پایان «راهِ سوم»، تصویر سیمایِ واقعیِ سرمایهداری انحصاری، و پژواک صدای پای فاشیسم
محمد امیدوار
سالهای آغازین دهۀ ۱۹۹۰/۱۳۷۰ با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و شماری از کشورهای سوسیالیستی در اروپای شرقی مصادف بود. در این سالها موجی گسترده و پرچالش از گسستها در حزبهای “کارگری و کمونیستی” جهان از جمله در “حزب تودهٔ ایران” و “جنبش فدایی” و همچنین بازبینیهای شتابزده و گهگاه همراه با هیچانگاریِ (نهیلیسیمِ) دیدگاههای نظری در بخشهایی از جنبش کارگری و کمونیستی جهان را شاهد بودیم.
در روند این بازبینیهای شتابزده و بهدور از بررسی همهجانبه و علمی شماری معتقد بودند که مشکل اساسی برداشتِ لنینیست از اندیشههای مارکس بوده است، برخی ادعا میکردند ارزش و اعتبار اندیشههای مارکس با این فروپاشی به پایان رسیده است، و شماری از نظریهپردازان سرمایهداری نیز اعلام کردند ما به انتهای تاریخ رسیدهایم.
فرانسیس فوکویاما، جامعهشناس و نظریهپرداز آمریکایی در کتاب خود با عنوان: “پایانِ تاریخ و آخرین انسان” که در سال ۱۹۹۲/ ۱۳۷۱ منتشر شد، ادعا کرد “که با ظهور دموکراسی لیبرال غربی- رویدادی که پس از جنگ سرد (۱۹۴۵-۱۹۹۱/ ۱۳۲۴- ۱۳۷۰) و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۹۱/ ۱۳۷۰) اتفاق افتاد- بشریت نهتنها از یک دورهٔ مشخص از تاریخ، پس از جنگ، عبور کرده است بلکه به پایانِ تاریخِ تکاملِ اجتماعی بهمعنای واقعی کلمه: یعنی نقطهٔ اوج تکاملِ ایدئولوژیک بشر، و جهانیشدن دموکراسی لیبرال غربی در حکم شکلِ نهاییِ حکومت انسانی دست یافته است۱.
در همین دوران بود که جورج بوش (پدر) هم در سخنرانی خود در نشست مشترک کنگره و سنای آمریکا در سال ۱۹۹۱ / ۱۳۷۰ فرا رسیدن دوران جدید و “نظم نوین جهانی” بهرهبری آمریکا و متحدانش را اعلام کرد۲.
این موج گستردهٔ تبلیغاتی علیه اندیشههای چپ تأثیرهایی جدی بر حزبهای سوسیالدموکرات خصوصاً در اروپا و نظریهپردازانِ سوسیالدموکرات بر جای گذاشت و کارزاری تازه برای بازتعریف سوسیالدموکراسی آغاز گشت. اگرچه سوسیالدموکراسی غربی در دوران “جنگ سرد” همواره در اردوگاه ضدسوسیالیسم و درواقع در کنار کارزار گستردهٔ ضدکمونیستی و ضد اتحاد جماهیر شوروی عمل کرده بود با این حال با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برخی از اندیشههای سوسیالیستی که بهدلیل مبارزهٔ طبقۀ کارگر و حزبهای کمونیست و کارگری به کشورهای پیشرفتهٔ غربی تحمیل شده بود، از جمله لزوم رایگان بودن آموزش و بهداشت عمومی، مسکناجتماعی، دولتی بودن آب، برق، گاز، و سیستم سراسری راهآهن و همچنین وجود سیستمی نیرومند از “تأمین اجتماعی” به چالشی جدی کشیده شدند و نیروهای افراطی راست بهرهبری کسانی همچون مارگارت تاچر در انگلیس، رونالد ریگان در آمریکا، و هلموت کُهل در آلمان یورشی سازمانیافته علیه این دستاوردهای طبقۀ کارگر و اعمال سیاستهایی نولیبرالی و خصوصیسازی کردن ساختارهای دولتی را آغاز کردند. بهعنوان نمونه در انگلستان، آب، برق، گاز، سیستم راهآهن و شماری دیگر از صنایع کلیدی در مدتی کوتاه به بخش خصوصی واگذار شدند.
آنتونی گیدِنز (Anthony Giddens)، جامعهشناس بریتانیایی، یکی از مهمترین نظریهپردازانی است که تلاش کرد با طرح نظریهٔ “راه سوم” (Third Way) مسیری تازه برای “چپ میانه” (Center-Left) در دوران پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ترسیم کند. گیدنز در آثاری مانند “راه سوم: نوسازی سوسیال دموکراسی” (“The Third Way: The Renewal of Social Democracy, 1998”) و “راه سوم و منتقدانش” (“The Third Way and its Critics, 2000”) به تبیین ابعاد مختلف این الگو پرداخت و کوشید برای پرسشهای اساسی دربارهٔ نقشِ دولت، جامعهٔ مدنی، و بازار پاسخهایی تازه ارائه دهد.
گیدنز بر آن بود تا رویکردی را مطرح کند که بتواند “سوسیالدموکراسی” را با شرایطِ جدید بینالمللی، روندِ جهانیشدن اقتصاد، تحولاتِ فناورانه، و افزایشِ قدرت شرکتهای فراملی سازگار سازد. بهتعبیر گیدنز، این الگو هم باید از “سوسیالیسم سنتی” که “شکستخورده” یا “تحلیل رفته” است فاصله بگیرد و هم از “لیبرالیسم افراطی” که به تشدید شکافهای طبقاتی و نابرابریهای اجتماعی میانجامد. در حالی که دولت در ساختار کشورهای سوسیالیستی اختیاراتی فراوان و متمرکز برای مدیریت امور اقتصادی و اجتماعی داشت، در مقابل، لیبرالیسم افراطی کوچکسازی حداکثری دولت را خواهان است تا بازار بتواند بدون دخالت دولتی فعالیت کند. گیدنز در چارچوب “راهِ سوم” بر “دولتِ فعال ولی نه مداخلهگر” تأکید میکرد یعنی دولتی که نقش اساسی آن، تنظیم (Regulation) و تسهیل (Facilitation) است.
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مسئلهٔ جهانیشدن (Globalization) با شتابی مضاعف مطرح شد. در این شرایط، قدرت دولت-ملت (Nation-State) در کنترل فرایندهای اقتصادی کاهش یافت و شرکتهای فراملی و نهادهای فراملی قدرتی بیشتر پیدا کردند. گیدنز بر این باور بود که در برابر جهانیشدن موضعی صرفاً انکارآمیز یا تدافعی نمیتوان گرفت، بلکه باید سازوکاری را طراحی کرد که از منافع رشد و پیوندهای جهانی بتواند بهرهبرداری کرده و درعینحال پیامدهای منفی آن برای نیروی کار و قشرهای ضعیف را مهار کند. در سالهای دهههای پایانی قرن بیستم و آغاز قرن بیستویکم، ایدهٔ “راهِ سوم” توانست توجه بسیاری از سیاستمداران چپ میانه را جلب کند. برای نمونه، “حزب کارگر نو” (“New Labour”) بهرهبری تونی بلر در بریتانیا (از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷/ از ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶) و دولت بیل کلینتون در ایالات متحده (از ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۱/ از ۱۳۷۲ تا ۱۳۸۰) برخی از سیاستهای اقتصادی و اجتماعیشان را با الهام از این دیدگاهها شکل دادند.
از جمله تأثیر اندیشههای گیدنز را در پیدا شدن عبارتها یا ادعاهایی همچون “سرمایهداری با چهرهای انسانی” (“Capitalism with a Human Face“) میتوان یافت که در مباحث سیاسی و اقتصادی به نوعی “سرمایهداری اصلاحشده” یا “سرمایهداری انسانیتر” اشاره دارند. در ادبیات اقتصاد سیاسی، هنگامی که از “سرمایهداری با چهرهای انسانی” (“Capitalism with a Human Face”) سخن میگویند، معمولاً منظور نوعی رویکرد تعدیلشده به نظام سرمایهداری است که هم از اصول بنیادین اقتصاد بازار (مانند مالکیت خصوصی، رقابت، و آزادی اقتصادی) دفاع میکند و هم بر ضرورتهای اخلاقی، اجتماعی، و زیستمحیطی پای میفشارد. این اصطلاح ممکن است در شکلهایی مختلف مانند “سرمایهداری اخلاقی” (“EthicalCapitalism”)، “سرمایهداری مسئولانه” (“Responsible Capitalism”) یا (“سرمایهداری سهامداران ذینفع” (“Stakeholder Capitalism”) بهکار رود.
اما همانطور که منتقدان گیدنز بهدرستی مطرح میکردند “راهِ سوم” در عرصهٔ عمل- و همانطور که همچون یک نمونه دولت تونی بلر در بریتانیا به آن عمل کرد- سیاستهای اعمال شده در واقع یک “نولیبرالیسم پنهان” بود که صرفاً در قالب عبارتهایی نرمتر و خوشایندتر بیان میشود. مبانیِ بازارمحور این رویکرد به تقویت قدرت شرکتهای بزرگ و تشدید نابرابری در بلندمدت انجامید و درعمل دست دولت را در مهار پیامدهای منفی سرمایهداری بست. درواقع “راهِ سوم” فاقد مرزبندیای مشخص و دقیق با سایر رویکردهای نولیبرالی بود و وقوع بحران مالی ۲۰۰۸/ ۱۳۸۷ و رکودهای اقتصادی پس از آن نشان داد که پذیرش افسارگسیختهٔ مکانیزمهای بازار، بدون نظارتهای دولتیای کافی، ممکن است اقتصاد را در معرض تکانههایی شدید قرار دهد. رخداد بحران مالی پرسشهایی مهم دربارهٔ عمقِ اصلاحات پیشنهادی “راهِ سوم” در حوزهٔ نظام مالی و نقش دولت در مدیریت ریسکهای کلان اقتصادی و واقعی بودن آنها را مطرح کرد.
نظریهٔ “راهِ سوم“ و تأثیر آن در نیروهای چپ ایران
“راهِ سوم” در بسیاری از مباحث سیاسی معاصر خصوصاً در میان حزبهای سوسیالدموکرات و همچنین طیفی از نیروهای چپ ایرانی همچنان از جایگاهی قابلتوجه برخوردار است. دیدگاههایی چون “بازارِ تنظیمشده”، “توجهِ همزمان به رشد اقتصادی و عدالت اجتماعی”، و “تقویتِ جامعهٔ مدنی” در ادبیات سیاسی کنونی نفوذ کردهاند و اگرچه نمونهای عینی از تأثیر این نظریه و عملکرد آن در بهبود وضع زحمتکشان در نظام فاسد سرمایهداری موجود نیست همچنان اما به ترویج آن در الفاظی تازه ادامه میدهند.
بهعنوان نمونه، در سالهای دهههای هشتاد و نود خورشیدی ما بازتاب گستردهٔ این نظریه در بخشی از نیروهای چپ و خصوصاً جنبش فدایی را شاهد بودیم که بهگفتهٔ خودشان گامهایی اساسی برای مرزبندی با “چپ سنتی” برمیداشتند. برای نمونه، در مقالهای با عنوان: “در ضرورت تشکیل حزب چپ دموکرات، فراگیر و تأثیرگذار”، نوشتهٔ ماشاالله سلیمی و منوچهر مقصودنیا– نوشتهای که در اردیبهشتماه ۸۵ و پیش از تأسیس “حزب چپ ایران (فدائیان خلق)” نوشته شده بود- میخوانیم: “سازمان ما، سالهاست که شعار ضدامپریالیستی مرگ بر امپریالیسم جهانی بهسرگردگی امپریالیسم آمریکا را کنار گذاشته است، اما در عمل و در رابطه با چگونگی مناسبات بینالمللی و سیاست خارجی سازمان و بهویژه در مورد آمریکا، وجه تعدیل شدهٔ دیدگاه فوق کماکان تعیینکننده است. تزهای استراتژیک ارائه شده از سوی ما ضمن فاصلهگیری از آن سیاست، تلاش اولیهای بود برای دستیابی به یک سازمان چپ دموکرات، فراگیر، و تاثیرگذار. فکر میکنیم این میتواند هدفی باشد که تمامی نیروهای چپ، با توجه به تغییرات فکری- نظری و سیاسی شکل گرفته در درون طیفهای مختلف آن، بهصورت جدّی و فعال پیش روی خود قرار داده و با بحث و بررسی همهجانبه به نتیجهگیری عملیای برای دستیابی به آن برسند.”۳
در مصاحبهای با بهروز خلیق، از رهبران حزب چپ، دربارۀ ضرورت تشکیل حزب چپ، میخوانیم: “در صفوف چپ ایران سه گرایش عمده وجود دارد: چپِ سنّتی، سوسیالدموکرات، و چپِ دموکرات و سوسیالیست. گرایش چپ سنّتی به شاخههای متعدد تقسیم شده و در تعداد زیادی حزب و سازمان متشکل است. گرایش سوسیال-دموکرات فاقد حزب و سازمان شاخص است. در شرایط کنونی، چشم اندازی برای گرد آمدن حاملین سه گرایش اصلی چپ در یک حزب و سازمان واحد وجود ندارد. این پروژه در اساس میخواهد تشکل بزرگ چپ دموکرات و سوسیالیست را شکل دهد.”۴
یک سال پس از تشکیل حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، در مصاحبهٔ تارنمای “بهپیش” با اشرف روزبه مرادی (۲۹ خردادماه ۱۳۹۸) این سردرگمی را میتوان بهروشنی مشاهده کرد. او در مورد هویت حزب چپ ایران (فدائیان خلق) و نیروهای تشکیلدهندۀ آن میگوید: “بهنظر میرسد چهار جریان مختلف در حزب مشغول فعالیت، رقابت و مبارزهاند. جریان غربگرای طرفدار نئولیبرالیسم (سوسیالدموکراسی راستگرا)، چپِ ملیگرای دموکراتیک (سوسیالدموکراسی میانه و رادیکال)، نیروهای مارکسیست و مارکسیست-لنینیست (کمونیستها و سوسیالیستها)، و چپنماهای هوادار اصلاح حکومتِ جمهوری اسلامی (بخش سکولار هواداران اصلاحطلبان استمرارطلب)… در خودِ حزب چپ هم فراکسیونهای ضمنیِ فعالْ هر کدام ایدئولوژیِ سیاسی خود را دارند و غیرایدئولوژیک نامیدن حزب چپ ایران، مانع وجود چنین ایدئولوژیهایی نیست. حزب چپ نمیتواند ایدئولوژی واحدی را سرمشق خود قرار بدهد، چون چند گروه با چند ایدئولوژی در آن زیست میکنند.”۵
پس از گذشت نزدیک به سی سال از آغاز تشکیل جریانی که بررغم همهٔ مدعیات دربارۀ اعتقاد به سوسیالیسم درعمل به دنبال “راهِ سوم”ی در چارچوب حفظ نظام سرمایهداری بود و بهرغمِ نفی وجودِ مبارزۀ طبقاتی در جامعه و امپریالیسم- امپریالیسم در مقام مرحلهٔ انحصاری شدنِ سرمایهداری- آنچه ما شاهد آن هستیم سردرگمی و سترونی این تلاش برای ایجاد یک جنبش سوسیالدموکرات ایرانی در چارچوب حزبهای سوسیالدموکرات اروپایی است. برخلافِ همهٔ مدعیات طرفداران این نظریه و وجود حزب “بدون ایدئولوژی” در دنیای امروز و در شرایط یورش خشن و سرکوبگرانهٔ سرمایهٔ انحصاری و امپریالیسم به حقوق زحمتکشان در سراسر جهان نتیجهٔ “حزبِ بدون ایدئولوژی”- همانطور که تجربهٔ سوسیالدموکراسی اروپایی نشان داد- تمکین کردن به سرمایهداریِ انحصاری و کارگزارِ این سیستم شدن است.
شکستِ سوسیالدموکراسی در اروپا و رشدِ فاشیسم
در مقالهای با عنوان: “روندِ رشد اندیشههای راست و سقوط حزبهای سوسیالدمکرات در شرایط رشدِ نابرابریهای اجتماعی”، نوشتهٔ ماتیو پولاکو، در مجلۀ “سیاست در کشورهای اروپای غربی”، از جمله میخوانیم: “این پژوهش تغییرات سیاستی و افول حزبهای سوسیالدموکرات غربی در نیمقرن گذشته را بررسی میکند. این کار را از طریق آزمونهای کلاننگر و خُردنگر انجام میدهد تا مشخص شود آیا نابرابریِ درآمدی و گرایشِ سیاستهای سوسیالدموکرات بهسوی راست تأثیری منفی بر حمایت از آنها [از سیاستهای سوسیالدموکرات]دارد یا خیر. بدین ترتیب، کمبودی مهم را در ادبیات موجود پر میکند، چرا که هیچ کار تطبیقیِ همزمانی وجود ندارد که نابرابریِ درآمدی را به هر دو رفتار انتخاباتی و موضعهای حزبیِ سوسیالدمکراتها پیوند دهد…”۶
دولت تونی بلر (نخستوزیر بریتانیا از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷/ از ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۶) با شعار “راهِ سوم” روی کار آمد و یکی از دولتهای سوسیالدموکرات با طولانیترین مدت زمامداری در تاریخ معاصر بریتانیا بود. بلر با دوری از سیاستهای سنتی چپ (مثل ملیسازی صنایع) بر تقویت بخش خصوصی تأکید کرد و حزب کارگر را از ریشههای تاریخی آن دور و بهگفتهٔ خودش “حزب کارگر نو” را ایجاد کرد.
یکی از کارهای پرجنجال بلر تمکین به خواست نیروهای راست مدافعِ سرمایهٔ انحصاری در بریتانیا و تغییر ماهیت حزب کارگر با حذفِ بند چهار اساسنامهٔ آن بود که حزب را عملاً از یک حزب مدافع حقوق کارگران به یک حزب مدافع منافع سرمایهداری بزرگ تبدیل کرد. در بند چهار اساسنامهٔ حزب کارگر، بندی که در نوامبر سال ۱۹۱۷/ ۱۲۹۶ خورشیدی از سوی سیدنی و بئاتریس وب تدوین شد و در سال ۱۹۱۸/ ۱۲۹۷ به تصویب حزب رسید، میخوانیم: “ضمانتِ دستیابیِ کارگرانِ یدی و فکری به ثمرِ کاملِ کارشان و عادلانهترین توزیعِ ممکنِ آن، بر پایهٔ مالکیتِ مشترک بر ابزار تولید، توزیع و مبادله، و برقرار کردنِ بهترین نظامِ مدیریت و کنترلِ مردمی در هر صنعت یا خدمت است. “۷
ادامهٔ سیاستهای فاجعهبار دولت راستگرای مارگارت تاچر توسط دولت بلر، حمایت بیچونوچرا از سیاستهای جنگطلبانۀ امپریالیسم آمریکا و دولت جورج بوش، در دخالت نظامی در کوزُوُ در سال ۱۹۹۹/ ۱۳۷۸، حمایت استراتژیک و نظامی از حملهٔ امپریالیسم آمریکا به افغانستان و سپس تهاجم نظامی به عراق زیر پوشش دروغین دستیابی رژیم صدام حسین به سلاح شیمایی و سلاحهای کشتار جمعی که به قتلعام صدها هزار تن از مردم بیگناه عراق در جریان بمبارانهای سراسری این کشور منجر شد، بیاعتباری کامل جریان سوسیالدموکراسی اروپا بهمنزلهٔ جایگزینی عینی و جدی در مقابل سرمایهداری عنانگسیخته را نشان داد. گسترش شدید شکاف طبقاتی در دوران بلر و سپردن اقتصاد کشور به بخش مالی و بانکی نیز از جمله زمینهساز بحران مالی بزرگ سال ۲۰۰۸/ ۱۳۸۷ در بریتانیا بود.
در سالهای دههٔ اخیر افول چشمگیر تأثیر حزبهای سوسیالدموکرات در سراسر اروپا را شاهد بودهایم. بهعنوان نمونه، حزب سوسیالیست فرانسه که یکی از دو حزب اصلی فرانسه است در انتخابات ریاستجمهوری این کشور در سال ۲۰۱۷/ ۱۳۹۶ شکستی سنگین خورد و چند ماه بعد، در ژوئن ۲۰۱۷/ ۱۳۹۶ نیز در انتخابات مجلس فرانسه شکستی بیسابقه خورد و اکثر کرسیهایش در مجلس فرانسه را حزبهای رقیب بهدست آوردند. این شکستهای پیاپی سبب شد که این حزب از سال ۲۰۱۷ / ۱۳۹۶ جایگاهش در مقام یکی از دو حزب اصلی فرانسه را از دست بدهد. به سرنوشتی مشابه با حزب سوسیالیست فرانسه میتوان به شماری از حزبهای سوسیالدمکرات اروپا از جمله در یونان، پرتغال، و آلمان نیز اشاره کرد، حزبهایی سوسیالدمکرات که بهدلیل درپیش گرفتن سیاستهایی راستروانه و عملاً در راستای تحکیم پایههای سرمایهداری انحصاری در کشورهایشان بخشی بزرگ از پایگاه اجتماعیشان را از دست دادند. همچنین در سالهای اخیر رشد نگران کننده و خطرناک نیروهای ماورایراست در اروپا را شاهد هستیم، نیروهایی که خصوصاً با انتخاب دوبارۀ ترامپ در آمریکا وضعیتی جدید را در عرصهٔ سیاست جهانی ایجاد کرده است.

با نگاهی به نتایج انتخاباتی سالهای اخیر در اروپا نشانهای جدی از خطری که رشد نیروهای افراطی راست نه تنها اروپا بلکه سیاست جهانی را تهدید می کند میتوان مشاهده کرد. در انتخابات اخیر در هفت کشور اروپایی حزبهای دستراستی افراطی یا به قدرت رسیدهاند یا در قدرت دولتی سهیم هستند. بر اساس گزارش ”گلوبال اینسایت“، اکنون در دولتهای هفت کشور عضو “اتحادیه اروپا”- کرواسی، جمهوری چک، فنلاند، مجارستان، ایتالیا، هلند، و اسلواکی- حزبهای راست افراطی شرکت دارند. حزب سیاسی ”آلترناتیو برای آلمان“ (AfD) که از سوی مقامهای آلمانی “بالقوه فاشیست” ارزیابی میشود، در انتخابات ایالتی آلمان با کسب کرسیهای بسیار پیروز شده است. همچنین حزبهای راست افراطی در انتخابات تابستانی “پارلمان اروپا” عملکردی قدرتمند داشتند آنگونه که به برگزاری انتخابات زودهنگام ملی در فرانسه انجامید و خطر به قدرت رسیدن حزب تجمع ملی (RN) بهرهبری لوپن را افزایش داد۸.
سوسیالدموکراسی و همکاری با جنایتهای امپریالیسم و دولت اسرائیل
یکی از مهمترین تحولهای رخداده در دو سال اخیر در پی حملۀ حماس به اسرائیل در اکتبر سال ۲۰۲۳/ مهرماه ۱۴۰۲، جنایتهای هولناک دولت نژادپرست و فاشیست اسرائیل در غزه و کرانه باختری رود اردن است. کشتار نزدیک به شصت هزار فلسطینی، کشتاری که بر اساس آخرین آمار موجود ۱۸ هزار تن از آنان کودکان فلسطینی هستند، بستن راهِ رسیدن کمکهای انسانی و آذوقه به ساکنان این منطقه که آنان را با قحطی و درنتیجه گرسنگی و مرگ مواجه کرده و بهگفتهٔ کارمندان سازمان ملل این منطقه را به “جهنمی بر روی زمین” تبدیل کرده است بخشی از جنایتهایی است که دولت نتانیاهو مرتکب شده و همچنان میشود و از سوی دادگاه بینالمللی لاهه بهدرستی جنایت علیه بشریت شناخته شده است، جنایتی هولناک علیه بشریت که بهدرستی از سوی تمامی نیروهای انساندوست و مترقی جهان با برپا داشتن تظاهراتهایی میلیونی در اکثر کشورهای جهان بهشدت محکوم شده است.
نکتهٔ مهم و قابل تأمل اینکه در این میان هیچکدام از حزبهای سوسیالدموکرات در کشورهای غربی و “اتحادیه اروپا” نه تنها حاضر نشدند اسرائیل را بهخاطر مرتکب شدن جنایتهای هولناک محکوم کنند، بلکه دولتهایشان همچنان به کمکهای تسلیحاتی و مالی به اسرائیل زیر پوشش عبارت مشمزه کنندهٔ “اسرائیل حق دفاع از خود را دارد” ادامه میدهند و در واقعیت امر شریک جرم یکی از تکان دهندهترین جنایتها علیه بشریت در تاریخ معاصر جهان هستند.
این موضعگیری مشترک حزبهای سوسیالدموکرات بار دیگر نشان میدهد در مقابل نظام سرمایهداری خشن و جنایتکار، “راهِ سوم” همان راهِ همراهیِ عملی با منافع راهبری این نظام است که در تضادی آشکار و آشتیناپذیر با منافع طبقه کارگر و زحمتکشان جهان است. برای کسانی که در سالهای دهه ۱۹۹۰/ ۱۳۷۰ دنبال “سرمایهداری با سیمای انسانی” بودند باید توضیح داد که سیمای واقعی سرمایهداری همین است که عریان و بیپوشش در مقابل ماست. در آمریکا نمادِ روشن آن پاک کردن تاریخ مبارزهٔ سیاهان کشور علیه نژادپرستی، حمله به دانشگاهها و مؤسسههای آموزشی، حمله به حقوق کارگران، حمله به سیاستهای محافظت از محیط زیست، حمله به حقوق زنان در قرن بیستویکم، و حمایت آشکار و علنی از کشتار کودکان و غیرنظامیان در خاورمیانه است. این پدیدهای اتفاقی نیست و ما قبلاً مشابه آن را در جنایتهای امپریالیسم در ویتنام و کره، در مداخلههای آشکار و کودتاهای تغییرِ رژیم در ایران، شیلی، و سایر کشورهای جهان شاهد بودهایم.
همانطور که در “اسناد هفتمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران” (“کنگرهٔ خاوری”) نیز آمده است: “از لحاظ نظری، بهرغم تلاشهایی که از چپ و راست در ارائهٔ بدیلهایی برای سرمایهداری کنونی (از جمله بهمنظورِ حفظ آن) صورت گرفته است، از ٬سرمایهداری با چهرهٔ انسانی٬ گرفته تا ٬سوسیالیسم دموکراتیک٬، اصول انسانی سوسیالیسمی که مارکس و انگلس و لنین و دیگر اندیشمندان سوسیالیسم علمی مطرح کردهاند همچنان معتبر است و امروزه بیش از پیش مورد توجه نظریهپردازان و زحمتکشان جهان قرار دارد. ولی چگونگی رسیدن به سوسیالیسم و ساختن آن نسخهٔ از پیش نوشتهای ندارد. جامعهٔ بشری بهشکلهای گوناگون در این مسیر گام برداشته است و برمیدارد. برای نمونه، در روسیهٔ شوروی، و سپس در اتحاد شوروی، بنا به نیازهای موجود در راه ساختمان سوسیالیسم، سیاستهایی مثل کمونیسم جنگی، سیاست نوین اقتصادی (نِپ)، گسترش تعاونیها و اشتراکی کردن اقتصاد، تقویت مالکیت دولتی، و برنامهریزی متمرکز آزمایش شد. یوگسلاوی و تا حدّی هم مجارستان راه خاص خود را انتخاب کردند. و چین امروزی، پس از آزمودن ٬جهش بزرگ٬ و انقلاب فرهنگی، سیاست درهای باز و ٬سوسیالیسم بازار٬ و مسیرِ ٬سوسیالیسم با ویژگیهای چینی٬ را متناسب با شرایط مشخص چین و امکانات و نیازهای آن کشور از جنبههای متعدد، با هدایت حزب کمونیست دنبال میکند. حزبهای کمونیست در هند و نپال و دولتهایی مثل کوبا و ویتنام و لائوس نیز هر کدام شیوهها و مسیرهای خاص خود را در اداره و توسعهٔ مردمی و تحوّل جامعههای خود- با هدف حرکت به سوی جامعهٔ سوسیالیستی- دنبال میکنند. این کشورها اگرچه نمیتوانند بهطورکامل از پیامدهای زیانبارِ بحرانهای اقتصادی سرمایهداری جهانی و اختلال در روند تولید اجتماعی برکنار بمانند، ولی توانستهاند میزان آسیب را به حداقل برسانند و تولید اجتماعی را متناسب با نیازهای جامعه ادامه دهند…”۹
کارل مارکس و انگلس ۱۷۷ سال پیش در “مانیفست کمونیست” بهروشنی گفته بودند: “تاریخِ همهٔ جامعهها تا کنون، تاریخِ مبارزهٔ طبقاتی بوده است”، و این واقعیت سرسخت همچنان توضیحدهندۀ شرایط کنونی جهانی است که ما با آن روبهرو هستیم. نفیِ وجودِ طبقهها در جامعه، نفیِ وجودِ مبارزۀ طبقاتی و نفی این واقعیت که این مبارزۀ طبقاتی میتواند به انقلاب اجتماعی برای دگوگونی جامعه و تغییر نظام استثماری سرمایهداری و پدید آمدن جهانی دیگر منجر شود برخوردی “نو آورانه” با واقعیت روز نیست، بلکه مدعیاتی است بیپایه و اساس که نمیتواند راهکار مبارزان واقعی طبقهٔ کارگر و زحمتکشان برای ساختن دنیایی بهتر باشد.
بُنمایهها:
۱. فرانسیس فوکویاما، کتاب “پایان تاریخ و آخرین انسان”، سال ۱۹۹۲/ ۱۳۷۱ و همچنین نگاه کنید به: https://en.wikipedia.org/wiki/The_End_of_History_and_the_Last_Man
۲. نگاه کنید به: متن سخنرانی جورج بوش در نشست مشترک سنا و کنگره آمریکا ، ۲۹ ژانویه ۱۹۹۱/ ۹ بهمنماه ۱۳۶۹.
https://bush41library.tamu.edu/archives/public-papers/2656
۳. بهنقل از: سایت “اخبار روز”.
http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=2561
۴. بهنقل از: نشریۀ “شهروند” تورنتو (کانادا)، مصاحبه با بهروز خلیق، ۲۳ آبانماه ۱۳۹۱.
۵. بهنقل از سایت “بهپیش”. https://bepish.org/node/2134
۶. ماتیو پولاکو، “روندِ رشد اندیشههای راست و سقوط حزبهای سوسیالدمکرات در شرایط رشدِ نابرابریهای اجتماعی”، در مجلۀ “سیاست در کشورهای اروپای غربی”، دورۀ ۴۵، شمارۀ ۴، سال ۲۰۲۲/ ۱۴۰۱.
۷. به نقل از:
Adams, Ian (1998). Ideology and Politics in Britain Today (illustrated, reprint ed.) Manchester University Press. pp. 144–145. ISBN 9780719050565. Retrieved 21 March
۸. نگاه کنید به مقاله:
https://www.ibanet.org/The-year-of-elections-The-rise-of-Europes-far-right
۹. مجموعهٔ “اسناد هفتمین کنگرۀ حزب تودهٔ ایران”، صفحه ۱۶.
https://www.tudehpartyiran.org/wp-content/uploads/2022/08/Congress-Documents-Complete.pdf
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۲، مردادماه ۱۴۰۴




