شعلههای سرکش آزادی نگاهی به اجرای نمایشِ«شعلههای سرکش تاریکی»
خسرو دوستدار
آنتونیو بوئرو، در نمایشنامهٔ خود بهنام “شعلههای سرکش تاریکی” (۱۹۵۰/۱۳۳۹) که در تیرماه ۱۴۰۵ به کارگردانی هنرمند، هوشمند هنرکار، در سالن ناظرزاده کرمانی تماشاخانهٔ ایرانشهر بر صحنه رفت، در واقع دورهٔ دیکتاتوری ژنرال فرانسیسکو فرانکو (۱۸۹۲-۱۹۷۵/۱۲۷۱-۱۳۵۴ خورشیدی) را توصیف، بررسی، و نقد کرده است.
فرانکو، پس از سرکوب نیروهای پیشروی چپ و پایان جنگ داخلی اسپانیا، جنگی که بازتابِ دهشتِ آن در تابلوی “گرونیکا” اثر نامیرای پابلو پیکاسو وجدان بشری را بهلرزه درمیآورد به حاکم بلامنازع اسپانیا تبدیل شد. لازم به یادآوری است که فرانکو از همان آغاز با انحلال نظام پادشاهی و برقراری حکومت جمهوری در اسپانیا در سال ۱۹۳۱/ ۱۳۱۰ مخالفت کرده بود. در سال ۱۹۳۶/۱۳۱۵ در انتخابات سراسری اسپانیا حزب چپگرای “جبهه مردمی” با فاصلهای نسبتاً کم فدراسیون گروههای راستگرا را شکست داد. اما فرانکو که بهتدریج نقش راهبری این جریان را به دست آورده بود و حامیان فاشیست او نیز پیروزی چپگرایان را برنتابیدند دست به کودتا زدند. این کودتا آتش جنگ داخلی اسپانیا را شعلهور کرد. فرانکوی فاشیست که از حمایت فاشیستهای آلمان بهرهبری آدولف هیتلر و فاشیستهای ایتالیا بهرهبری بنیتو موسولینی برخوردار بود سرانجام توانست در سال ۱۹۳۹/ ۱۳۱۸ بر اتحاد نیروهای ترقیخواه اسپانیا غلبه و جمهوری نوپای اسپانیا را در خون غرق کند. در طی جنگ داخلی اسپانیا نزدیک به ۵۰۰ هزار نفر جان خود را از دست دادند. پیروزی فاشیستهای فرانکو سرآغاز هجوم فاشیستهای آلمان به کشورهای اروپایی و آغاز جنگ جهانی دوم بود. گرچه در این جنگ جهانگیر فرانکو ظاهراً سیاست بیطرفی را اتخاذ کرده بود، اما درعمل از سیاستهای فاشیستهای آلمان و ایتالیا حمایت میکرد و بهطوری همهجانبه به آنان یاری میرساند.
در دوران حاکمیت ژنرال فرانکو از سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۷۵ (۱۳۱۸ تا ۱۳۴۴ خورشیدی) بین ۲۰۰ تا ۴۰۰ هزار نفر به قتل رسیدند و ۱۹۲ هزار و۶۴۸ نفر هم اعدام شدند. در نتیجه این شرایط هولناک بخشی از روشنفکران اسپانیا میهن خویش را رها کردند و به مهاجرت رفتند که از میان آنان میتوان از خوان رامون خیمنس، شاعر و برندۀ جایزه نوبل، سورو اوچوآ، بیوشیمیست و برندۀ جایزه نوبل، رامون سندر، رماننویس، پابلو کاسالز، موسیقیدان، لوئیس بوئونل، فیلمساز، و فرناندو آرابال، نمایشنامهنویس نام برد. اما آنتونیو بوئرو و برخی دیگر از هنرمندان در میهن ماندند و برای دور زدن سانسور بهمنظور چاپ و نشر آثار و رهایی از پیگرد پلیس به سمبولیسم روی آوردند. گرچه گروهی از صاحبان اندیشه، توانمندی بوئرو را در دور زدن سانسور ستودهاند، اما هنرمندانی از جمله آلفونسو ساستره و فرناندو آرابال او را به مماشات با رژیم و خودسانسوری متهم کردهاند. تقابل این دو نظر در تئاتر سالهای دهه ۱۹۷۰/ ۱۳۵۰ اسپانیا، ظهور دو دیدگاه را به دنبال داشت: ممکنگرایی و ناممکنگرایی. بهرغم شکست فاشیستها در جنگ جهانی دوم، خودکشی هیتلر، و اعدام موسولینی، فرانکو توانست با عنوان “ال کادیو” بهمعنای “رئیس”، تا سال ۱۹۷۵/ ۱۳۵۴ بدون چونوچرا همراه با نقض حقوق بشر، سرکوب بیرحمانه مخالفان، اعدام، و سانسور شدید بر اسپانیا فرمان براند.
این تقابل [دو نظر در تئاتر] را یک رویداد مهم دیگر تشدید کرد: در سالهای دهۀ ۱۹۵۰/ ۱۳۳۰ در پی فشار مردمی و تغییر شرایط جهان بهسود نیروهای هوادار دمکراسی، سوسیالیسم، صلح، و حقوق زحمتکشان، فرانکو در فرایندی صوری رژیم دیکتاتوری خونریز خود را به رژیمی استبدادی با ظاهری پلورالیستی تغییر داد. او که در جریان جنگ سرد از پیشگامان دشمنی با کمونیسم بود، با حمایت کشورهای سرمایهداری بزرگ در سال ۱۹۵۵/ ۱۳۳۳ به عضویت سازمان ملل متحد درآمد و در سال ۱۹۸۲/ ۱۳۶۱ به “سازمان پیمان آتلانتیک شمالی” (ناتو) پیوست. در نتیجۀ این تحولات از آغاز سالهای دهه ۱۹۶۰/ ۱۳۴۰ رونق اقتصادیای ظاهری در اسپانیا بهظهور رسید. این شرایط جدید به هنرمندانی چون آنتونیو بوئرو کمک کرد تا در وضعیت تازه با پنهان شدن پشت سمبولیسم دیکتاتوری و ستمگری فرانکو و دارودستهٔ او را بهنقد کشند. نمایشنامهٔ “شعلههای سرکش تاریکی” درست در این شرایط ویژه است که نگاشته میشود و بهاجرا درمیآید.
“آنتونیو بوئرو” (۱۹۱۶- ۲۰۰۰/ ۱۲۹۵- ۱۳۷۹) ، دانشآموختۀ مدرسۀ هنرهای زیبای ”سن فرناندو“ در رشتۀ ادبیات نمایشی بود. او که همواره به اندیشههای چپ باور داشت و مدتها عضو حزب کمونیست اسپانیا بود، در پایان جنگ داخلی بازداشت شد و حکم اعدام گرفت، اما خوشبختانه پس از چند سال از زندان آزاد شد و به نگارش ادبیات نمایشی روی آورد. او را همراه فدریکو گارسیا لورکا و رامون اینکلان از پیشگامان ادبیات نمایشی اسپانیا در سدۀ بیستم میدانند. بوئرو کار نمایشنامهنویسی را در سال ۱۹۴۹/۱۳۲۸ با نوشتن نمایشنامۀ “داستان پلکان” آغاز کرد و با نگارش آخرین نمایشنامهاش بهنام “مأموریت به دهکدۀ متروک” در سال ۱۹۹۹/۱۳۷۸ در واقع پنجاه سال در عرصۀ ادبیات نمایشی اسپانیا حضوری ثمربخش داشت. بههمیندلیل او نخستین نمایشنامهنویس اسپانیایی بود که معتبرترین جایزۀ ادبی این کشور بهنام “جایزهٔ سروانتس” را از آن خود کرد.
نمایشنامۀ “شعلههای سرکش تاریکی” را بانو استاد مهین اسکویی، نخستین و بزرگترین کارگردان زن تئاتر ایران به فارسی برگرداند. بانو اسکویی با همراهی استاد مصطفی اسکویی میخواست این نمایش را در سال ۱۳۶۷ بر صحنه بیاورد، اما بهرغم ماهها تمرین و حتی کسب مجوز نمایش، از اجرای آن جلوگیری شد و بانو اسکویی با حسرتِ اجرایِ این نمایش جهان زندگان را ترک گفت. در تابستان امسال این نمایش با کارگردانی هنرمند هوشمند هنرکار، و بازی سه پیشکسوت ارزندهٔ تئاتر میهن ما، بانو ناهید مسلمی، استاد کاظم هژیرآزاد، و سیاوش خادمحسینی، بازیگرانی که هر سه از دانشآموختگان مکتب “آناهیتا” ( با آموزگاری استادان مهین و مصطفی اسکویی) و بهنام و یاد آنان، در تماشاخانۀ ایرانشهر، روی صحنه آمد. جالب است بدانیم که در اجرای ناکام سال ۱۳۶۷، نقش ایگناسیو– یکی از پرسوناژهای نمایشنامه- را هوشمند هنرکار برعهده داشت.
بازیگران جوان نمایش، هنرمندان امید معاوی، امیرحسین کفائی، سارینا شیاسی، پریسا شریفی، سارینا سلطانلو، باران عبیری، هومهر بیاتیان، مهیار میرزائی، هومن لواسانیکیا، بهار مهدوی، و مهرگان طهرانی، با بازیهای زیبایشان در نقش پرسوناژهای نمایشنامهای سترگ و معنادار راه دشوار اما پرافتخاری را در مقام “هنرمند تئاتر” آغاز کردهاند.
“مدرسه شبانهروزی نابینایان” نماد جامعهای است که دیکتاتوری حاکم بر آن با زرقوبرقی دروغین ساختهوپرداختهشده و اعضای جامعهاش با “شادیای دروغین مسموم شدهاند”. نابینایان در فضاهای فاقد هرنوع مانع و از پیش مهندسیشده، مطابق پروژههای دیکتاتور “راحت، آزاد، و بدون تزلزل و احتیاط راه میروند و کاملاً مسلط بر محیط رفتار میکنند”.
در این جامعه، حاکمان صبح تا شام بر بوق و کرنا میدمند که همه چیز عالی است و اگر کمی همت کنید افقها روشن و آینده تابناک است. همهچیز زیبا و درخشان توصیف میشود و در آن فقیران، آسیبپذیر، چپاولگران، کارآفرین و کورها، نابینا نام میگیرند. این است که رئیس آموزشگاه که همان دیکتاتور است با اعتمادبهنفسی بیخدشه، رو به پدر ایگناسیو میگوید: “من که به شما گفتم بهزودی پیداش میکنیم (با لبخند) و اون هم در چه محیط خوبی. روز بهخیر بچهها!”
در این آموزشگاه “بچهها به ورزشهایی مشغولند که خیلی عالی هستند، کورها فوتبال بازی میکنند، از تپههایی به این بلندی بالا میروند و از اونجا سُر میخورند”. کورها یعنی ناآگاهان، که با بهگویی واژهٔ نابینا مسموم شده و از حقیقت دور نگه داشتهشدهاند، در توهمی از زندگیای دروغین که صمد بهرنگی آن را “چوخ بختیار” مینامد، با اعتماد بهنفسی دروغین ادای بینایان را درمیآورند و بهقول فروغ فرخزاد “با هر فشار هرزهدستی/ بیسبب فریاد میزنند و میگویند: آه من بسیار خوشبختم.” در این جامعه برای پیشرفت و خوشبختی و بهروزی تنها کافی است که مردمان فرامین دستگاه دیکتاتوری را بیکموکاست بهاجرا درآورند. این است که دنیا پهپیتا، همسر و شریک دن پابلو، رئیس آموزشگاه، “که خیلی خوشبخت بهنظر میآد” میگوید: “بسیار خوب، پس هدف ما خلاصه میشه در اینکه در کوتاهترین زمان اعتقادات محکم و استوار خودمون رو به اونا منتقل کنیم.”
این جزیرۀ آرامش دروغین که در آن “دختران و پسران شیک و مرتب” تحصیل میکنند و “تربیت” میشوند تا همواره رو به رئیس آموزشگاه بگویند: “کاملاً حق با شماست” با ورود ایگناسیو که “جوانی است لاغر، یقه پیراهنش باز، کراواتش کج و موهایش نامرتب”، یعنی درست در نقطۀ مقابل هنجارهای مهندسیشده، دچار تزلزل و تردید و بهتدریج به سالمترین بیماری یعنی “شک” مبتلا میشود. ایگناسیو میفهمد که در این آموزشگاه “همه با خوشی الکی مسموم شدهاند، ولی خودشان نمیدانند و همه، هم کورها و هم چشمدارها، همهشان یک چیز میگویند و کوشش میکنند فراموش کنند که در اطرافشان چی میگذرد و برای بقیه فوری نسخه شادی میپیچند”، پس از زمانی کوتاه میخواهد آنجا را ترک کند، زیرا فکر میکرده است که “دنیای دیگری را پیدا کرده است، فکر میکرده دوستان واقعی پیدا کرده که میخواهند رنجهای او را درک کنند و همراه او رنج ببرند”. در این لحظهٔ خطیر، خوانا، یکی از شاگردان این مدرسه یا بهتر است بگوییم مکتبخانه، نگران از اینکه رئیس آموزشگاه آنان را بهخاطر عدم جذب تازهوارد توبیخ خواهد کرد رو به ایگناسیو میگوید: “دن پابلو به ما چی میگه؟” پاسخ ایگناسیو تکاندهنده و الهامبخش است: “دن پابلو… به اون چه مربوطه؟”
ایگناسیو که نماد گروهی از مردمان است که تنها به تفسیر جهانِ واقعیت بسنده نمیکنند، بلکه در جستوجوی تغییر و دگرگونیِ بنیادین و ترقیخواهانهٔ آن هستند، به آنان که این واقعیت را پذیرفتهاند و آن را آخرِ جهان میپندارند، اعتراض میکند، “اعتراضی که از امید میآید نه از انکار. مسئلۀ اصلی ایگناسیو و درواقع، نمایش، نابینایی نیست، مسئله این است که انسان تا چه اندازه حاضر است آرامش خود را قربانی حقیقت کند.” ایگناسیو که “فراموش نمیکند در اطراف او چه میگذرد”، یعنی بر مردمان فقیر و بر زندانیان در بندِ فرانکو چه میگذرد، چون دیگران “سرد و خشک” و بیتفاوت نیست، بلکه “از درون میسوزد، با شعلههای وحشتناکی میسوزد” در پاسخ نخستین مردد، خوانا، که از او میپرسد: “چرا تو این قدر رنج میکشی، تو چته؟ چی میخوای؟” با اندوه نویدبخش همه فرهیختگان جهان ندا برمیآورد که “دیدن! با اینکه میدونم غیرممکنه، میخوام ببینم، حتی بهقیمت از دست دادن تمام زندگیم. میخوام ببینم.”
به بیان محمود دولتآبادی نادانی از دروازه وارد میشود اما از سوراخ ته سوزن بیرون میرود. با این وجود بیرون میرود. ایگناسیو با عصای سفید خودش که نماد یک جهانبینی رهاییبخش است “ما همگی برای اینکه زمین نخوریم، به عصا احتیاج داریم. تو به عصای من میخندی ولی این عصا باعث میشه که من بدون ترس از برخورد با موانع راهم رو ادامه بدم” راه میافتد و جهان خفتگان مدرسه شبانهروزی را میآشوبد: “آموزشگاه شما روی دروغ پایهگذاری شده!” این است که کارلوس، او که “تربیتیافتۀ”، “مسموم” و مسخشدۀ تمامعیار این آموزشگاه است و زمانی دن پابلو دربارهٔ او گفته بود: “در این مورد من بهخصوص به رویه و استعداد کارلوس خیلی امیدوار هستم، دلم میخواست پرمسئولیتترین مسائل را به او محول کنم” گزارش میدهد که: “ایگناسیو تخمی پاشیده که به ثمر رسیده و جوانه زده! باید بهانهای پیدا کرد تا از چشم همه دوستان بیندازیمش. بعد وادارش کنیم از اینجا بره”.
اما در یک دیالوگ مهم که میان کارلوس و ایگناسیو درمیگیرد، نماد دانایی که ایگناسیوست، اعلام میکند حاضر به ترک صحنۀ پیکار نیست: “کارلوس: از اینجا برو!/ ایگناسیو: این یعنی دستوره؟ دن پابلو تورو مامور کرده هان؟/ کارلوس: باید از اینجا بری! تو تأثیر زیادی روی دانشآموزا گذاشتی و این تأثیر مخربه./ ایگناسیو: مطمئنم که اکثر بچهها مایل نیستند که من از اینجا برم./… کارلوس: خیلی بهسختی میتونم خودمو کنترل کنم که نکوبم تو صورتت!/ ایگناسیو: این جوری نمیتونی حقانیت خودتو ثابت کنی!” اما دن پابلو که همان فرانکوست، کهنهکار، تبهکار و البته چیرهدست است، این است که زیرکانه کارلوس را جلو میاندازد: “اوه چه خوب بود که با رفتن ایگناسیو همهچیز روبهراه میشد. البته میشه اونو اخراج کرد، ولی به موقعیت آموزشگاه لطمه میخوره. بله اخراج اون شدیداً به آبرو و حیثیت مؤسسه آموزشی ما لطمه میزنه. کارلوس نمیتونستید شما، البته از طرف شخص خودتون و با احتیاط کامل…؟ نظرتون چیه؟…کارلوس از شما خواهش میکنم به فکر چارهای باشید. من خیلی به شما اعتماد دارم.”
—
“میدیدم کسی داره در اون سربالایی بهسختی گام برمیداره، در حالی که ایگناسیو رو روی زمین میکشه… ایگناسیویی که شاید مرده بود. بعد از بالای اون تپه جسد ایگناسیو پرت میشه پایین.”
پدرو و آلبرتو که جسم بیجان ایگناسیو را بر دست دارند، وارد میشوند.
—
یکبار دیگر دانایان در خون میغلتند و حقیقت قربانی میشود. باوجوداین حقیقت اینبار حتی در زبان ”دنیا پهپیتا“ شعله میکشد: “تصور میکنی که برنده شدی! ولی نه، کارلوس تو برنده نشدی، نه کارلوس، میفهمی چی میخوام بگم؟… تو برنده نشدی.” کارلوس فرو میریزد. سرش روی سینه میافتد و نفسش بهتدریج شمردهتر میشود. بالاخره نمیتواند تحمل کند، یقۀ پیراهن و کراوات خود را باز میکند، مثل اینکه میخواهد از خفهشدن خود جلوگیری کند. با وحشت به پیکر ایگناسیو نزدیک میشود، بهزانو میافتد و با یک حرکت پوشش ایگناسیو را بهطرفی میاندازد. ایگناسیو آرام و راحت بهخواب رفته. کارلوس بهپیش صحنه و به طرف پنجره خیالی میآید. دستهای ایگناسیو را بهطرف پنجره و صورتش را بهسمت ستارهها میگیرد. در آغاز اشاره کردیم که این نمایشنامه نقد دیکتاتوری فرانکوست، اما امروز باید گفت که راز ماندگاری این نمایشنامه در آن است که در واقع نقد تمام دیکتاتوریهاست.
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۶، مرداد ۱۴۰۵