جهان داستانی شهرنوش پارسیپور آنجا که واقعیت از شکل عادی خود خارج میشود
آرش
بعد از مرگ یک نویسنده، معمولاً زندگیاش جلوتر از کتابهایش میایستد. چند واقعه پررنگ، دو سه عنوان مشهور، و مجموعهای از صفتهای آماده. همینها کمکم جای خود اثر را میگیرند. دربارۀ شهرنوش پارسیپور این اتفاق آسانتر هم رخ میدهد. زندان، سانسور، و مهاجرت آنقدر در سرگذشت او برجستهاند که میتوانند همهچیز را در خود بپوشانند. این سادهترین راه برای حرفزدن از اوست، و شاید بدترین راه. اهمیت پارسیپور فقط در آنچه بر او گذشته نیست، در کاری است که با واقعیت کرده، در شیوهای که آن را از حالت عادی بیرون کشیده و دوباره پیش چشم ما گذاشته است.
او را معمولاً نویسنده زنان میخوانند، یا فمینیست، یا از نویسندگان رئالیسم جادویی. این عنوانها بیربط نیستند، اما زیادی راحتاند. چیزی را روشن میکنند و همزمان چیزهایی بیشتر را میپوشانند. در داستانهای پارسیپور مسئله فقط زن بودن شخصیتها یا حضور اتفاقهای نامعمول نیست. آنچه مهمتر است رفتوآمد دائمی میان زندگی روزمره و تاریخ است، میان بدن و چیزی که بر آن تحمیل میشود. تجربه زنانه نقطه شروع اوست، نه مرز نهایی کارش.
اتفاق ناممکن در داستانهای او معمولاً از در وارد نمیشود. از قبل آنجاست. گوشه اتاق، کنار تخت، پشت پنجره. راوی هم چندان شگفتزده نیست؛ جسد را همانطور توصیف میکند که میز و فنجان را. عکسی که آرامآرام به حیوان شبیه میشود یا گرمایی که روی دیوار میماسد، بخشی از همان جهان معمولی است. همین لحن آرام کار را ناآرام میکند. خواننده ناچار میشود چیزی را بپذیرد که نباید عادی باشد.
خیال برای پارسیپور راه فرار نیست. بیشتر شبیه چراغی است که گوشه تاریک اتاق را روشن میکند. او درباره قدرت خطابه نمینویسد؛ آن را مجسم میکند. گاهی در هیئت جسدی که روی تخت افتاده، گاهی در یک نگاه، و گاهی در هوایی که نفسکشیدن را سخت کرده است. سیاست در داستانهایش اول به تن میرسد، بعد به زبان.
شخصیتهای او معمولاً اختیاری چندان ندارند، اما بیاراده هم نیستند. راهی پیدا میکنند تا دوام بیاورند. یکی به خیال میرود، دیگری از پشت پنجره نگاه میکند، کسی هم زندگی دیگری برای خودش میسازد؛ ولو فقط برای چند دقیقه. این حرکتها همیشه نجاتبخش نیستند. گاهی فقط فاصله کوتاهی ایجاد میکنند میان آدم و چیزی که دارد خردش میکند.
برای شناخت پارسیپور باید به خود روایت نزدیک شد. راویهایش اغلب مطمئن نیستند؛ خاطره را با اکنون قاطی میکنند، چیزی را دیدهاند اما نمیدانند واقعاً چه بوده. زمان صاف پیش نمیرود. مکان هم ساکت نمیماند. اتاق، پنجره، کافه یا خانه جنوبی در داستان فقط محل وقوع حادثه نیست؛ هرکدام روی ذهن شخصیت فشار میآورند.
“آویزههای بلور” از آثار آغازین شهرنوش پارسیپور است و برای دیدن شکلگیری این جهان داستانی کتابی مهم است. هنوز همهچیز به اندازه آثار بعدی او گسترده نشده، اما رگهها روشناند: راویهایی که میلغزند، فضاهایی که بسته میشوند، و واقعیتی که هر لحظه ممکن است شکلی دیگر پیدا کند. مجموعه یکدست نیست؛ بعضی داستانها خامترند و بعضی دقیقتر. اما همین ناهمواری بخشی از ارزش آن است.
سه داستان “بهار آبیِ کاتماندو”، “کشتارِ گوسفندها” و “گرما در سالِ صفر” سه راه متفاوت برای ورود به این جهاناند. اولی از یک اتاق شروع میکند و به سفری میرسد که معلوم نیست رخ داده یا نه. دومی نگاه را زیر سؤال میبرد: چه کسی دیگری را میبیند، و چه کسی فقط تصویر خودش را بر او میاندازد؟ سومی ظاهراً سادهتر است؛ یک تابستان در جنوب. اما گرما آرامآرام همهچیز را میگیرد.
پارسیپور در این داستانها چندان دنبال حادثه بزرگ نیست. تغییر اصلی در چشم شخصیت رخ میدهد. اتاق ممکن است امن بهنظر رسد و بعد معلوم شود راه خروج ندارد. دوربین میتواند ابزار هنر باشد، اما لحظهای بعد آدم را به چیزی مضحک تقلیل دهد. گرما هم فقط گرما نیست؛ خستگی مادر را بیشتر میکند، میل دختر را آشفته میسازد و خانه را از درون سنگین میکند. داستانها جواب قطعی نمیدهند. قرار هم نیست بدهند.
فضا در “آویزههای بلور” زنده است. پنجره فقط قاب منظره نیست؛ فاصله را نشان میدهد. کافه جای معاشرت است، اما همانجا ممکن است چیزی از جنس هراس سر برآورد. خانه خانوادگی هم الزاماً پناهگاه نیست. گاهی خستگی و سکوت آن را از هر خیابانی بیرحمتر میکند.
بدن هم در این داستانها حاشیه نیست. شخصیتها پیش از آنکه بفهمند چه بر سرشان آمده، آن را حس میکنند: روی پوست، در بو، در نفس. ترس و میل از همینجا وارد روایت میشوند. به همین دلیل، سلطه در آثار پارسیپور مفهومی دور و انتزاعی نیست. سنگینی دارد. عرق میکند. جا اشغال میکند.
ماندگاری جهان داستانی پارسیپور را نمیشود فقط با جسارت تاریخیاش توضیح داد. بیشک، نوشتن از بدن و میل زنان در زمانی که او این کار را کرد اهمیت داشت. اما بسیاری از آثار مهم یک دوره، در همان دوره میمانند. داستانهای او هنوز زندهاند چون مسئلهشان فقط ممنوعیتهای آن سالها نیست. درباره چیزی بنیادیتر حرف میزنند: آدم چگونه به دیگری نگاه میکند، چگونه زیر فشار تغییر میکند و چگونه حتی وقتی راهی ندارد، برای خودش راهی خیالی میسازد. توانایی اصلی پارسیپور شاید همین باشد: چیز آشنا را کمی کج میکند. نه آنقدر که دیگر نشناسیمش؛ فقط آنقدر که نتوانیم مثل قبل از کنارش بگذریم. خانه، خانواده، بدن و گذشته در داستانهای او طبیعی و بیمسئله نیستند. چیزی شگفت به جهان اضافه نمیشود. برعکس، پردهای کنار میرود و معلوم میشود خود جهان چقدر غریب بوده است.
از نظر اخلاقی هم زمین محکمی زیر پای خواننده نیست. آدمها کامل دیده نمیشوند و خودشان هم خود را کامل نمیشناسند. کسی که دیگری را قضاوت میکند ممکن است بیش از همه خودش را لو بدهد. خیال گاهی مقاومت است، اما همیشه راه نجات نیست. همین ناتمامی، همین تردید، اجازه نمیدهد داستانها به یک نتیجۀ تمیز و بسته برسند.
جسدِ مانده در اتاق، چهرهای که در عکس به گوسفند شبیه شده و گرمایی که تا درون بدن پیش میآید، فقط سه تصویر بهیادماندنی نیستند. هر سه از یک چیز خبر میدهند: بیرون، همیشه بیرون نمیماند. گذشته وارد خانه میشود، نگاه میتواند آدم را از شأن انسانیاش پایین بکشد و اقلیم به بخشی از حافظه بدل شود.
جهان پارسیپور از همین مرزهای ناپایدار ساخته شده است. و هنوز تمام نشده.
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۶، مرداد ۱۴۰۵




