به سوی آینده

سخنی با مبارزان مردمی

ع. اندیشه

 

مقدمه

در روزگاری تاریک و آشفته، که ایران عزیزمان در معرض تهدیدهای هم‌زمان از درون و بیرون قرار گرفته، صدای حقیقت، آگاهی، و احساس مسئولیت ملی بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است. امروز، سرزمین ما اسیر حکومت استبدادی‌ای‌ست که چهار دهه است با سوءِاستفاده از دین، آزادی‌های بنیادین را سرکوب کرده، ساختارهای اقتصادی و فرهنگی را ویران ساخته، و با فساد و ناکارآمدی‌ای گسترده، ملت را به پرتگاه فقر، ناامیدی، و فروپاشی سوق داده است. اما در همین بستر تاریک، نسلی از فرزندان فداکار ایران برخاسته‌اند که با تمام وجود برای عدالت، آزادی، و کرامت انسانی ایستاده‌اند. این مبارزان مردمی، که برخی در خیابان‌ها، برخی در زندان‌ها، و برخی در سکوت و سایه مقاومت می‌کنند، نه تنها میراث‌دار شجاعت تاریخی ملت ایران‌اند، بلکه وجدان بیدار این سرزمین‌اند که از دل خاکسترهای سرکوب، مشعل امید را روشن نگه داشته‌اند. با این حال، آنان تنها با یک دشمن داخلی مواجه نیستند. عرصهٔ نبرد امروز چندوجهی، پیچیده، و جهانی شده است، و نیروهای بیگانه‌ای نیز در صحنه ظاهر شده‌اند که گرچه ظاهری حمایتگر دارند، اما هدف‌هایی بسیار خطرناک‌تر و ویرانگرتر را دنبال می‌کنند.

در چنین شرایطی، ضرورت دارد که گفت‌وگویی بی‌واسطه، صادقانه و ملی با شما مبارزان مردمی و وطن‌دوست شکل گیرد. باید به‌صراحت گفت که مبارزه با رژیمی که مشروعیت خود را از دست داده امری ضروری، انسانی، و تاریخی‌ست، اما این مبارزه نباید در مسیری بیفتد که به‌جای آزادسازی ملت، زمینه‌ساز سلطهٔ بیگانگان شود. تجربهٔ تلخ کشورهایی بسیار در منطقه از عراق و لیبی گرفته تا سوریه و افغانستان، نشان داده است دخالت مستقیم قدرت‌های امپریالیستی- هرچند در پوشش دفاع از حقوق بشر- نهایتاً به ویرانی، تجزیه، آشوب و جنگ داخلی ختم شده است. امروز، برخی صداها، خصوصاً سلطنت‌طلبان که حسرت (نوستالژی) دوران قبل از انقلاب ۵۷ را با خود یدک می‌کشند، تلاش دارند مبارزهٔ‌ مردم ایران را با پروژه‌های اسرائیلی یا آمریکایی گره بزنند، گویی دشمنِ دشمن ما می‌تواند دوست ما باشد. اما تاریخ به‌روشنی ثابت کرده است که امپریالیسم، دوستی نمی‌شناسد و فقط به منافع خود پای‌بند است. این مقدمه، نه برای داوری یا محکوم‌کردن است، بلکه برای دعوت به تأمل و بازخوانی عمیق‌تر وضعیت است، به‌این معنا که اگر قرار است آینده‌ای آزاد ساخته شود، باید بر شانه‌های خودمان، با اعتماد به ملت، با تکیه بر استقلال، و با هوشیاری کامل نسبت به بازی‌های ژئوپلیتیکی منطقه و جهان ساخته شود. نقطهٔ عزیمت ما در تأمل و بازخوانی عمیق‌تر وضعیت نه “نظام حاکم” است و نه “قدرت‌های خارجی”، بلکه “ملت ایران” است، و این معیار راه ما را روشن می‌سازد.

 

شرایط بحرانیِ ایران

ایران امروز در نقطه‌ای قرار گرفته است که بحران‌ها نه فقط متراکم، بلکه درهم‌تنیده، چندوجهی، و ساختاری شده‌اند. هر کدام از این بحران‌ها، اعم از اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، زیست‌محیطی یا ژئوپلیتیکی، ریشه در روندهای تاریخی‌ای طولانی‌مدت و تصمیم‌گیری‌هایی نادرست دارند، اما آنچه وضعیت را به‌طوری بی‌سابقه‌ خطرناک کرده، تقاطع هم‌زمان این بحران‌ها در بستر جهانی‌ ملتهب و جامعهٔ‌ داخلی‌ بی‌اعتماد و زخمی‌ست. در عرصهٔ اقتصادی، کشور با تورم افسارگسیخته (بیش از ۴۵ درصد در سال ۱۴۰۲)، رکود مزمن، بیکاری گسترده، و فقر روزافزون مواجه است. بر اساس آمار رسمی، نزدیک به ۷۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر نسبی زندگی می‌کنند، و قشرهای فرودست به نان شب محتاج‌اند، در حالی که طبقات رانت‌جو در رفاه بادآورده‌ به‌سر می‌برند. شکاف اقتصادی، حاصل سیاست‌های طبقاتی، فساد نهادی، و ناکارآمدی ساختار مدیریتی است.

در سطح سیاسی، نظام جمهوری اسلامی با بحران عمیق مشروعیت روبروست. فاصلهٔ ملت با حکومت در طول چهار دهه پیوسته افزایش یافته و در سال‌های اخیر به‌حالت انفجار اجتماعی درآمده است. جنبش “زن، زندگی، آزادی” نماد خشم فشردهٔ نسل جوانی‌ست که دیگر نه اصلاح‌طلبی را باور دارد، نه وعده‌های توخالی حاکمان را. پاسخ حکومت به این خیزش، نه گفت‌وگو که سرکوب خونین، اعدام‌های بسیار، و بازداشت‌های خودسرانه بود. ایران در سال ۱۴۰۲ دومین کشور جهان از نظر شمار اعدام‌ها بود، و حکم این اعدام‌ها اغلب در نبودِ عدالت قضایی از سوی دادگاه‌ها و بدون دسترسی متهم به وکیل مستقل صادر شدند. محدودیت رسانه‌ها، فیلترینگ سراسری، سانسور، و سرکوب خبرنگاران و هنرمندان، چهره‌ای از حکومت ساخته که با جهان امروز بیگانه است.

در حوزهٔ اجتماعی، شکاف‌هایی عمیق و انفجارهایی خاموش در حال پدیدار شدن است. نابرابری شدید طبقاتی، تبعیض قومی و جنسیتی، گسترش اعتیاد، خودکشی، کودک‌همسری، فقر آموزشی، و فروپاشی پیوندهای اجتماعی، سیمای جامعه‌ای را ترسیم می‌کند که در حال از دست‌ دادن همبستگی‌ها و اعتماد درونی است. بر اساس داده‌های رسمی، نرخ ترک تحصیل در منطقه‌های محروم کشور رو به افزایشی نگران کننده است و درنتیجه میلیون‌ها کودک از حداقل‌های آموزشی محروم‌اند. در کلان‌شهرها، بحران مسکن و گرانی سرسام‌آور، به حاشیه‌نشینی دامنه‌دار منجر شده و بسیاری شهروندان به سکونت در حومه‌هایی فاقد امکان‌های اولیه تن داده‌اند. شبکهٔ حمایت اجتماعی درعمل فروپاشیده و مردم در برابر بحران‌ها بی‌پناه رها شده‌اند.

زیست‌بوم ایران نیز به آستانهٔ فاجعه رسیده است. خشک‌سالی‌های پی‌درپی، فرونشست‌های زمین در اکثر استان‌ها، کاهش منابع آبی، آلودگی شدید هوا، و تخریب جنگل‌ها و مراتع، نتیجهٔ دهه‌ها بی‌تدبیری، پروژه‌های سدسازی غیرعلمی، و اولویت ‌دادن منافع نظامی بر منافع عمومی بوده است. بر اساس گزارش سازمان ملل، ایران یکی از پنج کشور اول جهان در نرخ فرسایش خاک است. دریاچهٔ ارومیه خشک شده، تالاب‌های جنوب کشور در حال مرگ‌اند، و کوهستان‌های زاگرس با آتش‌سوزی‌ها و بی‌توجهی رو‌به‌رو هستند. این بحران‌ها نه فقط زیست‌محیطی، بلکه امنیتی‌اند، زیرا باعث مهاجرت‌های اقلیمی، تنش‌های محلی، و نارضایتی‌های گسترده می‌شوند.

در حوزهٔ آموزش و فرهنگ نیز ایران با رکود و تنگنای ایدئولوژیک روبه‌روست. نظام آموزشی به‌جای تربیت نسل آگاه، به ابزار تبلیغاتی حکومت تبدیل شده و دانشگاه‌ها استقلال‌ علمی‌شان را از دست داده‌اند. اخراج اساتید منتقد، نفوذ نهادهای امنیتی در ساختار دانشگاهی، و سانسور گستردهٔ‌ علوم انسانی، باعث شده‌اند جوانان تحصیل‌کرده نه چشم‌اندازی برای آینده پیشِ روی ببینند و نه انگیزه‌ای برای ماندن در کشور.

فرار مغزها به پدیده‌ای عادی بدل شده و بر اساس گزارش‌های بین‌المللی، ایران یکی از بالاترین نرخ‌های مهاجرت نخبگان در جهان را داراست. هم‌زمان، سیستم سلامت با کمبود دارو، فرسایش نیروی درمانی، و نابرابری در دسترسی به خدمات روبه‌روست، به‌گونه‌ای که خانواده‌های کم‌درآمد عملاً از درمان مناسب محروم‌اند.

در این میان یکی از ابعاد خطرناک و رو‌ به‌گسترش بحرانِ ایران شدت یافتن تقابل با ایالات متحده، اروپا، و به‌ویژه رژیم صهیونیستی است. جمهوری اسلامی طی سال‌های اخیر وارد فازی جدید از رویارویی‌ای راهبردی با اسرائیل و آمریکا شده است که حمله‌های دوازده روزهٔ اخیر نمودی از آن بود، حمله‌هایی که طی آن تأسیسات دفاعی، ارتباطی، و صنعتی ایران از سوی هواپیماهای آمریکایی و اسرائیلی هدف قرار گرفتند. اگرچه این حمله‌ها با آتش‌بسی موقت پایان یافت، اما زنگ خطری جدی برای مردم و کشور را به‌صدا درآورد. تحلیل‌گران مستقل هشدار می‌دهند هدف این حمله‌ها نه فقط تضعیف نظام، بلکه فرسایش توان دفاعی ملی، بی‌ثبات‌سازی داخلی، و باز کردن راه برای فروپاشی کنترل‌شدهٔ کشور است. این حمله‌ها از سوی بخشی وسیع از ملت‌ها و افکار عمومی جهانی محکوم شدند، اما سکوت و همراهی دولت‌های غربی نشان داد خطر بازگشتِ دوباره و گسترده‌تر این تهاجم‌ها کاملاً واقعی است.

هرچند آتش‌بس برقرار شده، اما فضای حاکم بر منطقه حکایت از آن دارد که این توقف نه به‌معنای صلح، بلکه فرصتی تاکتیکی برای تجدید قواست. اسرائیل با حمایت آمریکا در حال استقرار سامانه‌های راداری و تهاجمی در اطراف ایران است، و تهدیدهای مستقیم مقام‌های سیاسی دو کشور ادامه دارند. در چنین فضایی، این توهم  که از حمله‌های دشمنان خارجی برای سرنگونی رژیم فقط می‌توان استفاده کرد، خطری تاریخی‌ست. تجربۀ عراق، افغانستان، سوریه، و لیبی نشان داده‌اند پروژه‌های نظامی برای “تغییر رژیم” درعمل به نابودی ملت، زیرساخت‌ها، و هویت تاریخی کشورها انجامیده‌اند. جنگ، هر اندازه هم که بر ضد حاکمان باشد، درنهایت سامان زندگی مردم را می‌سوزاند، ساختار جامعه را فرو می‌پاشد، و آینده و تقدیر‌ کشور را به دست قدرت‌های بیگانه می‌سپارد. در چنین لحظه‌ای حساس وظیفهٔ نیروهای مردمی و مبارزان واقعی حفظ مرزبندی روشن میان مقاومت مستقل ملی و هرگونه بهره‌برداری استعماری از مطالبات داخلی است. هدف از مبارزه نه تنها پایان‌دادن به استبداد دینی‌ست، بلکه دفاع از تمامیت سرزمینی، کرامت انسانی، زیرساخت‌های اجتماعی، و آیندهٔ مشترک یک ملت تاریخی‌ست. همراهی آشکار یا پنهان با پروژه‌های جنگی اسرائیل و آمریکا – حتی به‌نیت تضعیف رژیم – درنهایت به نابودی ایران و تبدیل آن به سوریه‌ای دیگر می‌تواند ختم شود. خطر تجزیهٔ  سرزمین، تشدید شکاف‌های قومی، تکرار سناریوهای خونین، و وابسته ‌ساختن کشور به نیروهای بیگانه، امری کاملاً واقعی و قابل پیش‌بینی‌ است. در این شرایط، قطب‌نمای مبارزان مردمی باید “ملت ایران” باشد، نه بازی قدرت‌ها. ملت، نه رژیم ولایت فقیه و نه امپریالیسم، معیار و مقیاس تصمیم‌گیری تاریخی ماست.

 

خطرِ امپریالیسم آمریکا و هم‌پیمان صهیونیستی‌اش

امپریالیسم در قرن بیست‌و‌یکم برخلاف تصور رایجِ گذشته از امپریالیسم، دیگر الزاماً با اشغال مستقیم نظامی آغاز نمی‌شود، بلکه با ترکیبی پیچیده از تحریم‌های اقتصادی، جنگ‌های اطلاعاتی، عملیات سایبری، ایجاد بی‌ثباتی داخلی، و حمایت از گروه‌های نیابتی همراه است. ایالات متحده آمریکا، در جایگاه محور مرکزی این نظام جهانی، در دهه‌های گذشته کوشیده است با بهره‌گیری از ابزارهای مدرن سلطه‌گری، کشورهایی را که در مدار تبعیت کامل از آن قرار نمی‌گیرند به‌زانو درآورد. این سیاست نه تنها شامل حال جمهوری اسلامی ایران می‌شود، بلکه پیش‌تر از این شامل حال کشورهایی چون ونزوئلا، کوبا، سوریه، عراق، و حتی برخی کشورهای آفریقایی نیز شده است. هدف از این پروژه‌ها دفاع از حقوق بشر یا دموکراسی نیست، بلکه تضمین تداوم سلطه ژئوپلیتیک، کنترل منابع، و مهار هرگونه الگویی‌ست که بتواند از منطق نولیبرالیسم جهانی فاصله گیرد.

در این چارچوب، رژیم صهیونیستی اسرائیل نه یک بازیگر مستقل، بلکه بازوی منطقه‌ای استراتژیک پروژهٔ آمریکایی به‌شمار می‌رود. اسرائیل از بدو پیدایشش، با حمایت نظامی، مالی، و اطلاعاتی ایالات متحده به یکی از تهاجمی‌ترین و قانون‌گریزترین قدرت‌های منطقه بدل شده است. کارنامهٔ‌ اسرائیل در دهه‌های اخیر مملو از تجاوز نظامی، ترور، اشغال، و نقض آشکار حقوق بین‌الملل، از جنایت‌های مستند در فلسطین، لبنان، و سوریه گرفته تا عملیات خرابکارانه در خاک ایران است. این رژیم، با اتکا به مصونیت بین‌المللی تضمین‌شده از سوی واشنگتن، نه تنها پاسخ‌گو نیست، بلکه با گستاخی تمام خود را در جایگاه داور امنیت منطقه نیز نشان می‌دهد. درعین‌حال، اسرائیل تلاش کرده است بحران‌های داخلی‌اش را به خارج صادر کند و با ایجاد تنش در منطقه، مشروعیت سیاسی‌اش را بازسازی کند، تاکتیکی که بارها در قالب حمله‌های پیش‌دستانه یا ترورهای هدفمند مشاهده شده است.

یکی از خطرناک‌ترین ابعاد این اتحاد امپریالیستی– صهیونیستی، تلاش آن‌ برای مصادرهٔ مبارزات مردمی در کشورهای مستقل و تبدیل آن به ابزار فشار سیاسی است. در سال‌های اخیر، سیاست‌گذاران آمریکایی و نهادهای مرتبط با اسرائیل بارها کوشیده‌اند اعتراض‌های داخلی در ایران را در جهت هدف‌های استراتژیک خود تفسیر کرده و هدایت کنند. رسانه‌های تحت حمایت آن‌ها تلاش دارند صدای مردم را به‌نفع مداخله‌های نظامی یا تحریم‌های شدیدتر مصادره کنند. این روند، مبارزات مستقل را به بی‌اعتمادی عمومی می‌کشاند و با تضعیف مرز بین مقاومت واقعی و پروژه‌های قدرت‌محور، زمینه را برای نابودی هرگونه جنبش خودجوش فراهم می‌سازد. مبارزان مردمی باید آگاه باشند که هیچ قدرت امپریالیستی، حتی به‌ظاهر دموکرات، خواهان آزادی واقعی ملت‌ها نیست، بلکه تنها به‌دنبال تعویض بازیگران قدرت و بازآرایی ساختار سلطه به‌نفع خود است.

نکتهٔ مهم آن است که امپریالیسم نوین بیش از هر چیز بر تخریب بنیان‌های اجتماعی، نهادهای ملی، و انسجام درونی ملت‌ها متمرکز است. تحریم‌های اعمال شده توسط امپریالیسم نه تیغی بر گردن حاکمان، بلکه زخمی عمیق بر پیکر ملت‌اند: دارو، غذا، انرژی، آموزش، و درمان را از دسترس خارج می‌سازند و جامعه را به‌سوی فروپاشی اخلاقی، اقتصادی، و روانی سوق می‌دهند. تجربهٔ عراق که در آن تحریم‌ها بیش از نیم‌میلیون کودک را به‌کام مرگ کشاندند، یا لیبی که پس از حمله‌های ناتو به یک سرزمین بی‌دولت بدل شد، نمونه‌هایی‌اند که هشدار می‌دهند هر گونه خوش‌بینی به ایجاد “دموکراسی با بمباران” خیانتی تاریخی‌ست. در ایران نیز تحریم‌ها، برخلاف ادعای اِعمال‌کنندگانش، نه باعث تضعیف نظام، بلکه عامل گسترش رانت، تقویت اقتصاد مافیایی، و سخت‌تر شدن زندگی مردم شده‌اند.

ازاین‌روی، مبارزان مردمی که خواهان عدالت و دموکراسی‌اند، ناگزیرند در برابر این اتحاد خطرناک امپریالیستی– صهیونیستی موضعی شفاف و صریح اتخاذ کنند. این موضع‌گیری نه به‌معنای تأیید نظام جمهوری اسلامی، بلکه به‌معنای دفاع از استقلال کشور، جان مردم، و وحدت ملت است. هرگونه ابهام، سکوت یا مماشات در برابر این خطر، نه تنها مشروعیت مبارزه را خدشه‌دار می‌کند، بلکه راه را برای پروژه‌هایی باز می‌سازد که هیچ نسبتی با خواست واقعی مردم ندارند. آزادی اگر بر ویرانه‌های جنگ و به‌قیمت وابستگی به قدرت‌های خارجی بنا شود دیگر آزادی نیست، بلکه انتقال سلطه از شکلی به شکلی دیگر است. تنها راه ممکن، هم‌زمانیِ مبارزه با استبداد داخلی و ایستادگی در برابر سلطه‌جویی خارجی‌ست: راهی سخت، اما شریف و پایدار.

 

تجاوزِ اخیر اسرائیل و آمریکا و بی‌اعتنایی به قوانین بین‌المللی

حمله‌های نظامی مستقیم اسرائیل و ایالات متحده به خاک ایران در جریان جنگ دوازده روزهٔ اخیر، نقطه‌‌عطفی خطرناک در روند بحران‌های منطقه‌ای بود که نه‌تنها تهدیدی جدی برای امنیت ملی ایران، بلکه نقضِ آشکار اصول بنیادین حقوق بین‌الملل بوده است. این حمله‌ها که با استفاده از پهپادهای مسلح، موشک‌های هدایت‌شونده، و عملیات اطلاعاتی گسترده انجام شد، ده‌ها شهر، پایگاه نظامی، زیرساخت صنعتی، و حتی برخی منطقه‌های مسکونی را هدف قرار داد. بر پایهٔ‌ آمارهای نهایی منتشر شده از سوی منابع بیمارستانی و نهادهای مستقل، بیش از هزار و ۱۹۰ نفر کشته و ۴ هزار و ۴۷۰ نفر زخمی شده‌اند که در میان آنان شمار قابل‌توجهی غیرنظامی، از جمله زنان و کودکان، وجود دارد. در استان‌های مرکزی، غربی و جنوبی، مرکزهای درمانی، پست‌های برق، خطوط انتقال آب، و ده‌ها مدرسه و بیمارستان آسیب جدی دیده یا به‌کلی ویران شده‌اند. برآوردها نشان می‌دهند هزینه‌های مستقیم جنگ حدود ۱۲ میلیارد دلار بوده که شامل هزینه‌های نظامی، خسارت‌های ناشی از حمله‌های موشکی، پرداخت غرامت به مشاغل و افراد و هزینه‌های بازسازی است. در همین حال، سکوت یا همراهی رسانه‌ها و دولت‌های غربی با این حمله‌ها بار دیگر نشان داد “نظم بین‌المللی” موجود، به‌جای عدالت، بیشتر بر محور قدرت و استثناگرایی بنا شده است.

بر اساس منشور سازمان ملل متحد (مادهٔ ۲، بندِ ۴) هرگونه تهدید یا استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی هر کشور ممنوع است، مگر در حالت دفاع مشروع (مادهٔ ۵۱) یا با مجوز صریح “شورای امنیت سازمان ملل”. در مورد حمله‌های اخیر به ایران هیچ‌گونه مجوزی از سوی شورای امنیت صادر نشده و حتی دفاع مشروع نیز از سوی مهاجمان قابل استناد نیست، زیرا ایران هیچ‌گونه حملهٔ مستقیمی علیه خاک آمریکا یا اسرائیل انجام نداده بود. بنابراین، این حمله‌ها نقضِ صریح منشور ملل متحد، کنوانسیون‌های ژنو درباره حفاظت از غیرنظامیان، و اصل تناسب و تفکیک در حقوق بشردوستانه بین‌المللی دانسته می‌شود. افزون بر این موردهای نقضِ صریح منشور سازمان ملل و کنوانسیون‌های ژنو ، عملیات ترور فرماندهان نظامی ایرانی در خاک کشورهای ثالث (نظیر سوریه و عراق) نیز ادامه داشته و با اصل حاکمیت دولت‌ها و ممنوعیت ترور در حقوق بین‌الملل در تضاد کامل است. اسرائیل به‌ویژه در سال‌های اخیر بارها از اصل “دفاع پیشگیرانه” به‌منزلهٔ بهانه‌ای برای توجیه تجاوزهایش استفاده کرده است، اصلی که در حقوق بین‌الملل تنها در موردهایی بسیار خاص و در چارچوب تهدید فوری و قطعی قابل استناد است. در حالی‌که جامعهٔ‌ حقوقی جهانی این حمله‌های به‌اصطلاح پیشگیرانه را غیرقانونی و در بسیاری از موارد مصداق جنایت جنگی می‌داند. طبق آمار سازمان دیده‌بان حقوق بشر، از سال ۲۰۱۸/ ۱۳۹۷ تا کنون اسرائیل بیش از دویست مورد عملیات هوایی در خاک کشورهای سوریه و لبنان انجام داده که عمدتاً به‌بهانهٔ حضور نیروهای ایرانی یا متحدان‌شان صورت گرفته است بی‌آن‌که حتی یک‌ بار از نهادهای بین‌المللی کسب مجوز کند. ایالات متحده نیز با خروج یک‌جانبه از توافق برجام در سال ۲۰۱۸/ ۱۳۹۷ و اعمال بیش از هزاروپانصد مورد تحریم علیه ایران نه‌تنها تعهدهای بین‌المللی‌اش را زیر پا گذاشت، بلکه به‌طوری مؤثر در راستای خفه‌کردن اقتصاد کشور و سرعت بخشیدن به بحران انسانی در ایران گام برداشت.

این رفتارهای فراقانونی صرفاً نسبت به ایران محدود نمی‌شود، بلکه بخشی از الگویی گسترده‌تر در بی‌اعتنا بودن نظام‌مند آمریکا و اسرائیل نسبت به حقوق بین‌الملل است. از اشغال نظامی عراق بدون مجوز سازمان ملل در سال ۲۰۰۳/ ۱۳۸۲ تا حمایت آشکار از شهرک‌سازی‌های غیرقانونی در سرزمین‌های فلسطینی، و حمله به یمن با سلاح‌های ساخت آمریکا، کارنامهٔ این دو دولت مملو از نقض‌های مکرر حقوق بین‌الملل است. سابقهٔ این دو دولت در نقض‌ حقوق بین‌المللی نشان می‌دهد حمله به ایران نه یک استثنا، بلکه ادامهٔ منطق نظام‌مند سیاستی است مبتنی بر سلطه‌گری، زور، و بی‌اعتنایی به قانون. در این شرایط رسالت نیروهای مردمی در ایران آن است که در عین مبارزه با استبداد داخلی، به‌هیچ‌وجه در صف مشروع‌ ساختن تجاوز خارجی قرار نگیرند، زیرا عدالت و دموکراسی هنگامی معنا پیدا می‌کند که از ملت، قانون، و حقیقت به‌طور هم‌زمان در برابر دوگانهٔ “استبداد– امپریالیسم” دفاع شود.

 

توهمِ خطرناک: دشمنِ دشمنِ ما، دوستِ ماست؟

یکی از بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین اشتباه‌هایی که ممکن است بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی مرتکب شوند افتادن در دام منطقی ساده‌انگارانه و سطحی‌ست که می‌گوید: “دشمنِ دشمنِ ما، دوستِ ماست.” بر اساس این منطق، چون جمهوری اسلامی دشمن مردم ایران است، پس هر قدرتی که با آن در تقابل باشد، حتی اگر آمریکا یا اسرائیل باشد، می‌تواند در جایگاه حامی یا متحدی تاکتیکی یا حتی استراتژیکی پذیرفته شود. این ایده نه ‌فقط از نظر اخلاقی و سیاسی معیوب است، بلکه بارها در طول تاریخ معاصر منطقهٔ ما به فاجعه‌هایی ختم شده که پیامدهایش نسل‌ها ادامه یافته‌اند. تجربهٔ افغانستان در سال‌های دههٔ ۱۹۸۰/ ۱۳۶۰، عراق در سال‌های دههٔ ۲۰۰۰/ ۱۳۸۰، لیبی پس از ۲۰۱۱ / ۱۳۹۰ و سوریه از ۲۰۱۲ / ۱۳۹۱به بعد، نشان داده‌اند که دخالت بیگانگان برای “تغییر رژیم” درعمل به ویرانی کشور، فروپاشی نظم اجتماعی، و ظهور خشونت‌ و تجزیه‌طلبی انجامیده است.

در عراق، حمله‌ ایالات متحده به‌بهانهٔ سرنگونی صدام حسین و دفاع از “دموکراسی”، به کشته شدن بیش از ۶۵۰ هزار نفر، آوارگی میلیون‌ها نفر، و نابودی زیرساخت‌های اساسی کشور انجامید. نتیجه سرنگون کردن صدام حسین نه یک دموکراسی، بلکه ظهور داعش، جنگ فرقه‌ای، و وابستگی کامل دولت به قدرت‌های خارجی بود. در لیبی، مداخلهٔ ناتو با شعار “حمایت از مردم” به کشته ‌شدن معمر قذافی منجر شد، اما کشور را به‌سرعت به ورطهٔ جنگ داخلی، درگیری‌های قبیله‌ای، و تجارت برده‌داری در قرن بیست‌ویکم کشاند. در سوریه، حمایت برخی از گروه‌های اپوزیسیون‌ها از دخالت غرب، به جنگی منجر شد که طبق آمار سازمان ملل، بیش از ۵۰۰ هزار نفر کشته و بیش از ۱۲ میلیون نفر آواره به‌جا گذاشت. این تجربه‌ها به‌روشنی نشان می‌دهند که “دشمنِ دشمن” الزاماً دوستِ مردم نیست، بلکه گاه از دشمنِ اصلی هم خطرناک‌تر است، چرا که زیر شعار آزادی، خاک سرزمین را با بمب می‌پوشاند.

اتکای سیاسی- رسانه‌ای به قدرت‌هایی چون آمریکا یا اسرائیل حتی اگر در کوتاه‌مدت به تضعیف حکومت منجر شود، در بلندمدت به وابستگی ساختاری، واگذاری منابع، از دست‌ دادن استقلال، و زدودنِ مشروعیت‌ از جنبش مردمی ختم می‌شود. از منظر اخلاقی نیز نمی‌توان خواهان عدالت برای ملت ایران بود و درعین‌حال با دولت‌هایی هم‌پیمان شد که در همان زمان از کشتار مردم فلسطین، یمن، لبنان یا کشورهای آفریقایی حمایت کرده‌اند یا در این کشتارها مشارکت می‌کنند. چنین به‌اصطلاح عدالتی در حقیقت عدالت نیست، بلکه ابزار تبلیغاتی قدرت‌هاست. مردم ایران اتفاقاً حافظهٔ تاریخی‌ای قوی دارند و می‌دانند قدرت‌های استعماری در طول سال‌های قرن‌های  ۱۹ و ۲۰ میلادی (در طول سال‌های اواخر قرن ۱۲ تا اواخر قرن ۱۴خورشیدی) چگونه ملت‌ها را فریب داده و در نهایت بر دارایی، سیاست، و فرهنگ آن‌ها سلطه یافته‌اند. اگر جنبشی ملی می‌خواهد پایدار باشد، از هرگونه وابستگی به دشمنان ملت باید پرهیز کند.

واقع‌گرایی سیاسی به‌معنای ساده‌سازی سیاسی نیست. شناختِ دشمن، شناختِ دوست، و تشخیص تمایز میان تضادهایِ اصلی و فرعی، ستون فقرات هر مبارزهٔ‌ آگاهانه است. جمهوری اسلامی نه تنها یک رژیم سرکوبگر، بلکه مانعی بر سر راه تحول و پیشرفت ملت است. اما راه برچیدن آن نه از مسیرِ اتکا به قدرت‌هایی که ذاتاً با عدالت و آزادی بیگانه‌اند، بلکه از مسیرِ سخت اما شرافتمندانهٔ مقاومت مردمی، اتحادِ ملی، نهادسازی مستقل، و بسیج اخلاقی جامعه می‌گذرد. مردم ایران باید درک کنند که قدرت‌های امپریالیستی هرگز از سر دلسوزی وارد نمی‌شوند، بلکه تنها تا جایی با خواست‌های ملت همراه‌اند که منافع‌شان تأمین شود. لحظه‌ای که منافع‌شان ایجاب کند ملت‌ها را نیز قربانی می‌کنند. ازاین‌روی، مبارزان مردمی باید این توهم را کنار بگذارند: هیچ دوستی در بیرون نیست، مگر آن‌که مردم خود را باور کنیم، به خود متکی باشیم، و آینده‌ را با دست‌های خود بسازیم.

 

جنگ، درنهایت، جنگ بر ضد مردم ایران است

تاریخ معاصر بارها نشان داده است که جنگ‌ها، به‌ویژه جنگ‌هایی که به‌نام “نجات ملت” یا “برقراری دموکراسی‌” از سوی قدرت‌های خارجی آغاز می‌شوند، درعمل به ویرانی ملت‌ها می‌انجامند. در مورد ایران نیز هرگونه جنگ گسترده یا حملهٔ نظامی از سوی آمریکا و اسرائیل، صرف‌نظر از شعارهایی چون “سرنگونی رژیم” یا “دفاع از مردم”، درنهایت بافت انسانی، اقتصادی، و اجتماعی کشور را هدف قرار خواهد داد. زیرساخت‌های حیاتی مانند نیروگاه‌ها، پالایشگاه‌ها، مرکزهای درمانی، مخزن‌های آب، جاده‌ها، بندرها، و فرودگاه‌ها نخستین هدف‌های حمله‌ها خواهند بود. در عراق، طبق گزارش رسمی UNDP، بیش از ۷۰ درصد از زیرساخت‌های حیاتی پس از حملهٔ آمریکا  به این کشور در سال ۲۰۰۳ / ۱۳۸۲ تخریب شدند و بازسازی کامل آن هنوز یعنی پس از دو دهه ممکن نشده است. در ایران نیز چنین حمله‌هایی می‌توانند میلیون‌ها نفر را آواره، هزاران تن را کشته یا مجروح، و نسل‌ها را گرفتار بی‌ثباتی و فروپاشی کنند.

افزون بر آن، ساختار پیچیدهٔ جمعیتی ایران که شامل خلق‌ها، زبان‌ها، منطقه‌های محروم و مرزی، و تنوع دینی و فرهنگی است، در برابر جنگی ویرانگر بسیار آسیب‌پذیر است. در صورت فروپاشی ساختارهای حکومتی، همان‌گونه که در لیبی یا افغانستان رخ داد، احتمال ظهور شبه‌نظامیان محلی، باندهای مسلح، تجزیه‌طلبی منطقه‌ای، و درگیری‌های خونین میان گروه‌های مختلف، به‌شدت افزایش می‌یابد. جنگ نه تنها منابع را نابود می‌کند، بلکه انسجام ملی، حافظهٔ مشترک و اعتماد اجتماعی را نیز متلاشی می‌سازد. مردمی که امروز با فقر، سرکوب، و بحران‌های زیست‌محیطی دست و پنجه نرم می‌کنند در فردای جنگ حتی از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌شان نیز محروم خواهند شد. به‌عبارتی، اگر جمهوری اسلامی با سرکوب خفه می‌کند، جنگ خارجی با ویرانی در ابعادی وسیع‌تر می‌سوزاند.

ازاین‌روی، موضعگیری‌ای روشن و قاطع بر ضد جنگ نه نشانهٔ مماشات با حکومت، بلکه دفاع از مردم است، دفاع از جان کودکانی‌ست که زیر بمباران خواهند ماند، دفاع از مادرانی‌ست که خانه و زندگی‌شان را از دست خواهند داد، و دفاع از نسل‌هایی‌ست که باید با خاطرهٔ ترس، آوارگی، و تکه‌تکه شدن سرزمین‌شان زندگی کنند. کسی که به‌نام مخالفت با حکومت، چشم بر تجاوز خارجی ببندد یا آن را توجیه کند، آگاهانه یا ناآگاهانه به ملت خود آسیب می‌رساند. رهایی ملت ایران از مسیر آگاهی، سازمان‌یابی مردمی، فشار داخلی، و اتحاد ملی می‌گذرد و نه با خمپاره‌های اسرائیلی و پهپادهای آمریکایی. با صدایی رسا باید اعلام کرد: “نه” به استبداد، “نه” به امپریالیسم، و “نه” به جنگ علیه مردم.

 

معیار: ملت و وحدتِ ملی است

در دوران بحران‌های عمیق و موقعیت‌های پیچیده هیچ چیزی مهم‌تر از داشتن معیاری روشن و پایدار برای تصمیم‌گیری نیست. معیار ما در این نبرد چندجبهه‌ای نه باید “قدرت” باشد، نه “کینه”، نه “فرصت‌طلبی”، بلکه تنها و تنها “ملت”، یعنی مجموعه‌ای زنده، متکثر، تاریخی، و رنج‌دیده که در دل همین خاک زندگی می‌کند، فرهنگ می‌سازد، کار می‌کند، امید دارد، و درد می‌کشد. ملت ایران، با همهٔ تفاوت‌ها و شکاف‌هایی که در درون خود دارد، یک پیوند زنده و تمدنی است که فراتر از هر جناح، حکومت یا قدرت خارجی باید در مرکز هر تصمیم‌گیری قرار گیرد. اگر هر تحلیلی، هر راهبردی، و هر برنامه‌ای نسبتِ خود را با منافع و کرامت این ملت مشخص نکند، دیر یا زود به ابزار قدرت‌های دیگر بدل خواهد شد.

ملت نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه یک موجودیت زنده است: کودکی که در خوزستان در مدرسه‌ای فرسوده درس می‌خواند، مادری که در بلوچستان با کم‌ترین امکانات زایمان می‌کند، کارگری که در آذربایجان با حقوق معوقه زنده می‌ماند، معلمی که در کُردستان با تهدید اخراج مواجه است، دانشجویی که در تهران از تحصیل محروم شده، و جوانی که در گورستان مهاجران در یونان دفن شده است. این ملت، نه رژیم جمهوری اسلامی است و نه نیروی نظامی خارجی. این ملت، هم قربانی فساد و سرکوب است و هم هدفِ تحریم و تجاوز. ازاین‌روی، معیار ما برای تشخیص خوب و بد و برای انتخاب مسیر درست، باید وضعیت این مردم باشد: آیا فلان اقدام، حرف، یا اتحاد، به‌سود این ملت است یا به زیان آن؟ آیا صلح، جنگ، اعتراض، یا مقاومت، درنهایت این مردم را قوی‌تر می‌کند یا بیشتر درهم می‌شکند؟

در این چشم‌انداز، وحدت ملی نه شعاری تکراری بلکه راهبردی حیاتی برای بقا و تحول است. ملت ایران با تنوع قومی، زبانی، دینی، و فرهنگی‌اش، تنها در صورتی می‌تواند در برابر تهدیدات بیرونی و درونی مقاومت کند که بر محور عدالت، برابری، و همبستگی سازمان یابد. هرگونه دامن‌ زدن به اختلاف‌های قومی، تحریک احساسات منطقه‌ای یا مذهبی، یا جانبداری از تجزیه‌طلبی، ولو به‌نام مبارزه با رژیم، درعمل به‌نفع دشمنان ایران است. وحدت ملی به‌معنای انکار تنوع نیست، بلکه به‌معنای پذیرش تفاوت‌ها در چهارچوب آینده‌‌ای مشترک است، آینده‌ای که در آن ترک و لر و کرد و عرب و بلوچ و فارس، نه دشمن هم، بلکه شریک ساختن ایران نوین خواهند بود.

در لحظه‌ای که جهان پیرامون ما بر مدار زور و مداخله می‌چرخد، تکیه بر ملت تنها عنصر پایداری‌ست. این تکیه کردن بر ملت باید به‌معنای اعتماد به‌خود، بازسازی رابطهٔ مردم با مردم، و ساختن افقی مشترک باشد. مبارزانِ مردمی، روشنفکران، فعالان، و نسل جوان باید به چشمان همین مردم نگاه کنند. آن‌جا که حقیقت است، همانجا راه است و آینده. اگر “ملت ایران” به‌عنوان معیار در نظر گرفته شود، این معیار ما را از لغزش در دام اتحادهایی مسموم نجات خواهد داد. با ملت می‌توان همه‌چیز را ساخت، بدون ملت همه‌چیز فرو می‌پاشد.

 

نتیجه‌گیری: دعوت به اتحاد برای استقلال، آزادی، و عدالت

در پایان باید گفت آن‌چه بیش از همه فوریت دارد، تشکیل جبهه‌ای متحد، متکثر اما متعهد، در برابر دوگانهٔ مرگ‌بار استبدادِ داخلی و امپریالیسمِ خارجی است. هیچ تغییری پایدار در ایران ممکن نخواهد بود مگر آن‌که نیروهای مختلف اپوزیسیون بتوانند پیرامون سه اصل بنیادین به هم‌داستانی برسند که عبارت است از: استقلالِ ایران، آزادیِ مردم، و عدالتِ اجتماعی. این اصل‌ها نه برآمده از ایدئولوژی یا دیدگاهی خاص، بلکه حاصلِ تجربهٔ تاریخی ملتی‌ست که هم قربانی کودتای بیگانه بوده، هم سرکوب حکومت دینی را در حال سپری کردن است، و هم از نابرابری طبقاتی و تبعیض قومی در رنج بوده است. اتحاد بر سر این مثلث بنیادین می‌تواند به نقطهٔ عزیمت یک پروژۀ ملی نوین تبدیل شود، پروژه‌ای برای ساختن ایرانی آزاد، مستقل، و انسانی.

مبارزهٔ واقعی تنها زمانی به پیروزی خواهد انجامید که از بن‌بست تفرقه، خودمحوری، و رقابت‌های بی‌ثمر خارج شود. تا زمانی‌که اپوزیسیون ایران دچار چندپارگی، اتهام‌زنی، انحصارطلبی، و بی‌اعتمادی متقابل است، فرصت تاریخی عبور از استبداد از دست خواهد رفت. آنچه امروز لازم است نه اتحاد شکلی، بلکه هم‌سویی در ارزش‌ها و تعهدهای بنیادین است. تفاوت دیدگاه‌ها طبیعی و حتی ضروری است، اما این تفاوت‌ها نباید مانع همکاری در لحظهٔ فرا رسیدن زمان نجات ملی شوند. تجربهٔ کشورهای دیگر نشان داده که موفقیت جنبش‌های دموکراتیک، همواره مرهون توانایی‌شان در شکل‌دادن به ائتلاف‌هایی فراگیر و اخلاق‌محور بوده است. در ایران نیز چنانچه همه نیروهای خواهان دگرگونی بر استقلال کشور، طرد مداخلهٔ خارجی، و پایبندی به حقوق مردم توافق کنند، زمینهٔ پدیداریِ افقی مشترک و قابل تحقق فراهم خواهد شد.

امروز، چشم میلیون‌ها ایرانی به صداقت، بلوغ سیاسی، و شجاعت اخلاقی مبارزان مردمی دوخته شده است. آنان نمی‌خواهند قربانی بازی‌های قدرت‌های خارجی شوند، همان‌گونه که دیگر نمی‌خواهند در زندان حکومت دینی باقی بمانند. آنان گوش‌به‌زنگ صدایی هستند که ندا دهد: می‌توان هم با استبداد جنگید، هم برابر تجاوز ایستادگی کرد، و هم آینده‌ای ساخت که در آن انسان، کرامت انسانی، و همبستگی معیار باشند.

اکنون زمان آن رسیده که مبارزان و نیروهای دلسوز ملت، فراتر از سلیقه‌ها، سازمان‌ها، یا مرزبندی‌های پیشین، با پیمانی تاریخی بر محور استقلال، آزادی، و عدالت گردهم آیند. آیندهٔ ایران باید بر پایهٔ این سه ستون استوار باشد، و این امر می‌تواند تنها با اتحاد صادقانه و متعهدانه تحقق یابد.

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۲، مردادماه ۱۴۰۴

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا