به سوی آینده

رهبر کاریزماتیک و نقش او در تاریخ

اسماعیل کی‌منش

قهرمان‌ها تاریخ را نمی‌سازند،

خود ساختۀ تاریخند؛

ولی قهرمان‌ها راه می‌گشایند.

احسان طبری۱

 

  پیش‌گفتار

  برتولت برشت، نویسندۀ نامدار آلمانی، در پایان فصل سیزدهم نمایش‌نامۀ “زندگی گالیله” از زبان یکی از شاگردان گالیله فریاد برمی‌آورد: “بدبخت ملتی که قهرمان ندارد!” و گالیلۀ درهم‌شکسته از محاکمۀ کلیسا به‌آرامی پاسخ می‌دهد: “نه! بدبخت ملتی که احتیاج به قهرمان دارد.” ۲

گرچه توده‌‌های مردم‌، به‌عنوان نیروهای مولد، آفرینندۀ واقعی تاریخ و نیروی تعیین‌کنندۀ تحول و تکامل اجتماعی‌اند، اما این به معنای نفی نقش و سهم شخصیت‌ها و رهبران در تحولات اجتماعی نیست. روشن است که در اینجا بحث دربارۀ “شخصیت سیاسی” و بررسی رابطۀ دیالکتیکی او با توده‌هاست. و باز واضح است که این شخصیت سیاسی می‌تواند موافق با قوانین عینی تکامل اجتماع گام بردارد و نقشی “مترّقی” ایفا کند یا در مقابل تکامل تدریجی جامعه بایستد و به عاملی بازدارنده و “ارتجاعی”تبدیل شود. بررسی نقش شخصیت‌های علمی، هنری و…، بحث‌ها و نوشته‌هایی جداگانه‌ می‌طلبد.

هدف از این نوشتار کشف ویژگی‌های تاریخی شخصیت‌های کاریزماتیک و نقش رهبری‌کنندهٔ آن‌ها در جریان تکامل جامعه، ازجمله و به‌ویژه در شرایط میهن ماست.

 

کاریزما چیست و شخصیت کاریزماتیک کیست؟

“کاریزما” (Charisma) در لغت به معنی جذابیت استثنایی و دارا بودن صفت‌های ویژه و ممتاز و منحصربه‌فردی است که از سوی تعدادی زیاد از دیگر انسان‌ها پسندیده و ستایش می‌شود؛ جاذبه‌ای فردی که اثری اجتماعی (جمعی) دارد. این واژه در پارسی “فَرَّه” ترجمه‌ شده است که در ادبیات کهن ما کاربرد بسیار داشته است.

ماکس وبر جامعه‌شناس ایده‌آلیست آلمانی (۱۸۶۴- ۱۹۲۰ / ۱۲۹۹ – ۱۲۴۳ خورشیدی) که از نخستین کسانی است که بر این واژه و نقش آن در جامعه تأکید می‌کند معتقد است که: “کاریزما به کیفیتی از شخصیت فردی اشاره دارد که او را از افراد عادی متمایز می‌کند و به‌عنوان دارندهٔ نیروهای فوق‌طبیعی، قهرمانانه یا الگویی برای پیروانش شناخته می‌شود.” ۳

 

نقش شخصیت در تاریخ

مقدمۀ جزوۀ “نقش شخصیت در تاریخ” نوشتهٔ نظریه‌پرداز بنام روس گئورگی پلخانف با این سؤال آغاز می‌شود: “اگر لنین نمی‌توانست در اواخر جنگ گذشته [جنگ جهانی اول] به روسیه برود؛ اگر هیتلر پیش از رسیدن به حکومت […] در مونیخ به دست تودۀ مردم از بین می‌رفت؛ اگر چرچیل به سکتۀ قلبی درمی‌گذشت؛ […] آیا جریان جنگ اخیر [جنگ دوم جهانی] و جریان تاریخ معاصر عوض می‌شد؟”۴

سؤالی که پاسخ به آن تقریباً غیرممکن است.  ادامۀ نوشته‌های این جزوه – که به‌نظر می‌آید تنها کتاب مارکسیستیِ ترجمه‌شده در این باره است- کمکی چندان به بحث ما نمی‌کند و بیشتر درگیر مسائل فلسفیِ جبر و اختیار می‌شود، اما نکاتی را یادآور می‌شود که قابل تأمل است:

“خصلت‌های یک فردِ خاص هرچه باشد، او نمی‌تواند روابط اقتصادی معیّنی را- درصورتی که روابط مزبور با وضع معیّنی از نیروهای مولد متناسب باشد- از میان بردارد. اما خصلت‌های فردی شخص او را کم‌وبیش در وضعی قرار می‌دهد که یا نیازهای اجتماعی مولود روابط اقتصادی معیّن را برآورده سازد یا مانع برآورده ‌شدن روابط مزبور شود.” ۵

یا، “کسی که از استعداد خاصی بهره‌مند است، برای این‌که استعدادش بر سیر حوادث تأثیر عظیمی داشته باشد، دو شرط لازم را باید داشته باشد: نخست اینکه استعدادش باید به نوعی باشد که او را با نیازهای اجتماعیِ عصر مفروض دم‌سازتر از هر کس دیگر کند (اگر ناپلئون به‌جای نبوغ نظامی از قریحۀ موسیقی بتهوون بهره‌مند بود، البته به مقام امپراتوری نمی‌رسید). دوم آن‌که نظام اجتماعی موجود نباید راه را بر کسی که دارای استعداد ضروری و مفید- دقیقاً در این زمان خاص- است بربندد (همین ناپلئون اگر نظام کهن در فرانسه تا ۷۵ سال دیگر دوام می‌داشت، به‌عنوان […] سرهنگ بناپارت بدرود حیات می‌گفت).” ۶

 

ریشه‌های جامعه‌شناختی رهبر کاریزماتیک

ماکس وبر معتقد است که سلطه و اقتدار بر سه پایه استوار است:

  • تسلط و اقتدار مبتنی بر سنت (رؤسای قبایل، سلاطین، پادشاهان و …)
  • تسلط و اقتدار مبتنی بر کاریزما (پیامبران، قهرمانان، فرماندهان جنگ، رهبران سیاسی و …)
  • تسلط و اقتدار مبتنی بر قانون (رؤسای جمهور، مدیران ارشد، مقامات بوروکراتیک و …)

 

او در سخنرانی معروف خود در سال ۱۹۱۹ و در اوج انقلاب کارگری آلمان، با عنوان “سیاست به‌مثابه یک حرفه”، تنها رهبری کاریزماتیک را به رسمیت می‌شناسد. وبر ضمن نفی رهبری سیاسی و حزبی، رد هرنوع خشونت و نکوهش انقلابیگری، انقلاب پرولتاریای آلمان را کارناوال می‌نامد و در نهایت، پیامبران را والاترین و بی‌عیب‌ترین رهبران کاریزماتیک می‌داند.

توماس کارلایل (۱۷۹۵ -۱۸۸۱ / ۱۲۵۹ – ۱۱۷۴ خورشیدی ) تاریخ‌نگار اسکاتلندی معتقد است که تاریخ را قهرمانان و نخبگان می‌سازند و همانان مستحق رهبری جامعه‌اند و اساساً تحول در تاریخ توسط شخصیت‌های بزرگ ایجاد می‌شود. او قهرمانان را “فرستادگان الهی” می‌داند که با ویژگی‌های استثنایی خود، مانند الهام‌بخشی و جذبه، مسیر تاریخ را تغییر می‌دهند. به باور او، قهرمانان در قالب پیامبران، شاعران، یا رهبران سیاسی ظاهر می‌شوند و توده‌ها را هدایت می‌کنند، در نهایت او معتقد است تاریخ عمومی تاریخ مردانی بزرگ است که در جهان کار کرده‌اند. گرچه پلخانف این بخش از کتاب او را عمده می‌کند که او “در کتاب مشهور خود ‘قهرمانان و قهرمان‌پرستی (Heroes and Hero Worship)’، شخصیت‌ها را آغازکنندگان می‌نامد. این توصیف بسیار مناسبی است. یک شخص بزرگ دقیقاً آغازکننده است، زیرا او دورتر از دیگران می‌بیند و ارادۀ او نیرومندتر از دیگران است. او به حل مسائل علمی‌ای می‌پردازد که از سیر قبلی تکامل معنوی جامعه برخاسته‌اند. او انگشت بر نیازهای اجتماعی تازه‌‌ای می‌گذارد که بر اثر تکامل قبلی روابط اجتماعی فراهم شده‌اند. او برای تحقق این نیازها از خود ابتکار نشان می‌دهد. او قهرمانی است نه به آن معنا که می‌تواند سیر طبیعی امور را متوقف کند یا آن را تغییر دهد، بل به این معنا که فعالیت‌های او بیان آگاهانه‌ و آزاد آن سیر ناآگاهانه و ضروری است. همۀ ارزش و اهمیت، همۀ قدرت او در همین است. ولی این ارزشی بس شگرف و قدرتی بس سهمگین است.” ۷

  سیدنی هوک در کتاب “قهرمان در تاریخ” نظریۀ سومی را بر اساس اصل “تنوع” داروین مطرح می‌کند مبنی بر این‌که  “مردان بزرگ را “تصادف” در جریان تغییر تاریخی وارد می‌کند، در حالی‌که محیط اجتماعی، به‌عنوان یک عامل انتخاب‌کننده، فرصت‌های لازم را برای انجام‌شدن کار آن‌ها فراهم می‌کند.” ۸

چنین اندیشه‌هایی هنوز در میان برخی روشن‌فکران امروز خریدارانی دارد. این‌گونه روشن‌فکران که اغلب از ایدئولوژی علمی پیشین خود روی برتافته‌اند، با استناد به سخنان اینان و با آسمان‌وریسمان بافتن‌های فراوان -و اغلب پست‌مدرنیستی- سعی می ‌کنند با بغرنج ‌کردن و نامفهوم ‌کردن این مقولات، آن‌ها را از تحلیل ماتریالیستی دور کنند و چرخش عقیدتی خود را توجیه کنند.

اما در واقع باید گفت که رهبران کاریزماتیک مبارز،انسان‌هایی توانا هستند که از دل یک جنبش مترقی سر برمی‌آورند و افسار تاریخ را در دست می‌گیرند و در اوج نیاز جامعه به تحول و ترقی، پرچمدار آن‌ می شوند. از سوی دیگر توده‌های زحمت‌کش، چه به دلیل رنج و ناتوانی و استیصال، چه با نگاه اسطوره‌ای و تاریخی و چه با مهرِ پدر و فرزندی، در کنار رهبر و سازمان‌هایش می‌جنگند و در نهایت، پیروزی را با بر شانه ‌گرفتن رهبر خود جشن می‌گیرند و آمادۀ سازندگی پس از پیروزی می‌شوند.

“این پیروزی [اتحاد شوروی بر فاشیسم] در ۲۴ ژوئن ۱۹۴۵ با رژه‌ای بزرگ از لشکریان پیروز در میدان سرخ مسکو جشن گرفته شد. پس از رژه، استالین در کرملین میزبان ۲۵۰۰ ژنرال و افسر ارتش سرخ شد. اما برخلاف انتظار، نخبگان نظامی مخاطب اصلی سخنان او نبودند؛ بلکه میلیون‌ها شهروند غیر نظامی شوروی، که در پشت جبهه با فداکاری و رنج بی‌پایان زمینه‌ساز این پیروزی شده بودند، شایسته‌ترین تحسین‌ها را دریافت کردند.” ۹

 

شخصیت کاریزماتیک و دنیای مجازی

آیا فلان خواننده، هنرپیشه یا ورزشکار که صدها میلیون دنبال‌کننده (فالور) دراینستاگرام و چند میلیارد بیننده در یوتیوب دارد، یک شخصیت کاریزماتیک است؟ اصولاً کاریزما در دنیای مجازی چگونه تعريف می‌شود؟

اولین پرسشی که ذهن را درگیر می‌کند این است که چرا طرفداران شخصیت‌های بزرگ علمی، فرهنگی و سیاسی که جایگاه بالایی در جامعه دارند و از افتخارات بشریت‌‌اند، در دنیای مجازی به گَرد پای این نوع تأثیرگذاران (اینفلوئنسرها) نمی‌رسند. چرا آرای بالای این افراد در دنیای مجازی نمودی چندان بر روی زمین ندارد؟ آیا فلان فوتبالیست با بیش از ۶۰۰ میلیون دنبال‌کننده در دنیای مجازی، قادر است اندکی از قتل‌وعام رژیم اسراییل در غزه بکاهد؟ یا برای مثال کاری را که فیدل کاسترو در دهۀ ۵۰ میلادی با کمتر از یک صد نفر علیه دیکتاتوری باتیستا انجام داد، انجام دهد؟ درست برعکسِ دنیای واقعی که هرچه شخصیت سیاسی، آگاه‌‌تر، فداکارتر و شجاع‌تر باشد، محبوبیتی بیشتر پیدا می‌کند، در دنیای مجازی، این سرمایه‌گزاریِ حامیان مالی (اسپانسرها) و صاحبان بنگاه‌‌های تبلیغی – که در پی سود بیشترند – هستند که جامعه را به این‌سو یا آن‌سو هدایت می‌کنند. و از این روست که قهرمانان زمینی که در دل توده‌ها جای دارند، عمری به‌ درازای تاریخ دارند؛ اما پُرطرفداران دنیای مجازی چون برف در تابستان، به ‌سرعت ناپدید می‌شوند. جالب آن ‌که پس از مدتی کوتاه، بسیاری از هواداران شیفته‌‌شان هم آن‌ها را به ‌یاد نمی‌آورند. حافظ می‌گوید:

خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی

  وان می که در آن جاست حقیقت نه مَجاز است.

 

  رهبر کاریزماتیک و پوپولیسم

سعید مقیسه‌ای در مقاله‌ای با عنوان “سندرم پوپولیسم در ایران” مندرج در کانال تلگرامی‌اش، یکی از پنج ویژگیِ پوپولیسم را “تمرکز‌ قدرت سیاسی در دستان یک رهبر کاریزماتیک” می‌داند. پوپولیست‌ها نمونه‌هایی از رهبران کاریزماتیک‌اند که محبوبیت خود را نه از راه حل ‌کردن مشکلات جامعه با استفاده از مبارزات طبقاتی و بربستر تکامل اجتماعی، بلکه از طریق ساده‌‌سازی مشکلات و ارائۀ مُسکن‌های مردم‌‌پسند و موقتی به دست می‌آورند. عمر رهبران پوپولیست کوتاه است و با اولین افشاگری‌ها و به‌خطرافتادن منافع‌‌شان ناپدید می‌شوند. رهبران واقعی کاریزماتیک با برنامه‌ای مدون و منطبق بر ماتریالیسم تاریخی سعی در پیروزی توده‌های محروم دارند، اما پوپولیست‌ها اغلب با پراگماتیسم به ‌نرخ ‌روز خود سعی در جذب آرا، فریب توده‌ها و افزایش منافع خویش دارند. گرچه تشخیص این دو نوع، در نگاه نخست دشوار است، اما گذر زمان، به ‌سرعت پرده از چهرۀ پوپولیست‌های مردم‌فریب برمی‌دارد و رهبران انقلابی را به توده‌ها می‌شناساند.

 

  کاریزما و میهن ما

مهم‌ترین رویدادهای میهن ما از انقلاب مشروطیت تا انقلاب بهمن۵۷ و نیز رخدادهای تاریخی بین  این دو انقلاب، درس‌هایی بزرگ و پندهایی لازم برای امروز و فردای نسل‌های کنونی و آینده دارد. این رویدادهای تاریخی رهبرانی داشته‌اند که از بطن جامعه بیرون آمده‌اند و با کوله‌باری از دانش و تجربه راه‌‌گشای حرکت‌های تاریخی متکی به قشرهای وسیع مردم بوده‌اند. در انقلاب مشروطیتِ ایران که بیش از پنج سال توجه آزادی ‌خواهان ایران و جهان را به‌ خود معطوف داشت، در فاز دوم رهبری بدست برون‌آمدگانی از میان مردم و وابسته به طبقات زحمتکش از قبیل ستارخان، باقرخان، حسین باغبان، علی مسیو و دیگران بود.

این رهبران گرچه با شجاعت بی‌نظیر و ازخودگذشتگی‌های پرافتخارشان در انقلاب مشروطیت شرکت کردند و اغلب جان بر سر پیمان نهادند، اما هیچ‌یک در جایگاه شخصیت کاریزماتیک ملّی ننشستند و شاید اگر این‌گونه می‌شد انقلاب مشروطیت به راهی دیگر می‌رفت؛ انقلابی که در روزگاری سر برآورد که هنوز در تمام خاورمیانه و حتی دورتر از آن کسی نمی‌دانست شعار “عدالت و قانون” چقدر مترقی است.

ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که – به دلایل بسیارِ آشکار و نهان – اتحاد سازمان ‌یافتهٔ نیروهای سیاسی و مبارز را کمتر تجربه کرده است. نقش رهبری فردی در پیروزی جنبش‌های اجتماعی در جامعهٔ ما مقوله‌ای شایان توجه و بحث است. به دلیل نبود نیروهای متشکل در کنار این رهبریِ فردی، نقش کاریزماتیک این رهبر اغلب پُررنگتر می‌شود. شعارهایی مانند “یا مرگ یا مصدق”، “تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست”، “یاحسین میرحسین” نمونه‌هایی از بیان هیجانیِ باور به این اقتدار کاریزماتیک در قرن اخیر در کشور ماست. نگارنده هیچ تشکل و نیروی سیاسی یا حتی اتحادی از آنها را- دست‌کم در دویست سال اخیر- سراغ ندارد که توانسته باشد میلیون‌ها نفر را همچون ۳۰ تیر ۱۳۳۱ (به رهبری محمد مصدق) و ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ (به رهبری میرحسین موسوی) به خیابان‌ها بکشاند.

دوران دیرپای فئودالیسم در تاریخ ایران و مناسبات تولیدی مبتنی بر “خان و رعیت”، که همچنان، دست‌کم در تاروپود فرهنگ ایرانی، ریشه دارد، یکی از عوامل نگاه به “بالا” و امید به اوامر رهبر است. این پدیده در میان بخشی از لایه‌های میانی جامعه که امکان تشکل‌یابی کمتری نسبت به بورژوازی و طبقۀ کارگر دارند بیشتر دیده می‌شود. در انقلاب بهمن ۵۷، آخرین لایه‌های اجتماعی که به انقلاب پیوستند لایه‌های گستردۀ خُرده‌بورژوایی شهر و روستا بودند. اما به‌محضِ‌اینکه در صفوف انقلاب جای گرفتند به فداییان بی ‌چون ‌وچرای رهبر بدل شدند و “امام امام”گویان به همۀ مخالفان کاریزمای ‌شان یورش بردند.

 

اما هرچه هست، در شرایط بحرانی جامعه که نیاز به راه‌‌حلی هرچه ‌سریع‌تر حس می‌شود و توده‌ها تاب تحمل درازمدت را از دست می‌دهند، نیاز به قهرمان افزایش می‌یابد: به ‌قول حافظ: ”

شهر خالی‌ست ز عشاق، بُوََد کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

 

در اوضاع کنونی ایران، جای رهبری سیاسی جمعی، مردمی و دموکراتیک همچنان خالی است؛ گرچه سازمان‌ها و شخصیت‌های توانایی هستند که در چنین شکلی از رهبری می‌توانند جای بگیرند. رژیم دیکتاتوری حاکم نیز، با آگاهی از این موضوع، در چند دههٔ اخیر، برای درهم‌کوبیدن افراد و تشکل‌هایی که توان رهبری دارند دست به هر اقدام غیرانسانی زده است. رژیم اسلامی هر سازمان و فردی را که پتانسیل رهبری یا قدرت سازمان‌دهی و بسیج توده‌ها را داشته است سرکوب کرده، از میان برداشته یا به زندان‌های طولانی‌مدت محکوم کرده است. از فاجعهٔ ملی تابستان ۶۷ و قتل‌های زنجیره‌ای دههٔ ۷۰ تا خشونت و جنایت‌های امروز همگی حاکی از آن است که رژیم اسلامی بیشتر اشخاصی را که امکان و توان سازمان‌دهی و هدایت سیاسی جنبش توده‌ای را داشته‌اند قلع ‌وقمع کرده است. در جریان قتل‌های زنجیره‌ای، و ترورهای خارج از کشور، قتل افراد اتفاقی یا بر اساس قرعۀ مرگ نبود. رژیم دیکتاتوری آن شخصیت‌هایی را با بی‌‌رحمی تمام کُشت که پتانسیل رهبری و توان سازمان‌دهی داشتند. هر تلاش و حرکتی که بوی سازمان‌یافتگی می‌داد، با قساوت سرکوب شد.

شیفتگی و اطاعت بی ‌چون ‌و چرا از فرد بعنوان منجی، با دستگیری یا تبعید رهبر کاریزماتیک به بن‌‌بست می‌رسد. اما اگر تداوم یابد و از دام حکومت وقت (به ‌هر دلیلی) بجهد، جنبش و انقلاب را می‌تواند به ثمر برساند. پس از پیروزی انقلاب، برای منحرف ‌کردن مسیر انقلاب و به ‌شکست کشاندن آن، عوامل رژیم اسلامی دست به ترور شخصیتی و حذف جسمانی شخصیت‌های مؤثرو برجسته‌ای زدند که می‌توانستند مانع اقدام‌های خائنانهٔ سران رژیم ولایت فقیه شوند. از جمله می‌توان به “فوت” ناگهانی محمود طالقانی و به‌ حصرکشاندن آیت‌الله حسینعلی منتظری اشاره کرد که به ‌صراحت به عملکردهای خمینی و دیگر میراث‌خواران انقلاب اعتراض داشتند.

فقدان یا عدم آمادگی احزاب و سازمان‌های انقلابی و ترقی‌خواه که قادر باشند از شرایط مساعد برای اقدام‌های قاطع زحمتکشان، به‌ویژه طبقۀ کارگر، استفاده کنند و توده‌ها را در راه گرفتن زمام قدرت دولتی، رهبری و هدایت کنند، یکی از عوامل عمده‌ مانع گسترش و ژرفش انقلاب در میهن ما بوده است. برای غلبه بر این ضعف، پایۀ تفکر باید بر کار مؤثر سازمانی برای اجرای اصل “رهبری جمعی و مسئولیت فردی” متمرکز شود.

 

  ضد قهرمان

یکی از کاریزماتیک‌ترین رهبران تاریخ یک ‌صد سال اخیر جهان، آدولف هیتلر است. مردی که با پروپاگاندا و تحمیق توده‌های اسیر در چنگال بحران اقتصادی، به رهبری یکی از بزرگترین کشورهای سرمایه ‌داری رسید و با یورش به اردوگاه سوسیالیسم و بسیاری دیگر از کشورهای جهان، بیش‌از ۶۰ میلیون انسان این کرۀ خاکی را از بین برد و در نهایت در شکستی حقیرانه خود را کشت. در کشور ما نیز شواهدی فراوان از این ‌دست شخصیت‌های تاریخی می‌توان یافت. بیشترپادشاهان تاریخ ۲۵۰۰ سالۀ ایران، از این نوع‌اند. این پادشاهان که خود راصاحب  فرّه ایزدی می‌دانسته اند و در جایگاه کاریزما-خدایی بر توده‌ها حکمرانی می‌کرده‌اند، اغلب در خفت و خواری از دنیا رفته‌اند. در دوران پسااستعمار، که حاکمان سرسپرده، سگانِ زنجیریِ بیگانه بوده‌اند، همان‌گونه که ناگاه رهبر می‌شده‌اند، به ناگاه هم عزل و طرد می‌شده‌اند. نگاه کنید به زندگی رضاخان میرپنج که سرمایه‌داران انگلیس او را از قزاقی به تخت شاهی برکشیدند، القاب “شاهنشاه” و “کبیر” و “اعلیحضرت” به نامش بستند، او را در مقام خدا-شاه-میهن به فرّهی رساندند، ثروت بی‌پایان نصیبش کردند و در پایان با خفت به پایین‌اش کشیدند و به مرگی ذلیل در جزیره‌ای دوردست به عدم رهسپارش کردند. این است سرنوشت رهبران کاریزماتیکی که در جهت خلاف تاریخ گام برمی‌دارند.

یکی از شخصیت‌های اسطوره‌ای ایران که محبوب توده‌ها بوده و قرن‌هاست که در دل مردم جای دارد، رستم است. این قهرمان افسانه‌ای در سرتاسر شاهنامۀ فردوسی با افتخار، توده‌ها را هدایت می‌کند و ایران را از گزندِ دشمن دور می‌کند. رستم نمونۀ اسطوره‌ای و ماندگار شخصیت‌های کاریزماتیک تاریخ است. او حتی پیش از مرگ انتقام خود را از دشمن می‌گیرد. و از این‌روست که هنوز که هنوز است یاد او تهییج می‌کند و امید می‌آفریند و در سوگش:

به یک‌سال در سیستان سوگ بود

همه جامه‌هاشان سیاه‌ و کبود

در مقابل شاهزادۀ اسطوره‌ای، جوان، شجاع و کاریزماتیکی به‌ نام اسفندیار را داریم که علاوه بر وراثت گشتاسب، هوادار و مبلغ زرتشتی‌گری سیاسیِ پدر نیز هست و قصد آن دارد که با شمشیر بُرّای خود جهان را از بی‌دینان پاک کند. فردوسیِ بزرگ این دو را با هم رودرو می‌کند تا بار دیگر به این سؤال تاریخی پاسخ دهد که تاریخ در کنار قهرمانان واقعیِ توده‌هاست یا شاهزادگان مدعی. او بی‌آنکه قضاوت کند، نبرد را به نظاره می‌نشیند و رندانه می‌سراید:

ببینیم تا اسب اسفندیار

  سوی آخور آید همی بی ‌سوار

  و گر بارۀ رستم جنگجوی

  به ایوان نهد بی‌خداوند روی

اوج با شکوه این قصه آن‌ جایی است که خدنگ دوپیکانۀ رستم بر چشمان اسفندیار می‌نشیند و جهان‌بینی او را نابینا می‌کند و آنگاه است که این شاهزادۀ گستاخ به پهلوانی زخمی بدل می‌شود و در آخرین لحظات زندگی، دست رستم را می‌گیرد و به ‌رسم پهلوانی از پیرِ پهلوانان و جوانمردان می‌خواهد که تربیت پسرش بهمن را بپذیرد. و این سرنوشت ناگزیر آنانی است که با تکامل تاریخ می‌ستیزند.

از پادشاهان که بگذریم – که نمایندگان طبقات حاکم و سردمداران زر و زور بوده‌اند- از میان توده‌ها نیز گاهی رهبرانی سر برمی‌آورند که سرنوشتی خفت بار دارند. نمونۀ معاصر این‌گونه رهبران، روح‌اله خمینی است. او که از طلبه‌ای ساده‌‌زیست به رهبری انقلاب در کشوری سی‌ و چند میلیونی رسید و با شعارها و وعده‌های فریبنده توانست توده‌ها را تا حد پرستش به دنبال خود بکشاند، پس از به‌ پیروزی ‌رساندن انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷، به‌سرعت دچار خدعه و نیرنگ شد و دست‌ در دست سرمایه‌داری به پایمال ‌کردن دستاوردهای انقلاب و کشتار مخالفان پرداخت و در سوی ارتجاعی تاریخ ایستاد. و این‌گونه شد که بشریت از او با نفرت  یاد کرده و خواهد کرد؛ آن‌گونه که تا ابد از رهبری مبارز و خردمند چون نلسون ماندلا در هدایت داهیانۀ انقلاب آفریقای جنوبی با افتخار یاد کرده و یاد خواهد کرد.

تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهند رهبرانی که از میان جریانات، احزاب و تشکل‌های مردمی و مترقی سر برآورده‌اند و به شخصیتی کاریزماتیک تبدیل شده‌اند، قدرتمندتر، استوارتر و بر عهد و پیمان خود ماندگارتر بوده‌اند. وجود نیروی مادی نیرومند در پیرامون رهبر کاریزماتیک و هدایت لحظه ‌به‌لحظۀ او در سیر رهبری‌اش، نه تنها مانع لغزش سیاسی و انقلابی او می‌شود بلکه او را در همراهی با طبقه‌ و آرمانش یاری می‌کند. حزب بلشویک روسیه و ولادیمیر ایلیچ لنین، حزب کمونیست کوبا و فیدل کاسترو، کنگرۀ ملی آفریقای جنوبی و نلسون ماندلا، کنگرۀ ملی هند و مهاتما گاندی، حزب کمونیست ویتنام و هوشی مین، و بسیاری دیگر، نمونه‌هایی از پیوند تشکیلات و شخصیت کاریزماتیک در یکی ‌دوقرن اخیر هستند. اگرچه  دانش، استواری، رشادت و ازخودگذشتگی و سایر ویژگی‌های یک قهرمان ملّی را در همۀ این شخصیت‌ها نمی‌توان نادیده گرفت.

 

رهبری کاریزماتیک و کیش شخصیت

آیا رهبری کاریزماتیک در یک جامعه (چه دمکراتیک و مردمی و چه دیکتاتوری) لزوماً به کیش شخصیت منجر می‌شود. ابتدا ببینیم “کیش شخصیت” چیست و چه ویژگی‌هایی دارد.

کیش شخصیت یا پرستش شخصیت به پدیده‌ای سیاسی-اجتماعی اشاره دارد که در آن یک رهبر (معمولاً سیاسی) به‌طوری اغراق‌آمیز تقدیس، بزرگنمایی و گاه به ‌عنوان موجودی فراتر از انسان‌های عادی معرفی می‌شود. این پدیده اغلب در نظام‌های اقتدارگرا، دیکتاتوری یا توتالیتر دیده می‌شود و هدف آن ایجاد وفاداری بی‌‌چون ‌وچرا به رهبر، تثبیت قدرت او و حذف هرگونه نقد یا مخالفت است. در چنین شرایطی، دستاوردهای فردی یا جمعی به‌طور کامل به رهبر نسبت داده می شوند، نقاط ضعف یا اشتباهات او پنهان می‌شوند و تلاش تشکیلات و نهادهای سیاسی و اتحادیه‌های زحمتکشان و توده‌های مردم نادیده گرفته می‌شوند. رسانه‌های جمعی تنها روایت رسمی از رهبر را منتشر می‌کنند و هر صدای مخالف سانسور می‌شود، از هنر، ادبیات و آموزش‌وپرورش برای ترویج تصویر رهبر استفاده می‌شود. هرگونه انتقاد از رهبر به‌عنوان “خیانت به ملت” یا “تضعیف امنیت ملی” قلمداد شده و با مجازات‌های شدید روبه‌‌رو می‌شود. نظامِ حاکم هویت خود را کاملاً با شخص رهبر گره می‌زند؛ به‌گونه‌ای که بقای کشور بدون او غیرممکن ‌به‌ نظر می‌رسد. قدرت رهبر از کنترل ابزارهای قدرت (رسانه، نظامی، پلیس) سرچشمه می‌گیرد. وفاداری به رهبر نه از روی انتخاب، بلکه از ترس یا شستشوی مغزی ناشی می‌شود. کاریزمای مردمی می‌تواند پایۀ طبیعی برای نفوذ رهبر باشد، اما کیش شخصیت ابزاری برای تحکیم قدرت از طریق دستکاری واقعیت است.

درواقع هرچه رهبری کاریزماتیک از بدنۀ جامعه فاصله بگیرد ودرخدمت منافع خود و وابستگان خود قرار گیرد، خطر لغزش او به‌سوی کیش شخصیت بیشتر‌ می‌شود. از نمونه‌های استواری در جایگاه رهبری کاریزماتیک در تاریخ معاصر، فیدل کاسترو رهبر انقلاب کوبا و نمونۀ لغزش از رهبری کاریزماتیک به کیش شخصیت و دیکتاتوری فردی، روح‌اله خمینی در انقلاب بهمن ۵۷ ایران را می‌توان نام برد.

همان‌گونه که گفته شد، نبود ساختارهای دموکراتیک برای محدود کردن قدرت رهبران کاریزماتیک، فقدان حزب، جبهه و نهادهای نیرومند مردمی در کنار این رهبران و عدم هدایت و نقد هموارۀ آن‌ها،مهمترین عامل سقوط‌شان به درۀ بدنامی و دیکتاتوریست. در اینجا نیز -همچون همۀ پدیده‌های اجتماعی- طبقات و وابستگی طبقاتی نقشی برجسته‌ دارند. رویگردانی رهبران از منافع طبقات فرودست که پایۀ عمدۀ صعود او به جایگاه رهبری کاریزماتیک بوده‌اند، و چرخش خودخواسته یا دستوری آن‌ها‌ به‌سوی منافع طبقات استثمارگر جامعه، عامل اصلیِ تغییر نقش تاریخی آن‌ها از قهرمان به دیکتاتور است.

یکی دیگر از بازی‌های تاریخ آنجایی روی می‌نماید که شخصیتی کاریزماتیک با تمام صلابت، دانش و ارادۀ خود در دلِ توده‌ها جای می‌گیرد ولی هرگز فرصت آن ‌را نمی‌یابد که در رهبری جنبش یا انقلاب جای بگیرد و جامعه را به پیش ببرد. دشنۀ بی‌رحم تاریخ که اغلب در چنگ حاکمان مرتجع سفاک است این ابرمردان و زنان را – بیش از آنکه لگام تاریخ را در دست بگیرند- از میان برمی‌دارد و گاه اسیر و رام خود می‌کند. نمونه‌های بسیاری از این دست را می‌توان نام بُرد: خسرو روزبه، بیژن جزنی، رحمان هاتفی و بسیاری دیگر. این شیردلان، که برکشیدۀ احزاب و سازمان‌های مترقی‌شان بوده‌اند، همۀ آن ویژگی‌های آمده در تئوری‌های قهرمان و کاریزما را داشته‌اند. آنان سازمان‌گرانی بی‌بدیل، انسان‌هایی شریف و فداکارانی ازجان‌گذشته بوده‌اند و اگر به ‌دست دو رژیم دیکتاتور شاه و شیخ کشته نمی‌شدند، و توانمندی‌شان در سازماندهی و هدایت توده‌ها را ادامه می‌دادند، بی‌تردید هریک می‌توانستند رهبری کاریزماتیک از نوع ماندلاها، هوشی‌ مین‌‌ها و کاستروها باشند.

پایان سخن اینکه، قهرمانان و شخصیت‌های کاریزماتیک نیز تابع قوانین ماتریالیسم تاریخی‌اند. همان‌گونه که طبقات فرودست در دل خود قهرمانان خود را می‌پرورند، طبقات استثمارگر هم در جهت خلاف آن می‌کوشند. گاه قهرمان زحمتکشان را خنثی می‌کنند و گاه ضد قهرمان‌های خود را به توده‌ها تحمیل می‌کنند. اما در این جدال تاریخی و دیرپا، در آخرین تحلیل، قهرمان‌ها‌یی سر برمی‌آورند و پرچم توده‌ها را بر شانه‌های خود و تشکیلاتشان می‌افرازند و جهان را زیرورو می‌کنند که در مسیر سودمند و صحیح تاریخ حرکت کنند. این ناگزیر تاریخ است.

 

بن‌مایه‌ها:
۱- مجلۀ دنیا، شمارۀ ۳، سال ۱۳۴۶.
۲- زندگی گالیله، برتولت برشت، ترجمۀ عبدالرحیم احمدی، چاپ چهارم،۱۳۵۲، نشر اندیشه، ص ۲۷۵.

۳- برگرفته از ویکی‌پدیا، دانشنامه‌ی آزاد.

۴ – نقش شخصیت در تاریخ، گ. و. پلخانف، ترجمه‌ی خلیل ملکی، نشر صدا، ص۳.

۵ – مسائل اساسی مارکسیسم و مقالات دیگر، نقش شخصیت در تاریخ، گئورگی پلخانف، ترجمۀ پرویز بابایی، نشر آزادمهر،  ۱۳۸۱ ، ص  ۲۳۸ .

۶ – همان‌جا، ص۲۴۳.

۷ – همان‌جا، ص۲۵۰.

۸ – قهرمان در تاریخ، سیدنی هوک، ترجمۀ خلیل ملکی، چاپ دوم، پاییز  ۱۳۵۷، ص  ۱۵ .

۹ – داستان یک پیروزی شگرف؛ اتحاد جماهیر شوروی و بار سنگین جنگ، به‌نقل از اومانیته، ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴.

لینک مقاله، https://www.sedayemardom.net/?p=148884

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۲، مردادماه ۱۴۰۴

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا