چگونه جیووانی سوسیالیست شد ماکسیم گورکی
ترجمۀ ناصر مؤذن
وینچنزویِ نقاش و جیووانیِ تراشکار کنار دَرِ میخانهای که میان بوتهزار انبوه تاکستانی قدیمی پنهان شده بود روی خمرهای شراب نشستهاند. میز آنان زیرسایبان انگوری است که ساقههای نیلوفری پیچ و گلهای قرمز و کوچک چینیای در آن دویده است.
وینچنزویِ نقاش جوانی است ریزنقش، سبزه، و استخوانی، چشمهای سیاهش با تبسم فروخورده و خوددار آدمی خیالپرور میدرخشد. این تبسم، بر خلاف آبی سیر پشت لبها و گونههای تیغ انداختهاش به چهرهٔ او حالتی ساده و کودکانه میدهد. وینچنزو دهانی كوچك، گرم، دخترانه، و دستهایی بلند دارد. انگشتهای بیقرارش با غنچهٔ طلایی رنگ گلی بازی میکند. غنچه را به لبها میفشارد و چشمهایش را هم میگذارد. بهنرمی میگوید: “نمیدانم، امکانش هست. …” سر بزرگ ولاغرش را تکان میدهد و کاکلش که سرخی میزند روی پیشانی ولو میشود. جیووانیِ تراشکار اصرار میکند: “آره، آره! هر چه بیشتر به طرف شمال بروی مردم را خشنتر میبینی!”
جیووانی کلهای درشت و شانههایی پهن دارد و روی کله بزرگش موی سیاهی ژولیده و مجعد روییده است. صورتش مسی رنگ است و بینی آفتاب سوختهاش از پوستههای سفید پوشیده است. چشمهای درشتش چون چشمهای درشت و موقر يك ورزا است. انگشت شست دست چپش قطع شده است. طرز صحبت کردنش آرام است، همچون حرکت دستهایش که پوشیده از روغن موتور و برادهٔ آهن است. لیوان شراب را میان انگشتان چرکش که ناخنهای آن شکسته است میفشارد و با صدای بم و عمیقی به صحبتش ادامه میدهد. میگوید: “میلان، تورین، این دو شهر کارگاههایی پرشکوه هستند که انسانهایی نو را قالب میریزند، جاهایی هستند که طرز فکرهای نو از آنها برمیخیزد! کمی صبر داشته باش، چیزی طول نمیکشد که جهان مهربان و خردمند بشود!”
نقاش ریزهنقش گفت: “آره” و لیوان شراب را برداشت، جلو نور آفتاب گرفت و خواند: “آه، زمین در بامدادان روزگار ما چه گرم است، دریغا اما ما پیر میشویم و گرمای لطیف میپژمرد” و در ادامه گفت: “بهنظر من هرچه بیشتر رو به شمال بروی میبینی مردم بهتر کار میکنند، فرانسویها بهاندازهٔ ما تنبل نیستند، آلمانیها از فرانسویها هم زرنگترند، درنهایت روسها هستند. روسها آدمهایی هستند که بهدردت میخورند” و درحالی که سرش را خم میکرد گفت: “سرزمین قهرمانهاست کاش آنجا زندگی میکردم.”
تر اشکار در حالیکه تیزی دست را روی زانو میکوفت با صدایی بلند گفت: “توی هفتهٔ اول عین گوشت یخزده میشوی!” هر دو قاه قاه خندیدند.
گردا گرد آنان گلهای آبی و طلایی شکوفه کرده بودند و پرتو خورشید در فضا موج میزد. شراب سرخ در جامها کف کرده بود. نوای زمزمهگر دریا از دوردست میآمد. جیووانی گفت: “حالا گوش بده وینچنزویِ عزیز تا بهت بگویم من چه شکلی سوسیالیست شدم. تو باید این ماجرا رو به شعر دربیاوری، جریانش را میدانی؟”
نقاش همچنان که توی لیوانش شراب میریخت و با تبسم به باریکهٔ قرمز شراب نگاه میکرد گفت: “نه، تو هرگز تا حالا ماجرایش را برایم نگفتهای. این قبای سوسیالیستی آنقدر خوب به تنت نشسته که آدم فکر میکند اصلاً با آن زاییده شدهای! جیووانی گفت: “نه! منم مثل تو و بقیهٔ مردم عریان و نادان زاییده شدم. جوان که بودم آرزوم این بود با زنی ثروتمند ازدواج کنم. وقتی هم توی ارتش بودم سعی و تلاشم این بود که افسر شوم. توی سن بیستوسهسالگی کمکم حس کردم چیزهای این دنیا هم همهاش درست نیست و پی بردم ادامه دادن به این جهالت شرمآور است.”
نقاش زانوانش را به لبهٔ میز تکیه داد. سرش را بلند کرد و به تپهٔ روبرو خیره شد. روی تپه کاجهایی انبوه روییده بود و باد شاخههایشان را بهبازی میگرفت.
جیووانی تعریف کرد: “واحد ما به بولونیا اعزام شده بود. دهاتیهای این ناحیه اسباب دردسر شده بودند. عدهای از آنان تقاضای اجارهبهای کمتر و عدهٔ دیگرشان مزد بیشتر میخواستند. من گمان میکردم هر دویِ این عده در اشتباه هستند. بهعقیدهٔ من کاهش اجارهبهای زمین و افزایش دستمزد چیزهایی بیمعنی میآمدند. چرا؟ برای اینکه در آن صورت مالکان خانهخراب میشدند. برای من آدم شهری همهٔ این کارها احمقانه و بیربط میآمدند. گرمای هوا، سگدو زدنهای تمام نشدنی، و پاسداری در شب هم هرچه بیشتر عصبانیم میکرد. اینهمه جنبوجوش برای این بود که دهاتیها ماشینهای مالکها را خردوخاکشیر میکردند، خرمنها را آتش میزدند، و خلاصه چه بگویم، هر چه مال خودشان نبود داغون میکردند. …”
تراشکار جرعهای شراب نوشید و در حالی که صحبتش گل کرده بود ادامه داد: “آنان گُله به گُله عین گوسفند اما ساکت و عبوس توی مزرعهها گشت میزدند و سرشان توی کار خودشان بود. ما با نشان دادن سرنیزههایمان به آنان متفرقشان میکردیم و گاهی هم با تهتفنگ هُلشان میدادیم، اما آنان ترسی نداشتند و آرام آرام پراکنده میشدند و دوباره دورهم جمع میشدند. این جور کارها دیگر بهاندازهٔ مراسم عشای ربانی آزار دهنده شده بود و مثل تب از امروز به روز دیگر کشانده میشد. لوتو سرجوخهٔ ما پسر خوبی بود. اصلاً دهقان و بچهٔ ابروزی بود. از همه چیز احساس ناراحتی میکرد. لوتو تکیده شده و چشمهایش گود افتاده بودند. بدون چاره مانده بود. میگفت:٬بد وضعیتیست فرزندانم! انگار اینطور بویش میآید که از تفنگهایمان بایست برای راستوریس کردن اوضاع استفاده کنیم. مردهشورش ببره!٬ لُندولُندِ لوتو ما را حتی بیشتر جری میکرد. بعضی از دهاتیهای کلهشق با کارهایشان وضع را بدتر میکردند. اینها توی هر سوراخسنبهای سرک میکشیدند، روی هر بلندی، کنار هر درختی پیدایشان میشد و با چشمهای پر از نفرت به ما زُل میزدند. طبیعیست که احساساتشان نسبت به ما چندان دوستانه نبود.”
وینچنزویِ ریزنقش در حالی که لیوانی پر از شراب به طرف رفیقش هُل میداد گفت: “بزن!” تراشکار لیوان را برداشت و گفت: “ممنون! بهسلامتی همهٔ آدمهای ثابتقدم!” و شراب را تا ته سرکشید و سبیلش را با دست پاک کرد و ادامه داد: “روزی روی تپهای نزدیک زیتونزاری ایستاده بودم و برای درختها پاسداری میدادم. چون دهاتیها هروقت فرصتی پیدا میکردند درختها را میشکستند. دوتا دهاتی یکی پیر یکی جوان پایین تپه داشتند یک گودال میکندند. هوا خیلی گرم بود. خورشید مثل کوره میسوخت. یکی از آن روزهایی بود که آدم آرزو میکنه ماهی بشود. من این دوتا دهاتی را میپاییدم و بیحوصله و عصبانی بودم. ظهر که شد این دوتا دست از کار کشیدند و چند تکه نان و پنیر و یک کوزه شراب از توی بغچهشان درآوردند. پیش خودم گفتم اجل ببردتون! ناگهان پیرمرد که تا آن موقع حتا یک نگاه هم به من نینداخته بود به جوان چیزی گفت. جوان سری تکان داد و پیرمرد با عصبانیت فریاد زد ٬به تو میگویم برو!٬ مرد جوان با یک کوزه آمد بالا و با خُلقی ناخوش گفت ٬پدرم فکر میکنه شما تشنهاید و این شراب را برای شما داد!٬ ناراحت کننده اما جالب بود. من شراب را نپذیرفتم و با سر از پیرمرد تشکر کردم. اما مرد جوان همانطور که به آسمان نگاه میکرد گفت ٬بخور آقا، بخور! ما این شراب را داریم به یک انسان نه به یک سرباز میدهیم. انتظار هم نداریم شراب ما یک سرباز را مهربانتر کند.٬ پیش خودم گفتم خدا لعنتت کند تو دیگر نمیخواهد نیش بزنی! و یک قُلُپ از شراب خوردم و ازشان تشکر کردم. آنان هم آن پایین شروع کردند به غذا خوردن. هوگو که بچهٔ سالرنو بود آمده بود پست را از من تحویل بگیرد. به او گفتم آن دوتا دهاتی آدمهای خوبی هستند. آن شب دم دَرِ انباری ایستاده بودم و بهخاطر ماشینهایی که در آنجا نگهداری میشد نگهبانی میدادم. چندتا آجر از سقف پرت شدند پایین، یکیشان به سرم گرفت اما چندان کاری نبود، یکی دیگرش شانهٔ چپم را کوفت طوری که بازوی چپم بیحس شد.”
تراشکار حرفش را قطع کرد و شروع کرد به خندیدن. دهانش را فراخ باز کرده بود و چشمهایش را چرخانده بود بالا. در میان خنده گفت: “توی آن ایام و توی آن محل آجر و چوب و سنگ در کار بودند و چیزهای کوچک و بزرگ زیادی بودند که به کلههای ما کوبیده میشدند. یک سرباز ممکن بود درحال رفتن به جایی یا در وقت نگهبانی چوبی از زمین بلند بشود و بخورد توی کلهاش یا سنگی از آسمان به طرفش پرتاب شود. البته این کارها ما را دیوانه میکرد.”
حالت نگاه وینچنزویِ نقاش غمناک و رنگش پریده شد. بهنرمی گفت: “شنیدن این چیزها همیشه دردآوره.”
جیووانی گفت:”چاره چیست؟ مردم خیلی کُند به چیزی پی میبرند. اما بقیهٔ ماجرا. بالاخره کمک خواستم و مرا توی خانهای بردند. یکی از بروبچههای سرباز هم آنجا خوابیده بود. سنگی به صورتش گرفته بود و شکاف برداشته بود. وقتی ازش سؤال کردم چهطور چنین اتفاقی برایش افتاده با تبسمی مسخرهوار گفت ٬یک پیرزن همقطار گرامی! یک عجوزه که موهایش سفید بود سنگی به طرفم پرتاب کرد و بعد از من خواست که بکشمش٬ ازش سؤال کردم نگرفتنش؟ گفت ٬نه. گفتم که، من خودم افتاده و زخمی بودم. البته فرمانده باورش نمیشد. من چهجور میتوانستم بگویم یک پیرزن من را زخمی کرده؟ اجل ببردش! زندگی اینها زندگی پرمشقتی است. و من میتوانم بفهمم اینها چرا از ما سربازها متنفرند.٬ پیش خودم فکر کردم پس قضیه از این قرار است. همان موقع یک دکتر با دوتا خانم آمدند تو. یکی از خانمها خیلی قشنگ بود. موهاش بور بود و مطمئناً اهل ونیز بود. آن خانم دیگر یادم نیست چه جور بود. شانهام را معاینه کردند، خیلی درد داشت، کمپرس آب گرم برایم تجویز کردند و رفتند.”
چهرهٔ جیووانی تراشکار تویهم رفته بود و خاموش دستهایش را بههم میمالید. رفیق نقاشش همانطور که تُنگ شراب را بالا گرفته بود و باریکهٔ قرمز و شفاف و جاری شراب توی هوا تاب برمیداشت گیلاسها را دوباره پر کرد.
تراشکار با دلتنگی ادامه داد: “رفیقم و من کنار پنجره توی سایه نشسته بودیم که صدای زیبای خانم موبور را شنیدیم. با دوستش و همان دکتر آمده بودند توی باغچه. اینها بهزبان فرانسوی صحبت میکردند و من هم که فرانسه را خوب بلدم شنیدم خانم موبور میگفت ٬متوجه چشمهای او شدید؟ او هم دهاتیه و شاید وقتی لباس سربازی را از تنش دربیاورد مثل دیگران یک سوسیالیست بشود. فکرش را بکنید، این مردم با این چشمها انگار بر همهٔ جهان میخواهند مسلط بشوند همهچیز را تغییر بدهند همهٔ ما را دور بریزند و نابود کنند! و همهٔ این کارها بهنام عدالتی کور و احمقانه انجام میشوند!٬ دکتر گفت ٬جوانکهای احمق، نیمه طفل، نیمه حیوان…٬ خانم موبور گفت ٬حیوان که بله، اما کدام کارشان بچگانه است؟٬ دکتر گفت ٬این رؤیای تساوی حقوق انسانها در سراسر جهان…٬ خانم موبور فریاد کشید ٬تصورش را بکنید، من با آن یارویی که چشمهایش عین چشمهای ورزا است و آن یکی دیگر که صورتش عین صورت پرندههاست باید با هم مساوی باشیم، همهٔ ما، شما آقای دکتر، من و این خانم بایست با این دهاتیها مساوی باشیم، با این مردمی مساوی باشیم که خون عوام در رگهایشان جریان دارد، آدمهایی که میشود آنان را برای کشتن حیواناتی مثل خودشان اجیر کرد…٬ خانم موبور مدت زیادی با حرارت تمام صحبت کرد و من گوش کردم و پیش خودم فکر کردم و آه بهیادم آمد این علیامخدره خانمخانمای بسیار محترم را قبلاً دیده بودم و تو خوب میدانی که سرباز جماعت با چه شوری میتواند به زنها فکر کند و طبیعتاً من هم خیال میکردم او زنی مهربان و خوشقلب باید باشد و همینطور هم با هوش. چون در آن ایام من معتقد بودم آدمهایی که از طبقههای بالا هستند باید خیلی هم باهوش باشند. از رفیقم پرسیدم متوجه شد آنان چه میگفتند یا نه؟ اما او که فرانسه نمیدانست. وقتی برایش تعریف کردم خانم موبور چه میگفت عجیب از کوره دررفت. از جایش پرید و توی اتاق شروع کرد به قدم زدن. چشمهایش برق میزدند، البته در واقع چشمش چون چشم دیگرش با نوار زخمبندی بسته شده بود. رفيق من با خشم گفت ٬پس اینطور. این خانم از وجود من استفاده میکند، اما من را انسان نمیداند. برای منافع این خانم است که من حقارت و پستی خدمت سربازی را تحمل میکنم، اما او بهخودش حق میدهد حیثیت من را لگدمال کند. او شأن انسانی من را هیچ میگیرد. برای حفظ املاك و اموال او است که من جانم را بهخطر میاندازم… ٬ رفیق من آدم احمقی نبود و حس میکرد جداً به او توهین شده من هم همینطور حس میکردم. روز دیگر ما همهٔ حرفهای خانم موبور را به بچههای دیگر گفتیم، بیآنکه یک واو از آن بیندازیم. و لوتو زیر لب غرولندی کرد و نصیحتمان کرد که احتیاط کنیم و گفت ٬فرزندانم فراموش نکنید که شما سرباز هستید و چیزی بهنام انضباط هم وجود دارد!٬ ما فراموش نکرده بودیم که سربازیم. اما از آن روز به بعد بسیاری از ما و در واقع همهٔ ما کور و کر شدیم و دهاتیها هم از این طفره رفتنهای ناگهانی ما از وظیفههایمان امتیازهایی فراوان بهدست آوردند. دهاتیها جنگ را بردند و رفتارشان با ما بسیار دوستانه شد. آن خانم موبور هم خیلی چیزها از دهاتیها یاد گرفت. مثلاً به او یاد دادند که با آدمهای درست و خوب چه جور بایستی رفتار کرد. بالأخره ما را از آن محل خواستند، یعنی از جایی که به قصد ریختن خونمان ما را فرستاده بودند. دهاتیها به بسیاری از ما دستهگل میدادند. رفیق عزيز همانطور که از خیابان دهکده میگذشتیم گلبارانمان میکردند نه سنگباران! من عقیده دارم ما خودمان آن گلها را بهدست آوردیم. ما دیگر میتوانستیم استقبال دشمنانه دهاتیها را با بدرقه کردنهای پرشکوهشان فراموش کنیم!”
تر اشکار خندید و بعد گفت: “حالا وینچنزو از این ماجرا یک شعر بساز…”
نقاش در حالیکه بهفکر فرو رفته بود و تبسمی روی لبهایش نقش بسته بود جواب داد: “آره برای شعر موضوع جالب و مناسبی است. اطمینان دارم میتوانم از پسش بربیایم. آدم وقتی که سنش از بیستوپنج بالاتر میرود دیگر اشعار عاشقانه بهسادگی و زود زود بهسرراغش نمیآیند” و گلی که دستش بود و حالا دیگر پژمرده شده بود به گوشهای پرت کرد و یکی دیگر چید و در حالیکه از روی شانههایش به تراشکار نگاه میکرد گفت: “وقتی یک انسان راه میان سینه مادر تا سینه معشوقش را طی کرد باید بهخاطر نوعی دیگر از سعادت تلاش کند.”
تراشکار همانطور که شراب را توی لیوان میچرخاند خاموش بود. شُر شُر نرم دریا بهگوش میرسید و عطر گلها در هوای گرم شنا میکرد.
تر اشکار من من کنان گفت: “خورشید ما را خیلی تنبل و لطیفطبع بار آورده است.”
وینچنزو در حالیکه ابروان زیبایش را توی هم گره میکرد گفت: “من دیگر نمیتوانم شعرهای عاشقانه خوبی بگویم. خیلی از خودم ناراضیم.”
جیووانی پرسید: “مگر تازگی چیزی بهخاطرت رسیده ؟”
نقاش همان آن جوابی نداد. اما بالأخره گفت: “آره، دیروز روی پشتبام مهمانخانهٔ کومو چیزی به ذهنم رسید” و بعد با صدایی آرام شروع کرد به خواندن:
“کرانهٔ دریا متروك است و واپسین پرتو خورشیدِ پاییزی
با صخرههای خاکسترگون کهن مشفقانه بدرود میگوید.
موجهای ستیهنده بر سینهٔ صخرههای تیره میکوبند و
آفتابِ شعلهور را در آغوش نیلی و سرد خویش میشویند.
برگهای مسین با بادِ پاییزی فرومیریزند.
سپیدی کفهای مَدِ دریا
چون لاشههای سپیدِ پرندگان است.
تنها خورشید، هنگام که آرام در دریا فرومینشیند
میخندد.”
مکثی طولانی، و سپس سرش را پایین انداخت و به زمین چشم دوخت.
تراشکار تنومند لبخندی زد و گفت: “آدم میتواند راجع به خیلی چیزها بنویسد، اما بهترین نوشتهها آن نوشتههاییاند که راجع به انسان است، سرودِ انسانهای خوب است.”
– – –
(از مجموعه داستان “حکایتهایی کوتاه از ایتالیا” اثر ماکسیم گورکی)
برگرفته از مجلهٔ “سوگند”، شمارهٔ ۱۵، دورهٔ دوم، ۱۱ تیرماه ۱۳۵۸.
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۳، آذرماه ۱۴۰۴




