزان جذابیت، احتمال جلب توجه، و مشارکت کاربران یا قابلیت پربازدید و پرانتشار شدن محتوا صورت میگیرد. درنتیجه، آنچه در اولویت قرار میگیرد لزوماً اندیشههایی عمیق یا تحلیلهایی دقیق نیستند، بلکه احساساتی تند، واکنشهایی سریع، و لحظههایی هیجانی هستند. الگوریتمها ترجیح میدهند کاربران را درگیر هیجانهایی گذرا کنند تا درگیر اندیشههایی پایدار.
اما دیدگاهِ دیالکتیکی، برخلاف گرایش الگوریتمی، بر ضرورت فهم عمیقتر و تاریخی پدیدهها تأکید میورزد. هیچ ایده یا عقیدهای بهصورتی ناگهانی و بدون پیشزمینه پدید نمیآید. هر دیدگاهی محصول مسیری پیچیده از تجربههای گذشته، تعارضها، و گفتوگوهای درونی و جمعی است. الگوریتمها شاید بتوانند همبستگیهای آماری را تشخیص دهند، اما قدرت درک زمینهٔ اجتماعی و تاریخی این همبستگیها را ندارند. دیالکتیک اما دقیقاً همین زمینهها را به میدان ادراک میآورد: لایههایی از معنا، قدرت، مقاومت، و نماد که معمولاً از دید سیستمهای محاسبهگر پنهان میمانند.
پیوندِ الگوریتم و دیالکتیک: گامی بهسوی آگاهیِ انتقادی
ما در جهانی زندگی میکنیم که نباید آن را به دوگانهای ساده بین “الگوریتم” و “دیالکتیک” فروکاست. مسئله بر سر تقابل این دو نیست، بلکه بر سر پیوند و گفتوگوی بین آنهاست. الگوریتم بهخودیخود ابزار سلطه نیست، اما زمانی که بدون آگاهی، بدون تعادل، و بدون نگاه انتقادی بهکار گرفته شود به ابزاری سلطهگر میتواند تبدیل شود. درمقابل، اگر با خِرَد و دقت از آن استفاده شود ما را در شناسایی الگوها، فهم روندهای نوپا، و پیشبینی تحولهای اجتماعی میتواند یاری دهد.
اما این تواناییهای فنی تا زمانی که با نگاهی دیالکتیکی همراه نشوند به دستاوردی سیاسی و اجتماعی تبدیل نخواهند شد. دیالکتیک یعنی توانایی پرسشگری از پیشفرضها، از هدفها، و از پیامدهای آنچه الگوریتم انجام میدهد. مهم نیست که چه کاری انجام میدهد. مهم اینست که چرا این کار را انجام میدهد؟ بهنفع چه کسی و با چه اثرهایی بر ساختار اجتماعی و فرهنگی؟ الگوریتم را نه تنها همچون ابزاری محاسباتی، بلکه بهعنوان نوعی ایدئولوژی فنی باید شناخت.
هوشیاری انتقادی از همین نقطه آغاز میشود، از ردِ شیفتگی کورکورانه به بیطرفیِ ظاهریِ الگوریتمها. اینکه یک الگوریتم درست کار میکند الزاماً بهمعنای عادلانه یا حقیقتمند بودن آن نیست. اینکه چیزی را بهدرستی پیشبینی میکند لزوماً بهمعنای آن که واقعیت را بهطورکامل بازنمایی میکند نیست. دیالکتیک ما را به این آگاهی میرساند که هر ساختار اجتماعی حامل تنشها و تضادهایی است، و این تضادها باید شناخته و عیان شوند تا امکان عبور از آنها فراهم شود. دیالکتیک به ما یادآوری میکند آنچه در پسِ محاسبات پنهان مانده است گاه از خود محاسبه مهمتر است.
در دل این کشاکش میان “فرمولبندی ساده” و “پیچیدگی واقعی” به نوعی از تفکر نو میتوان دست یافت، تفکری که هم از ابزارهای فنی آگاه است و هم نگاهی انتقادی به کاربردِ آنها دارد. چنین تفکری دادهها را نادیده نمیگیرد، بلکه در چارچوبی تاریخی، تفسیری، جامعهشناختی، فلسفی، و سیاسی آنها را بازمینشاند. دادهها را دنبال نمیکند، بلکه جهت و معنای آنها را به پرسش میگیرد.
آموزش در عصر دیجیتال باید بهگونهای باشد که دو توانایی را همزمان در افراد پرورش دهد:
- از یکسو مهارت کار با ابزارهای الگوریتمی،
- و از سوی دیگر توان تحلیل دیالکتیکی برای درک پیامدهای اجتماعی و فرهنگی آنها.
دیگر صرفاً دانستن کُدنویسی (برنامهنویسی) یا تحلیل داده کافی نیست. باید بیاموزیم پشت این دادهها چه تضادها، شکافها یا دگرگونیهایی پنهان شدهاند. باید یاد بگیریم پیچیدگی، تعارض، و تغییر را بهمنزلهٔ اجزای اساسی اندیشیدن بشناسیم و آموزش دهیم.
تنها از خلال چنین تلاشی است که جامعهٔ الگوریتمی را از فضایی صرفاً تکنیکی و تابع به عرصهای برای آگاهی و نقد و دگرگونی میتوان تبدیل کرد، جامعهای که تنشهای درونی خود را بتواند بشناسد، با آنها مواجه شود، و آنها را به نیرویی برای رشد بدل سازد، جامعهای که نه فقط با بهینهسازی فنی، بلکه با چشمانداز افقهایی اخلاقی، انسانی و سیاسی اداره شود، جامعهای دیالکتیکی، بهتمام معنا.
نتیجهگیری
گسترش حضور الگوریتمها در زندگی روزمره ما صرفاً حاصل ضرورتی فنی یا پیشرفتی فناورانه [تکنولوژیک] نیست، بلکه نتیجهٔ فرایندی تاریخی، اجتماعی، و فرهنگی است. الگوریتمها در خلأ پدید نیامدهاند. آنها زادهٔ جامعههایی هستند که آنها [الگوریتمها] را طراحی، پیادهسازی، و مصرف میکنند. به همین دلیل، معنا و کارکرد آنها تنها در بستر همین جامعهها قابل درک است.
ما با واگذاریِ [اعطایِ] نقشهایی کلیدی به الگوریتمها در تعیین افکار عمومی و جهت دادن به آن، شبکههای اجتماعی را به فضاهایی برای تأثیرگذاری گسترده تبدیل کردهایم. این فضاها نهتنها ابزارهایی برای انتقال پیام، بلکه آینههایی از تناقضها، شکافها، و تنشهای درونی جامعهاند.
ازاینروی، به تحلیلی دیالکتیکی از این وضعیت بیش از پیش احساس نیاز میشود، یعنی برخوردار بودن از نگاهی که تنها به سطح پدیدهها بسنده نکرده، بلکه به درون آنها نفوذ کند. این تحلیل به ما کمک میکند تعارضها و تنشهای پنهان را درک کرده، آنها را نامگذاری و بررسی و ارزیابی کنیم، چراکه همین تضادها هستند که مسیر آیندهٔ ما را رقم میزنند.
از دیدگاه دیالکتیکی، نباید اتوماتیسم [یا “خودکارانگاری” یا بدون آگاهی، پیشاندیشی، و تسلط بر موضوعی]۲ را با فهم واقعی، تکرار الگویی را با تغییر حقیقی، یا نظم سطحی را با عدالت اجتماعی یکی گرفت. آنچه مورد نیاز است، بازتعریفی انتقادی از نقش الگوریتم در زندگی ماست. بهجای کنار گذاشتن یا شیفتگی بیچونوچرا نسبت به آن، باید این ابزار را در پرتو آگاهی، مسئولیت، و نقد بازبینی کنیم.
الگوریتم زمانی میتواند به ابزاری قدرتمند برای پیشرفت اجتماعی تبدیل شود که تحت هدایت تفکری آگاه، حساس به محدودیتها، و مسئول در برابر پیامدهایش قرار گیرد. در چنین وضعیتی، بحث دیگر بحث فنیای صرف نیست، بلکه به مسئلهای سیاسی، فرهنگی، و حتی تمدنی بدل میشود.
در دنیای پیچیدهٔ امروز تنها آگاهیای میتواند راهگشا باشد که توان محاسبه و پیشبینی را با عمق تاریخی و حساسیت به تعارضها درآمیزد. آنچه از آن با عنوان “دیالکتیک جامعهٔ الگوریتمی” یاد میکنیم مفهومی صرفاً نظری یا انتزاعی نیست، بلکه ضرورتی فوری و حیاتی است، ضرورتی برای ساختن جهانی عادلانهتر، انسانیتر، و آگاهتر.
بُنمایه و پینوشت:
۱. تبدیل نام الخوارزمی [ابوجعفر محمد بن موسی خوارزمی(۷۸۰- ۸۵۰ میلادی/ ۱۵۹- ۲۲۹ خورشیدی) ریاضیدان، ستارهشناس، جغرافیدان، فیلسوف، و مورخ ایرانی] به الگوریسم و سپس الگوریتم احتمالاً تحت تأثیر واژۀ یونانی (به معنای عدد) و (به معنای محاسباتی) بوده است. برخی منابع کلمه لگاریتم را هم در تبدیل الگوریسم و الگوریتم بدون تأثیر ندانستهاند. در علوم رایانه (کامپیوتر) یک الگوریتم را یک روال محاسباتی که مقدار یا مجموعهای از مقادیر را بهعنوان ورودی (Input) دریافت کرده و پس از طی چند گام محاسباتی به خروجی (Output) تبدیل میکند تعریف کردهاند [نقل بهاختصار از: ویکیپدیا، دانشنامه آزاد].
۲. از “فرهنگ علوم انسانی” تألیف داریوش آشوری، و “فرهنگ نظریه و نقد ادبی” تألیف س. سبزیان و ج. کزازی، برای توضیح معادل فارسی اتوماتیسم (automatism) بهره برده شد.
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۲، مردادماه ۱۴۰۴




