از من تا ما – من، یک حلقه در گفتوگویی بیپایان
الف. ع. رهپویان
یکی از عمیقترین پرسشهای فلسفه، روانشناسی، و علوم اعصاب این است که آنچه هر یک از ما “من ” مینامیم دقیقاً چیست؟
ما معمولاً تصور میکنیم “من “موجودی است که در جایی از ذهن یا مغز نشسته است، به جهان نگاه میکند، تصمیم میگیرد، احساس میکند و دربارهٔ خودش میاندیشد. اما هرچه علوم شناختی، نورولوژی و هوش مصنوعی پیشرفت کردهاند، این تصویر سنتی بیشازپیش زیر سؤال رفته است. شاید “من “آن موجودی نباشد که فکر میکنیم. شاید “من ” خودِ فرایند فکر کردن باشد. شاید “من ” چیزی شبیه گفتوگویِ مغز با خودش باشد.
از نظریهٔ ذهن آغاز کنیم ”
در علوم شناختی مفهومی وجود دارد به نام “نظریهٔ ذهن” (Theory of Mind). مطابق این مفهوم، ذهن به ما امکان میدهد برای دیگران یک مدل ذهنی بسازیم. وقتی دوستمان را میبینیم، او را صرفاً به شکل مجموعهای از حرکات فیزیکی درک نمیکنیم. در ذهن خود نوعی نسخهٔ فشرده از او میسازیم و میپرسیم: “اگر او در این موقعیت قرار بگیرد چه خواهد گفت؟”، “چه احساسی خواهد داشت؟”،”احتمالاً چه تصمیمی خواهد گرفت؟”
بهبیاندیگر، ما برای فهم دیگران نوعی “مغز کوچک شبیهسازیشده” از آنان در ذهن خود میسازیم. اما اینجا پرسشی مهم پدید میآید: اگر مغز میتواند از دیگران مدل بسازد، چرا نتواند از خودش نیز مدل بسازد؟ شاید آنچه ما “من” مینامیم نیز چیزی جز همین مدل نباشد.
دنیل دنت: خود بهمثابه روایت
فیلسوف آمریکایی، دنیل دنت، سالها از این ایده دفاع کرد که “خود” (Self) یک مداربندی مستقل در مغز نیست. بهتعبیرِ مشهورِ او، خود چیزی شبیه یک “مرکز ثقل روایی” است. مرکز ثقل در فیزیک واقعاً بخشی خاص و مستقل از یک جسم نیست. شما نمیتوانید آن را از جسم جدا کنید و روی میز بگذارید. اما مفهومی بسیار مفید برای توضیح رفتار اجسام است. دنت استدلال میکرد که “من” نیز چنین وضعیتی در مغز دارد. در واقع، آنچه ما “خود” مینامیم بیشتر شبیه داستانی است که مغز برای حفظ انسجام تجربههایش تولید میکند.
توماس متزینگر: هیچ “خود“ی وجود ندارد
توماس متزینگر این ایده را یک گام جلوتر برد. او در کتاب “تونلِ ایگو” استدلال میکند که هیچ “خود” واقعی در کار نیست. آنچه وجود دارد صرفاً یک “مدل خود” (Self-Model) است. مغز از بدن، جهان، و فرایندهای ذهنی خود مدل میسازد و سپس چنان در این مدل غرق میشود که فراموش میکند با یک مدل طرف است. بهبیان متزینگر، ما نه خودِ واقعی، بلکه مدل خود را تجربه میکنیم.
علوم اعصاب و غیبت “اتاق فرمان”
یافتههای علوم اعصاب نیز در جهتی مشابه حرکت کردهاند. از زمان جراحیهای مشهور ویلدر پنفیلد تا تصویربرداریهای پیشرفتهٔ امروزی، پژوهشگران بارها مغز را بررسی کردهاند. آنان مراکز بینایی، شنوایی، حافظه، و حرکت را پیدا کردهاند. اما هرگز موفق نشدهاند نقطهای را بیابند که بتوان گفت: “اینجا خودِ فرد قرار دارد. ” امروزه بسیاری از نورولوژیستها معتقدند که “خود” یک پدیدهٔ توزیعشده است؛ نه فرماندهی درون مغز وجود دارد و نه اتاق کنترل مرکزی.
شبکهٔ پیشفرضِ مغز و پیوند خود و دیگری
یکی از مهمترین کشفیات علوم اعصاب شبکهای است که امروز آن را شبکهٔ پیشفرض (Default Mode Network) مینامند. این شبکه هنگامی فعال میشود که فرد:
- به خودش فکر میکند،
- گذشته را مرور میکند،
- آینده را تصور میکند،
- یا دربارهٔ ذهن دیگران حدس میزند.
نکتهٔ جالب این است که همان شبکهای که هنگام اندیشیدن به خود فعال میشود، هنگام مدلسازی ذهن دیگران نیز فعال است. گویی مغز برای فهم خود و فهم دیگران از زیرساختهایی مشابه استفاده میکند. این یافته بهشکلی شگفتآور با ایدهٔ اولیهٔ ما هماهنگ است: شاید “من” همان مدلی باشد که مغز از خودش ساخته است.
نورونهای آینهای و مرز مبهمِ خود و دیگری
کارهای مارکو یاکوبونی و دیگر پژوهشگران نورونهای آینهای نیز مرز میان خود و دیگری را پیچیدهتر کردهاند. وقتی حرکت فردی دیگر را مشاهده میکنیم، بخشهایی از مغز ما همان الگوهای عصبی را شبیهسازی میکنند که گویی خودمان آن حرکت را انجام دادهایم. در نتیجه برخی دانشمندان پیشنهاد کردهاند که شاید خودآگاهی از همان سازوکاری زاده شده باشد که ابتدا برای فهم دیگران تکامل یافته بود.
گازانیگا و مفسرِ درونِ مغز
مطالعات مایکل گازانیگا روی بیماران “مغز شکافته” (Split-Brain) موضوع حتی عجیبتری را آشکار کرد. در بسیاری از موارد مغز ابتدا تصمیمی میگرفت و سپس توضیحی برای آن میساخت. گازانیگا این بخش را “مفسر” (Interpreter) نامید. وظیفهٔ مفسر تولید داستانی منسجم دربارهٔ رفتارهای ماست. شاید بخشی مهم از آنچه ”من” مینامیم از همین روایتسازی دائمی شکل گرفته باشد.
گراتزیانو و مدلِ توجه
مایکل گراتزیانو نظریهای ارائه کرده است که شاید یکی از نزدیکترین نظریهها به بحث حاضر باشد. او معتقد است همانطور که مغز برای بدن نوعی نقشه یا مدل میسازد، برای توجه نیز مدلی ایجاد میکند. آگاهی و احساسِ خود بودن، محصول همین مدل است. در این نگاه، ما نه خودِ فرایندهای عصبی، بلکه نقشهای فشرده و ساده شده از آنها را تجربه میکنیم.
لیبت و مسئلهٔ تصمیم
آزمایشهای مشهور بنجامین لیبت نیز نشان دادند که فعالیت عصبی مرتبط با تصمیمگیری گاه پیش از آن آغاز میشود که فرد آگاهانه احساس کند تصمیم گرفته است. این یافته بسیاری را به این نتیجه رساند که شاید ”من” بیش از آنکه فرمانده باشد، سخنگوی سیستم باشد. گویی مغز تصمیم میگیرد و سپس روایتی از تصمیم خود تولید میکند.
“جامعهٔ ذهن“ ماروین مینسکی
ماروین مینسکی، از پیشگامان هوش مصنوعی، در کتاب “جامعهٔ ذهن” استدلال کرد که ذهن واحد نیست. آنچه ما ذهن مینامیم از مجموعهای عظیم از عاملهای کوچکتر تشکیل شده است.
خودآگاهی محصول تعامل این عاملهاست، نه وجود یک فرماندهٔ مرکزی. این ایده بعدها تأثیری زیاد بر علوم شناختی و هوش مصنوعی گذاشت.
آیا گفتوگویِ درونی واقعاً گفتوگوست؟
ما اغلب از گفتوگوی درونی صحبت میکنیم. به خودمان میگوییم: “این کار را انجام بده”، “نه، اشتباه است”، “صبر کن”، “دوباره فکر کن”، در نگاه اول به نظر میرسد دو موجود در ذهن با یکدیگر صحبت میکنند. اما آیا واقعاً چنین است؟
هوش مصنوعی و پرسشِ تازه
پیشرفت مدلهای زبانی جدید مسئله را جالبتر کرده است. امروزه سیستمهای هوش مصنوعی میتوانند:
- پاسخ تولید کنند،
- پاسخ خود را نقد کنند،
- آن را بازنویسی کنند،
- و دوباره ارزیابی نمایند.
درظاهر شبیه گفتوگویِ درونی است. اما آیا واقعاً دو موجود در کارند؟ پاسخ منفی است. سیستم از هوش مصنوعی دیگری کمک نمیگیرد. همان سامانهٔ واحد خروجی خود را دوباره به عنوان ورودی دریافت میکند.
استعارهٔ تنیسِ دیواری
شاید بهترین استعاره برای این وضعیت بازی تنیس با دیوار باشد. توپ را پرتاب میکنید. توپ بازمیگردد. دوباره ضربه میزنید. دوباره برمیگردد. طرف مقابلی وجود ندارد. خودِ سیستم با خودش مشغول بازی است.
اما اینجا تفاوتی مهم وجود دارد. در ذهن انسان و در سامانههای هوشمند دیوارِ منفعل نیست. توپ هنگام بازگشت تغییر میکند. شاید استعارهٔ دقیقتر بازیِ تنیس در تالاری از آینههای هوشمند باشد. هر بار که توپ بازمیگردد چیزی به آن افزوده یا از آن کاسته شده است.
هافستادر و حلقهٔ عجیب
اینجاست که به یکی از جذابترین نظریهها میرسیم. داگلاس هافستادر در کتاب “من یک حلقهٔ عجیب هستم” استدلال میکند که ”خود“ چیزی جز یک حلقهٔ بازگشتی پیچیده نیست. مغز مدلی از جهان میسازد. درون آن جهان مدلی از خودش قرار میدهد. سپس آن مدل را به خودش ارجاع میدهد. و این ارجاعهای مکرر به خود، احساسِ “من بودن” را پدید میآورند. در این نگاه، ”خود“ چیزی جز یک فرایند خودارجاع نیست.
این دیدگاه یک مزیت بزرگ نیز دارد. از مشکل مشهور ”هومونکولوس“ یا “آدمکِ درونِ سر” (Homunculus) اجتناب میکند. اگر بگوییم فردی در درون ذهن نشسته و تصمیم میگیرد، فوراً باید بپرسیم: آن فرد چگونه تصمیم میگیرد؟ آیا درونِ او نیز آدمک دیگری وجود دارد؟ و درون آن یکی چه؟ آیا با چیزی شبیه عروسکهای تودرتوی روسی به نام ماتروشکا (Matryoshka) روبهروییم، عروسکهای تودرتویی که در این مورد تا ابد ادامه مییابند. اگر خود را یک فرایند بازگشتی بدانیم، دیگر نیازی به فرضِ وجودِ چنین ناظری نیست.
آیا “من“ همان حلقه است؟
شاید بزرگترین درسی که از یافتههای تا کنونِ علوم اعصاب، فلسفهٔ ذهن، و هوش مصنوعی، میتوان گرفت این باشد که پرسش سنتی را باید وارونه کرد. شاید لازم نباشد بپرسیم: “چه کسی درون ذهن نشسته و با خودش حرف میزند؟” بلکه باید بپرسیم: “آیا اصلاً کسی در آنجا نشسته است؟”
شاید آنچه ما “من” مینامیم نه گوینده است و نه شنونده. نه فرمانده است و نه تماشاگر. شاید “من” خودِ فرایندِ بازگشت توپ باشد. حلقهای از مدلسازی، بازبینی، پیشبینی، و روایتسازی که پیوسته به خودش ارجاع میدهد. اگر چنین باشد، خودآگاهی نه حضور یک موجود پنهان در مغز، بلکه نتیجهٔ شکلگیری یک حلقهٔ پیچیده و پایدار از ”خودارجاعی“ است، حلقهای که مغز در آن هم بازیکن است، هم زمین بازی، و هم دیواری که توپِ اندیشه بارها و بارها به آن برخورد میکند و بازمیگردد.
از “من“ تا “ما“: وقتی ”من“ پیوندی اجتماعی دارد
اما در اینجا شاید هنوز بخشی از داستان ناگفته مانده باشد. تمام بحثهای پیشین ــ از دنت و متزینگر گرفته تا گراتزیانو، گازانیگا، مینسکی و هافستادر ــ عمدتاً بر این فرض استوار بودند که مغز مدلی از خودش میسازد و از دلِ این مدلسازی، چیزی که “من” مینامیم پدیدار میشود. اما یک پرسش بنیادین همچنان باقی میماند: این مدل از چه ساخته شده است؟ آیا مغز این “من” را صرفاً از فعالیت نورونهای خودش میسازد؟ یا آنکه مواد اولیهٔ آن از جایی بیرون از مغز نیز میآیند؟ اینجاست که رابطهٔ میان “من” و “ما” وارد صحنه میشود.
شاید بزرگترین محدودیت بسیاری از نظریههای معاصر خودآگاهی آن باشد که بیش از حد بر مغز فرد متمرکزند و نقشِ جامعه، زبان، و تاریخ را دستکم میگیرند. اگر آنچه ما “من” مینامیم واقعاً یک مدل باشد، آنگاه باید بپرسیم این مدل با چه مصالحی ساخته شده است. بخش بزرگی از پاسخ احتمالاً چنین است: با دیگران.
جورج هربرت مید: خود بهمثابهٔ محصولِ جامعه
جامعهشناس و روانشناس اجتماعی آمریکایی، جورج هربرت مید، دههها پیش از ظهور علوم شناختی مدرن به ایدهای رسیده بود که امروز بار دیگر اهمیت پیدا کرده است. از نگاهِ مید “خود” (Self) چیزی نیست که فرد با آن متولد شود. کودک ابتدا خود را نمیشناسد. او ابتدا با دیگران روبهرو میشود: مادر، پدر، خواهر، و برادر، دوستان، معلمان و بهتدریج است که نگاه آنان را درونی میکند. او کمکم میآموزد که خودش را از منظر دیگران ببیند. در همین فرایند است که “خود” شکل میگیرد.
به همین دلیل مید میانِ دو مفهوم تمایز میگذاشت: من “I” و من “Me”. من “I” بخشِ فعال و پاسخ دهندهٔ شخصیت است. اما من “Me” تصویری است که جامعه از فرد ساخته و در او درونی کرده است. در این نگاه، بخشی مهم از گفتوگوی درونی ما در واقع گفتوگوی فرد با جامعهای است که به درون ذهن او مهاجرت کرده است.
بازگشت به استعارهٔ تنیسِ دیواری
اکنون میتوان به استعارهٔ تنیس دیواری بازگشت و آن را کاملتر کرد. در ابتدا چنین بهنظر میرسید که ذهن مانند فردی است که توپ را به دیوار میزند و دوباره دریافت میکند.
اما اکنون روشن میشود که این دیوار هرگز صرفاً محصول خود فرد نیست. این دیوار از زبان ساخته شده است. از خانواده ساخته شده است. از تاریخ ساخته شده است. از فرهنگ، آموزش، رسانهها و تجربههای اجتماعی ساخته شده است. هر بار که توپ اندیشه به دیوار برخورد میکند و بازمیگردد، در واقع تنها از نورونها عبور نمیکند. بلکه از میان لایههایی از جامعه نیز عبور میکند که در ذهن فرد بازتاب یافته است.
آیا هوش مصنوعی نیز چنین وضعی دارد؟
شاید جالب باشد که همین نکته را بتوان دربارهٔ هوش مصنوعی نیز مطرح کرد. یک مدل زبانی هنگام پاسخ دادن تنها از درون خود سخن نمیگوید. دانشِ آن حاصل انبوهی از متون، گفتوگوها، کتابها، و تجربههای انسانی است. بهیک معنا، هنگام تولید هر پاسخ، میلیونها صدای انسانی در آن حضور دارند.
شاید وضعیت انسان نیز با آن چندان متفاوت نباشد. وقتی ما با خودمان حرف میزنیم در بسیاری از موارد تنها یک صدای واحد سخن نمیگوید. صدای خانواده، فرهنگ، تاریخ، آموزش، دوستان، کتابهایی که خواندهایم و جامعهای که در آن زیستهایم و طبقهای که به آن تعلق داریم نیز در آن گفتگو حضور دارند.
جمعبندی:“من“ فشردهای از “ما”
شاید در نهایت لازم باشد گزارهٔ آغازین مقاله را بازنویسی کنیم. در ابتدا گفتیم: “من” حاصل گفتوگوی مغز با خودش است. اما شاید بتوان گفت: “من” حاصل گفتوگوی مغز با جامعهای است که در درون مغز بازتاب یافته و دائما بهروز می شود. یا حتی دقیقتر: “من” فشردهسازیِ “ما” در مقیاس یک فرد است. خودآگاهی نه صرفاً محصول فعالیت نورونهاست و نه صرفاً محصول جامعه. بلکه در مرز میان این دو شکل میگیرد. در نقطهای که شبکهٔ عصبی فرد با شبکهٔ اجتماعی پیرامون او درهم میآمیزد.
اگر دنت، متزینگر، گراتزیانو، گازانیگا، لیبت، مینسکی و هافستادر ما را به این نتیجه رساندند که در درون مغز فرماندهای پنهان وجود ندارد، مید، بوردیو و لاتور یک گام دیگر برداشتند و یادآور شدهاند که حتی آن حلقهٔ خودارجاعی نیز در خلأ شکل نمیگیرد. شاید “من” نه یک موجود مستقل، بلکه گرهای زنده در شبکهای بزرگتر باشد، شبکهای که نام دیگر آن “ما” است.
بنمایهها
- Bourdieu, Pierre. (1984). Distinction: A Social Critique of the Judgement of Taste. Cambridge, MA: Harvard University Press.
- Dennett, Daniel C. (1991). Consciousness Explained. Boston: Little, Brown and Company.
- Dennett, Daniel C. (1992). The Self as a Center of Narrative Gravity. In F. Kessel, P. Cole & D. Johnson (Eds.), Self and Consciousness: Multiple Perspectives. Hillsdale, NJ: Lawrence Erlbaum Associates.
- Gazzaniga, Michael S. (2011). Who’s in Charge? Free Will and the Science of the Brain. New York: HarperCollins.
- Gazzaniga, Michael S. (2018). The Consciousness Instinct: Unraveling the Mystery of How the Brain Makes the Mind. New York: Farrar, Straus and Giroux.
- Graziano, Michael S. A. (2013). Consciousness and the Social Brain. Oxford: Oxford University Press.
- Graziano, Michael S. A. (2019). Rethinking Consciousness: A Scientific Theory of Subjective Experience. New York: W.W. Norton.
- Hofstadter, Douglas R. (2007). I Am a Strange Loop. New York: Basic Books.
- Iacoboni, Marco. (2008). Mirroring People: The New Science of How We Connect with Others. New York: Farrar, Straus and Giroux.
- Latour, Bruno. (2005). Reassembling the Social: An Introduction to Actor-Network-Theory. Oxford: Oxford University Press.
- Libet, Benjamin. (2004). Mind Time: The Temporal Factor in Consciousness. Cambridge, MA: Harvard University Press.
- Mead, George Herbert. (1934). Mind, Self and Society. Chicago: University of Chicago Press.
- Metzinger, Thomas. (2003). Being No One: The Self-Model Theory of Subjectivity. Cambridge, MA: MIT Press.
- Metzinger, Thomas. (2009). The Ego Tunnel: The Science of the Mind and the Myth of the Self. New York: Basic Books.
- Minsky, Marvin. (1986). The Society of Mind. New York: Simon & Schuster.
بنمایههایی دیگر برای مطالعه
- Chalmers, David J. (1996). The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory. Oxford: Oxford University Press.
- Chalmers, David J. (2022). Reality+: Virtual Worlds and the Problems of Philosophy. New York: W.W. Norton.
- Frith, Chris. (2007). Making Up the Mind: How the Brain Creates Our Mental World. Oxford: Blackwell.
- Humphrey, Nicholas. (2002). The Mind Made Flesh: Essays from the Frontiers of Psychology and Evolution. Oxford: Oxford University Press.
- James, William. (1890). The Principles of Psychology. New York: Henry Holt.
- Lakoff, George & Johnson, Mark. (1980). Metaphors We Live By. Chicago: University of Chicago Press.
- Merleau-Ponty, Maurice. (1962). Phenomenology of Perception. London: Routledge.
- Sacks, Oliver. (1985). The Man Who Mistook His Wife for a Hat. New York: Summit Books.
- Taylor, Charles. (1989). Sources of the Self: The Making of the Modern Identity. Cambridge, MA: Harvard University Press.
- Varela, Francisco J., Thompson, Evan & Rosch, Eleanor. (1991). The Embodied Mind: Cognitive Science and Human Experience. Cambridge, MA: MIT Press.
- Wegner, Daniel M. (2002). The Illusion of Conscious Will. Cambridge, MA: MIT Press.
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۶، مرداد ۱۴۰۵



