مسایل نظری و تئوریک

مارکسیسمِ غربی چیست یا چه بود؟

مارکسیسمِ غربی گونه‌ای ویژه از نظریهٔ مارکسیسم است که در کشورهای سرمایه‌داریِ اروپا و آمریکای شمالی پرورش یافته و مارکسیسم در چارچوبِ این گونهٔ ویژه پذیرفتنی بوده است. این جریان، به‌گفتهٔ محققان “کتابخانهٔ یادبود مارکس”، تا اندازه‌ای زیاد از کنشِ سیاسی جدا افتاده است.

 

مارکس و انگلس شناخت ما از پویایی‌های جامعهٔ انسانی و جهانی را بنیان گذاشتند. آنان بر این نکته پافشاری می‌کردند که جهان را نه تنها باید دریافت، بلکه برای دگرگون ‌کردنِ آن به‌سودِ زمین و مردمانش دست به کنشگری باید زد.

پس از نخستین انقلابِ سوسیالیستی در سرزمینی که بعدها اتحادِ جمهوری‌هایِ شوروی نام گرفت نیز پس از شکستِ جنبش‌های کارگری در اروپای غربی در پیِ جنگِ نخستِ جهانی چنددستگی‌هایی در روندِ بالندگی نظریهٔ مارکسیسم پدید آمد.

آنچه سنتِ فلسفی “مارکسیسمِ غربی” گاهی نامیده می‌شود، هم‌زمان با چاپِ کتابِ “تاریخ و آگاهیِ طبقاتی” نوشتهٔ “جورج لوکاچ” در سال ۱۹۲۳/۱۳۰۲ است و در آن ریشه دارد. لوکاچ با به‌کارگیریِ دیالکتیکِ هگلی، استدلال می‌کرد پرولتاریا “سوژه و ابژهٔ” یگانهٔ تاریخ است به‌این معنی که طبقهٔ کارگر هم فراوردهٔ بسترِ تاریخی است و هم نیروی پیش‌برندهٔ آن.

“آنتونیو گرامشی” این بررسی را گسترش داد و نشان داد نظام سرمایه‌داری افزون بر اِعمال زور و سرکوب، چگونه از راه چیرگیِ اندیشه‌ای و “سرکردگی فرهنگی” نیز فرمانروایی‌اش را نگاه می‌دارد.

هم “لوکاچ” و هم “گرامشی” کمونیست بودند. لوکاچ در جمهوریِ کوتاه‌عمرِ شوراییِ مجارستان (مارس/فروردین تا اوت/مرداد ۱۹۱۹-۱۲۹۸/ ۱۲۹۸- ۱۳۷۷خورشیدی) وزیرِ فرهنگ شد. گرامشی نیز تا زندانی ‌شدنش به‌دستِ موسولینی در ۱۹۲۶/۱۳۰۵، رهبرِ حزبِ کمونیستِ ایتالیا بود.

اثر مکتوب او به‌نام “دفترهای زندانِ” همچنان پژوهشی ارجمند در باب نظریه و کاربستِ مارکسیسم به‌شمار می‌رود. از آنجا که نوشته‌های این دو نفر نه ‌تنها به “زیربنایِِ” اقتصادی سرمایه‌داری بلکه به “روبنای” فرهنگیِ آن نیز می‌پرداخت، در میان دانشگاهیان به‌ویژه بازتاب یافت، دانشگاهیانی که بسیاری‌شان نه فقط کمونیست نبودند حتی برخی‌شان ضد مارکسیست هم بودند.

برخی از مارکسیست‌های بعدی غربی که شکستِ انقلاب‌های سوسیالیستی در کانون‌های اصلی کشورهای سرمایه‌داری را نشانه‌ای از رد لنینیسم می‌دانستند بیش از آن که به پیوندِ مارکسیسم با پیکارهای اقتصادی و سیاسی بپردازند بیشتر به تفسیر فلسفی آن [مارکسیسم] روی آوردند.

آنان در واکاویِ موفقیتِ بی‌چون‌وچرایِ جامعهٔ سرمایه‌داری بر جستارهایی چون اندیشهٔ غالب اجتماعی، فرهنگ، آگاهیِ طبقاتی، سرکردگی و ذهنیت تمرکز کردند. این گروه که بیشتر از روشنفکران و دانشگاهیان تشکیل می‌شد، دیالکتیک را نه به طبیعت بلکه تنها به برهم‌کنشِ انسان با پیرامونِ اجتماعی‌اش مربوط می‌دانستند.

این روند شکافی ژرف در نظریهٔ مارکسیسم پدید آورد. انگلس کم‌کم به حاشیه رانده شد و بیش از آنکه هم‌سنگ و هم‌اندیشهٔ مارکس دانسته شود در جایگاه دستیار او نشانده شد. کتاب “دیالکتیکِ طبیعت” او در بهترین حالت هرزروی از مسیر اصلی شمرده می‌شد. گسترشِ پسینِ دیالکتیک در اتحادِ جماهیرِ شوروی  به‌ویژه در دوران استالین و کاربست‌هایِ آن در زمینه‌های کشاورزی، کیهان‌شناسی، و زمین‌شناسی کاربردیِ مکانیکی، جزم‌اندیشانه، به ویژه در دورهٔ لیسنکو* فاجعه‌بار قلمداد می‌شد.

پری اندرسون، سردبیرِ نشریهٔ “نیو لفت ریویو”، در کتاب “ملاحظاتی درباره‌ مارکسیسمِ غربی” که در سپتامبر/شهریور ۱۹۷۶/۱۳۵۵ منتشر شد، واژه‌ “مارکسیسمِ غربی” را رواج داد. از دیدِ اندرسون مارکسیسمِ غربی “فراوردهٔ شکست”، شکستِ تسریِ انقلابِ روسیه به سراسرِ اروپا و نیز اثرِ حصرِ کشور اتحادِ جمهوری‌هایِ شوروی به‌دستِ نیروهای دشمن، در پیش، در طی، و پس از جنگِ جهانی دوم بر روندِ رشدِ این کشور [اتحاد جماهیر شوروی] بود.

برخی از روشنفکرانِ “چپ” نتوانستند با واقعیت‌هایی پرتناقضِ در ساختنِ دولتی [دولت شوروی] کنار بیایند که بتواند در برابرِ یورشِ نظامی و اقتصادیِ امپریالیسم ایستادگی کند. ازاین‌روی، آنان از کنار این نکته گذشتند که قدرت در سرزمینی که بعدها اتحادِ شوروی نام گرفت چگونه به انقلاب‌های ضدِ استعماری در جا‌هایی دیگر مانند چین، ویتنام، کوبا، آفریقا، و آمریکای لاتین دامن زد.

دانشگاهیان و دگراندیشان سیاسیِ وابسته به “انجمنِ پژوهشِ اجتماعیِ فرانکفورت”، بنیان گذاشته شده در سال ۱۹۲۳/۱۳۰۲ مانند ماکس هورکهایمر (که از سال ۱۹۳۰/۱۳۰۹ ریاست آن را بر عهده داشت و در دورانِ حکومت حزب نازی آن را به ایالات متحده منتقل کرد)، تئودور آدورنو، والتر بنیامین، هربرت مارکوزه، و یورگن هابرماس به واکاوی روبناهایِ اجتماعی و سیاسیِ جامعهٔ اروپایِ غربی پناه بردند. آنان از کنشگری به‌منظور دگرگون ‌کردنِ جهان به فضای دانشگاهی پس ‌نشستند و از موضوع‌های سیاسی و اقتصادی به‌ویژه “طبقه” و “امپریالیسم” فاصله گرفتند و به‌جای آن به دلمشغولی‌هایی فلسفی و زیبایی‌شناختی روی آوردند. به‌گفتهٔ گابریل راک‌هیل، از برجسته‌ترین منتقدان این سنت [“انجمنِ پژوهشِ اجتماعیِ فرانکفورت”]، ویژگیِ این رویگردانی “شوونیسمِ اجتماعیِ اروپامحور و ردِ جزم‌اندیشانهٔ سوسیالیسمِ موجود” است.

یک نمونه، هانا آرنت، جزوِ اندک زنان این جریان  است که از چپ فاصله گرفت و در دگرگونیِ نگرشش در فضای جنگ سرد اتحادِ شورویِ در دوران استالین را از نظر “تمامیت‌خواهی” با آلمانِ هیتلری هم‌سنگ دانست.

برخی از مارکسیست‌های غربی، در چارچوبِ دانشگاهی، به نظریهٔ مارکسیسم یاری رساندند. شماری نیز به کنشِ سیاسی پرداختند. مارکوزه، که گاهی “پدرِ چپِ نو” خوانده می‌شود، میانِ سال‌های ۱۹۴۳/۱۳۲۲ تا ۱۹۵۳/۱۳۳۲ برای نهادی که پیش از سازمانِ اطلاعاتِ مرکزیِ آمریکا (سیا) برپا بود یعنی “دفترِ خدماتِ راهبردی” و نیز برای وزارتِ خارجهٔ آمریکا کار می‌کرد. او که رواج ‌دهندهٔ مفهوم‌هایی چون “خویشتن‌داریِ سرکوبگر” و “فروکاستِ والایش”(“desublimation”)**  بود، همچنین بی‌پرده با بمبارانِ ویتنام از سوی ایالات متحده مخالفت کرد و با جنبش‌های دانشجوییِ سال‌های‌ دههٔ ۱۹۶۰/۱۳۴۰ همراه شد. اینکه آیا این رویکرد به کنش‌گری نیرو بخشید یا آن را در بحث‌هایی بی‌فرجام فرسود روشن نیست.

راک‌هیل در جمع‌بندی‌اش از مارکسیسم غربی می‌گوید با “بزرگداشت نوآوریِ بازارپسند به‌بهای سودمندیِ عملی” و نیز “فرصت‌طلبیِ خودنمایانه‌ای که امپریالیسم فرهنگی و خوارداشتِ مارکسیسم در جنوب جهانی را بازتولید می‌کند” شناخته می‌شود.

از دیدِ او، برایِ هوادارانِ این جریان، “ارزشِ مبادله‌ایِ نظریهٔ مارکسیستی” که با “تازگی و اصالتِ مارکسیسمِ غربی” افزوده می‌شود از “ارزشِ کاربردیِ آن برای رهاییِ انسان” مهم‌تر است.

نمونهٔ امروزی این گرایش اسلاوی ژیژک است. شهرتِ رو به کاهش او در میانِ دانشجویانی که تازه با مارکس و مارکسیسم آشنا می‌شوند گاهی به‌منزلهٔ بازگشت مارکسیسم غربی شناخته می‌شود. اما ژیژک، با پشتیبانی‌اش از جنگِ نیابتیِ ناتو علیه روسیه و کم‌اهمیت شمردن دشوارِی‌های کوبا در ساختنِ سوسیالیسم، از نگاه راک هیل “واپسین نفس‌های” مارکسیسمِ غربی است.1261-Slavoj Zizek

مهم‌تر آنکه امروزه نشانه‌هایی فزاینده‌ وجود دارند که سازمانِ اطلاعاتِ مرکزیِ آمریکا (سیا) روشنفکران را- چه خود بدانند چه ندانند- برای نقشِ ایالات متحده در پرورشِ گونه‌ای “غربی” از مارکسیسم همچون ابزاری به‌کار می‌گرفت تا “مارکسیسمی را پدید آورد که درنهایت با دیدگاه و هدف‌های سرمایه‌داری همساز باشد”.

مکتبِ فرانکفورت از طریق “پروژٔ‌ مارکسیسم-لنینیسم” بنیادِ راکفلر پشتیبانی مالی می‌شد، و برخی از برجسته‌ترین چهره‌هایِ آن بی‌درنگ به استخدامِ دولتِ آمریکا درآمدند، همان دولتی که سکویِ پرش آنان به دانشگاه نیز شد. نهادهایِی چون سیا، یواس‌اید (USAid)، “هیئتِ راهبردِ روانی”، و بنیادهایِ کلان‌شرکت‌ها، به‌ویژه “سه‌گانهٔ‌ بزرگ”- شرکت‌های: فورد، راکفلر، و کارنگی- همگی در این روند نقش داشتند.

با بازگشت “جنگِ سرد”ی تازه، این پشتیبانی همچنان ادامه دارد. “بنیادِ علومِ انسانیِ بیرکبک” در دانشگاهِ لندن، بنیادی که در ۲۰۰۴/(۱۳۸۳ ) با مدیریت بین‌المللی ژیژک بنیان نهاده شد، و “مدرسهٔ تابستانیِ نظریهٔ انتقادی” آن، از سویِ “بنیادهایِ جامعهٔ باز” میلیاردرِ جرج سوروس پشتیبانی مالی می‌شوند.

از دیدِ راک‌هیل، “مارکسیسمِ غربی نه تنها برآمده‌ای طبیعی از ساختار روبنایی امپریالیسم است، بلکه ساخته و پرداخته و ترویج‌شده از سوی نیرومندترین دولت امپریالیستی جهان و طبقهٔ فرمانروای سرمایه‌دار آن است.”

با‌این‌همه، ترکیب واژگانی “مارکسیسمِ غربی” تا اندازه‌ای گمراه‌ کننده است. چنددستگی و شکاف اصلی نه میان مارکسیست‌های “غربی” و شورویایی، بلکه در درون خودِ مارکسیسمِ غربی نیز وجود داشت. یعنی میان جریان دانشگاهیِ موسوم به “مارکسیسم غربی” و دیگر مارکسیست‌های غربی‌ای که به سیاستِ عملی و مبارزهٔ طبقاتی پایبند ماندند.

در کنارِ این نظریه‌پردازانِ اجتماعیِ “غربی” و تا اندازه‌ا‌ی زیاد نادیده گرفته شده از سوی آنان، تاریخ‌نگاران و اقتصاددانانِ سیاسیِ مارکسیست نیز بودند، از آن میان‌اند بسیاری نام‌آورانِ “گروهِ تاریخ‌دانانِ حزبِ کمونیست”.

همچنین فیزیکدانان، شیمی‌دانان، زیست‌شناسان، و دانشمندان پیشرو بودند که پژوهش‌های‌شان اکنون در دانشِ رایج امروز جای گرفته است. همهٔ آنان کارِ نظری را با پایبندیِ سیاسی درهم‌ می‌آمیختند.

این وضعیت برای جانشینان‌شان هنوز هم  امروز در هر دو سویِ اقیانوسِ اطلس برقرار است. مارکسیسم در غرب همچنان زنده و پویا است. اما پُراهمیت‌تر، در جنوب و شرق جهان نیز همین‌گونه است، و این امید را زنده نگه می‌دارد که بتوانیم نه تنها جهان را بفهمیم بلکه آن را دگرگون کنیم.

—————————

“دورهٔ لیسنکو” به زمانی در اتحاد شوروی، به‌ویژه در سال‌های دهه‌های ۱۹۳۰/۱۳۱۰ تا ۱۹۶۰/۱۳۴۰، گفته می‌شود که تروفیم لیسنکو، کشاورزشناس شوروی، دیدگاه‌هایی ضدِ ژنتیک نوین را با پشتیبانی حکومت استالین پیش برد. او نظریه‌های علمیِ رایج دربارهٔ وراثت را رد می‌کرد و مدعی بود ویژگی‌های به‌دست‌آمده در طول زندگی می‌توانند به نسل بعد منتقل شوند. در آن دوره بسیاری از دانشمندان ژنتیک کنار زده، زندانی یا سرکوب شدند و این سیاست‌ها آسیب جدی به زیست‌شناسی و کشاورزی شوروی زد. به همین دلیل، منتقدان از “دورهٔ لیسنکو” به‌عنوان نمونه‌ای از دخالت خشک‌اندیشانهٔ سیاسی در دانش یاد می‌کنند.

** در نظریهٔ فروید، “والایش” یعنی دگرگون‌شدنِ کشش‌ها و خواست‌های غریزی به شکل‌هایی پذیرفتنی و خلاق، مانند هنر، دانش یا کنش اجتماعی. مارکوزه با به‌کاربردنِ اصطلاح “واپس‌والایش” می‌گفت سرمایه‌داریِ نوین دیگر همیشه خواست‌ها را سرکوب نمی‌کند، بلکه گاه بخشی از آن‌ها را به‌صورت کنترل‌شده آزاد می‌گذارد- مثلاً در سرگرمی، مصرف‌گرایی یا فرهنگ عامه- تا نارضایتی اجتماعی را تخلیه و بی‌خطر کند. یعنی به‌جای آنکه انرژی اعتراضی به دگرگونی اجتماعی بینجامد، در مصرف و لذت‌های هدایت‌شده حل می‌شود.

به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۶۱، ۱۱ خرداد ۱۴۰۵

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا