آرشیو بسوی آیندهبه سوی آینده

شعر معاصر فارسی و سال‌های سپری‌کردن لحظه‌های دشوار – فروغ فرخ‌زاد، شاعر مردمی

ناصر مؤذن

 

مردمی بودن از نظر من این بود که فروغ  از  دردها، نیازها و آرزوهایش که سخن می‌گفت انگار که از دردها، نیازها و آرزوهای مردم به‌طورکلی و زنان و دختران به‌طورخاص که در جامعه برآورده نمی‌شدند و هنوز هم نمی‌شوند سخن می‌گوید. اصطلاح مردمی بودن با نگاهِ سازمان‌ها و حزب‌های چپ معضل‌‌هایی  اساسی به‌ویژه طبقاتی و اقتصادی و اجتماعی را هم دربر می‌گیرد. عرصهٔ هنر عرصهٔ بیان ٔروابط فرد با فرد است، معضل‌‌های سیاست بیانگر ارتباط میلیون‌ها با میلیون‌ها است (بنا به‌نظر اندیشمندی صاحب نام).

و در زمانی که فروغ تازه وارد عرصه انتشار آثارش می‌شد  موجی از شماتت علیه شاعر بلند شد و ضربه‌هایی سخت بر احساس‌ها و بیان عاطفه‌هایش وارد کرد. فروغ با شعر معروف “گناه” ضربه‌هایی سخت که نیما اما در کارزاری مهم دیگر که به‌هم ‌ریختن هنجاری دیگر بود هم متحمل شد. لحن و نوع سخن فروغ در آن شعر به‌رغم آنکه رنگی از بیان بی‌پروا و بی‌ریای توده‌های مردم عادی از گناه داشت درعین‌حال موجی از طعن و لعن به‌همراه داشت. در برانگیختن این موج مجله‌های آن دوران نقش داشتند. فروغ در شعر گناه می‌سرود:

گنه کردم گناهی پر ز لذت                      در آغوشی که گرم و آتشین بود 

گنه کردم میان بازوانی                            که داغ و کینه‌جوی و آهنین بود 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش            نگه کردم بچشم پر ز رازش 

دلم در سینه بی‌تابانه لرزید                     ز خواهش‌های چشم پرنیازش

[از مجموعه شعر “دیوار”، ۱۳۳۵]

این شعر فروغ از سوی نشریه‌های گوناگون آن دوران- نشریاتی که به رنگین‌نامه شهرت داشتند- واکنش نشان داده شد. ازجمله “در سال ۱۳۳٤” یکی از این رنگین‌نامه‌ها با “چاپ پاورقى‌‌ای به‌نام ٬شکوفه‌هاى‌ کبود٬” و در زمرهٔ پاورقی‌هایی مبتذل که با سرهم‌بندی کردن داستان‌هایی جعلی خوانندگانی بسیار داشتند، به شوک روحى فروغ منجر شد که درنتیجه ‌”مدت یک ماه در شفاخانهٔ روانى‌ بسترى شد” [برگرفته از: وبلاگ انتشارات “نگاه”، دی‌ماه ۱۳۹۵].

بیان فروغ  در سرودن شعرهایی همراه با تصویرهایی‌ این چنین البته در قالب‌ها و محتواهایی که نشان دهندهٔ اعتلای فزایندهٔ هنری او بود نشان‌دهندهٔ باور هنرمندانه‌اش به حدیث نفس خویش از میل‌های جنسیتی خاص زنانه بود- و نه آن‌گونه که ادعا می‌شد مستهجن‌نگاری-  با وجود ضربه‌های شماتت از آن نوع که پیش از آن بابت شعر “گناه” بر او وارد شده بود در مجموعه شعر‌های دیگرش و با فاصله‌ زمانی‌ای در مجموعه شعرهای بعدی‌اش (“تولدی دیگر” و “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” در سال‌های ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲) در مجموعه شعر “تولدی دیگر” و در شعرهایی چون “گل سرخ” و “جفت” و تا حدی شعر “معشوق من” ادامه یافت:

 

گل سرخ: گل سرخ/ گل سرخ/ گل سرخ/ او مرا برد به باغ گل سرخ/ و به گیسو‌های مضطربم در تاریکی گل سرخی زد / و سرانجام / روی برگ گل سرخی با من خوابید / ای کبوتر‌های مفلوج/ ای درختان بی‌تجربهٔ یائسه، ای پنجره‌های کور،/ زیر قلبم  و در اعماق کمرگاهم، اکنون /گل سرخی دارد می‌روید /گل سرخ /سرخ/ مثل یک لکهٔ خون/ آه، من آبستن هستم، آبستن، آبستن. (این شعر در مجموعه شعر “تولدی دیگر”، چاپ هفدهم، سال ۱۳۷۰ نیامده است).

جفت: شب می‌آید/ و پس از شب، تاریکی/ و پس از تاریکی/ چشم‌ها/ دست‌ها/ و نفس‌ها و نفس‌ها و نفس‌ها…/ و صدای آب/ که فرو می‌ریزد قطره قطره قطره از شیر/ بعد دو نقطهٔ سرخ/ از دو سیگار روشن/ تیک‌تاک ساعت/ و دو قلب/ و دو تنهائی. (این شعر در مجموعه شعر “تولدی دیگر”، چاپ هفدهم، سال ۱۳۷۰ نیامده است).

معشوقِ من: معشوقِ من/ با آن تنِ برهنهٔ بی‌شرم/ بر ساق‌های نیرومندش/ چون مرگ ایستاد…/ او وحشیانه آزادست / مانند یک غریزهٔ سالم…/ او پاک می‌کند/ با پاره‌هایِ خیمهٔ مجنون/ از کفش خود، غبارِ خیابان را …/ معشوقِ من/ او مثل یک سرودِ خوشِ عامیانه است/ سرشار از خشونت و احساس/ او با خلوص دوست می‌دارد/ ذراتِ زندگی را/ ذراتِ خاک را/ غم‌هایِ آدمی را /غم‌هایِ پاک را…/ معشوقِ من‌/ انسانِ ساده‌ایست/ انسانِ ساده‌ای که من او را/ در سرزمین شومِ عجایب/ چون آخرین نشانهٔ یک مذهبِ شگفت/ در لابلایِ بوتهٔ پستان‌هایم/ پنهان نموده‌ام. (کوتاه شده به‌وسیلهٔ نگارنده).

 

مضمون این‌گونه حدیث‌نفس‌های شاعر برخلاف آنکه موجب حمله‌های لفظی برخی نشریات زمان خودش گردید، از جانبی دیگر شاعران جوان و تازه‌کار بسیاری را جسارت بیان آزادِ حدیث‌نفس خویش در کارهای ادبی‌شان را هم موجب شد. شعرهای فروغ با فضای نو و جذاب و شفافش – به‌لحاظ بیان و مضمون- زنان و دخترانی که برای پا گذاشتن به عرصهٔ شعر و ادبیات هراس یا تردید داشتند (در برابر واکنش جامعه که در این مورد به‌معنای گفتن از عشق و دلدادگی است) جرئت بخشید، همان‌ تأثیری که طغیان طاهره و قمر در بین زنان و دختران ایران داشت. از زنان و دختران شاعر در گفتن از آمال مرتبط با جنسیت‌شان، بیانی همسان پروین اعتصامی انتظار می‌رفت، پروین هنرمندی که اشعار او همچون آینه‌ای ستم‌ها و بی‌عدالتی‌های جامعه را بازمی‌تابید، مثلاً در این شعر:

کودکی کوزه‌ای شکست و گریست           که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم، اوستاد اگر پرسد                          کوزهٔ آب ازوست، از من نیست …

یا در  شعر “ای رنجبر” :

تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر 

                                                         ریختن از بهر نان از چهره آب ای رنجبر …

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد

                                                   کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر”.  

 

فروغ در شعر “به علی گفت مادرش روزی… ” در مجموعهٔ “تولدی دیگر” و در شعر “کسی که مثل هیچکس نیست” در مجموعهٔ “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد”، رؤیاها و آرزوهای‌ دو کودک، پسر و دختر، از لایهٔ مردم فقیر پایین شهر، همراه با تصویرها و واژه‌هایی کاملاً خاص توده‌های زحمت مثل “کور شوم اگر دروغ بگویم” از زبان دختر، خوانندهٔ شعرش را به اعماق زندگی پر از آرزو و حسرت کودکان  جنوب‌شهری می‌برد.

در نتیجهٔ تأثیر جسارت بیان در شعرهای فروغ صفحه‌های مجله‌ها  و جُنگ‌های ادبی‌ از شعرهای زنان و دختران علاقه‌مند به شعر و شاعری پر شدند. در این شعرها تأثیر کلامی و محتوایی و گاه تقلید از آثار فروغ آشکار بود، مثلاً این بریده از شعر “تولدی دیگر”: “دست‌هایم را در باغچه می‌کارم / سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم / و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم / تخم خواهند گذاشت…” بارها و بارها به‌شکل‌های مختلف در شعرهای شاعران تازه‌کار تقلید شد و آنان به‌نحوی چیزی را در باغچه کاشتند. جنبشی ادبی‌ای که فروغ برانگیخت نه تنها زنان و دختران، بلکه مردان و پسران را هم به جانب شعر و ادبیات، به مطالعه شعر، علاقه به شعر و به طبع‌آزمایی و سرایش شعر برانگیخت.

 

فروغ دربارهٔ خصوصیات “شعر امروز“ ایران

ایرج گرگین (مصاحبه‌کننده) می‌پرسد: شرح حال…؟

فروغ: خب شرح حال اینکه آدم یک زمانی دنیا آمده، مدرسه رفته عاشق شده ازدواج کرده… شرح حال به کار آدم مربوط می‌شود…

شعر “امروز ایران” چه خصوصیاتی دارد؟

فروغ: کار هنر ساختن، بنیان کردن، ساختن مجدد زندگی است… زندگی هم چیزی‌ست که ماهیتی متغیر دارد… امروز  تا بیست سال پیش همه چیز عوض شده… مفهوم شرافت، عشق، طرز تلقی آدمی که امروز زندگی می‌کند با بیست سال پیش تغییر کرده تلقی‌ای که از مفاهیم مختلف دارد از عشق، شرافت، مفهوم مذهب، اخلاق، شجاعت، تمام مفاهیم، چون زاییدهٔ شرایط محیط هستند. زندگی ما عوض شده، تمام مفاهیم هم زاییدهٔ شرایط محیط هستند درنتیجه این مفهوم‌ها هم عوض شده‌اند. یک مثل برایتان می‌زنم. مثلاً راجع به عشق. راجع به پایداری در عشق. مثلاً پرسوناژ مجنون که همیشه به پایداری در عشق. از نظر من که به عشق فکر می‌کنم یک پرسوناژ مسخره‌ای‌یه و به لیلی‌های دورهٔ ما که با سرعت۱۲۰ می‌رونه و پلیس جریمه‌شان می‌کنه به‌درد آن مجنون‌ها به درد این لیلی‌ها نمی‌خورند. کارِ هنر تصویر نیست کارِ هنر بیان وجودِ یک آدم است، دنیای حسی یک آدم است. شعر امروز [فروغ ترجیح می‌دهد به‌جای “شعر نو” بگوید “شعر امروز“] از کلی‌گویی درآمده و به زندگی، به آدم، به مسائل انسانی نزدیک شده. هنرِ شعر در این‌هاست و هنر خونش را از این چیزها می‌گیرد و آنچه در شعر مهم است قالبش نیست محتوی‌اش است [بخشی از مصاحبهٔ رادیویی ایرج گرگین با فرغ فرخزاد- ۱۳۴۳- دو سال پیش از مرگ شاعر].

 

پیش از آگاهی بیشتر از نظرات دیگر فروغ دربارهٔ زبانِ “شعر امروز” که در کتاب “با چراغ و آینه” نوشتهٔ محمدرضا شفیعی کدکنی نقل‌قول شده است، در همین زمینه و به‌دنبال آن در ارتباط با تحولی که فروغ به سهم خود در زبان شعر امروز به‌وجود آورد به نکته‌ای جالب نیز که زیر عنوان: “مراحل تحول در زبانِ شعر” آمده است اشاره‌ای مختصر می‌کنیم. شفیعی کدکنی می‌نویسد: “تا حدود سال‌های  شهریور ۱۳۲۰ زبانی که از رهگذر ترجمه‌ها به‌وجود آمد، یکسان بود، تمام شعرای عالم از هر عصر و دوره‌ای و از هر زبانی، همه به لسانِ رمانتیکِ ضعیفی آه و ناله می‌کردند. نمونه‌های آن را تا همین عصر خودمان در همهٔ ترجمه‌های شجاع‌الدین شفا می‌توان دید. پس از شهریور ۱۳۲۰ با نشر چند مجلهٔ جدی از قبیل سخن و مردم و پیام نو و روزگار نو، مترجمان کوشیدند از آن شبکهٔ زبانی معلوم‌الحال بیرون آمده و برای هر اثری، زبان مناسب آن را انتخاب کنند. در ترجمه‌هایی که در مردم و سخن و  گاه روزگار نو نشر می‌شده، نشانه‌های این تحول را می‌توان دید” [“با چراغ و آینه”، صص ۲۹۰ و ۲۹۱]. شفیعی در ادامه یادآور می‌شود در سال‌های پس از ۱۳۳۲، فروغ فرخ‌زاد در بیانیهٔ شاعران پیشرو  گفت: “شعر امروز باید با زبان جان‌داری صحبت کند. یک زبانِ لخت و بی‌رحم و هماهنگ با آنچه در لحظات زندگیِ امروز جاری است… زبانِ شعر امروز ٬زبانِ فاخر٬ مانند لباس‌هایی که  پشت شیشه‌های مغازه‌های لباسشویی آویزان می‌کنند، زبان شسته‌رُفته و اتو کشیده‌ای است. در کمالِ نزاکت فحش می‌‌دهد و در کمالِ فصاحت به توصیف مناظر طبیعت می‌پردازد  و در کمالِ بلاغت با معشوقه‌اش سخن می‌گوید و فراموش کرده است که این فصاحت و بلاغت و نزاکتِ خیره کننده تنها به‌دردِ استادانِ دانشگاه… می‌خورد نه به‌دردِ شاعر و گاه‌گاه بزرگ‌ترین لطمه را به احساسی- که در آستانِ بیان شدن می‌جوشد- وارد می‌سازد. زیرا اگر زبان از زندگی مایه می‌گیرد مانند زندگی، گاه‌گاه، زشتی‌ها و ناهنجاری‌هایی هم دارد که به آن جان می‌بخشد” [همان، ص ۲۹۲، به‌نقل از: “آژنگ جمعه” (هفته‌نامه)، شماره ۷۳- ۷۵ ، مهرماه ۱۳۳۹]. فروغ در جایی دیگر می‌گوید: “به‌نظر من یک شاعر امروزی باید این شجاعت را داشته باشد که هر چقدر می‌تواند، هر چقدر که لازم دارد، احتیاج دارد، کلمهٔ تازه وارد شعرش کند” [در مصاحبه با ایرج گرگین]. فروغ در همین زمینه می‌گوید: “من به سابقهٔ شعری کلمات و اشیا بی‌توجهم. به من چه که تا به‌حال هیچ شاعر فارسی زبانی مثلاً کلمهٔ انفجار را در شعرش نیاورده است. من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه می‌کنم می‌بینم چیزی دارد منفجر می‌شود. من جمله را به ساده‌ترین شکلی که در مغزم ساخته می‌شود به روی کاغذ می‌آورم و وزن مثل نخی است که از میانِ این کلمات رد شده، بی‌آنکه دیده شود، فقط آن‌ها را حفظ می‌کند  و نمی‌گذارد بیفتند. اگر کلمهٔ انفجار در وزن نمی‌گنجد و مثلاً ایجاد سکته می‌کند، بسیار خوب! این سکته مثل گرهی است در این نخ. با گره‌های دیگر می‌شود اصل گره را هم واردِ وزنِ شعر کرد و از مجموعِ گره‌ها یک جور هم‌شکلی و هماهنگی به‌وجود آورد. مگر نیما این کار را نکرد؟ به‌نظر من حالا دیگر دورهٔ قربانی کردنِ مفاهیم به‌خاطرِ احترام گذاشتن به وزن گذشته است. … وزن باید باشد. من به این قضیه معتقدم. در شعر فارسی وزن‌هایی هست که شدت و ضربه‌های کمتری دارند و به آهنگِ گفتگو نزدیکترند. همان‌ها را می‌شود گرفت و گسترش داد” [همان، ص ۲۹۳، به‌نقل از: مصاحبهٔ م. آزاد با فروغ، “آرش”، شمارهٔ ۸، تابستان ۱۳۴۳].

شفیعی کدکنی می‌افزاید: “و این کاری بود که او خود در تولدی دیگر، ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد با توفیق شگفت‌آوری آن را دنبال کرد” [همانجا].

 

فروغ در مصاحبه‌اش با ایرج گرگین گفته بود: “به‌نظر من یک شاعر امروزی باید این شجاعت را داشته باشد که هر چقدر می‌تواند، هر چقدر که لازم دارد، احتیاج دارد، کلمهٔ تازه وارد شعرش کند.” فروغ با دادن این نظر یا حکم یا گزاره، درواقع کلمه‌هایی تازه در قالب وصف در شعرهایش وارد کرد، وصف‌هایی که یکی از ارکان ادب‌شناسی یا بوطیقای شعر فروغ است و تأثیری اساسی در استقبال علاقه‌مندان از اشعار او داشت. برای نمونه برخی از این وصف‌ها را که سال‌ها پیش شفیعی کدکنی یادداشت کرده بود را در زیر می‌آوریم:

 

وصف‌های فروغ فرخ‌زاد

بادبادک‌های بازیگوش/ کوچه‌های گیج/ حجم سفیدِ لیز/ خیابان دراز لکه‌های سبز/ حجم‌های رنگیِ سیال/ آشنایی‌های محتاطانه/ جریان‌های مغشوشِ آبِ روان/ عطرِ گذران/ نقطه‌های ساکتِ پریده‌رنگ/ حروفِ درهم جنون/ شادی‌های مهجور/ ساحلِ غم‌های پاییزی/ آسمانِ کوتهِ دلتنگ [همان، ص ۵۶۹].

 

طنز در کارهای فروغ

طنز فروغ به ‌مضحکه کشاندن ابتذال لایه‌های مرفه و درعین‌حال پرمدعا در خودنمایی‌های خاص خود در برابر جامعه در آن دوران بود، به‌خصوص در سال‌های دههٔ ۱۳۴۰ و بالا رفتن درآمد نفت ایران در جریان‌های قیمت‌گذاری اوپک. طنز فروغ در شعر “ای مرز پرگهر” به طنزی که طنز “جدی- خندی” (“serio- comic” به‌طور مثال در آثار گوگول مثل “بازرس” شبیه است نامیده می‌شود.

ای مرز پر گهر: فاتح شدم/ خود را به ثبت رساندم/ خود را به نامی، در یک شناسنامه، مزین کردم/ و هستی‌ام به یک شماره مشخص شد/ …آغوش مهربان مام وطن/ پستانک سوابق پرافتخار تاریخی/ لالائی تمدن و فرهنگ/ و جق و جقِ جقجقهٔ قانون… / آه / دیگر خیالم از همه سو راحتست …/ من در میان تودهٔ سازنده‌ای قدم به عرصهٔ هستی نهاده‌ام/که گرچه نان ندارد، اما بجای آن/ میدان دید باز و وسیعی دارد / که مرزهای فعلی جغرافیائیش/ از جانب شمال، به میدان پر طراوت و سبز تیر / و از جنوب، به میدان باستانی اعدام / و در مناطق پر ازدحام، به میدان توپخانه رسیدست/ و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش / از صبح تا غروب، …/ به تبلیغ طرح‌های سکون و سکوت مشغول‌اند … [تأکیدها از نگارنده مقاله است].

 

 آثار چاپ شدهٔ فروغ فرخ‌زاد

  • مجموعه شعر اسیر، شامل ۴۳ شعر (بهار سال۱۳۳۱).
  • مجموعه شعر دیوار، شامل ۲۵ شعر (سال۱۳۳۵، انتشارات امیرکبیر).
  • مجموعه شعر عصیان، شامل ۱۷ شعر (سال۱۳۳۷، انتشارات امیرکبیر).
  • مجموعه شعر تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر (سال ۱۳۴۱، انتشارات مروارید).
  • مجموعه شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر (سال ۱۳۴۲، انتشارات مروارید).

 

فروغ در کارهای هنری‌ای دیگر

  • در سال۱۳۳۷ به عنوان ناظر فیلم مستند “یک آتش” ساختهٔ ابراهیم گلستان.
  • همکاری در تهیه فیلمى‌ از مراسم خواستگارى‌ در ایران بنا به سفارش مؤسسهٔ فیلم کانادا با ابراهیم گلستان کارگردان سینما .
  • در بهار سال ۱۳٤۱بازی در فیلم ”دریا“ ساختهٔ ابراهیم گلستان.
  • در پاییز ۱۳۴۱ به‌مدت ۱۲ روز در تبریز در جذام‌خانهٔ ”بابا باغى“‌ به‌سرمى‌برد و فیلم مستند “خانه سیاه است” را می‌سازد.
  • در بهار سال ۱۳۴۲ بازی در فیلم ”خشت و آیینه“ ساختهٔ ابراهیم گلستان.

در سال ۱۳۴۴ سازمان فرهنگى یونسکو از زندگى او فیلم نیم‌‏ ساعته‌‏‌اى تهیه می‌کند.

 

ترانهٔ “در خموشی‌های ساحل”

در یادداشت‌های “راوی” آمده است: “تا آنجا که می‌دانم فروغ فرخ‌زاد فقط یک بار- از سر تفنن شاید- شعری را به‌قصد ترانه شدن سرود. ترانهٔ ٬در خموشی‌های ساحل٬ که روی موسیقی ٬کلیف بارمن٬  و  با صدای ٬محمد نوری٬ اجرا شد. شعری که متن آن در هیچ‌یک از پنج مجموعه اشعار او دیده نمی‌شود” [به‌نقل از: سایت “راویِ حکایتِ باقی”].

متن ترانهٔ “در خموشی‌های ساحل”

شب پریشان می‌خرامد در خموشی‌های ساحل    

                             می تپد در سینه ام دل، تو می‌آیی تو می‌آیی

می‌تراود عطر بوسه از گل سرخ لبانت                    

                           می‌درخشد دیدگانت، چه زیبایی چه زیبایی

می‌گشایی پرده راز با نگاهی پر ز تشویش               

                                من به گوشت می‌سرایم نغمه‌ای از غم خویش

در خموشی‌های ساحل این منم تنهای تنها          

                           خفته در آغوش رؤیا، چه رؤیایی چه رؤیایی

 

چنان‌که اشاره شد این ترانه‌ با صدای محمد نوری، شعر فروغ فرخزاد، و بر روی آهنگی از آمریکای لاتین اجرا شد. آهنگ این ترانه را خوانندگان انگلیسی زبان هم اجرا کرده‌اند، از جمله در سال ۱۹۵۳/ ۱۳۳۲ نات کینگ کول خوانندهٔ پرآوازهٔ آمریکایی در ترانه‌ای عاشقانه به‌نام “پریتند” این آهنگ را اجرا کرده بود [سایت یوتیوب، به‌نقل از دیدار کننده‌ای علاقه‌مند به موسیقی]. “پریتند” (” Pretend “) به‌معنای تظاهر ، ادعا، و معناهایی در همین ردیف.

 

ترانهٔ ” عاشقانه ”

در آلبومی به‌نام “جلوه‌های ماندگار” که آهنگ‌هایش ساختهٔ محمد سریر با صدای محمد نوری بود ترانهٔ “عاشقانه” با متن شعری از مجموعه شعر “تولدی دیگر” فروغ فرخ‌زاد اجرا شد که با استقبال فراواوان روبرو گردید.

 

عاشقانه

ای شب از رؤیای تو رنگین شده              سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش     شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک          هستی‌ام زآلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من                    آتشی در مزرع مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر                         ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها                 در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست        هست اگر، جز درد خوشبختی‌ام نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟              های‌هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من               داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم       هرکسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکیست، درد خواستن                رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه‌دل سینه‌ها                سینه آلودن به چرک کینه‌ها

در نوازش، نیش ماران یافتن                  زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها                         گمشدن در پهنهٔ بازارها

آه، ای با جان من آمیخته                      ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان               آمده از دوردستِ آسمان

از تو، تنهایی‌ام خاموشی گرفت           پیکرم بوی هم‌آغوشی گرفت

جوی خشک سینه‌ام را آب، تو            بستر رگ‌هام را سیلاب، تو

در جهانی این‌چنین سرد و سیاه         با قدم‌هایت قدم‌هایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده                همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته              گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیراهنم                        آشنای سبزه‌زاران تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب              آفتاب سرزمین‌های جنوب

عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست   چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه‌ام بیدار شد         از طلب، پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم          حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات                 خیره چشمانم براه بوسه‌ات

ای تشنج‌های لذت در تنم                   ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه، می‌خواهم که بشکافم ز هم          شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم

آه، می‌خواهم که برخیزم ز جای        همچو ابری اشک ریزم های‌های

این دل تنگ من و این دود عود؟         در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟                 این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لائی سحر بار             گاهوار کودکان بی‌قرار

ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب          شسته در خود، لرزه‌های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من               رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته                 این‌همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی       لاجرم، شعرم به آتش سوختی

 

                                             غزل

“امشب به قصهٔ دل من گوش می‌کنی  فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی“

                                                                                                         ه، ا، سایه

چون سنگ‌ها صدای مرا گوش می‌کنی    سنگی و ناشنیده فراموش می‌کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را      از ضربه‌های وسوسه مغشوش می‌کنی

دست مرا که ساقهٔ سبز نوازش است   با برگ‌های مرده هم‌آغوش می‌کنی

گمراه‌تر ز روح شرابی و دیده را                 در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من     خوش باد مستی‌ات، که مرا نوش می‌کنی

تو درهٔ بنفش غروبی که روز را                   بر سینه می‌فشاری و خاموش می‌کنی

در سایه‌ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت  او را به سایه، از چه سیه‌پوش می‌کنی؟

 

مرداب

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت             دیده را طغیان بیداری گرفت

دیده از دیدن نمی‌ماند، دریغ                    دیده پوشیدن نمی‌داند، دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت            هستی‌ام را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را                         ماه و خورشید مقوائیم را

چون جنینی پیر، با زهدان به جنگ         می‌درد دیوار زهدان را به چنگ

زنده، اما حسرت زادن در او                      مرده، اما میل جان دادن در او

خودپسند از دردِ خود ناخواستن               خفته از سودایِ بر پا خاستن

خنده‌ام غمناکیِ بیهوده‌ای                        ننگم از دل‌پاکیِ بیهوده‌ای

غربتِ سنگینم از دلدادگیم                       شورِ تندِ مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش                  در فرازی شاهدِ اعدام خویش

کرمِ خاک و خاکش اما بویناک                بادبادک‌هاش در افلاک پاک

ناشناسِ نیمهٔ پنهانی‌اش                          شرمگینِ چهرهٔ انسانی‌اش

کو به‌کو در جستجویِ جفتِ خویش         می‌دود، معتادِ بویِ جفتِ خویش

جویدش گه‌گاه و ناباور از او                      جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر                تلخ‌کام و ناسپاس از یکدگر

عشق‌شان، سودایِ محکومانه‌ای            وصل‌شان، رؤیایِ مشکوکانه‌ای

 

آه، اگر راهی به دریائیم بود                       از فرو رفتن چه پروائیم بود

گر به مردابی ز جریان ماند آب                  از سکونِ خویش، نقصان یابد آب

جانش اقلیم تباهی‌ها شود                        ژرفنایش گورِ ماهی‌ها شود

آهوان، ای آهوان دشت‌ها                        گاه اگر در معبر گلگشت‌ها

جویباری یافتید آوازخوان                           رو به آبی‌رنگِ دریاها روان

خفته بر گردونهٔ طغیانِ خویش                 جاری از ابریشمِ جریان خویش

یالِ اسبِ باد در چنگالِ او                          روحِ سرخ ماه در دنبالِ او

رانِ سبزِ ساقه‌ها را می‌گشود                   عطرِ بکرِ بوته‌ها را می‌ربود

بر فرازش، در نگاهِ هر حباب                    انعکاسِ بی‌دریغِ آفتاب

خوابِ آن بی‌خواب را یاد آورید                 مرگِ در مرداب را یاد آورید

 

سرگذشت جایزهٔ بهترین فیلم مستند برای فروغ

“ فستیوال اوبرهاوزن“ (آلمان) در سال ۱۳۴۲ جایزهٔ بهترین فیلم مستند را برای مستند “خانه سیاه است” ساختهٔ فروغ ارائه داد. ولی فروغ به جایزه می‌خندید: جایزه چه معنی دارد. من لذتی را که باید می‌بردم از کار برده‌ام. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است!

 

***

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۴، بهمن ماه ۱۴۰۴

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا