چگونه دانشِ مدرن، دیالکتیک را تقویت کرده و گسترش داده است
ا. ع. رهپویان
چکیده
در سدههای هفده تا نوزده میلادی (۱۶۰۰ تا ۱۸۰۰/ ۹۷۹ تا ۱۱۷۹ خورشیدی) سلطهٔ مکانیک نیوتنی بر فضای علمی جهان سنگینی میکرد و ماتریالیسمِ مسلط در علمِ غرب جهان را بهمثابهٔ یک ماشین عظیم میدید: اجسامی صُلب، قوانینی ثابت، علت و معلولی خطی، و پیشبینیپذیری کامل. کارل مارکس و فریدریش انگلس در دل این عصرِ مکانیکی بود که کوشیدند ماتریالیسم را به سطحی پویا و تاریخمند ارتقا دهند؛ و با طرح “دیالکتیک”، حرکت درونی، تضاد، و جهشهای کیفی را در مرکز تحلیل مادی جهان قرار دهند. هم مارکس و هم انگلس با باور عمیق به فلسفهٔ علمی به ضرورت شناخت آخرین دستاوردهای علم و از جمله علم فیزیک آگاه بودند. اشاره به کارهای جیمز کلرک ماکسول – برجستهترین فیزیکدان آن روزگار- در نوشتههای انگلس، شاهدی بر این مدعاست. اما با این حال، ابزار علمی عصرشان هنوز کاملاً مکانیکی بود و بر تفکرِ مسلط سایه میانداخت. این باعث می شد بسیاری نتوانند از درک مکانیکی ماتریالیسم فراتر بروند و از درک عمیق دیالکتیکی از آن غافل بمانند.
انقلابهای علمی در فیزیک قرن بیستم از “نسبیت”، “کوانتوم”، و “ترمودینامیک غیرخطی” تا نظریهٔ “سیستمهای پیچیده”، دانش تجربی را مرحلهبهمرحله به طرف درکی از جهان بُرد که در بینش دیالکتیکی ماتریالیسم نقش محوری داشته است. این مقاله با بررسی تحولات علم مدرن نشان میدهد چگونه فیزیک معاصر بهطور غیرمستقیم دیالکتیک را تأیید، تصحیح، و تقویت کرده است و چرا در عصر علوم پیچیدگی، باید از آنچه به عنوان “ماتریالیسم مکانیکی” شناخته شده و در ادبیات مارکسیستی مورد نقد جدی قرار گرفته، حتی بیش از گذشته، عبور کرد.
۱. ماتریالیسم مکانیکی: جهان بهمثابهٔ ساعت بزرگ
در دوران دکارت، هابز، نیوتن، و لاپلاس، جهان اینگونه فهمیده میشد:
۱. ماده: چیزی صُلب و پیوسته است؛
۲. علیت: رابطهٔ خطی که در آن با تغییر یک متغیر، متغیری دیگر با نرخی ثابت تغییر میکند؛
۳. پیشبینیپذیریِ کامل (لاپلاس: اگر ذهنی تمام اجزاء و سرعتها را بداند، گذشته و آینده را محاسبه میکند)؛
۴. جهان: بهمثابهٔ یک ماشین عظیم و پر اجزاء و انسان بهمثابهٔ زیرسیستمی از همان ماشین است (این دیدگاه حتی هنوز هم در میان بسیاری از فیلسوفان و دانشمندان معاصر دیده میشود).
۵. کیفیتها: همان کمیتها هستند (هر کیفیت به کمیت اندازهگیری قابل کاهش است).
این پارادایم چنان قدرتمند بوده که بهصورت طبیعی در پزشکی، اقتصاد، اخلاق، و سیاست هم نفوذ کرده است. حتی مفاهیمی چون “جامعه”، “ارزش”، “نیروهای سیاسی”، و “منافع فردی” در قرن ۱۸-۱۹ / ۱۰۷۹-۱۱۷۹ خورشیدی اغلب با استعارههای مکانیکی درک میشدند. در چنین بستری بود که مارکس ظهور کرد.
۲. مارکس و انگلس: تلاش برای یک ماتریالیسم پویاتر
مارکس در “تزهای فوئرباخ”، “گروندریسه” و “سرمایه” بهطور مکرر به محدودیت ماتریالیسم مکانیکی اشاره و آن را نقد میکند:
- ماده منفعل نیست؛ فعال و فرایندی (در حال تغییر و تحول) است.
- جامعه چیزی بیش از جمعِ افراد است؛ و ساختاری پویا با تضادهای درونی دارد.
- علیتِ خطی کافی نیست؛ علیتِ متقابل، بازخورد و تغییرات کیفی برای درک مادی لازماند.
- طبیعت و جامعه “چیز” نیستند، بلکه فرایند هستند. هیچچیز مستقل از مناسباتش وجود ندارد.
اما باید دقت کرد:
همانطور که گفته شد: علم زمان مارکس هنوز نمیتوانست این شهود دیالکتیکی را با علوم تجربی پشتیبانی کند. چراکه، فیزیک قرن ۱۹ / ۱۱۷۹ خورشیدی عمدتاً خطی، مکانیکی، و جبرگرایانه بود. این محدودیت نه از ناحیهٔ فلسفهٔ مارکس، بلکه از ناحیهٔ علم روزگارش بود.
۳. فروپاشی جهان مکانیکی: نقطهٔ آغاز فیزیک مدرن
در آغاز قرن بیستم (۱۹۰۰/ ۱۲۷۹ خورشیدی) سه بحران بزرگ ماتریالیسم مکانیکی را شکست:
نظریهٔ نسبیت اینشتین (۱۹۰۵–۱۹۱۵/ ۱۲۸۴- ۱۲۹۴ خورشیدی)
- فضا و زمان مطلق نیستند؛ روابط بر کمیتها مقدماند.
- جِرم و انرژی تبدیلپذیرند.
- گرانش “نیرو” نیست، انحنا و ساختار فضا-زمان است.
در اینجاست که نخستین بازگشت علم به “کلگرایی” رخ میدهد؛ چیزی شبیه به دیالکتیک.
فیزیک کوانتوم (۱۹۰۰–۱۹۲۷/ ۱۲۷۹- ۱۳۰۶ خورشیدی)
فیزیک کوانتوم تمام ستونهای ماتریالیسم مکانیکی را شکست. چرا که بر اساس تجارب عملیاش:
- عدم قطعیت: علیت خطی شکست میخورد.
- برهمنهی یا همنهشتی (superposition): چیزها دارای “وضعیتهای چندگانه” هستند.
- پراکندگی حالتها: فرایندها پیش از اندازهگیری تعیین نمیشوند.
- درهمتنیدگی (entanglement): رابطه مهمتر از شیء تلقی میشود.
- احتمال به جایگزین “ضرورت” تبدیل میشود.
این تصویر بهطرزی شگفت شبیه “شدن”، “پویایی”، “تضاد درونی” و بینش “کلگرای” دیالکتیکی است.
ترمودینامیک غیرتعادلی
سیستمهای دور از تعادل میتوانند خود را سازمان دهند: تحقیق دربارهٔ ترمودینامیک غیرمتعادل- بهخصوص توسعهٔ تئوری ساختارهای پراکنده توسط ایلیا پریگوژین (Prigogine).
این یعنی شکلگیری “نظم از دل آشوب” (“order from chaos”) که کلید مفهوم “ظهور” (“emergence”) در علوم پیچیدگی است.
۴. نظریهٔ پیچیدگی
در سالهای دههٔ ۱۹۷۰-۱۹۹۰/ ۱۳۴۹- ۱۳۶۹، نظریهٔ پیچیدگی (complexity) ظهور کرد که بر وجود ویژگی های زیر در سیستمهای پیچیده تأکید داشت:
- غیرخطیبودن (nonlinearity)
- چرخههای بازخورد (feedback loops)
- نظریهٔ آشوب (chaos theory)
- خود تنظیمی (Self-organization)
- دینامیک شبکهای (network dynamics)
- ویژگیهای نوظهور (emergent properties)
- سیستمهای خودتطبیقگر (adaptive systems )
اینها همان چیزهایی هستند که مارکس و انگلس با زبان فلسفی گفته بودند، اما اکنون با ریاضیات، آزمایش، محاسبه، و مدلسازی تجربی تأیید شدند. امروز بسیاری از اصطلاحات دیالکتیکی، اصطلاحات متناظر علمی خود را یافتهاند. برای نمونه:
- “تبدیل کمیت به کیفیت” = نقطهٔ بحرانی criticality))
- “تضاد” = رقابت میان نیروهای ضدّ هم در دینامیک غیرخطیnonlinear system) )
- “کل بیش از جمع اجزا است” = ظهور emergence) )
- “نفی در نفی” = چرخههای تکاملی بازگشتی recursion) )
- “جهشهای کیفی ناگهانی” = گذار فاز phase transition) )
- “پویایی درونی” = (self-organized criticality)
۵. دیالکتیک وقتی دیوید هاروی در بررسی “سرمایه“ بازمیشناسد
دیوید هاروی در کتاب راهنمای سرمایهٔ مارکس جلد اول (A Companion to Marx’s Capital) ضمن اشاره به درک دیالکتیکی عمیق مارکس از جهان می گوید: “یکی از نکتههای شگفتانگیز دربارهٔ نظام آموزشی ما این است که هرچه در یک رشته بیشتر آموزش ببینید، احتمال اینکه با روش دیالکتیکی طبیعی خود آشنا باشید کمتر میشود. در واقع، کودکانِ خردسال بهطرزی چشمگیر دیالکتیکیاند؛ آنان همهچیز را در حال حرکت، در وضعیتِ تضاد و دگرگونی میبینند. و ما باید تلاش عظیمی صرف کنیم تا بچهها را از دیالکتیکورزیِ طبیعی خودشان بیرون بکشیم.”
و اضافه میکند: “مارکس میخواهد قدرت شهودیِ روش دیالکتیکی را بازیابی کند و آن را در فهم اینکه همهچیز در فرایند است و همهچیز در حرکت، بهکار گیرد. او صرفاً از “کار” سخن نمیگوید؛ از “فرایند کار” سخن میگوید. سرمایه یک چیز نیست، بلکه فرایندی است که فقط در حالِ حرکت وجود دارد. هنگامی که گردش متوقف میشود، ارزش ناپدید میشود و تمام نظام فرو میریزد.”
هاروی سپس استدلال میکند که سرمایه را میتوان در هفت “حوزهٔ فعالیت” میتوان دید که با هم تکامل مییابند:
۱) فناوریها و اشکال سازمانی
۲) روابط اجتماعی
۳) نهادها و ساختارهای اداری
۴) فرایندهای تولید و کار
۵) رابطه با طبیعت
۶) بازتولید زندگی روزمره
۷) تصورات ذهنی/ایدئولوژیک از جهان.
از دیدِ دیوید هاروی هیچیک از این حوزهها مسلط نیست، اما هیچکدام هم مستقل نیستند؛ همه با هم در یک کلّیت اجتماعی- اکولوژیک بههمبافتهاند که پویا، سیال و بحرانزا است. از دیدِ مارکسیستیِ او سرمایهداری مجموعهای از عناصر متکثر، پویا و گاه متناقض است. هیچچیز در آن تعیینشده و قطعی نیست؛ و مسیر تکاملی سرمایه تصادفی، بحرانی، و غیرخطی است. او در واقع سرمایهداری را همچون یک “کلّیت اکولوژیک” – یک سیستم پیچیده – میبیند که دائماً درون تنشها، نوآوریها، مقاومتها، و بحرانها بازتولید میشود و همین مجموعهٔ پیچیده راز و رمزِ سرمایه را میسازد. به همین دلیل یورشهای ناگهانی در هر حوزه (فناوری، طبیعت، ایدئولوژی، مبارزهٔ اجتماعی) میتوانند کل سیستم را دگرگون کنند.
۶. چگونه فیزیکِ مدرن دیالکتیک را تقویت کرد؟
الف) قرن نوزدهم: جهانی که مثل ساعت کار می کند
در سالهای جوانی مارکس علم هنوز تحت نفوذ نیوتن بود: قوانین ثابت، ذرات صلب، حرکت قابل پیشبینی، و محاسبه. در چنین فضایی برای مثال، تصور تضاد بهعنوان عاملِ حرکت، تأثیر متقابل، و تغییرات کِمی به کیفی- تغییرهایی که در دیالکتیک مورد بحث قرار میگرفت- آنچنان علمی بهنظر نمیرسید. با ظهور دانش کوانتوم و نسبیت، خودِ فیزیک فهمید که:
- جهان قابلِ تبیینِ خطی نیست.
- رابطه مقدم بر شیء است.
- احتمال مقدم بر ضرورت است.
- پدیدهها بهیکباره تغییر فاز میدهند.
- فرایندِ اندازهگیری میتواند بر واقعیت اثر بگذارد –>← تعامل، نه مشاهدهٔ منفعل.
و این یک انقلاب بود: علم دقیقاً به همان جهتی رفت که دیالکتیک میخواست. با پیدایش نظریهٔ پیچیدگی در سالهای دههٔ هفتاد ۱۹۷۰ قرن بیستم/سالهای دههٔ ۱۳۵۰ خورشیدی، دانشمندان پیچیدگی (هیزن۱، پریکوجین۲ ، کافمن۳ ، میچل۴، باراباشی۵ ، نشان دادند:
- سیستمها از تضادهای درونی نیرو میگیرند.
- آشوب میتواند منبع نظم باشد.
- ساختارها از پایین و از تعاملات خُرد ظاهر میشوند.
- آینده پیشبینیپذیر نیست، اما الگو دارد.
- ” کل” دائماً خود را بازتولید میکند.
علم امروز دنیا را دیالکتیکیتر از همیشه میبیند. چه در فیزیک ماده چگال، چه در زیستشناسی فرگشتی، چه در اقتصاد شبکهای، و چه در اقلیمشناسی:
- هیچ چیز خطی نیست.
- هیچ چیز ایستا نیست.
- هر چیز وابسته به رابطهاش با کل است.
- تغییرات کوچک میتوانند جهشهای بزرگ ایجاد کنند.
- عدم قطعیت امری بنیادی است.
- تاریخ و فرایند عمیقاً نقش دارند.
و این دقیقاً زبان دیالکتیک است، نه زبان مکانیک. مارکس و انگلس ابزار علمیِ لازم برای توضیح علمیِ فرایندهای دیالکتیکی را نداشتند. اما درک و شهود فلسفیشان خارقالعاده بود. مارکس و انگلس:
- “غیرخطی بودنِ تاریخ” را بدون ریاضیات فهمیدند.
- “بازخوردِ” (تشدید، بحران، مارپیچ انباشت) را توصیف کردند، بدون اینکه نظریهٔ سیستمها را داشته باشند.
- “ظهور” را در شکل ارزش، پول، سرمایه، و دولت دیدند.
- “تضاد درونی” را موتور حرکت دانستند، پیش از اینکه فیزیک به چنین ایدهای نزدیک شود.
جمعبندیِ نهایی: فیزیکِ مدرن، دیالکتیک را واقعیتر کرده است اگر ستونهای دیالکتیکِ پویایِ مارکسی را کلگرایی پویشی، تضاد بهعنوان عامل حرکتهای درونی، و جهشهای کیفی در نظر بگیریم، همهٔ اینها در علمِ مدرن، مشاهده شده، اثبات شده، مدلسازی شده، و محاسبه شدهاند. دیالکتیک دیگر صرفاً فلسفه نیست؛ صورتبندیِ مفهومی همان علمی است که امروز جهان را بهکمک آن می فهمیم. دانش جدید نشان داده ماده نهتنها حرکت میکند، بلکه خود-نظمده، خود-بازتولیدکننده، و تاریخی است. به همین دلیل شاید بتوان گفت: دیالکتیکِ مارکس به نوعی فلسفهای بر پایهٔ درک عمیق پیچیدگی بود پیش از آنکه علمِ پیچیدگی وجود داشته باشد.
پینوشتها:
۱. هِیزِن، رابرت – Robert M. Hazen. حوزه: زمینشناسی، زمینزیستشناسی، نظریههای پیچیدگی در تکامل ماده و حیات
نقش در پیچیدگی: Hazen یکی از نظریهپردازان مهم در زمینهٔ “Complexification” است – یعنی اینکه چگونه ماده از طریق فرایندهای طبیعی به سمت ساختارهای پیچیدهتر پیش میرود.
۲. ایلیا پریگوژین – Ilya Prigogine حوزه: فیزیک، ترمودینامیک، نظریهٔ سیستمهای پیچیده دور از تعادل. افتخارات:
برندهٔ جایزه نوبل شیمی (۱۹۷۷/ ۱۳۵۶) نقش در پیچیدگی: پریکوژین پایهگذار نظریهٔ Dissipative Structures است – ساختارهایی که در حالتهای دور از تعادل شکل میگیرند و نظم را از دل بینظمی بهوجود میآورند. این مفهوم یکی از ستونهای اصلی علم پیچیدگی مدرن است.
۳. کاوفمَن، استوارت – Stuart Kauffman. حوزه: زیستشناسی نظری، نظریهٔ سیستمهای تطبیقی پیچیده، Santa Fe Institute. نقش در پیچیدگی: یکی از مهمترین بنیانگذاران نظریهٔ پیچیدگی در زیستشناسی. ایدهٔ کلیدی:حیات نهفقط محصول انتخاب طبیعی است، بلکه نتیجهٔ خودسامانی شبکههای شیمیایی نیز هست.
۴. میچل، ملانی – Melanie Mitchell. حوزه: علم کامپیوتر، سیستمهای پیچیده، یادگیری ماشین. نقش در پیچیدگی:
میچل از نظریهپردازان نسل جدید در Complexity است و مهمترین متن آموزشی این حوزه را نوشته است. اهمیت: او پل میزند میان پیچیدگی نظری، علوم شناختی، و هوش مصنوعی و از مهمترین چهرههای Santa Fe Institute است.
۵. لازلو باراباشی، آلبرت -Albert-László Barabási . حوزه: فیزیک شبکهها، نظریهٔ گراف، علوم داده. نقش در پیچیدگی:
بنیانگذار Network Science (علم شبکهها) بهعنوان یک حوزهٔ علمی مستقل. او مدل “Scale-Free Networks” را معرفی کرد، یکی از بنیادیترین اصول در مطالعهٔ شبکههای پیچیده. اهمیت: او نشان داد که بسیاری از سیستمهای پیچیده تابع توزیع توان (power laws) هستند و این توزیعها به ساختار واقعی شبکهها معنا میدهند.
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۴، بهمن ماه ۱۴۰۴




