رهرُوان راه حقیقت
سیمین نیکآیین
ده شاخه گل سرخ بچینید
در راه بمانید
یک یک شهدا را همه با نام بخوانید . . .
عسگر آهنین
روز پنجشنبه هفتم اسفندماه ۱۴۰۴، ۴۲ سال از تیرباران رفقا (بهترتیب نام خانوادگی):
- سرهنگ حسن آذرفر، استاد دانشکدۀ افسری و معاون پرسنلی نیروی زمینی؛
- ناخدا بهرام افضلی، فرمانده نیروی دریایی و فاتح نبردهای دریایی خلیج فارس؛
- ابوالفضل بهرامینژاد، پژوهشگر توانا؛
- محمد بهرامینژاد، از کادرهای شجاع و دلیر حزب تودۀ ایران؛
- فرزاد جهاد، قهرمان مقاومت در کمیتهٔ مشترک ساواک و از کادرهای سازمان نوید؛
- شاهرخ جهانگیری، عضو مشاور کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران و از مسئولان سازمان نوید؛
- رضا خاضعی، از کادرهای برجستۀ حزب تودهٔ ایران؛
- سرهنگ هوشنگ عطاریان، قهرمان مرحلهٔ نخست جنگ و فاتح عملیات غرب کشور؛
- سرهنگ بیژن کبیری، فرماندۀ نیروهای هوابُرد و فاتح عملیات شکستن محاصرهٔ آبادان و
- خسرو لطفی، از کادرهای ورزیدهٔ حزب تودهٔ ایران؛
میگذرد.
حاکمان مرتجع رژیم ولایی، هراسان از رشد اعتبار و نفوذ حزب تودۀ ایران و گسترش نفوذ اندیشههای حزب در درون جامعه، با وارد کردن اتهامهای جعلی و دروغین “تدارک کودتای نظامی” و”جاسوسی” ده رزمندۀ تودهای از جمله چهار فرمانده قهرمان جبهههای جنگ و شش کادر برجستۀ حزب تودۀ ایران را که از شریفترین انسانهای میهن ما بودند به جوخههای اعدام سپردند. اتهامهایی ناروا به آنها زده شد که با میهندوستی و جهانبینی رفقای ما تضادی آشکار داشت. متهمان دادگاه هیچیک به وکیل دسترسی نداشتند و هیئت منصفهای نیزدر کار نبود.
رفیق بهرام افضلی، که جان شیفتهاش را با همۀ شور و عشق به زندگی و خانواده بر سر آرمانهای مردمی نهاده بود، در دفاع از حقانیت حزب تودۀ ایران و رد کردن این اتهامات، در پاسخ به یاوه سراییهای محمدی ریشهری جنایتکار و خائنانی همچون محمدمهدی پرتوی که در کنار دادستان جا گرفته بودند، ازجمله گفت: “در رژیم گذشته با پوست، گوشت، و استخوان خودم فساد، ظلم، و محرومیت را در جامعهٔ ایران احساس کرده بودم. برای خودم چنین تحلیل میکردم که برای فائقآمدن بر مشکلات و برای اینکه جامعه به طرف یک تعادل پیش برود، لزوم یک حزب چپ… که انگیزههای خدمت اجتماعی یکسان برای افراد جامعه را داشته باشد برای مملکت ما ضروری است…”
پیش از این، در دوران نوجوانی رفیق افضلی مبارزه با ظلم و محرومیتی را که با گوشت، پوست، و استخوان خود احساس کرده بود با عضویت در سازمان جوانان حزب تودۀ ایران آغاز کرد و در اوج نهضت ملیشدن نفت راه پیکار با دشمنان خلق را در پیش گرفت. مقام علمی رفیق افضلی دکترای مهندسی در رشتهٔ معماری (آرشیتکت) کشتی و زیردریایی بود که آموزش آن را در ایتالیا دیده بود. او استاد بیش از ده رشتهٔ فنی نیروی دریایی و یکی از صاحبنظران برجسته در این رشتهها بود. رفیق افضلی پیش از پیروزی انقلاب ۵۷ و در ارتباط تنگاتنگ با گروهی از افسران مبارز و مترقی در درون نیروی دریایی علیه رژیم ستمشاهی مبارزه میکرد. او پس از پیروزی انقلاب دیگربار با حزبش تجدید پیمان کرد و در دفاع از دستاوردهای انقلاب و تعمیق آن به فداکاریهایی بزرگ دست زد.
در زمان جنگ با عراق، با این که اکثر فرماندهان نیروی دریایی از او خواسته بودند بهدلیل وجود خطر در حین عبور از خور موسی بر ناوچهها سوار نشود، تصمیم گرفت شخصاً بر عرشۀ نخستین ناوچه که از این مسیر میگذرد حاضر شود و فرماندهی داشته باشد. او خطاب به همقطارانش گفت: “من باید جلو باشم و اگر قرار است کسی کشته شود، این باید من باشم.” بدینسان نشان داده شد که کانال خور موسی از مین پاکسازی شده است و برتری نظامی به سود پیکارگرانِ میهنِ درحال جنگ با عراق در خلیج فارس تحکیم یافت. مینروبی این کانال و حفظ این راه ارتباطی در شکستدادن ارتش مزدور صدام، بازپسگیری خرمشهر، و نجاتدادن آبادان از محاصره، نقشی اساسی داشت. زمانی که خرمشهر سقوط کرده بود و آبادان در محاصرهٔ عراق بود، ارتش متجاوز صدام برای تثبیت حضور اشغالگرانهاش در خوزستان اقدام به مینگذاری در کانال خور موسی کرده بود تا راه ارتباطی بندر شاهپور را ببندد. این اقدام صدام علاوه بر پیامدهای نامطلوبی که از جنبهٔ نظامی داشت، از لحاظ تجاری و کشتیرانی نیز برای ایران در آن دوره بسیار زیانبار بود. در پی این اقدام ارتش صدام، نرخ بیمهٔ کشتیهای تجاری به چند برابر رسید. در آن زمان، یعنی فقط حدود یک سال و نیم پس از انقلاب، امکان مینروبی دریایی برای نیروی دریایی ایران عملاً وجود نداشت. از لحاظ تاکتیک نظامی، مینروبی در منطقهٔ جنگی کاری بسیار خطرناک، اما مهم بود. ولی رفیق ناخدا افضلی از پای ننشست. برای نخستینبار در تاریخ نیروی دریایی ارتش ایران، هلیکوپترهای مینجمعکن آر-جی-دلتا که پیش از انقلاب خریداری شده و بدون استفاده مانده بودند به کار انداخته شدند. پرسنل این هلیکوپترها، قبل از آن، حتی تمرین مینروبی نکرده بودند. ناخدا افضلی در مقام فرمانده نیروی دریایی دستوری صریح و روشن ابلاغ کرد: “تحت هر شرایطی، کشتیهای بازرگانی باید به بندر شاهپور رفتوآمد کنند!” او گروههای خلبان نیروی دریایی را سازماندهی کرد و در جلسات توجیهی بر اهمیت بازگشایی کانال خور موسی تأکید کرد. رفیق ناخدا افضلی بنیانگزار دانشکدۀ علوم دریایی نوشهر بود، دانشکدهای که تا کنون صدها متخصص دریایی تربیت کرده و کشور را از لحاظ تربیت کادر مهندسی و ناوبری دریایی بینیاز از خدمات خارجی کرده است.
رفقای قهرمان تودهای دیگر، از جمله سرهنگ بیژن کبیری در جبههٔ جنوب و رفیق سرهنگ هوشنگ عطاریان در جبههٔ غرب، نقشی مهم در سدّ کردن پیشروی نیروهای عراقی داشتند. نقش اثرگذار فرماندهی آنان انکارنشدنی و مثالزدنی است.
تأثیر فرماندهی داهیانهٔ افسران حزب تودۀ ایران در جبهههای جنگ، بخشی از کارنامهٔ افتخارآمیز و بهیادماندنی آنان در دفاع از میهن است. همچنین، رفیق قهرمان سرهنگ حسن آذرفر کارنامهای درخشان در دفاع از میهن، اعتقاد به سعادت مردم، پاکدستی، و رفتارهای انسانی در برابر همکاران و همقطاران خود دارد. این رفقا نماد انسانهایی مهربان، صمیمی و درعینحال جدی و هدفمند برای تعالی نیروی دفاعی میهن بودند که نهفقط در میان نفرات و کارکنان نیروی دریایی، زمینی و هوایی ارتش، بلکه در میان میهندوستان و مردم آزادیخواه محبوبیت و اعتباری ویژه داشتند و دارند.
رفیق سرهنگ حسن آذرفر در خانوادهای محروم و زحمتکش در بروجرد پا به عرصۀ حیات نهاد و دوران کودکیاش در رنج و محرومیت سپری شد. او در کوران زندگی آبدیده شد و برای بنیاد نهادن زندگی نوین در میهنش پای به میدان مبارزه گذاشت. او در بیدادگاه جمهوری اسلامی در دفاع از آرمانهایش گفت: “من از یک خانواده مستضعف هستم و به افراد مستضعف واقعاً عشق میورزیدم و الان هم عشق میورزم و این باعث تشنجاتی در محل کار من در سراسر مراحل خدمتم بود… در جریان انقلاب تا حدود توانایی خودم با مردم کوچه و بازار واقعاً پابهپا بودم.”
رفیق آذرفر علت جذبشدنش به حزب را برنامههای اقتصادی آن اعلام کرد. تأکید او بر “برنامههای اقتصادی” ریشۀ طبقاتی داشت. او نیک آگاه بود و ایمان داشت که تنها در چارچوپ برنامۀ حزب تودۀ ایران میتوان ریشههای ستم طبقاتی را در ایران سوزاند. او در آخرین دیدار با همسر و پسرش گفت: “پسرم، سرفراز باش! لبخند بزن جوان! برو به دو برادرت بگو: پدرم هرگز سرهنگ مظلومکُشان نخواهد بود. او سرباز سادۀ خلق است. به آنها بگو: من هیچ فرماندهی نداشتهام جز خلق محروم ایران و از توده فرمان بردهام تا پای جان. به قاتلانم بگو: ما را تک تک شکار کردید، اما بدانید ما فوج فوج برمیگردیم. به گرسنگان میهنم بگو: پایان رنج نزدیک است که من در سپاه کورهپزان و بنایان اسم نوشتهام. و بگو که توده نه میبخشد و نه از یاد میبرد.”
زمانی که میهن ما و خلقهای زحمتکش کشور ما اسیر سلطۀ اهریمنی رژیم سرسپردهٔ پهلوی بودند، رفیق ابوالفضل بهرامینژاد راهی را جستوجو میکرد که به سرمنزل آزادی و استقلال ایران و بهروزی و سعادت کارگران و دهقانان منتهی شود. ورود به دانشگاه صنعتی برای او زمینۀ مساعدی در یافتن این راه بود. خیلی زود به حقانیت تاریخی جهانبینی مارکسیسم-لنینیسم و پیرو راستین آن در کشور ما یعنی حزب تودۀ ایران پی برد و همۀ تلاشش را به کار بست تا با مرکز حزب در خارج از کشور تماس بگیرد.
بعد از انقلاب بهمن، و پس از یورش رژیم اسلامی به حزب تودهٔ ایران، او در اواخر بهار ۱۳۶۲ در کمیتۀ مشترک سابق زندانی شد. “پاکی و خلوص نیت رفیق ابوالفضل در زندان مثالزدنی بود. او را همه دوست داشتند و او با همۀ زندانیان سیاسی از هر گروه و دستهای رفاقت داشت. هیچ از خود نمیگفت، آنقدر که هیچیک از ماها حدس نمیزد او را خطر مرگ تهدید میکند…. یکی از جرمهای او نوشتن کتابی بود به نام “پژوهشی در طبیعت و ماورای طبیعت”. ابوالفضل هنگام خروج از جمشیدیه خطاب به بقیه گفت: “بچهها ببینید ما تا لحظۀ آخر هم میگوییم و میخندیم”. خبر اعدام او، به همراه سرشاخههای گروه نظامی، همه را در بهت و ناراحتی عمیقی فرو برد.” در وصیتنامۀ او آمده است: “بدانید که من خیانت نکردم و روی آرمانهایم ایستادهام. این را تاریخ نشان خواهد داد و نقاب از چهرۀ دشمنان بر خواهد گرفت.”
در شب ۷ اسفندماه ۱۳۶۲ درِ ده سلول مرگ بر پاشنه چرخید. ده قهرمان تودهای با قامتی استوار و با گزینش مرگ پُرافتخار به جوخه اعدام رفتند. دژخیمان جمهوری اسلامی با چکاندن ماشه، ده قلب آکنده از مهر به تودۀ مردم و گداخته از آتش عشق به حزب تودۀ ایران را از تپش باز داشتند تا از خوان یغمای چپاولگران داخلی و خارجی سهلتر و طولانیتر حراست کنند.
یکی از آن ده گُرد پایمرد که به ابدیت پرستاره پیوست رفیق جانباخته محمد بهرامینژاد بود. محمد در سال ۱۳۳۳ در یکی از محلههای فقیرنشین اردبیل دیده به جهان گشوده بود. در دوران کودکی طعم تلخ رنج و حرمان ناشی از فقر و تنگدستی خانوادگی را با تمام وجود چشیده بود. آنگاه که پا به سالهای نوجوانی گذاشت یکتنه راهیِ نبرد با دشواریهای زندگی شد. در فصل تابستان کار میکرد و ضمن کمک مالی به خانواده، هزینۀ تحصیل سال آینده را نیز فراهم میکرد. او پیکار سیستماتیک را در سال ۱۳۵۶، زمانی که موفق به برقراری ارتباط سازمانی با سازمان “نوید” شد، آغاز کرد. او از جویبار به رود پرخروش حزب تودۀ ایران پیوست.
رفیق محمد بهرامینژاد در روز ۱۲ اردیبهشت ۶۲ به چنگ دژخیمان جمهوری اسلامی افتاد و ناخواسته گام در سهمناکترین عرصۀ نبرد با دشمن غدار نهاد. نباید رشتۀ زندگی سراپا افتخارش گسسته میشد. عاشق پاکباخته در پرتو ایمان خللناپذیر به تودهها و روح تسلیمناپذیرش هفتخان شکنجه را با سرافرازی پیمود و سرانجام بهاتفاق ۹ تن دیگر از همرزمانش به رفیعترین قلۀ بشری عروج کرد و ۷ اسفند ۶۲ خون پاکش بر زمین ریخته شد. کارگزاران رژیم خودکامۀ جمهوری اسلامی، و دیگر گردانندگان رژیم جهل و ظلمت و خادمان ثروت و مکنت، کوشیدند که تودهای فداکار و معلم دلسوز و پُرکار را در خون بغلتانند تا او نتواند بذر اندیشۀ انقلابیاش را در خاک میهن بیفشاند و درس ایثار و پیکار به نونهالان و صاحبان فردای وطن بیاموزد. چه خیال خامی! رفیق بهرامینژاد امروز نیز معلم است. معلمی گرانقدرتر، پُرارجتر و پُرثمرتر از دیروز. تختهسیاه کلاس او صفحۀ روشن پیکار حزب تودۀ ایران است. گچ سفیدش: خون سرخش؛ شاگردانش: رزمندگان خلق؛ و درس و پیامش: کار و پیکار و ایثار.
رفیق فرزاد جهاد یکی از نامآوران حزب ماست. او اهل شیراز بود و تحصیلاتش را در رشتۀ علوم سیاسی در دانشگاه تهران به پایان رسانده بود. انسانی مهربان و خوشخو و مردمدار و در عقایدش محکم بود.
هنگامی که توابان بهاشارهٔ شکنجهگران علیه رفقای ما شعار میدادند، پرغرور و باصلابت، بیآنکه اندیشهٔ مرگ در ایمان او به حزبش و به مردم خللی ایجاد کند، آرام و پرغرور میگوید: “ما در دامان پاکی پرورش یافتیم که راهی جز راه خلق نداشته است. به حرفهایی که اینها دربارۀ ما میگویند باور نکنید. این حرفها همه تهمت و دروغ است.” مزدوران رژیم ولایت فقیه این فرزند رشید خلق و این حامی مبارزۀ مردم را در جریان یورشی غیرقانونی به حزب تودهٔ ایران به بند کشیدند و سرانجام در بیدادگاه جمهوری اسلامی به تیرباران محکوم کردند.
رفیق شاهرخ جهانگیری در اردیبهشت ۶۲ دستگیر شد و به زیر شکنجه رفت. به او نیز چون دیگر تودهایها و مدافعان واقعی حقوق زحمتکشان اتهام ناروا و سیاساختۀ “خیانت” و “جاسوسی” زده شد- القابی که شایستۀ دشمنان خلق بود- و سرانجام در هفتم اسفند همان سال تیربارانش کردند. او در وصیتنامهاش که آن را در واپسین لحظات زندگیاش به رشتۀ تحریر در آورده بود خطاب به همسرش نوشت: “زنده باد آزادی، زنده باد صلح … من شرافتمندانه زندگی کردم و شرافتمندانه میمیرم. اصلاً نگران نیستم و خوشبختم. زندگی من مصداق این شعر حافظ است:
دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرس
زهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
همچو حافظ غریب در رَهِ عشق
به مَقامی رسیدهام که مپرس
برای شما زندگی کردم و برای شما میمیرم و خوشبختم، خوشبخت!”
رفیق غلامرضا خاضعی در سال ۱۳۳۳ در زابل- این خطۀ سوزان و محروم- متولد شده بود. زندگیاش سراپا رنج و محرومیت بود. مشاهدۀ زندگی رقتبار مردم زحمتکش سیستان و بلوچستان که حتی از ابتداییترین حقوق انسانی نیز محروم بودند و ستم طبقاتی چون باری سنگین بر شانههای فرد فرد آنها سنگینی میکرد برای رفیق تودهای ما که روحی حساس و شاعرانه داشت رنجآور بود. او با شناختی عمیق که در روند مطالعاتش بدان دست یافته بود سرانجام به سازمان نوید پیوست. در فاصلۀ سالهای ۵۶ و ۵۷ همۀ وقتش در تکثیر و پخش نشریههای “نوید” و “بهسوی حزب” سپری شد. رفیق خاضعی معتقد بود که “آدمیان را با خون به هم میچسبانند. یک قطره خون که [از] دریای خلق ریخته شود از هزاران شعار و فریاد کاراتر و کوبنده تر است.” رفیق خاضعی با خواندن سرود حزب و شعار “درود بر حزب تودۀ ایران” پرچم حزب را بوسید و به استقبال مرگ رفت!
رفیق خسرو لطفی در دوران اختناق سیاه رژیم ستمشاهی به سازمان نوید پیوست. او از پُرکارترین و فداکارترین رفقای سازمان نوید بود. در گرما و سرما بهعنوان پیک تیزپا بخشی از خاک میهن را درمینوردید و پیام حزب تودۀ ایران را به همرزمانش میرساند. رفیق لطفی در روز ۱۳ خرداد ۶۲ در سر قراری در میدان فاطمی به چنگ دژخیمان جمهوری اسلامی افتاد و ناخواسته گام در دشوارترین میدان نبرد زندگیاش گذاشت. از ۱۳خرداد تا ۷ اسفند ۶۲ در شکنجهگاههای رژیم جمهوری اسلامی به سر برد. یگانه “جرم” رفیق خسرو لطفی پیکار بیامان در راه آزادی، ترقی و استقلال میهن و رفاه و سعادت مردم بود. او تا آخرین لحظۀ عمر پرافتخارش به آرمانهای حزب تودۀ ایران وفادار ماند و روز ۷ اسفندماه ۶۲ همراه با ۹ تن از همرزمانش جان پاک را نثار تودهها کرد.
این قهرمانانی که آرزویی جز عدالت، صلح، آزادی و رهایی میهن از چنگ استبداد نداشتند، دلیرانی که به خاطر دگراندیشی و مبارزه علیه ظلم و ستم در بیدادگاههای تاریکاندیشان، بهدستور مستقیم سران رژيم، به جوخههای تیرباران و طنابهای دار سپرده شدند، همواره در جان و قلب ما جاوداناند.
مقصود ما از این یادمانها میل به ایستادن در گذشته نیست، بلکه تلاش برای دادخواهی و جلوگیری از تکرار حادثهای مشابه در آیندۀ تاریخ ایران است. حزب تودۀ ایران بر این باور است که نباید انسانها را بهخاطر داشتن باورهای سیاسی و انسانی و دگراندیشی تعقیب کرد، شکنجه کرد، و به کام مرگ فرستاد. برچیدن هرگونه پیگرد سیاسی، عقیدتی، شکنجه و اعدام از قوانین و حیات کشور خواست مؤکد ماست. روشن است که این خواست در حکومت اسلامی برآورده نخواهد شد، اما این چشمانداز و آرمان تاریخی ماست و پایبندی عملی بر آن، آماج سخن ماست.
تیرباران و خاموش کردن پرتو این ده مشعل فروزان موجی گسترده از اعتراض و اندوه را در جامعه برانگیخت. با گذشت ۴۲ سال از اعدام این قهرمانان خلق، چهرهٔ درخشان آنان در مبارزهٔ جاری مردم ما- بهویژه پیکار نسل جوان- همچنان زنده و الهامبخش است.
نام و خاطرۀ تابناک جانباختگان قهرمان هفتم اسفند ۱۳۶۲ماندگار و راهشان پُررهرو باد!
بنمایهها:
در تهیۀ این نوشتار از بنمایههای زیر استفاده شده است:
۱- مجلۀ “دنیا”، شمارۀ ۲، سال اول، دورۀ پنجم، سال ۱۳۶۴.
۲- “نامۀ مردم”، شمارهٔ ۱۲۲۸، ۶ اسفند ۱۴۰۳.
۳- “بهسوی آینده”، شمارۀ ۶، اسفند ۱۴۰۲.
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۴، بهمن ماه ۱۴۰۴




