به سوی آینده

در فاصلۀ زمانی انتشار دو شمارۀ گاهنامه

در فاصلهٔ زمانی انتشار گاهنامهٔ شمارهٔ ۱۲ “به‌سوی آینده”- شمارهٔ قبلی- در مردادماه و شمارهٔ ۱۳- شمارهٔ کنونی در آذر‌ماه ۱۴۰۴، دو مناسبت بود. اولی تاریخی، دهم مهرماه سالگرد بنیادگذاری حزب تودهٔ ایران، بود. به‌این مناسبت در رسانه‌های وابسته به حزب و رسانه‌های دیگر مقاله‌ها، جستارها، گهگاه خاطره‌هایی از رویدادها و فعالیت‌های تاریخی یا دربارهٔ چهره‌های بنیاد‌گذار حزب منتشر می‌شود.

 

در روال انتشار شعرهایی از شاعران برجسته در هر شماره “به‌سوی آینده” شعر ماندگار ”غزل برای درخت“ سرودهٔ سال‌های دهۀ ۱۳۴۰ سیاوش کسرایی را انتخاب کردیم که شاعر در آن از “رمیده”‌ای- درواقع “رمانده شده”‌ای- “یگانه” و “تنها” از ما، اما با ما و نه جدا از ما، سخن می‌گوید، و در چاپ مجدد آن در سال‌های دههٔ ۱۳۵۰ همهٔ دوستداران شعر و این شاعر نسبت به این شعر شیفتگی‌ و توجه‌ای تازه‌ نشان دادند. این شعر در مجموعۀ اشعار کسرایی به‌نام ”با دماوند خاموش“ منتشر شده بود. رفقای علاقه‌مند به شعرهای کسرایی (و شاید خود کسرایی هم) “درخت”ی که غزل برای آن سروده شده بود را “حزب” می‌دانستند و می‌گفتند سرگذشت این درخت سرگذشت حزب است. بنابراین برای مناسبت مهرماه چاپ این شعر را در نظر گرفتیم.

 

در خلال همین فاصلهٔ زمانی تا زمان انتشار “به‌سوی آینده” شمارهٔ ۱۳ خلجان‌های پیش‌درآمد پاییز همراه رگبارها و تندبادها آغاز شد و پس از روزها تاختن باد و باران اندک اندک در  زمزمهٔ برگ‌های زرین خزان به‌رنگ زرد قناری جریانی آرام در پیش گرفت. خزان، فصلی که شاعران دربارهٔ زیبایی‌ها و اندوهناکی‌هایش سخن‌ها گفته و سروده‌اند.  اما ”خزانی“ مهدی اخوان ثالث (م. امید) چیزی دیگر بود، شعری ماندگار و اثر ادبی‌ای کم‌نظیر دربارهٔ پاییز بود و هست و در بین شعرهای مطرح شاعری چون اخوان جایی خاص یافته است. برای مناسبت دوم یعنی ”خزان“ چاپ شعر خزانی م.امید را در نظر گرفتیم. این شعر در آبان‌ماه ۱۳۳۵ سروده و در مجموعۀ اشعار مهدی اخوان ثالث (م. امید) به‌نام ”آخر شاهنامه“ در سال ۱۳۳۸ منتشر شد.

 

سیاوش کسرایی

 

غزل برای درخت

 

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی که بادها

در برگ‌های درهم تو لانه می‌کنند

وقتی که بادها

گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند

غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش‌آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب‌زدگانی که چشم‌شان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا؟

خورشید را کجا؟

در دشت دیده، غرق تماشایی ای درخت؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می‌کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر برکش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت

***

مهدی اخوان ثالث (م. امید)

 

خزانی

 

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.

آنَک، بر آن چنار جوان، آنَک

خالی فتاده لانهٔ آن لک‌لک.

او رفت و رفت غلغل غلیانش؛

پوشیده، پاک، پیکر عریانش.

سر زی سپهر کردنِ غمگینش.

تن با وقار شستن شیرینش.

 

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.

رفتند مرغکان طلایی‌بال.

از سردی و سکوتِ سیه جستند،

وز بید و کاج و سرو نظر بستند.

رفتند سوی نخل، سوی گرمی؛

و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت.

 

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.

اینک، بر این کنارهٔ دشت، اینک

این کوره راه ساکت بی‌رهرو.

آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک

آن کوچه‌باغ خلوت و خاموشت؛

از یادِ روزگار فراموشت.

 

پاییز جان! چه سرد،‌ چه دردآلود.

چون من تو نیز تنها ماندستی.

ای فصلِ فصل‌های نگارینم،

سردِ سکوتِ خود را بسُراییم،

پاییزم! ای قناری غمگینم!

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۳، آذرماه ۱۴۰۴

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا