بهمناسبت زادروزِ فردریش انگلس، آموزگارِ پرولتاریا – جدال بورژوازی با انگلس و ماتریالیسم دیالکتیک بهمنظور تخریبِ شخصیت و تحریفِ نظریه (تئوری)
بهمناسبت بزرگداشت دویستوپنجمین زادروز فریدریش اِنْگِلس (۷ آذرماه ۱۱۹۹ / ۲۸ نوامبر ۱۸۲۵) یکی از بزرگترین آموزگاران سوسیالیسم علمی، اندیشمندی انقلابی که ماتریالیسم دیالکتیکی را از تصلب ایدئالیستیِ فلسفه بیرون کشید و آن را به تحلیل عینیِ واقعیت اجتماعی پیوند زد. او در پیوندی ناگسستنی با کارل مارکس نظریهٔ ماتریالیسم تاریخی را بسط داد، نظریهای که آگاهی را بازتابِ مناسبات مادیِ تولید و مالکیت میداند و مبارزهٔ طبقاتی را نیروی محرکهٔ تاریخ تلقی میکند. انگلس نشان داد که در روند تکامل جامعه، تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی به نقطهای میرسد که بازتولید نظم پیشین را ناممکن میسازد و اینجاست که ضرورتِ دگرگونیِ انقلابی، از امکانِ عینی به واقعیتِ تاریخی تبدیل میشود ـ آنگاه که آگاهی و سازمانیابیِ طبقاتی با شرایط مادیِ رسیده درهم میآمیزند.
او یک انقلابی مبارز بود که کمونیسم را نه بهمثابهٔ یک آرمان اخلاقی، بلکه امکانی مادی و وظیفهای تاریخی درک میکرد. انگلس درک دیالکتیک طبیعت را با دیالکتیک جامعه پیوند داد تا نشان دهد تاریخ نیز از قوانین شدن و رفتن پیروی میکند. آثار او فراخوانی است برای بهکار گرفتن آگاهانهٔ این قوانین در مبارزهٔ طبقاتیای که در آن طبقهٔ کارگرِ سازمانیافته نقشی تعیین کننده دارد. در اندیشهٔ او نظریه (تئوری) با عمل (پراتیک) درمیآمیزد. میراث او همچنان فراخوانی است به مبارزه برای شکل دادنِ آگاهانه به تاریخ. “شبحی” که کارل مارکس و فریدریش اِنْگِلس در “مانیفستِ حزبِ کمونیست” با طنزی ضمنی با این عنوان ترسبرانگیز بر بورژوازی از آن نام بردند، هرگز تصویری صرفاً ادبی نبود، بلکه فشردهٔ نظری فرایند مادیای تاریخی بود: حرکت تاریخی نیروهای مولده که در سرمایهداری به تضاد با شکل مالکیت خصوصی درمیغلتند. همین مضمون است که در کتاب ”ایدئولوژیِ آلمانی“ بیان میشود، جایی که آنان [مارکس و اِنْگِلس] نشان میدهند نه “ایدهها”، نه “اخلاق”، نه “روح”، بلکه مناسبات واقعی اجتماعی یعنی تولید و بازتولید زندگی مادی، پایهٔ هر تحول تاریخی است. نفرت بورژوازی از این “شبح”، چیزی جز هراس یک طبقه از درک این حقیقت نیست که شرایط وجودیاش تاریخی و ازاینروی فناپذیر است.
این هراس، منشأ یورشهای مداوم ایدئولوژیکی به بنیانگذاران سوسیالیسم علمی است. و همانطور که انگلس در “آنتیدورینگ” توضیح میدهد، بورژوازی نه از راه تضاد تئوریک، بلکه از راه مهآلودسازی به مبارزه برمیخیزد: تحلیل تاریخی را با اخلاقگرایی جایگزین میکند، توسعهٔ مادی را با “ارزشهای ابدی”، قانونمندی طبقاتی را با زندگینامهسازی فردی. چون نمیتواند ماتریالیسم تاریخی را باطل کند تلاش میکند حامل این نظریهٔ علمی [انگلس] را از طریق تخریب اخلاقی بیاعتبار سازد ـ نه بهشیوهٔ دیالکتیکی، بلکه بهشیوهٔ تهمتزنانه.
برای نمونه، شماری زندگینامه از زندگی انگلس نوشته شده است، زندگینامههایی که برخی محافظهکارانه، برخی نسبتاً خوب، و برخی شخصیتشکن هستند. یکی از جدیدترین این زندگینامهها نوشتهٔ پرمدعای “تریسترام هانت” (“Tristram Hunt”) با عنوان: “کمونیست فراکپوش” است، زندگینامهای که در حکم روایتی بهویژه بد از زندگی انگلس برجسته است. اما از چنین افرادی چه انتظار دیگری میتوانیم داشته باشیم؟ مورخان بورژوا بهویژه هنگام نوشتن دربارهٔ مارکس و انگلس تبرهای خود را تیز میکنند. ”تریسترام هانت“ خادم اربابان بورژوازی نیز از این قاعده مستثنیٰ نیست.
در همآوایی با این روش ، نمونهٔ اخیر تخریب شخصیت بهمنظور تخریب مارکسیسم ـ لنینیسم را در مستند نه چندان تازهٔ شبکهٔ “تلویزیون آرتِ” (“arte TV”) – شبکهٔ تلویزیونیای اروپایی که توسط آلمان و فرانسه اداره میشود- دربارهٔ فریدریش اِنْگِلس میتوان مشاهده کرد. در این مستند تحلیل او از قانونمندیهای تکامل طبیعت در دیالکتیکِ طبیعت، نقش او در تبیین شیوهٔ تولید سرمایهداری، و فهم او از خانواده بهمثابهٔ نهادی تاریخی ـ اقتصادی بررسی نمیشوند، بلکه کانون توجه بر زندگی خصوصی اوست: “سرمایهدار ثروتمند”، “دوستدار زنان”، “چهرهای پر از تناقض”. این دقیقاً الگوی ایدئولوژی بورژوایی است: آنچه را که نتوان رد کرد، آن را به وجههٔ اخلاقی ارزشهای بورژواییای نشئت گرفته از مذهب باید تقلیل داد. فریدریش انگلس در خانوادهای وابسته به صنعت نساجی در ”راینلند“ Rhineland زاده شد. هرچند پیشینهٔ طبقاتی او بورژوایی و مرتبط با مناسبات سرمایهداری صنعتی بود، انگلس بهواسطهٔ تجربهٔ مستقیم از شرایط کار و تضادهای اجتماعیِ عصرِ صنعتی و از طریق فرایند سیاسی- فکری خود از آن خاستگاه فاصله گرفت. او خود را نه نمایندهٔ منافع طبقهای که از آن برخاست، بلکه خود را متحد و مربیِ طبقهٔ کارگر شناخت و زندگیاش را در سازمان دادن نظری و عملی جنبش کارگری سامان داد.
او همراه با کارل مارکس نشان داد که جدا شدن کنش جمعی طبقهٔ کارگر از مناسبات تولیدیِ سرمایهداری و سازمانیابی آگاهانهٔ آن طبقه شرطِ امکانِ سرنگونیِ سرمایهداری و گذار به جامعهای بدون استثمار است. رویکرد او بیش از هر چیز بر پیوند نظریه و عمل (پراتیک)، تحلیلِ تضادهایِ بنیههای مولده و مناسباتِ مالکیتی، و وظیفهٔ سازمان یافتنِ سیاسیِ طبقهٔ کارگر تأکید داشت، جایگاهی که او عملاً تا آخر عمر برای آن کار و تلاش کرد.
انگلس در اوایل سالهای دههٔ بیست زندگیاش بهروشنی جانب جنبش کارگری بریتانیا را گرفت و با جریان رادیکالِ درون جنبش چارتگرایی (Chartism) ، جنبشی که خواهانِ اصلاحات پیشرفتهٔ سیاسی و اجتماعی بود همراه شد. با این حال، او از همان آغاز از محدودیتهای صرفاً اصلاحطلبانهٔ این جنبش فراتر رفت و در جریان تماس مستقیم با کارگران و فعالان پیشروِ آن، ضرورتِ گذار از مبارزات صرفاً اقتصادی و دموکراتیک به مبارزهٔ آگاهانهٔ طبقاتی را دریافت. ثمرهٔ این دوره انتشار اثر سترگ او بهنام: “وضعیت طبقهٔ کارگر در انگلستان” به سال ۱۲۲۵ خورشیدی / ۱۸۴۵ میلادی بود، اثری که نه تنها تصویری مستند از شرایط رنج و استثمار در بطن سرمایهداری صنعتی ارائه کرد، بلکه پایههای نظریِ تحلیل علمی از جامعهٔ بورژوایی را بنا نهاد. انگلس از رهگذر این تجربه از همدلیِ صرف با جنبشهای دموکراتیک به موضعی کمونیستی و انقلابی گذر کرد و به این یقین رسید که رهایی طبقهٔ کارگر تنها از رهگذر الغای مالکیت خصوصیِ ابزار و سرمایهٔ تولید و سازمانیابی آگاهانهٔ پرولتاریا در مقیاس بینالمللی ممکن است.
انگلس در کتاب “آنتیدورینگ” پیشاپیش شیوههای مکار و ریاکار بورژوازی را افشا کرده بود: بورژوازی از آن لحظه که علم، سلطهٔ طبقاتی او را تبرئه نه، بلکه تاریخی میکند از علم میگریزد. او میتواند بپذیرد که “بیعدالتی” هست، اما نمیتواند بپذیرد که این بیعدالتی از مناسبات مالکیت خصوصی بر تولید و توزیع نیازمندیهای تودهها برمیخیزد و بنابراین قابل الغا شدن است. بههمین طریق شبهخِرَدورزانهٔ بورژوازی و خادمانش نظریهٔ ماتریالیسم دیالکتیکی “ابطال” نه، بلکه با عنوانهایی مانند “اوتوپی”، “خونبار”، “فرسوده”، “اخلاقاً مشکوک” نامگذاری میشود، نامگذاریای که هدفش فرسوده ساختن مبارزان راه عدالت اجتماعی است و نه نقد کردن تئوریک آن.
در پرتو رویدادهای اخیر و موج تازهٔ سرکوب اندیشهها و کنشگران چپگرا در میهن ما ایران، بار دیگر سازوکار دیرینِ ایدئولوژی بورژوایی- بهویژه در شکل بومیشدهٔ آن در حکومتی با استبداد و اقتدارگرایی دینی- خویش را آشکار میسازد. همانگونه که انگلس در “آنتی-دورینگ” توضیح میدهد، مدافعان دیدگاههای ناسازگار با ماتریالیسم دیالکتیکی هرگز از مسیر نقد علمی بهمصاف آن نمیآیند، بلکه با جایگزین کردن تحلیل تاریخی با اخلاقگرایی و فردیسازی تضادهای اجتماعی به تخریب شخصیت و تحریف نظریه (تئوری) روی میآورند. حمله به چپ در ایران، همچون تخریب انگلس در روایتهای بورژواییِ غرب، بازتابِ هراسی تاریخی و مشترک است: هراس از آنکه آگاهیِ تاریخیِ طبقهٔ کارگر بار دیگر قانونِ حرکتِ جامعه را دریابد و تضاد را به آگاهیِ سازمانیافته بدل کند. از منظرِ دیالکتیکی، تشدیدِ ستمْ بازتابِ ژرفتر شدنِ تضادهای مادی است، نه علتِ مستقیمِ دگرگونی؛ و هرچه حاکمیت بیشتر به تحریفِ نظری و اخلاقی متوسل شود، نشان آن است که مناسباتِ مسلطْ با بحرانِ ساختاریِ فزاینده روبهرو شدهاند. بنابراین، جدال امروز نه بر سر “اخلاق” یا “امنیت”، بلکه بر سر حقیقت تاریخی است: آیا انسانها میتوانند آگاهانه مسیر دگرگونی اجتماعی را در پیش گیرند یا محکوماند در ایدئولوژی حاکمان خود محبوس بمانند؟ پاسخ ماتریالیسم دیالکتیکی همان است که از زمان انگلس تا امروز معتبر مانده است: آری، زیرا آگاهی، صورتِ بازتابیافتهٔ هستیِ مادی است، و هنگامی که این بازتاب به شناخت ضرورتهای تاریخی بدل شود، دیگر هیچ قدرتی قادر به خاموش کردن آن نیست.
انگلس جنگ دهقانان آلمان را با بینش علمی ماتریالیستی آنگونه که میبایست به آن پرداخت مینگارد. این جنگ صرفاً یک قیام محدود منطقهای دهقانان نبود، بلکه- در تفسیر مارکسیستی فریدریش انگلس- نمایانگر اولین “انقلاب بورژوایی” در تاریخ اروپا بود که در آن نیروهای مولد رو به رشد علیه روابط تولید فئودالی قیام کردند.
جنگ دهقانان یکی از اولین تلاشها برای یک انقلاب مردمیِ مبتنی بر آگاهی طبقاتی بود و درعینحال، موضعهای قطعی بورژوازی را آشکار کرد، بورژوازیای که از ترس تودهها با نیروهای فئودالی متحد شد.
بنابراین، جنگ دهقانان بهعنوان آزمایشگاهی تاریخی عمل کرد، آزمایشگاهی که در آن نمودِ دیالکتیک زیربنا و روبنا، منافع طبقاتی، شکل سازمانی و میانجیگری ایدئولوژیک را بهشیوهای مثالزدنی میتوان مشاهده کرد. انگلس در این اثر خود توضیح میدهد “رفورماسیون” که در تاریخنگاری بورژوایی معمولاً اختلافهای منجر به رفورم دینی تلقی میشود درواقع نوعی مبارزهٔ طبقاتی بود که زبان الهیاتی آن صرفاً گُسست ساختاری اقتصادی- اجتماعی را تشکیل میداد.
دیالکتیکِ طبیعت نشان میدهد که حرکت ضرورتاً دربرگیرندهٔ تضاد است، و تکامل نه از “هماهنگی” بلکه از کشاکش اضداد پدید میآید. اما گفتمان بورژوایی تضاد را نه بهمثابهٔ قانون تکامل، بلکه بهمثابهٔ “دوروئی” یا “تناقض شخصی” بازنمایی میکند. تضاد دیالکتیکی، روانشناسی میشود تا ضرورت تاریخی آن پنهان بماند. آنچه درواقع قانونِ توسعه است بهصورت نقص اخلاقی فرد ترجمه میشود. از همین روست که “افشاگری” رسانهای دربارهٔ انگلس، آموزهٔ کمونیسم، و سوسیالیسم علمی، نه حرکت در مسیر شناخت، بلکه مانوری ایدئولوژیک است: بورژوازی امید بسته است که اگر انگلس بهعنوان “فردی همراه با ضعفهای شخصی” معرفی شود، سوسیالیسم علمی نیز بیاعتبار جلوه کند. اما ”ایدئولوژیِ آلمانی“ همین سازوکار را ازپیش افشا کرده است: اندیشهٔ مسلط، همان اندیشهٔ طبقهٔ مسلط است- و درماندگی تاریخی خویش را در پوشش خشم اخلاقی پنهان میکند. تحلیل او از مالکیت خصوصی، تقسیم کار و سلطهٔ طبقاتی نشانگر اندیشههای او است. ایدئولوژی بورژوازی میتواند انگلس را تنها بهعنوان “فرد” بکوبد، زیرا بهعنوان “نظریهپرداز” چیزی برای پاسخ ندارد. و همچنان که انگلس نوشت: “آگاهی انسانها نیست که هستی اجتماعیشان را تعیین میکند، بلکه هستی اجتماعی آنانست که آگاهیشان را تعیین میکند.”
پس آنچه امروز به آن حمله میشود، نه انسان انگلس، بلکه حقیقت نظری او دربارهٔ اجتماع، اقتصاد، فلسفه، و لزوم مبارزهٔ طبقاتی است.
میراث فریدریش انگلس نه در اسطورهسازی از فرد، بلکه در تداومِ اندیشهای است که پیوند میان علم، تاریخ، و رهایی را برقرار میکند. مارکسیسم-لنینیسم امکانِ آگاهی و سازمانیابی نهفته در جامعه را در تئوری و عمل نشان میدهد. حاکمیت سرمایهداری میکوشد با تخریب چهره و تحریف معنا این پیوند را بگسلد. آنچه در نبرد امروز بر سر انگلس و مارکسیسم هدف گرفته میشود این حقیقت است که تاریخْ صحنهٔ تضاد نیروهای واقعیِ مادی است نه میدانِ داوریِ اخلاقی یا ارادههای فردی. ماتریالیسم دیالکتیکی یادآور میشود رهایی نه از “ایمان” بلکه از شناختِ قانونمندیِ حرکتِ جامعه برمیخیزد. تا زمانیکه تضاد میان کار و سرمایه باقی است اندیشهٔ انگلس زنده است، زیرا در هر دوره، طبقهٔ کارگرِ آگاه بهمثابهٔ حاملِ ضرورتِ دگرگونی بار دیگر از دل تاریخ برمیخیزد.
به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۴۸، ۱۰ آذر ۱۴۰۴



