مسایل نظری و تئوریک

کارل مارکس، ضرورتِ انقلابیِ مبارزه با سرمایه‌داری

در بزرگداشت زادروزِ کارل مارکس (۵ ماه مه ۱۸۱۸/۱۱۹۷ خورشیدی) بی‌تردید یکی از اثرگذارترین رهبران انقلابیِ مبارزات طبقاتی!

 

بی‌تردید تا کنون نوشته‌ها و مقالات بی‌شماری در بزرگ‌داشت و تفسیر اندیشه‌های کارل مارکس ارائه شده است و این نوشتار نیز داعیهٔ ارائهٔ روایتی جامع و نهایی ندارد. هدف آن، در کنار بزرگ‌داشتِ زادروزِ کارل مارکس، ارائهٔ برداشتی روشن و فشرده از برخی آموزه‌های اساسی او و پیوند دادن آن‌ها- به‌صورتی گزینشی- با شماری از روندها و لحظات تاریخی به‌ویژه در نسبت با برخی از شرایط مشخصِ سیاسی و اقتصادی ایران است.

ازاین‌روی، آنچه در اینجا می‌آید نه یک تحلیل کامل، بلکه طرحی کلی و راهنماست که از خلال آن هم پویایی و تداومِ اندیشه‌های مارکسیسم-لنینیسم برجسته می‌شود و هم این چارچوب به‌مثابهٔ ابزاری برای شناخت و آگاهی و نیز برای تجربه و سازمان‌دهی مبارزه‌ای منسجم علیه معضل بنیادین جوامع- یعنی نظام سرمایه‌داری- بازطرح می‌گردد.

بدیهی است بررسیِ دقیق و همه‌جانبهٔ این مسائل، چه از منظر نظری و چه در سطح تحلیل مشخص از وضعیت ایران و نسبتِ آن با وضعیت جهان به بسطی فراتر از ظرفیت نوشتاری کوتاه نیازمند است. از همین‌روی، در اینجا به طرح خطوط کلی و اشاره به برخی رویدادها بسنده می‌شود. در این مسیر، برای آشنایی عمیق‌تر با این مباحث و نیز آثار بنیادین مارکس، خوانندهٔ کنجکاو به مطالعهٔ آن‌ها در سامانهٔ حزب تودهٔ ایران فراخوانده می‌شود.

***

کارل مارکس متولد شهر“ تریر“ (“Trier”) در منطقه ”راینلند“ (“Rhineland”) آلمان واقع در دو سوی رود ”راین“ (“Rhein”) و در جامعه‌ای به بلوغ رسید که نشانِ تناقض بر پیشانی داشت؛ تناقض میان بقایای فئودالیسم و قدرتِ نوظهور بورژوازی و تناقض میان آرمان‌های روشنگری و واقعیت‌های مرتجعانه (شرایط و ساختارهای واقعیِ اجتماعی و سیاسی‌ای که علی‌رغم ظهور ایده‌های نو و مترقی، همچنان در حفظ ماهیت واپس‌گرای خود کوشا هستند و از تحقق آرمان‌های روشنگری مانند آزادی، برابری، و عقلانیت مانع می‌شوند). این تنش‌ها به تکوین اندیشهٔ آغازین مارکس شکل داد. درنگ بر زندگی و آثار او ما را نه با یادمانی از گذشته، بلکه با دستگاهی نظری روبه‌رو می‌کند که در پیوندی مستقیم با تشدید تضادهای سرمایه‌داری همچنان قدرت تبیینی و عملی‌اش را حفظ کرده است. هرچه این تضادها عریان‌تر می‌شوند، ضرورتِ این چارچوب نه در سطح شعار، بلکه به‌مثابهٔ راهنمایی برای سازمان‌دهی و مبارزهٔ آگاهانه برجسته‌تر می‌گردد. دستگاه نظری مارکس، دستگاهی که در قالب سوسیالیسمِ علمی صورت‌بندی شده است، نه فقط ابزاری برای تفسیر، بلکه مبنایی برای مداخلهٔ‌ آگاهانه در واقعیت اجتماعی است به این معنا که “پرولتاریا چیزی جز زنجیرهای خود برای از دست دادن ندارد. آنان جهانی برای به‌دست آوردن دارند. کارگران همهٔ کشورها، متحد شوید! “۱

امروز، پس از گذشت بیش از دو سده از زادروزِ کارل مارکس، نظریه‌های علمی او نه میراثی خاک‌گرفته در ویترین تاریخ، بلکه ابزارهایی بُرنده در میدان نبرد اجتماعی‌اند. در جهانی که بحران‌های پیاپی اقتصادی، نابرابری فزاینده، و بی‌ثباتیِ گسترده زندگی میلیون‌ها انسان را دربرگرفته، این نظریه‌ها امکان می‌دهند شکاف‌های عمیق نظم موجود را دقیق‌تر بشناسیم و توضیح دهیم.

هم‌زمان، خشم فزایندهٔ انسان‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده- از جمله کارگران، زحمتکشان، و توده‌های محروم- ، با اتکا به این شناخت به نیرویی برای مبارزه‌ای آگاهانه و منسجم می‌تواند بدل شود. تنها در این مسیر است که این نارضایتیِ پراکنده را به کنشی انقلابی علیه سلطهٔ موجود می‌توان تبدیل کرد؛ کنشی که راه را برای تصاحب حکومت به دست کارگران و زحمتکشان هموار می‌سازد و چشم‌انداز برپایی عدالت اجتماعی را به‌مثابهٔ آغازی واقعی پیش می‌نهد.  مارکس صرفاً اندیشمندی با ژرفایی کم‌نظیر نبود؛ او مبارزی آبدیده در کوران پیکار طبقاتی بود، انقلابی‌ای که نظریه را به عمل گره زد و نشان داد رهایی انسان نه آرزویی انتزاعی، بلکه ضرورتی تاریخی و دست‌یافتنی است. آثار او هنوز می‌درخشند، نه چون یادگاری از گذشته، بلکه چون چراغی در دل تاریکیِ نظمی که هر روز بیش از پیش ناتوانی و بی‌اعتباری خود را آشکار می‌سازد.

در جدال نظری با آثار و اندیشهٔ هگل، مارکس روشِ دیالکتیکی را اخذ و دگرگون کرد، اما در همان حال، بی‌هیچ تردیدی از ایده‌آلیسم گسست و دیالکتیک را بر بنیاد واقعیت مادی و مناسبات عینی استوار ساخت. از این نقطه به بعد، تاریخ دیگر صحنهٔ گشایش انتزاعی ایده‌ها نبود، بلکه به‌مثابهٔ تاریخ واقعیِ مبارزهٔ اجتماعی، از منظر تضادهای طبقاتی، فهمیده شد، مبارزه‌ای که در آن نیروهای اجتماعیِ متخاصم، در تقابل با یکدیگر سرنوشت جهان را رقم می‌زنند. همان‌گونه که مارکس بعدها نوشت: “بورژوازی در دوران حاکمیت طبقاتیِ کم‌تر از صدسالهٔ خود، نیروهای مولده‌ای عظیم‌تر و انبوه‌تر از مجموع تمام نسل‌های گذشته پدید آورده است.”۲

این دیدگاه در مواجههٔ مستقیم با سرمایه‌داری صنعتی و در همکاری نظری و عملی با فریدریش انگلس ژرفا یافت و صیقل خورد. آنان با هم “ماتریالیسم تاریخی” را بسط دادند: درکی ریشه‌ای از اینکه ساختارهای اقتصادی، روابط اجتماعی، نهادهای سیاسی، و حتی اشکال آگاهی را شکل می‌دهند. اما مارکس هرگز به این تقلیل خام تن نداد که سیاست صرفاً بازتابی منفعل از اقتصاد است. برعکس، همان‌گونه که در تحلیل خود از کودتای “لویی بناپارت” نشان داد، قدرت سیاسی می‌تواند به سطحی از “خودمختاری نسبی” دست یابد؛ قدرتی که در حالی‌که درواقع بر تعادل ناپایدار و گسستهٔ نیروهای طبقاتی (شرایطی که در آن نیروهای طبقاتی در وضعیت تعادل و پراکندگی قرار دارند و هیچ طبقه‌ای به‌تنهایی بر اوضاع مسلط نیست) تکیه دارد، خود را چون نیرویی برفراز جامعه و مستقل از آن به‌نمایش می‌گذارد.

“مانیفست حزب کمونیست” که در سال ۱۸۴۸ میلادی / ۱۲۲۶ تا ۱۲۲۷ خورشیدی، نگاشته شد، این بینش‌ها را در قالب فراخوانی صریح به عمل فشرده کرد: اینکه تمام تاریخ، تاریخِ مبارزهٔ طبقاتی است؛ اینکه سرمایه‌داری- در همان روندی که نیروهای مولده را به‌شکلی بی‌سابقه گسترش می‌دهد- هم‌زمان شرایط واژگونیِ خود را نیز می‌آفریند؛ و اینکه پرولتاریا ناگزیر است به‌مثابهٔ یک طبقه سازمان یابد تا قدرت سیاسی را تسخیر کند.

“با کاهش مداوم شمار سرمایه‌داران بزرگ، که تمام مزایای این روند دگرگونی را غصب و انحصار می‌کنند، تودهٔ فقر، فشار، بردگی، انحطاط و استثمار افزایش می‌یابد؛ اما درعین‌حال، خشم و اعتراضِ طبقهٔ کارگر، طبقه‌ای که پیوسته فزونی می‌گیرد و به‌وسیلهٔ سازوکار خودِ فرایند تولید سرمایه‌داری آموزش یافته، متحد، و سازمان‌یافته است نیز رشد می‌کند.”۳

شکستِ انقلاب‌های ۱۸۴۸ / ۱۲۲۷ خورشیدی نه تنها این تحلیل را نقض نکرد، بلکه مُهر تأییدی قاطع بر آن زد. این شکست‌ها به‌روشنی نشان دادند که بدون سازمان‌یابی، صراحت، و رهبریِ آگاهانه، نیروی انقلابی فرسوده و پراکنده می‌شود و میدان را برای نیروهای مرتجع باز می‌گذارد تا در هیأت‌هایی نو بازسازی شوند و دوباره ابتکار عمل را به‌دست گیرند.

تحلیل مارکس از شکستِ انقلاب‌های ۱۸۴۸- به‌ویژه در فرانسه – بر این محور استوار است که پرولتاریا (کارگران و زحمتکشان) به‌سبب فقدان تشکل و هماهنگیِ لازم و نیز فریب‌خوردن از شعارهای توخالیِ خرده‌بورژوازی، به‌جای پیشروی به‌سوی انقلاب اجتماعی، به اصلاحات سیاسی دل بست و از افق تاریخیِ خود عقب نشست. مارکس در کتاب “نبردهای طبقاتی در فرانسه” نشان می‌دهد “جمهوری دوم” نه تجلی ارادهٔ مردم، بلکه به‌سرعت به ابزاری برای سرکوب کارگران بدل شد، زیرا قشرهای دارای امتیاز مالی و اجتماعی بزرگِ نظامِ کاپیتالیستی، در لحظات بحرانی برای حفظ مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و انباشت سود و سرمایه، بی‌درنگ با ارتجاعی‌ترین نیروها هم‌پیمان می‌شوند. او در “هجدهم برومر لویی بناپارت” این منطق را به‌روشنی صورت‌بندی می‌کند: “انقلاب‌های قرن نوزدهم… مدام از خود انتقاد می‌کنند، در جریان حرکتِ خود باز می‌ایستند تا به آنچه ظاهراً انجام داده‌اند بازگردند و دوباره از نو آغاز کنند… تا آنکه وضعیتی پدید آید که هرگونه بازگشت را ناممکن سازد.”۴

چهره‌های تاریخی نماد انقلاب‌های سدهٔ نوزدهم‌  در نقطه‌ای ایستاده‌اند که از یک‌سو با ویرانه‌ها و از سوی دیگر با پیشرفت تعریف می‌شود. تأمل آنان بر گذشته در بنرِ برجسته‌ای نقل‌قول برگزیدهٔ به نمایش گذاشته شده است؛  دستِ سنگیِ عظیمی که  راه بازگشت را سد کرده، نمایان‌گر عزم راسخ مارکسیسم-لنینیسم برای حرکت به سوی آینده‌ای انسانی است.

مطالعات بعدی مارکس دربارهٔ رژیم بناپارتیستی به‌روشنی نشان داد که این فرآیند چگونه عمل می‌کند. هنگامی که طبقهٔ کارگر دچار پراکندگی است و بورژوازی از بالا و پایین در هراس، اقتدار سیاسی می‌تواند در دستان فردی متمرکز شود که مدعی نمایندگی “ملت” است، در حالی‌که در واقعیت، سلطهٔ طبقاتی را تثبیت می‌کند. این پدیده صرفاً یک کنجکاوی تاریخی نیست، بلکه روندی تکرارشونده است؛ هرگاه پیشبرد مبارزهٔ طبقاتی به بن‌بست می‌رسد، “رازآمیزی” (“Mystification”) خلأ را پر می‌کند و واقعیت را می‌پوشاند.

در اینجا یکی از آموزه‌های کلیدی نهفته است: هرگاه طبقات از اِعمال سلطهٔ مستقیم و آشکار ناتوان شوند، یک دولت می‌تواند در هیئت نیرویی ظاهراً مستقل ظاهر شود و کارکردِ واقعی خود را در پسِ نقابِ نیرویی پیش‌رو پنهان کند که نمونهٔ بارز آن ‌را در انقراض انقلاب مردمی سال ۵۷ توسط نیروهای ارتجاعی اسلام سیاسی می‌توان یافت. در چنین لحظاتی، تاریخ خطی و آرام پیش نمی‌رود؛ می‌پیچد، بازمی‌گردد، و در هیأت‌هایی نو تکرار می‌شود که نمونهٔ بارز آن ‌را باز هم پس از انقلاب ۵۷ در بازتولیدِ نظامی به‌شدت سرکوب‌گر و شبه‌فاشیستی توسط برقراری “اسلام سیاسی” در ورایِ نظام سیاسی خودکامهٔ پادشاهی می‌توان یافت.

آن‌گونه که مارکس به‌درستی صورت‌بندی کرد، رویدادهای بزرگ تاریخی دو بار رخ می‌دهند: بار نخست به‌صورت تراژدی و بار دوم به‌صورت کمدی (لودگی). اما این تکرار نه تصادفی است و نه صرفاً بازیِ سرنوشت، بلکه بازتاب سنگینیِ سنت‌های به‌جا‌مانده از گذشته است، سنت‌هایی که بر دوش زندگان سنگینی می‌کنند، افقِ تخیل سیاسی را محدود می‌سازند، و صراحت و جسارت انقلابی را مهار می‌کنند.

مارکس که در تبعید در لندن زندگی می‌کرد، با وجود تحمل مشقات بی‌شمار، کار بی‌امان فکری و سیاسی خود را ادامه داد. او در موزهٔ بریتانیا شالودهٔ  کتاب “سرمایه” را بنیان نهاد و سازوکار درونی سرمایه‌داری را برملا ساخت: استخراج “ارزشِ اضافی”، استثمارِ بی‌رحمانهٔ نیروی کار، و اجتناب‌ناپذیریِ بحران‌های دوره‌ای. او نشان داد که سرمایه‌داری نه یک سیستم عقلانی، بلکه نظامی متناقض است، نظامی که با نیروی محرکهٔ انباشتِ سرمایه و باز‌تولیدِ فقر پیش می‌رود، اما همزمان شرایط بقای خود را مدام تضعیف می‌کند. “سرمایه می‌تواند در اینجا در دست یک فرد به توده‌های عظیمی تمرکز یابد، زیرا در آنجا از دست شمار زیادی از افراد خارج می‌شود.”۵

همزمان، تحولات سیاسی در مقیاس جهانی دقیقاً همان الگوی تمرکز قدرتی را بازسازی می‌کنند که مارکس در تحلیل “بناپارتیسم” توضیح داده بود. هرگاه احزاب سنتی مشروعیت خود را از دست می‌دهند و نیروهای طبقاتی در وضعیت پراکندگی و بی‌سازمانی باقی می‌مانند، اَشکالی از قدرت سر برمی‌آورند که خود را فراتر از شکاف‌های اجتماعی و نمایندهٔ “کل ملت” معرفی می‌کنند-از پروتکسیونیسمِ [حمایت‌گرایی، حمایت از محصولات داخلی] برآمده از پروژهٔ “دنالد ترامپ” تا عروجِ راستِ افراطی در اروپا. این نیروها نه گسستی از نظم موجود، بلکه سازوکاری برای تثبیت آن هستند. در این چارچوب، دولت نه به‌مثابهٔ نیرویی بی‌طرف، بلکه به‌منزلهٔ میانجیِ حفظ مناسبات موجود عمل می‌کند: در سطحِ ایدئولوژیک، با ادعای ثبات و نظم؛ و در سطحِ مادی، با بازتولید و یا تشدید شرایط استثمار و نابرابری. هرگونه چشم‌اندازِ تغییر رهایی‌بخش مستلزم درهم‌شکستن این توهم و افشای کارکردِ واقعی این اَشکال قدرت است.

تمرکز ثروت، هستهٔ مرکزی پویایی‌ای است که مارکس کشف کرد. او نشان می‌دهد که انباشتِ سرمایه نه فرآیندی بی‌طرف، بلکه مکانیزمی قهری و عریان است که به شکافی آشتی‌ناپذیر می‌انجامد: از یک سو، تمرکز روزافزون ابزار تولید و ثروت در دستان اقلیتی ناچیز (کم‌شمار)؛ و از سوی دیگر، گسترش فقر، وابستگی، و محرومیت برای اکثریت جامعه انسانی. این قطبی‌شدن نه پیامدی تصادفی، بلکه قانون ذاتی حرکت سرمایه است، قانونی که منطق تضاد و نابرابری را در دل نظم سرمایه‌داری تعبیه می‌کند و امکانِ رفع آن را بدون تغییر ریشه‌ایِ ساختار اجتماعی نفی می‌کند. “کارگر در کارخانهٔ پنبه‌بافی صرفاً پارچهٔ پنبه‌ای تولید نمی‌کند، بلکه سرمایه تولید می‌کند.”۶

تا کنون هیچ‌یک از آثار مارکس هرگز در سطح تئوری انتزاعی باقی نمانده‌اند. او عمیقاً درگیر سازماندهی بود؛ در انترناسیونال اول فعالانه مشارکت می‌جست و با جریان‌های سیاسی‌ای که جنبش کارگری را به انحراف می‌کشاندند، به‌شدت برخورد می‌کرد. اختلافات او با چهره‌هایی چون “باکونین” شخصی نبود، بلکه بازتاب‌دهندهٔ پرسش‌های بنیادین دربارهٔ استراتژی، قدرت، و نقش حیاتی سازماندهی در مبارزهٔ انقلابی بود.

امروز، ضرورت و حقانیتِ تحلیل مارکس تردیدناپذیر است. نابرابریِ فزاینده، بی‌ثباتیِ اقتصادی، و سرخوردگیِ گسترده، تصویر سیستمی در بن‌بستِ بحران را نشان می‌دهد. میلیون‌ها انسان با اشتغالِ ناپایدار، گسستِ اجتماعی، و احساس فراگیر ناامنی دست‌به‌گریبانند. این‌ها شکست‌های فردی نیستند، بلکه نتایجی ریشه‌ای و ناشی از نظم سرمایه‌‌داری هستند. مارکس دریافت که بهزیستیِ انسان امری اجتماعی است، نه محصولِ تلاش فردیِ سنجیده‌شده در نسبت با دیگران. در جهانی لبریز از نابرابری‌های فاحش، نارضایتی نه یک ناهنجاری، بلکه نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر ساختار سرمایه‌داری است. “این تمرکز سرمایه‌هایی است که از پیش تشکیل شده‌اند، از میان رفتن استقلال فردی آن‌ها، سلب مالکیت سرمایه‌دار به‌وسیلهٔ سرمایه‌دار، و تبدیل بسیاری از سرمایه‌های کوچک به شماری اندک سرمایه‌های بزرگ‌تر.”۷

جهان زیر یوغ سرمایه‌داری، با وجود ظرفیت تولیدی عظیم خود، در برآوردن نیازهای اولیهٔ انسانی عاجز است. این نظام ثروت را در مقیاسی بی‌سابقه تولید می‌کند، اما قادر نیست مسکن، بهداشت، آموزش یا امنیت همگانی را تضمین کند. در عوض، میلیاردها انسان را در زنجیر کار تکراری نگاه می‌دارد و پتانسیل انسانی را قربانی سود می‌کند. این تضادی آشکار است: شالودهٔ مادی برای شکلی والاتر از جامعه از پیش موجود است، اما در بندِ نظام سرمایه‌داری گرفتار مانده و در نتیجه نمی‌تواند از آن به‌طور عقلانی بهره‌برداری کند. چنین نظامی نه تنها انسان را از استثمار رها نمی‌سازد، بلکه حتی در راستای آن نیز گامی برنمی‌دارد. همان‌گونه که مارکس در تحلیل گسترش جهانی سرمایه‌داری مشاهده کرد:

“آری، یک سرمایه بسیاری  را…  از میان برمی‌دارد. همراه با این تمرکز و سلب مالکیتِ بسیاری از سرمایه‌داران به‌وسیلهٔ عده‌ای معدو د… کاربُردِ آگاهانهٔ علم، بهره‌کشیِ برنامه‌ریزی‌شده از زمین… درهم‌تنیدگیِ همهٔ ملل در شبکهٔ بازار جهانی و درنتیجه، خصلت بین‌المللیِ نظام سرمایه‌داری رشد می‌یابد.”۸

مارکس توضیح می‌دهد سرمایه‌داری نه تنها بحران، بلکه شرایط فرارَوی از خویش را نیز تولید می‌کند. تکامل تکنولوژی و تولید جهانی، سازماندهی جامعه بر اساس نیازهای انسانی را امکان‌پذیر ساخته است. آنچه هنوز مفقود است نه توانایی، بلکه سازماندهی آگاهانه است. بدون چنین پویاییِ آگاهانه‌ای، بحران‌ها عمیق‌تر می‌شوند و تاریخ با خطر تکرار خویش مواجه می‌گردد، تکراری که نه در قامت رهایی، بلکه به‌شکل پسرفتی در نقابِ اَشکال (فرم‌های) نو ظهور می‌کند. این روند نه یک استثنا، بلکه الگویی تکرارشونده در سرمایه‌داری متأخر است، الگویی که در شکلِ مشخص خود، در ایران معاصر نیز قابل مشاهده است.

تحولات و خیزش‌های پیاپی در ایران مصداقی عینی و معاصر از تضادهایی است که مارکس میان بحران‌های سرمایه‌داری و مبارزهٔ طبقاتی تشخیص می‌داد. تا اواخر سال ۱۴۰۴ خورشیدی، اقتصاد سیاسی ایران- اقتصادی که پیش از آن نیز بر اثر دهه‌ها تحریم، کژتابی‌های بازار، و نابرابری‌های اجتماعی از شکل افتاده بود- وارد بحرانی‌ترین فاز خود پس از برپایی رژیم “اسلام سیاسی” شد. سقوط دراماتیک ارزشِ ریال، ریالی که ظرف یک سال نزدیک به ۸۴ درصد از توان خرید خود را از دست داد، همراه با اوج‌گیری جنون‌آمیز قیمت کالاهای اساسی، معیشتِ توده‌ها را بیش از پیش به مخاطره انداخت. تورم از مرز ۴۰ درصد فراتر رفت و بهای مواد غذایی تا ۷۰ درصد افزایش یافت، افزایشی که نه تنها فرودستان، بلکه بخشی بزرگ از قشر متوسط سابق را نیز به قعر درهٔ فقر پرتاب کرد.

این بحران، جرقهٔ اعتراضاتی را زد که از “بازار بزرگ تهران” و میان بازاریانی آغاز شد که حذف نرخ ارز ترجیحی برای واردات آنان را به خاک سیاه نشاند. تظاهرات به‌سرعت گسترش یافت و به یکی از وسیع‌ترین امواج ناآرامی در تاریخ معاصر ایران بدل شد و بیش از ۲۱۰ شهر در تمام استان‌ها را فرا گرفت. معترضان با فریاد علیه فساد، سوءِمدیریت، و شکافِ روزافزونِ نابرابری، تضاد آشکار میان ثروت عظیم منابع طبیعی ایران و فقر گسترده و ناامنی معیشتیِ مردم را به نمایش گذاشتند.۹

کارگران، دانشجویان، و دیگر گروه‌های زحمتکشان به این جنبش پیوستند و تصمیم دولت برای افزایش نزدیک به ۱۵۰ درصدی بودجهٔ امنیتی در لایحهٔ بودجهٔ سال ۱۴۰۵ را به‌شدت مورد انتقاد قرار دادند آن هم در حالی که دستمزدها همچنان فرسنگ‌ها از نرخ تورم عقب بودند. این واقعیت، انگارهٔ غالب را تأیید کرد: اولویت‌های حاکمیت نه رفاه عمومی، بلکه تمرکز بر کنترل سیاسی و تحکیم قدرت خود برای تثبیت نظام سرمایه‌داری با روبنای مذهبی بوده است. حاکمیت با خشونت عریان به این اعتراضات پاسخ داد. میان ۱۸ تا ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ (۸ و ۹ ژانویهٔ ۲۰۲۶)، نیروهای امنیتی- شامل سپاه پاسداران، بسیج، و فراجا- یکی از مرگبارترین سرکوب‌های دهه‌های اخیر را رقم زدند؛ آن‌ها با سلاح‌های جنگی و ساچمه‌های فلزی هزاران معترض را به خاک و خون کشیدند۱۰.

با این حال، علی‌رغم این سرکوب‌های وحشیانه، تظاهرات همچنان ادامه یافت و شکاف عمیق میان حکومت و جامعه را بیش از پیش نمایان ساخت. بدین‌سان، ناآرامی‌های ایران بازتاب دقیق همان پویایی است که مارکس تشریح کرده بود: تشدید تضادهای اقتصادی که سرانجام به مبارزاتی گسترده برای قدرت سیاسی و دگرگونی بنیادین اجتماعی می‌انجامد. این وضعیت نه یک انحراف در ادامه راه کاپیتالیسم، بلکه بیان مشخص همان قوانینی است که مارکس در تحلیل عام سرمایه‌داری صورت‌بندی کرد.

مارکس در نوشته‌های متأخر خویش از گذار از “قلمرو ضرورت” به “قلمرو آزادی” سخن گفت؛ جامعه‌ای که در آن، به محض آنکه کارِ کالبدی به آنچه از نظر اجتماعی ضروری است تقلیل یابد، خلاقیت انسانی می‌تواند شکوفا شود۱۱. این یک چشم‌اندازِ اتوپیایی (آرمان‌شهری) نیست، بلکه امکانی واقعی است که در شرایط مادی ریشه دارد. اما این وضعیت خودبه‌خود پدید نخواهد آمد؛ بلکه مستلزم مبارزه، صراحت و راهبرد طبقاتی است.

امروزه، سلطهٔ سرمایه‌داری مالی در مقیاس جهانی، سلطه‌ای که نظم حاکم بر ایران نیز به‌طور ارگانیک در آن ادغام شده است، به مانعی ساختاری در برابر هرگونه سرمایه‌گذاری در نیروهای مولد با هدف تأمین نیازهای واقعی جامعه بدل شده است. انباشت سودهای کلان نه به سمت بازتولید اجتماعی، بلکه به‌سوی گسترش حوزه‌های سوداگرانه و غیرمولد سوق می‌یابد.

در چنین چارچوبی، تناقضات درونی سرمایه‌داری نه‌تنها هیچ افقی برای پایداری حیات اجتماعی باقی نمی‌گذارند، بلکه به‌طور فعال اَشکال انگلیِ انباشت- از رانت‌خواری تا تکوین الیگارشی‌های مالی‌سیاسی- را به‌مثابهٔ اجزای ضروریِ بقای خود بازتولید می‌کنند.

آنچه در ایران امروز به‌صورتی عریان در قالب شبکه‌های رانت، تمرکز ثروت، و پیوندِ تنگاتنگِ قدرت سیاسی و اقتصادی قابل مشاهده است، نه انحراف از این منطق، بلکه تحقق مشخص آن است. این پدیده‌ها استثنا نیستند، بلکه بیانِ عریانِ سازوکار درونی سرمایه‌داری هستند.

تجربهٔ‌ تاریخی نشان می‌دهد هیچ‌گونه حرکتِ خودبه‌خودی به‌سوی پیشرفت وجود ندارد. در غیابِ مداخلهٔ آگاهانه و سازمان‌یافتهٔ طبقهٔ‌ کارگر، سایر نیروهای اجتماعی وارد میدان می‌شوند و بحران را به شیوه‌هایی “حل” می‌کنند که در عینِ ادعای گسست از سلطه، بازتولیدِ آن را تضمین می‌کند. گذشته بر حال سنگینی می‌کند، اما تنها از خلال مبارزهٔ مادی و سازمان‌یافته است که آینده از قید آن گسسته می‌شود.

بنابراین، درکِ آموزه‌های مارکس نه یک تمرینِ صرفاً آکادمیک یا تئوریک، بلکه ضرورتی پراتیک (عملی) در قالبِ سوسیالیسمِ علمی است، ضرورتی که همچون ابزاری برای درکِ جهانِ عینی، مستقل از ذهنیتِ ما عمل می‌کند.

بحران‌هایی که امروز با آن‌ها روبه‌رو هستیم چیزی فراتر از “تفسیر” می‌طلبند؛ آن‌ها نیازمندِ “تغییر”ی بنیادین‌اند. از این‌روی، وظیفهٔ پیشِ روی نیروهای مترقی و آزادی‌خواه روشن است: بنا کردن و پیش‌بُردِ جنبشی متشکل، منسجم و انقلابی که بتواند توهمات را درهم بشکند، با ساختارهای قدرت مواجه شود، و ظرفیت‌های بالفعلِ نهفته در بطنِ جامعه را به فعلیت برساند. فراخوانِ مارکس و انگلس همچنان به‌قوت خود باقی و فوری است: “کارگرانِ همهٔ کشورها، متحد شوید!”؛ نه به عنوان یک شعار، بلکه به‌مثابهٔ استراتژی‌ای برای پایان دادن به نظامی که در نقش تاریخی خود به بن‌بست رسیده و اکنون سد راهِ آزادیِ انسان گشته است.

بن‌مایه‌ها:

۱.‌ مارکس و انگلس،”مانیفست حزب کمونیست”، فصل پایانی، بخش چهارم: “موضع کمونیست‌ها” منبع:

https://www.marxists.org/archive/marx/works/1848/communist-manifesto/ch04.htm

۲. مارکس و انگلس،”مانیفست حزب کمونیست”، بخش “بورژواها و پرولتاریا”

https://www.marxists.org/archive/marx/works/1848/communist-manifesto/ch01.htm#007

۳. کارل مارکس. “سرمایه” MEW, Bd. 23 ، صفحه ۷۹۰، نسخهٔ آلمانی:

https://marx-wirklich-studieren.net/wp-content/uploads/2012/11/mew_band23.pdf  … Mit der beständig abnehmenden Zahl…“

۴. کارل مارکس، “هجدهم برومر لویی بناپارت”، “مجموعه آثار”، جلد ۸ ، صفحه ۱۱۸ ، نسخهٔ آلمانی.

 

۵. کارل مارکس، “سرمایه”

https://www.marxists.org/archive/marx/works/1867-c1/ch25.htm … capital can grow into …

۶. مرجع:

https://hs-augsburg.de/~harsch/germanica/Chronologie/19Jh/Marx/mar_lk3t.html.. „… produzirt er nur Baumwollstoffe…“

۷. کارل مارکس، “سرمایه”، MEW, Bd. 23 صفحه ۶۵۴ نسخه آلمانی،

https://marx-wirklich-studieren.net/wp-content/uploads/2012/11/mew_band23.pdf … Expropriation von Kapitalist…

۸. کارل مارکس، “سرمایه”، فصل ۷، “گرایش تاریخی انباشت سرمایه‌داری”، صفحه ۷۹۰.

Diese Expropriation … Ja, ein Kapital schlägt viele tot …

۹. ویکیپدیا، “اعتراضات ۱۴۰۴ – ۱۴۰۵ در ایران”:

https://en.wikipedia.org/wiki/2025%E2%80%932026_Iranian_protests

۱۰. “سازمان عفو بین‌الملل”، “در اعتراضات ایران چه رخ داد؟”.

What happened at the protests in Iran?

۱۱. کتاب “سرمایه”، جلد سوم، انتشارات ” Dietz Verlag”، برلین شرقی، صفحهٔ‌ ۸۲۸ .

به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۵۸، ۳۱ فروردین ۱۴۰۵

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا