مسایل بین‌المللی

کناره‌گیری کی‌یر استارمر، رهبر حزب کارگر و نخست‌وزیر بریتانیا، ده سال پس از خروج از اتحادیه اروپا که موقعیتی عالی برای او به ارمغان آورد

نوشتهٔ بن چاکو، سردبیر مورنینگ استار، روزنامهٔ چپ‌گرای بریتانیا

 

پایان دورهٔ نخست‌وزیری کی‌یر استارمر یک دهه پس از رأی دادن به خروج از اتحادیهٔ اروپا (برگزیت) رخ می‌دهد که موقعیت سیاسی خوبی برای او به ارمغان آورد.

اگر شکافی میان پایگاه فعالان حزب کارگر و رأی‌دهندگان طبقهٔ کارگر نبود (که در جریان برگزیت آشکار شد)، استارمر هرگز نمی‌توانست از جریانِ سیاسی‌ «باقی ماندن در اتحادیهٔ اروپا» برای لطمه زدن به کارزار جرمی کوربین استفاده کند یا برای خودش اعتباری ایجاد کند. [اشاره به جریانی است که پس از رأی خروج از اتحادیهٔ اروپا همچنان برای حفظ یا بازگرداندن رابطهٔ بریتانیا با اتحادیهٔ اروپا تلاش می‌کرد.] استارمر تازه در سال ۲۰۱۵ نمایندهٔ مجلس شده بود و حمایت از «باقی ماندن در اتحادیهٔ اروپا» پس از همه‌پرسی ۲۰۱۶ به او امکان می‌داد در حکم نامزد موفق «چپ نرم» در رقابت برای رهبری حزب کارگر در سال ۲۰۲۰ ظاهر شود.

کناره‌گیری کنونی استارمر رخدادی مهم است، زیرا تمام دورهٔ کار سیاسی او وقف نابود کردن چپ شده بود و از این نظر بسیار موفق بود.

او نقشی کلیدی در شکل‌دهی به سیاست‌هایی داشت که باعث شکست خوردن کوربین در انتخابات ۲۰۱۹ شد. پس از آن هم سرکوب‌کنندهٔ بی‌رحم چپ در درون حزب کارگر شد؛ سوسیالیست‌ها را اخراج کرد، مقررات انضباطی و انتخاباتی را دستکاری کرد، بحث دربارهٔ مسائل سیاسی اساسی را ممنوع کرد، و هر زمان که به نفعش بود، کل فعالیت‌های حزب در این یا آن حوزهٔ انتخاباتی را [به‌خاطر فعالیت چپ‌ها در آنها] تعلیق کرد.

رسانه‌های غالب ادعاهای خود استارمر را تکرار می‌کنند که این کار بخت پیروزی حزب در انتخابات را بیشتر کرد، در حالی که جزئیات ناخوشایندی مانند این را که مجموع آرای حزب در سال ۲۰۲۴ کمتر از ۲۰۱۹ بود نادیده می‌گیرند.

این حرف‌ها بی‌اساس است، اما سؤال مهم‌تر این است که چرا او توانست چنین شکست سنگینی را به جنبش توده‌یی چندسالهٔ چپ وارد کند و آیا می‌توان پیکاری تازه را برای قدرت‌گیری چپ پیش برد که به همان سرنوشت دچار نشود؟

ما امروز نیز با بسیاری از همان معضلات پیشین مواجهیم، از جمله و به‌ویژه با مسئلهٔ رابطه با اتحادیه اروپا. امروزه تلاش هماهنگی برای بازگشت به اتحادیهٔ اروپا در بخش‌هایی از رسانه‌ها (به‌ویژه در روزنامه‌های ایندیپندنت، آی، و گاردین) در حال ظهور است که حمایت اتحادیه‌های کارگری را نیز دارد و احتمالاً از همراهی و همدلی بزرگ‌ترین حزب چپ‌گرای انگلستان (سبزها) و همچنین ملی‌گرایان اسکاتلندی و ولزی و عدهٔ‌ زیادی از نمایندگان حزب کارگر هم برخوردار است.

واکنش‌ها به شکست «کوربینیسم» متفاوت بوده است. اکثر نمایندگان چپ‌گرا رویکرد «تحمل و پشت سر گذاشتن طوفان» را در پیش گرفته‌اند؛ با تردید به قابلیت جریان‌های جایگزین نگاه کرده‌اند و امیدوار بوده‌اند که در زیر رهبری آیندهٔ بُردبارتر، فضا برای احیای مجدد چپ باز شود. حتی خود کوربین و زارا سلطانه، که بعدها در تأسیس «حزب شما» نقش داشتند، فقط پس از اینکه کنار گذاشتن اجباری‌شان از حزب کارگر عملی شد، دست به کار تأسیس حزب جدید شدند.

شاید امیدهایشان درست از آب درآید. استارمر رهبر حزبی سرکوبگری بوده است. بنابراین، تغییر رهبری شاید بتواند به چپ فرصت تنفس بدهد.

با این حال، کنترل‌گرایی افراطی استارمر فقط ویژگی شخصیتی نبود، بلکه بیانگر وحشت طبقهٔ حاکم از این واقعیت بود که یک حزب سیاسی برجستهٔ بریتانیا ممکن بود به دست شخصیت سوسیالیست و ضدّامپریالیستی مانند کوربین بیفتد: در هم کوبیدن این جریان برای کل ساختار سیاسی، شرکتی، و رسانه‌یی ضروری بود. حتی شخصیت‌هایی مانند اندی برنهام یا جانشین دیگری برای رهبری حزب که از نظر شخصی کمتر ناخوشایند باشد نیز زیر همان فشارها خواهند بود.

آزادی بیشتر نمایندگان چپ برای اعتراض کردن یا سخن گفتن در پلتفرم‌های جنبش‌های اجتماعی نیز پیروزی بسیار محدودی است.

پرسش‌های بزرگی را که با آنها روبه‌روییم- شکست دادن راست افراطی، متوقف کردن حرکت به‌سوی جنگ، جایگزین کردن اقتصاد رانتی و پایان دادن به فقر درازمدت طبقهٔ کارگر- نمی‌توان با اجازه دادن به بازگشت حزب کارگر به جایگاهی که در دورهٔ اِد میلیبند داشت پاسخ داد.

مردم از این نظام خسته شده‌اند و این خشم همچنان آنها را به‌سوی جریان‌های راست خواهد کشاند، مگر اینکه چپ بتواند با موفقیت با این نظام مقابله کند. نمایندگان چپ‌گرا توصیه‌های سیاستی درستی ارائه می‌دهند، اما برای تعیین استراتژی مؤثر در تصویب و اجرای این توصیه‌ها باید با اتحادیه‌های کارگری همکاری کنند.

در مقابل، بخش عمده‌ای از پایگاه فعالان کوربینیسم در حزب کارگر باقی نمانده‌اند. بسیاری از آنها در «پاک‌سازی»‌های استارمر مجبور به ترک حزب شدند و عدهٔ بیشتری هم از شدت ناراحتی و دل‌زدگی از عضویت در حزب استعفا کردند.

افزایش بسیار زیاد شمار عضوهای حزب سبز از زمانی که زک پولانسکی رهبر آن حزب شد و ده‌ها هزار نفری که به «حزب شما»ی کوربین و سلطانه پیوستند تا حد زیادی از میان همان افرادی‌ بود که از حزب کارگر جدا شده بودند. اگر بزرگ‌ترین دروغ استارمر برای دستیابی به رهبری حزب این بود که او «کوربینیسم بدون کوربین» را پیش خواهد برد، رویکردهای جدید [مثل «حزب شما»] را می‌توان تلاش‌هایی برای ساختن «کوربینیسم بدون حزب کارگر» دانست. بسیاری از فعالان پیشین حزب کارگر تلاش دستگاه حزب کارگر برای خدشه‌دار کردن رهبری کوربین، بوروکراسی خصمانه، و حزب پارلمانی متمرد [علیه کوربین] را دلیل پیروز نشدن کوربین می‌دانند.  سیاه‌نمایی علیه کوربین واقعی بود و رفتار بسیاری از مقامات و نمایندگان حزب کارگر در مجلس شرم‌آور بود. بی‌شک همهٔ اینها آسیب بزرگی به کوربین و جریان سیاسی او زد. اما آن جریان سیاسی با وجود همهٔ خراب‌کاری‌ها به پیشرفت ادامه داد. حزب کارگر در سال ۲۰۱۷ [۱۳۹۶]  پیروز نشد، اما همه نتیجهٔ آن انتخابات را پیروزی کوربین، بزرگ‌ترین افزایش آرای حزب در هفت دههٔ گذشته، و حذف اکثریت محافظه‌کاران دیدند که چپ را قوی‌تر از قبل کرد. عامل تعیین‌کننده در سقوط کوربین-حزب کارگر نه تبلیغات خصمانه بود و نه خراب‌کاری داخلی، بلکه خطای سیاسی بود: به‌ویژه، واکنش به رأی ده سال پیش از آن به خروج از اتحادیهٔ اروپا.

در سال ۲۰۱۷، زمانی که حزب کارگر متعهد به احترام به رأی نهایی بود- پیشرفت حزب کارگر عمومی بود. سهم آرا در شهرهای بزرگ و شهرهای صنعتی‌زدایی‌شده، در پایگاه‌های قدیمی «دیوار سرخ» (که برای اولین بار بعد از ده‌ها سال زیاد شد)، و در قلمروی افزایش یافت که مدت‌ها زیر سلطهٔ محافظه‌کاران (توری‌ها) و لیبرال دموکرات‌ها بود. همان‌طور که می‌دانیم، این افزایش در سال ۲۰۱۹ تکرار نشد.

موضع‌گیری «هر کسی جز محافظه‌کاران» در بخش‌هایی از جنبش کارگری و وسواس‌های «خنجر زدن از پشت» در بخش بزرگی از چپ‌ها ما را از تأثیر سیاسی کارزار برای لغو رأی برگزیت منحرف می‌کند.

آن کارزار حزب کوربین-حزب کارگر را به‌مثابهٔ حزبی طغیانگر از بین برد و آن را با بلوکی تجاری متعهد به نولیبرالیسم تجویزی از طریق معاهده‌ها و مقرراتی همسو کرد که زمانی تونی بن آن را «تنها قانون اساسی جهان متعهد به سرمایه‌داری» نامیده بود. الگوی اقتصادی انعطاف‌ناپذیر اتحادیهٔ اروپا یکی از دلایلی است که اقتصاد آن در دهه‌های اخیر عملکرد ضعیفی داشته است، نه‌تنها در مقایسه با قدرت‌های نوظهوری مانند چین، بلکه همچنین در مقایسه با اقتصاد آمریکا. رهبری حزب به‌جای تمرکز بر ساختن جنبش‌های اجتماعی که از آنها برخاسته بود به کشمکش‌های بی‌پایان پارلمانی گره خورد که در واقع برای جلوگیری از رأی دادن به خروج از اتحادیهٔ اروپا طراحی شده بود.

ده سال بعد از آن روزها، صداهای بازگشت به اتحادیهٔ اروپا اکنون بلندتر شده است. بسیاری به نظرسنجی‌هایی اشاره می‌کنند که نشان‌دهندهٔ پشیمانی مردم از برگزیت است. اما بین سال‌های ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۹ هم ادعاهای مشابه زیادی وجود داشت. سیاست‌های «بازگشت» به اتحادیهٔ اروپا واپس‌گرایانه است: تبلیغ‌های اخیر روزنامهٔ آی (i) دربارهٔ بازگشت به اتحادیهٔ اروپا با پوشش گسترده‌تر دربارهٔ تهدید فرضی روسیه برای بریتانیا همراه بوده و تب جنگ را شدت بخشیده است.

با توجه به اینکه نظامیگری اولویتی سیاسی در سراسر اتحادیهٔ اروپا است، این موضع‌گیری تعجبی ندارد. اتحادیهٔ اروپا بیشتر از آمریکا متعهد به طولانی و بی‌پایان کردن جنگ اوکراین است و امروزه حتی از سال ۲۰۱۶ اقتدارگراتر است. لیبرال‌ها همان‌طور که در سال ۲۰۱۶ کردند، باز هم دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا را (که تهدیدی بسیار مستقیم‌تر برای آزادی‌های ما از طریق نفوذ عظیم بر دولت ما و حمایت از راست افراطی در خیابان‌های ما است) مهره یا متحد ولادیمیر پوتین روسیه معرفی می‌کنند، تا به این ترتیب اتحادیهٔ اروپا بتواند سپری در برابر هر دو باشد.

در این دیدگاه روابط عمدتاً خصمانه بین آمریکا و روسیه نادیده گرفته می‌شود (آمریکا کشورهایی مانند هند را به‌خاطر تجارت با روسیه مجازات می‌کند، یا اینکه روسیه تنها کشوری است که تا کنون محاصرهٔ نفتی آمریکا علیه کوبا را نقض کرده است). همچنین، همسویی گسترده‌تر اتحادیهٔ اروپا با ایالات متحد آمریکا در حمایت از اسرائیل در اشغال فلسطین یا تلاش برای منزوی کردن چین نادیده گرفته می‌شود. موضوع اتحادیهٔ اروپا فقط یکی از مسائل ما است. اما این موضوع در شکست خوردن چپ نقش تعیین‌کننده‌ای داشت، زیرا حمایت از ماندن در اتحادیهٔ اروپا به معنای تابع کردن سیاست طبقاتی مستقل از یکی از دو جناح رقیب طبقهٔ حاکم (جناح جهانی‌سازی به‌جای بومی‌گرایی) بود. در مواردی که سیاست‌های چپ-راست بر اساس چنین خطوطی تقسیم می‌شود، جنگ‌های فرهنگی سیاست‌های طبقاتی را در خود خفه می‌کند و چپ معمولاً بازنده است. وظیفهٔ ما بازسازی سیاست طبقاتی است، سیاست سوسیالیستی، ضدّامپریالیستی، ضدّجنگ، و ریشه‌دار در جنبش کارگری سازمان‌یافته. ضعف بنیادی که استارمر برای در هم شکستن کوربینیسم از آن بهره برد لیبرالیسم در چپ بود؛ ناتوانی چپ در شناختن ماهیت طبقاتی نهادها، از دولت بریتانیا گرفته تا اتحادیهٔ اروپا و برخورد کردن با آنها بر این اساس (لیبرالیسم). حمایت از نهادی سرمایه‌داری مانند اتحادیهٔ اروپا، که ستون امپریالیسم جهانی و دشمن «جنوب جهانی» است، در میان چپ پراکندهٔ امروز به همان اندازه گسترده است که در حزب کارگر یک دهه پیش بود. استارمر توانست چپ را فریب دهد و سپس به‌خاطر این سردرگمی به چپ خیانت کند. ولی حالا او دارد می‌رود. آیا می توانیم از اشتباهاتمان درس بیاموزیم؟

به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۶۳، ۸ تیر  ۱۴۰۵

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا