سوسیالیسم و «خورشید جهانتاب» مارکس برای آزادی همگانی*
به نظر میرسد که سرمایهداری به محدودیتهای طبیعیاش نزدیک میشود. سرمایهداری جهانی با رکود رشد، افزایش نابرابری، و بحران جهانی مرتبط با تغییرات نامطلوب آبوهوایی مواجه است. همچنین، تنشی فزاینده میان استفاده از فناوریهای نوین و نحوهٔ توزیع دستاوردها آن وجود دارد. این در حالی است که برنامه و سیاستهای سوسیالیستی در اوضاع کنونی به حاشیه رانده شده و عرصهٔ رنج، اعتراض، و نارضایتی در برابر بحرانهای نولیبرالیسم را در سراسر جهان بهطور عمده نیروهای راستگرا اشغال کردهاند. این نیروها سعی دارند که دشمن واقعی، یعنی سرمایهداری، را زیر پوشش عامل خیالی «دیگر»ی منسوب به نژاد، مذهب، قومیت، ملیت، زبان، یا کاست پنهان کنند. این کار برای سرمایهداری فضای تنفسی فراهم میکند، برای نظامی که هیچ راهحل واقعی برای بحرانهایش ندارد و در عوض، صرفاً با توسل به مدیریت و کاهش تضادهای طبقاتی سعی دارد به بقایش ادامه دهد. رشد نیروهای مولد از لحاظ توسعهٔ فناوری بهطور فزایندهای بر اجتماعی شدن تولید متکی است، ولی همزمان در تعارض با مناسبات سرمایهداری قرار میگیرد که میکوشد حقوق مالکیت خصوصیِ چند شرکت محدود فناوری را بر دانش و دادههای تولیدشده تثبیت کند. این شرکتهای اندکشمار نهتنها میخواهند انتخابهای کنونی ما را کنترل کنند، بلکه میخواهند سلیقهها و ترجیحهای آیندهٔ ما را نیز مستعمرهٔ خودشان کنند و در خدمت خودشان بگیرند. در تقابل با این پروژهٔ غیرانسانی، سوسیالیسم پاسخی به توسعهٔ آزاد فناوریهایی است که بهجای سودآوری سرسامآور برای غولهای فناوری، با بیشتر کردن وقت آزاد افراد میتواند رفاه انسان را بیشتر کند.
هدفِ ایدهٔ سوسیالیسم نه ایجاد بهشت بر روی زمین، بلکه یافتن راهحلهای دنیوی و ملموسی است که گرچه واقعیاند، اما با مناسبات سرمایهداری همخوان نیستند. شناخت تجریدی و منطقی مارکس از سوسیالیسم از شناخت تجریدی و عینی او از همان مناسبات سرمایهداری آغاز میشود که در واقعیت وجود دارد. درک مفهوم پویایی حال متفکر را قادر میسازد که بر پایهٔ وضع حاضر، برآوردی علمی از آن تهیه کند. سوسیالیسم در اساس پروژهای برای بازگرداندن افراد به هویت اجتماعیِ تحققیافته است. از نگاه لیبرالها، این امر با آزادی فردی ناسازگار یا تضعیف فردگرایی آزادانه است که هیچ لیبرالی حاضر نیست بهراحتی از آن بگذرد. از این رو، آنها سوسیالیسم را نظامی اجتماعی تصویر میکنند که ارادهٔ آزاد را سرکوب میکند.
سوسیالیسم و وجه تمایز ثروتمندان
جامعه یا هر مجموعهٔ انسانی، قبیلهیی، یا خویشاوندی از هر نوع مستلزم برقراری نوعی قرارداد ضمنیِ متقابل و زیست جمعی است. هیچ جامعهٔ انسانیای وجود نداشته است که در آن افراد از ارادهای کاملاً آزاد برخوردار باشند، زیرا چنین وضعی میتواند حق دیگر اعضای جامعه برای برخورداری از ارادهٔ آزاد را به خطر بیندازد. خیال و تصوّر لیبرال بورژوایی از وجود انسان چنان است که فرض میکند فردیت آزاد و ابتکارهای بهاصطلاح کارآفرینی از ویژگیهای طبیعی انسان مستقل از جامعه است و از این رو چنین فردیتی فراتر از همهچیز و غیرقابل مذاکره و معامله است. مارکس در گروندریسه این پرسش را مطرح میکند که اگر چنین ویژگیای بهطور طبیعی به دست میآید، پس چرا بردهداری مزدی و افراد غیرمالک در سرمایهداری وجود دارند؟ از نظر مارکس، قلمرو آزادی از جایی آغاز میشود که قلمرو ضرورت پایان مییابد و تحقق کامل آزادی بدون برآورده کردن نیازهای همگان ناممکن است. بنابراین، پیششرط تضمین آزادی برای همه تأمین نیازهای همه است، امری که سرمایهداری میکوشد آن را محدود کند. از این رو، تصور سوسیالیسم اساساً بر ایدهٔ تضمین آزادی برای همه استوار است که از نظر لیبرالهای بورژوا، برای ثروتمندانی که فقط از امتیاز آزادی در سرمایهداری تا حد استثمار دیگران برخوردارند، خفقانآور به نظر میرسد.
ظهور جامعهٔ بازارمحور، یا جامعهای که در آن تولید کالا و ارزش مبادله حاکم است، تعامل متقابل واقعی میان انسانها را صرفاً مبادلهای میان صاحبان کالا میبیند. در نتیجه، مالکیت خصوصی در کارکرد چنین جامعهای بیشترین اهمیت را پیدا میکند. قدرت بازار بهصورت نیرویی خارج از کنشهای فردی ظاهر میشود، بهگونهای که اعمال افراد را قوانین “عینی” بازار هدایت میکنند که خارج از کنترل فردیاند. همهٔ ویژگیهای انسانی باید بر اساس منطق بازار ارزشگذاری شود که خارج از کنترل اوست. این وضع نهتنها در مورد کارگران صادق است، بلکه شامل سرمایهداران نیز میشود که فقط از طریق شخصی کردن روابط سرمایه میتوانند بهعنوان سرمایهدار به حیاتشان ادامه دهند. اما فقط با در هم شکستن این «شبحِ عینیت» و برقراری مجدد روابط مستقیم تعامل دوجانبه، وابستگی متقابل، و همبستگی است که میتوان آزادی اصیل و واقعی انسانی را تضمین کرد.
مارکس در “دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی” (۱۸۴۴) از وحدت انسانها بر پایهٔ تفاوتهایشان سخن گفت که به معنای وحدتی مبتنی بر مکمل بودن است، که در آن هر فرد بهسبب تفاوت داشتن با دیگری به او وابسته است. در اینجا فردیت و تفاوت داشتن بخشی از روابط موجود میان انسانهاست و نه بخشی از جدایی آنها از هم، آنگونه که در فردگرایی بورژوایی تصور میشود. مارکس فردیت ثروتمندان در تولید و مصرف را همهجانبه میبیند. او در سرمایهداری انسانِ فقیرشدهای را میبیند که “کاملاً درگیر منافع شخصیاش است و مطابق با علایق شخصیاش عمل میکند” و “همهٔ حواس جسمی و فکریاش با پریشانی جایش را به یک حس داده است: حس تملک. انسان میبایست تا این حد به فقر مطلق فروکاسته میشد تا بتواند تمام ثروت درونیاش را به وجود آورد.” از این رو، سرمایهداری باید برای شکوفایی تمامعیار فردیت غنی واژگون گردد؛ سوسیالیسم پاسخی است که بر این ایده استوار است: “تکامل آزادانهٔ هر فرد شرطِ تکامل آزادانهٔ همه است.”
سوسیالیسم بهمثابهٔ نظامی زنده (ارگانیک)
نظام فکری مارکس با نظام فکری اقتصاددانان سیاسی کلاسیک مانند آدام اسمیت و دیوید ریکاردو تفاوت اساسی دارد، زیرا او سرمایهداری را در کلیّتش میدید. مارکس سرمایهداری را بهعنوان نظامی چندجانبه و با تأثیر متقابل، متشکل از تولید، مصرف، توزیع، و مبادله است که در آن هر یک از این مراحل برای تعریف کردن سرمایهداری بهعنوان یک کل بههمپیوسته و ارگانیک به یک اندازه مهم است. در اندیشهٔ مارکس، نظام ارگانیک به این معناست که هر جزء آن پیششرط وجود جزء دیگر را فراهم میکند. از این رو، اهمیت شناخت ماهیت فرایند تولید، آنگونه که در اقتصاد سیاسی کلاسیک دیده میشود، ویژگی نظام مورد نظر مارکس نیست، بلکه در چارچوب تحلیلی مارکس، تولید و مصرف و توزیع همگی اهمیتی برابر دارند. بنابراین، گسترهٔ نظام جایگزینِ سرمایهداری صرفاً به تضمین رشد بیشتر تولید محدود نمیشود، بلکه به ساماندهی متفاوت تولید و مصرف و توزیع (و مبادله) نیز مربوط میشود. سرمایهداری خودش طی مراحلی بهصورت نظامی ارگانیک پدیدار شد. در آغاز، مناسبات سرمایه و کنترل بر ابزارهای موجود تولید را برقرار کرد. ولی در ادامه، ساختارهای تولیدیای به وجود آورد که برای رشد خودجوش این نظام مساعد بودند. سرمایهداری بهتدریج به نظامی ارگانیک تبدیل شد که در آن تولید، مصرف، توزیع، و مبادله همگی بهطور خاص با روابط سرمایه سازگار شدند و هر یک پیشفرض دیگری شد. با این حال، این روند مسیری طولانی را طی کرد و توسعهٔ روابط سرمایهمحور در کشورهای متفاوت همچنان متفاوت است، زیرا آنها نه از یک نقطهٔ آغازین یکسان شروع کردهاند و نه رشد یکنواختی در سراسر جهان داشتهاند. بهطور مشابه، شکلگیری نظام نوین، یعنی سوسیالیسم، باید با برقراری کنترل اجتماعی بر ابزارهای موجود تولید آغاز شود، ولی برای آنکه بهصورت نظامی ارگانیک تکوین یابد، لازم است که آرایش خاص سوسیالیستیاش را در حوزههای تولید، مصرف، توزیع، و مبادله بپروراند. این روند نیز مستلزم پیمودن مسیری طولانی است که مانند همهٔ جوامع و نظامهای پیشین با دورههایی از موفقیت و شکست همراه خواهد بود. ولی از همه مهمتر، میزان رسیدن به هدف در این مسیر اساساً به رشد و توسعهٔ نیروهای مولد و تسهیل و تسریع شکلگیری مناسبات تولید بستگی دارد.
با این حال، ایدهٔ “کلیّت” مارکس با کلیّت هگلی متفاوت است، زیرا کلیّت هگلی مطلق و از پیش تعیینشده است، در حالی که کلیّت در اندیشهٔ مارکس همواره در حال تغییر و تکامل است و هرگز از پیش تعیین نمیشود. از این رو، تصور “سوسیالیسم ایدهآل” امری غیرواقعی است، درست همانگونه که سخن گفتن از “سرمایهداری ایدهآل” نیز بیمعناست. در نظام مورد نظر مارکس، کلیّت نهتنها مراحلش را تعریف میکند، بلکه اجزای متغیر نیز در شکل دادن به کل نقش دارند. از این رو، اجزا و کل بهطور متقابل یکدیگر را میسازند. بنابراین، خودِ سوسیالیسم پروژهای در حال تکامل است: چگونگی تحقق آن در کشورهای متفاوت و مراحلی که طی میکند به میزان مشخص توسعهٔ نیروهای مولد در هر کشور بستگی دارد. ولی در اساس، این مسیر سفری است بهسوی جامعهای از “تولیدکنندگانِ مرتبط” که در آن دولت بهتدریج اهمیتش را از دست میدهد و سرانجام در جامعهای حل میشود که بر ارادهٔ اکثریت زحمتکشان استوار است. در چنین وضعی، تعامل متقابل و همبستگی انسانها را دوباره در جامعهای متحد میکند که در آن فردیت شکوفا میشود و توسعهٔ و رشد آزادانهٔ هر فرد پیششرط توسعه و رشد آزادانهٔ همه میشود. این همان جستوجو برای “خورشید جهانتاب” است که مارکس جوان، در بیست و یک سالگی، در رسالهٔ دکتریاش از آن سخن گفت: “پس چون خورشیدِ جهانتاب غروب کند، پروانه به نور چراغ حریم خصوصی پناه میبرد”. سوسیالیسم ایدهٔ احیای همین خورشید جهان تابِ مارکس است.
* مارکسِ جوان در رسالهٔ دکتریاش در سال ۱۸۳۹ از استعارهٔ “خورشید جهانتاب” برای نشان دادن تحقق نهایی آزادی انسان استفاده کرد. حرف او این بود که هنگامی که این خورشید غروب میکند، افراد به زیر “نور چراغ حریم خصوصی” پناه می برند، ولی هدف سوسیالیسم برقراری مجدد این خورشید است تا “رشد آزادانهٔ هر فرد به پیششرطِ رشد آزادانهٔ همه بدل شود”.
نوشته سانجی روی، به نقل از دموکراسی خلقی، نشریه ارگان حزب کمونیست هند(مارکسیست)
به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۵۱، ۲۲ دی ۱۴۰۴